امام خمینی و راهبرد اصالت تکلیف


محمد حسن سعیدی


همۀ ما مأمور به تکلیف و وظیفه ایم نه مأمور به نتیجه[1]


امام خمینی«ره»   


مقدمه


در میان مبانی نظری و اصول راهبردی حرکت رهبر کبیر انقلاب اسلامی، حضرت امام خمینی ـ قدس الله نفسه الزکیه ـ محورهای متعددی وجود دارد که به حق باید گفت پیروزی انقلاب و توفیق هدایت های قائد عظیم الشأن آن، مرهون این دیدگاه ها است. امام امت ـ رضوان الله تعالی علیه ـ به خاطر نگرش جامع، عمیق و نظام واره ای که نسبت به مکتب حیاتبخش اسلام داشتند به خوبی توانستند با به کارگیری تعالیم، احکام و ارزش های اصیل دینی در عرصۀ مدیریت اجتماعی و استفاده ای به جا و به موقع از آن ها نمونۀ موفقی از توان مندی دین در ادارۀ ابعاد گوناگون حیات بشر را به نمایش بگذارند. استخراج و تعیین گزاره هایی که پشتوانه و معیار و ملاک سیاست گذاری ها و موضع گیری های ایشان بوده است و هم چنین تشریح مستندات شرعی آن می تواند تحلیلی از زیر پایه های یک نظام جامع اسلامی را از نگاه یک فقیه توانا و با تجربه و یک اسلام شناس سیاست مدار و نکته سنج به دست دهد.


از جمله فرازهایی که به ویژه در اواخر عمر شریف امام به عنوان یک اصل در همه زندگی و در رفتار سیاسی ایشان مورد اشاره قرار گرفته، تاکید بر محوریت و اصالت تکلیف با قطع نظر از حصول یا عدم حصول نتیجه است، بدین معنا که انسان باید در هر حال بر مدار تکلیف شرعی زندگی کند و وقتی که به انجام یا ترک فعلی موظف شد بنابر تکلیف عمل نماید، خواه به نتیجه نایل شود یا نشود. هیچ گاه علم مکلف به عدم حصول نتیجۀ ظاهری رافع تکلیف نیست تا چه رسد به ظن و شک نسبت به آن.


این حکم هم در اعمال فردی و عبادی انسان صادق است و هم در تکالیف اجتماعی او؛ به عنوان مثال، مکلفی که در پی دخول وقت نماز و یا حلول ماه مبارک رمضان مأمور به اقامه نماز یا روزه داشتن است، هر چند علم و یقین داشته باشد که به خاطر عروض عارضی موفق به اتمام نماز و به پایان رساندن روزۀ خود نخواهد شد، در عین حال مجاز نیست که از تکلیف خود دست برداشته و از ابتدا نماز را ترک یا روزه اش را افطار نماید.


در تکالیف اجتماعی هم اگر کسی مثلاً موظف به نهی از منکر یا احقاق حقی است نباید از ترس عدم موفقیت، آن راترک کند. البته در این مثال ها توجه به این نکته ضروری است که بحث دربارۀ شرایطی است که تکلیف شرعی متوجه انسان شده است نه مواردی که علم یا ظن به عدم توفیق، از اساس مانع تکلیف است؛ مانند مواردی که به خاطر عدم احتمال اثر یا علم به عدم تأثیر، وظیفه امر به معروف فعلیت نمی یابد و اصلا تکلیفی تحقق نمی یابد که بحثی دربارۀ نتیجۀ آن صورت بگیرد.


براساس این دیدگاه، در مقام امتثال نیز چنان چه کسی به تکلیف خود عمل کند، چه بتواند آن را به پایان برساند و چه نتواند، چه به نتیجه برسد و چه نرسد، مطیع شمرده می شود و تکلیف از وی ساقط خواهد بود. این، خلاصه و اجمالی است در معرفی موضوع بحث. در این مجال در صدد آنیم که تبیین مختصر، ساده و روشنی از این مسئله ارائه دهیم.


 1ـ جایگاه تکلیف در زندگی انسان


بدیهی است که در یک مکتب جامع، تمامی اجزای آن در ارتباط تنگاتنگ و در تعامل و تعاضد با یک دیگرند و قضاوت دربارۀ یک جزء، بدون در نظر گرفتن موقعیت آن در پیکرۀ نظام و بدون ملاحظۀ اصول کلی حاکم بر آن مجموعه، مقدور نیست. اسلام نیز یک نظام جامع و کامل است که همۀ اجزای آن اعم از اندیشه ها، ارزش ها و احکام به صورت هم آهنگ، به جا و کافی گردهم آمده اند که هر یک دارای کارکرد مشخص و بازده معین بوده و در نهایت همگی با هم تامین کنندۀ هدف نهایی و آرمان نهایی دین می باشند.


اسلام برای انسان در ابعاد فردی و اجتماعی، دنیوی و اخروی، مادی و معنوی، اهداف و مطلوب هایی را در نظر گرفته و معیارها و شاخصه های مطلوبیت هر یک را ارائه داده است. احکام و تکالیف الهی دستوراتی برای گام برداشتن در این مسیر و برای تحقق بخشیدن به این اهداف است. خداوند حکیم تمامی دستورات شرعی را پیرو اغراض و به تبع مصالح خاصی تشریع فرموده که جملگی این مصالح عاید به خود انسان است و در آن ها منافع بشر ملحوظ می باشد. حتی هنگامی که پیامبر(ص) به دستور خداوند چیزی را به عنوان اجر رسالت طلب می کند،[2] نتیجه این فعل نیز برای خود مردم است.[3]


اسلام دین پویایی و تحرک و مکتب رشد و عروج انسان است، لذا تسامح و سازش با وضع موجود و برخورد غیر مسئولانه و فرونهادن خواسته ها و مطلوب ها هرگز مورد تجویز دین نیست. همۀ انسان ها دعوت شده اند که با بهره گیری صحیح و بهینه از حداکثر ظرفیت خود، جامعه و طبیعت به بهترین شرایط و عالی ترین موقعیت نایل شوند. برای انسان مؤمن شایسته نیست که حتی یک لحظه از خود و هدف خود و راهی که در پیش دارد غافل شود. مؤمنان رستگار از کار لغو و بیهوده - یعنی کاری که فایده و ارزشی جهت تحقق آرمان های متعالی آنان ندارد - روی گردانند[4] و با شوق و اشتیاق کامل برای نیل به مقاصد شریعت تلاش می کنند. توصیه های مکرر متون دینی، به ویژه قرآن کریم نسبت به صبر و استقامت نشانه استواری دین و پافشاری آن بر اهداف مورد نظر خویش می باشد و دال بر این است که موانع و مشکلات را نباید به عنوان عامل بازدارنده در مسیر انجام تکالیف الهی تلقی نمود و در پشت آن ها نباید متوقف ماند، بلکه آن چه که مطلوب شارع می باشد تکاپوی مدام و بی وقفه برای صعود به قله های تعالی است.


 2ـ غایت افعال و تکالیف


انجام کار بی غرض و بی هدف یا با غرض مبهم، غیر حکیمانه است، اما داشتن غرض چند مرحله ای نه تنها منعی ندارد بلکه کاملاً عاقلانه و شایع هم هست. اشاره شد که احکام الهی معلل به اغراض و تابع مصالح و مفاسد واقعی می باشد. این اغراض غالباً برای انسان قابل شناخت است و دلیلی بر منع آدمی از شناخت حکمت و فلسفه احکام وجود ندارد. البته باید از حکمت تراشی بدون استناد و بی دلیل برای احکام شریعت بپرهیزیم و علل شرایع را محدود به حوزۀ درک خود نسازیم.


چه بسا اهداف بلند و ثمرات فراوان و کشف نشده ای بر یک حکم مترتب است و انسان با رشد عقلی و گسترش دانش و با شناخت عمیق تر و جامع تر خود نسبت به دین، به آن ها دست خواهد یافت. حتی در مواردی نیز که مدرک حکم، دارای تعلیل است نمی توان ادعا کرد که فواید آن منحصر در همان می باشد، زیرا ممکن است که تعلیل مذکور، بخشی یا مرحله ای ازمقصود و نتیجۀ به دست آمده از اجرای آن حکم باشد.


در مجموع می توان با یک نگاه گذرا، به سه دسته انگیزه برای احکام اشاره کرد که در عین حالی که از سه سطح متفاوت برخوردارند، در عرض یک دیگر بوده و به طور هم زمان، با هر عملی ملحوظ می باشند. این سه دسته عبارت اند از:


 الف ـ اهداف جزئی و مقطعی


منظور از این گونه اهداف، نتایج ابتدایی و مستقیمی است که از یک فعل فی حدذاته و با قطع نظر از ارتباط و تعاضد آن با سایر تکالیف، مورد انتظار است؛ به عنوان مثال، اگر یکی از اغراض نماز ذکر و یاد خداست، به جا آوردن یک نماز و تکرار آن، حالت توجه و یاد را به طور مداوم در انسان ایجاد می نماید یا مثلاً حکم به قتال با دشمنان به منظور دفع شر و فتنه یا برای رفع ظلم و احقاق حق صادر شده است. رسیدن به پیروزی در این جبهه، همان هدف مستقل و نتیجه خاصی است که از این مبارزه حاصل می شود. غایت و مقصد پیوسته ای را که در برخی از آیات به آن اشاره شده است می توان از این قسم برشمرد؛ برای نمونه:


ـ «و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه و یکون الدین لله؛[5]


با دشمنان بجنگید تا دیگر فتنه ای نماند و دین برای خداباشد.»


ـ «و اعدوالهم مااستطعتم من قوة و من رباط الخیل ترهبون به عدوالله و عدوکم ...؛[6]


برای مبارزه باکافرین هر چه می توانید نیرو و اسبان آماده، فراهم آورید  تا بدین واسطه دشمن خدا و دشمن خود را بترسانید.»


 «... فان بغت احدیهما علی الاخری فقاتلوا التی تبغی حتی تفی ء الی امر الله؛[7]


اگر گروهی از مومنین به گروهی دیگر ستم و تجاوز روا داشتند، پس با متجاوز بجنگید تا به امر خدا گردن نهد.»


 ب ـ اهداف میانی


منظور از این سطح از هدف، اغراضی است که بر تکالیف الهی در مجموع و در سازمان دهی کلی تعالیم، ارزش ها و احکام دینی مترتب می شود. به خلاف صورت اول که نتیجۀ یک حکم به طور مستقل مورد ملاحظه بود، در این شق، فایده واثر تکلیف، به شرط شی ء و به عنوان یک عضو از مجموعۀ احکام و به عنوان نقشی که در کل نظام فکری و ارزشی دارا است، مورد نظر می باشد.


به بیان دیگر، هدفی که از بعثت انبیا و از مجموعۀ تعالیم ادیان مد نظر است، در مورد تک تک تکالیف نیز صادق است؛ به عنوان مثال، «اقامۀ قسط» آرمانی است که قرآن کریم آن را انگیزۀ بعثت انبیا معرفی فرموده است:


«لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب والمیزان لیقوم الناس بالقسط؛[8]


ما پیامبران را با نشانه های آشکار فرستادیم و همراه آنان کتاب و میزان فروفرستادیم تا مردم قسط و عدالت را بر پای دارند.»


در توضیح این مطلب باید گفت که کل عالم در اختیار خداوند و تابع ارادۀ اوست و عدل الهی در سراسر گیتی به ارادۀ تکوینی حضرت حق حاکم است، جز در حوزۀ اختیار و تکلیف انسان، که خداوند بارقه ای از ارادۀ خود را به انسان بخشیده و او را به عنوان «خلیفة الله»[9] مأمور تحقق ارادۀ الهی در زمین نموده است؛ یعنی خداوند، در همۀ هستی عدالت را به «ارادۀ تکوینی» خود حاکم فرموده است[10]،


امّا در زمین می خواهد آن را به «ارادۀ تشریعی» اش، از راه احکام شریعت[11] و به دست انسان محقّق نماید.


بنابراین، باید این قطعۀ ناهم گون و ناهم رنگ با بقیه هستی، به دست آدمی رنگ الهی بگیرد. باید درون و بیرون انسان و همۀ عرصه هایی که تحت اختیار اوست تجلی گاه «اسماءالله» و اعتلای «کلمة الله» باشد. از این نظر، قوانینی که از سوی پروردگار تشریع شده، مقدمه و ابزار اعمال حاکمیت الهی است.


بیان روشن این معنا را در کلام پر ارج امام خمینی ـ قدس سره ـ می توان یافت، آن جا که فرموده اند: «حکومت در نظر مجتهد واقعی، فلسفه عملی تمامی فقه در تمامی زوایای زندگی بشریت است.»[12]


یعنی انگیزه و مقصد تمام فقه و همۀ بایدها و نبایدها و واجبات و محرمات و غیر آن ـ چه در احکام فردی و چه در احکام اجتماعی ـ یک چیز است و آن اقامه و ادارۀ حکومت اسلامی.


ایشان هم چنین فرموده اند:


«... بل یمکن ان یقال: الاسلام هوالحکومة بشؤونها، و الاحکام قوانین الاسلام و هی شأن من شؤونها، بل الاحکام مطلوبات بالعرض وامور آلیة لاجرائها و بسط العداله؛[13]


اسلام در واقع همان حکومت است با جمیع شئونش و احکام فقهی قوانین [حکومت] اسلام اند و شأنی از شئون حکومت می باشند، بلکه احکام «مطلوب بالعرض»اند ـ یعنی «مطلوب بالاصاله و بالذات» که مورد نظر دین و بعثت انبیا است، همان «حکومت اسلامی» است ـ و احکام نیز به خاطر این که ابزار اجرای حکومت دینی و وسیلۀ بسط عدالت می باشند، مورد نظرند.»


 ج - هدف نهایی


آن چه که از نظر اسلام غایت الغایات و مقصد نهایی از خلقت انسان محسوب می شود کمال روحانی ومعنوی انسان و تقرب او به مبدأ اعلا است. غرض سالک عامل، وصول به مقصد کامل علی الاطلاق الله تعالی می باشد: «یا ایهاالانسان انک کادح الی ربک کدحاً فملاقیه؛[14] ای انسان! تو در حرکتی دشوار، رو به سوی پروردگاری و در نهایت او را ملاقات خواهی کرد.» همۀ ما از اوییم و به سوی او باز می گردیم.[15]


انسان تشنه و محتاج ـ که عین نقص، ضعف و فقر است[16] ـ وقتی که رو به سوی معبود خود نموده و به منبع کمال و قدرت و بی نیازی باز می گردد، کام جانش سیراب می شود و خوف و اندوه و ناخشنودی در وجود وی رنگ می بازد،[17] غرق در اطمینان و لذت و سرور و خرسندی می گردد[18] و به حیات طیبه و سعادت ابدی دست می یابد که جامع همه خیرات و فاقد هرگونه شری است و بالاتر از آن برای آدمی متصور نیست.


«من عمل صالحاً من ذکر أو انثی و هو مؤمن فلنحیینه حیاة طیبة ولنجزینهم اجرهم باحسن ماکانوا یعملون.»[19]


 3ـ نقش تکالیف در تحصیل این غرض


روح انسان در بستر اعمال و تکالیفی که از انسان صادر می شود رشدو تعالی پیدا می کند؛ به عبارت دیگر، هر عملی، خوب یا بد، تأثیری در قلب و روح صاحبش می گذارد و او را نسبت به خداوند دور یا نزدیک می سازد. علامه طباطبائی در تفسیر آیه شریفۀ «الیه یصعدالکلم الطیب و العمل الصالح یرفعه»[20] اظهار می دارند که منظور از «کلم الطیب» عقیدۀ به توحید و سایر اعتقادات حقه است که به سوی پروردگار صعود می کند و صعود کلم الطیب عبارت است از تقرب آن به سوی خدا، و چون اعتقاد، قائم به معتقدش می باشد در نتیجه تقرب اعتقاد، تقرب معتقد نیز هست و عمل صالح موجب رفعت و بلندی اعتقاد و معتقد است و به عبارت دیگر، عمل صالح انسان را در تقرب به سوی خداوند یاری می رساند.[21]


ابوحامد غزالی در «احیاء العلوم» می نویسد: «... لان اصلاح القلب هوالمقصود من التکلیف، و الاعضاء آلات موصلة الی المقصود و الغرض من حرکات الجوارح ان یعتاد القلب ارادة الخیر و یؤکد المیل الیه لیتفرغ عن شهوات الدنیا و یقبل علی الذکر و الفکر؛[22]


مقصود از تکالیف شرعی اصلاح قلب انسان است و اعضای بدن ابزارهایی هستند که انسان را به این مقصد می رسانند، و غرض از حرکات و فعالیت های جسمانی این است که قلب انسان به اراده و طلب خیر عادت کند وگرایش به خوبی ها در او تقویت گردد تا از شهوات دنیا فارغ گردیده و به اندیشه و ذکر روی آورد.»


پس نتیجۀ نهایی افعال و تکالیف، آن تاثیری است که در نفس انسان باقی می ماند: «ولکل درجات مماعملوا؛[23] همه انسان ها از درجاتی به تناسب اعمالشان برخوردارند.» هر عملی با کمیت و کیفیت و شرایط خاص خود نقشی در وجود و قلب انسان باقی می گذارد و او را درجاتی نسبت به خداوند دور یا نزدیک می کند و در نهایت سعادت یا شقاوت او را رقم می زند.


 4ـ تأثیر زاویۀ دید و ملاک ها در قضاوت داور


چنان که گذشت این سه سطح از هدف، در عرض یک دیگر قرار داشته و با هم قابل جمع می باشد، به طوری که انسان در مقام عمل می تواند از ابتدا هر سه را لحاظ کند ودر هر سه زمینه نیز به موفقیت نایل آید. عدم توفیق در یکی مستلزم و یا بیان گر ناموفق بودن در دیگر سطوح نیست. از سوی دیگر توجه به این نکته نیز ضروری است که قضاوت دربارۀ پیروزی یا شکست یک کار بستگی به مقیاس و جهتی دارد که فعل به واسطۀ آن، مورد سنجش و بررسی قرار می گیرد.


علی القاعده هر فعلی می تواند نتایج متفاوتی براساس معیارهای مختلف و از زوایای گوناگون داشته باشد که هر کدام به طور جداگانه قابل محاسبه و بررسی است، لذا مهم این است که انسان ثمرۀ معتنابه و ملحوظ بالاصاله را کدام یک بداند و یا در مقام رتبه بندی و تعیین اهمیت کدام یک را در اولویت قرار دهد؛ مثلاً برگزاری یک مسابقه ورزشی و روند آن می تواند از دید افراد مختلف دارای اهداف متفاوتی باشد که طبعاً هر یک براساس همان معیار و از زاویه دید خودشان به آن می نگرند و دربارۀ نتایج  و ثمرات آن قضاوت می کنند؛ برای بعضی، از جمله طرف داران هر رقیب، می تواند برد و باخت و قهرمانی ملاک بوده و نسبت به پیروزی یا شکست جبهه مورد علاقه شان حساس باشند، ولی ممکن است این نتیجه برای دیگری اهمیتی نداشته باشد؛ مثلاً شاید برای صاحب سالن ورزشی فرقی نکند که کدام یک برنده یا بازنده باشند، بلکه تنها غرض یا عمده غرضی که او روی آن حساب می کند مقدار در آمدی است که از این ناحیه برای او حاصل می شود. برای خبرنگاران میزان جنجالی بودن و حساسیت نتایج ـ به نفع هر یک که باشد ـ مهم است. بعضی افراد از این مسابقات به دنبال اهداف فرهنگی، تبلیغی، سیاسی و امثال آن هستند، برخی در صدد کسب مهارت و ایجاد آمادگی بیش ترند و حتی ممکن است دو نفر درحال مشاهدۀ بازی براساس صدور یک رفتار خاص از بازی کنان و تعداد دفعات آن شرط بندی کنند و طبعاً آن چه که برای این دو اهمیت دارد همین است وبس، نه برد و باخت طرفین و نه هیچ چیز دیگر. هم چنان که هر یک از نمونه های فوق نیز نتیجه مورد نظر خود را ارزیابی و دنبال می کنند.


بنابراین، دستگاه محاسبات انسان و زاویه دید او در تعیین موفقیت و عدم موفقیت، پیروزی و شکست و میزان هر یک نقش به سزایی دارد. ناظر اعلای عالم هستی و داور کل نیز براساس ملاک های خاصی به اعمال بندگان می نگرد و نتایج اعمال را با همان معیار می سنجد. مؤمنین و معتقدین به این حقیقت نیز رفتار خود را با همین موازین هم آهنگ می کنند، هر چند اهداف معنوی در نظر افراد کوته بین و مادی یا مفهوم و قابل درک نیست، یا مقبول و مورد پذیرش نیست، یا ملحوظ نیست، یا مقدم و اولی نیست و یا متنازع فیه نیست و برسر آن دعوایی ندارند؛ یعنی برایشان مهم نیست که در این میدان و از این منظر برنده باشند یا بازنده، پیروز باشند یا شکست خورده، بلکه وجهۀ نظر آن ها در کارها صرفاً مقاصد مادی و ظاهری است.


 5 ـ تفاوت غرض های خداوند با برداشت های ظاهری


آن چه که خداوند در حق بندگانش ـ چه مومن و چه کافر ـ انجام می دهد براساس اغراض خاصی است و با مقیاس های مخصوصی سنجیده می شود، و لذا خوب و بد آن غالباً با قضاوت های ظاهری اهل دنیا منطبق نیست. هم چنین انگیزه ها، عواقب و نتایج آن نیز با آن چه به ذهن سادۀ افراد مادی و ظاهر بین می رسد متفاوت است. آیات زیر برخی از این نمونه ها را می نمایاند:


 «ولایحسبن الذین کفروا انما نملی لهم خیر لانفسهم، انما نملی لهم لیزدادوا اثما ولهم عذاب مهین؛[24]


کافران می پندارند که مهلت دادن ما به آن ها برایشان خوب است، بلکه آن ها را مهلت می دهیم تا گناه را بیفزایند و برای آنان عذاب خوار کننده ای است.»


چنان که مهلت دادن خداوند و اعطای آزادی عمل به شیطان ارفاقی در حق وی نیست، بلکه عاملی برای تشدید مجازات او است.


 «فلما نسواما ذکروا به فتحنا علیهم ابواب کل شی ء، حتی اذا فرحوا بما اوتوا اخذناهم بغتة فاذا هم مبلسون؛[25]


پس چون تذکرات و هشدارها را فراموش کردند همۀ درها را به روی آن ها باز کردیم تا وقتی که با آن چه به آن ها داده شد، شادمان و فرحناک گردیدند، ناگهان آن ها را دچار عذاب ساختیم و ناگهان در آن متحیر ماندند.»


یعنی گشایش و نعمتی که پس از غفلت از دین نصیب انسان می گردد مقدمه نزول عذاب می باشد.


ـ «لقد ارسلنا الی امم من قبلک فاخذ ناهم بالبأساء والضراء لعلهم یتضرعون؛[26]


پیامبرانی را به سوی امت های پیش از تو فرستادیم، پس [به سبب نافرمانی] آنان را دچار سختی و ناخوشی ساختیم باشد که [به درگاه خداوند] تضرع و زاری کنند.»


منظور از توبیخ و تنبیه، هشیار کردن و باز گرداندن مردم است.


 «... عسی ربکم ان یهلک عدوکم و یستخلفکم فی الارض فینظر کیف تعملون؛[27]


چه بسا پروردگارتان به زودی دشمنان شما را نابود وشما را در زمین جانشین آنان کند تا ببیند شما چگونه عمل می کنید.»


 «ما اصابکم یوم التقی الجمعان فباذن الله و لیعلم المؤمنین، ولیعلم الذین نافقوا؛[28]


مشکلات و حوادثی که در روز رو در رویی دو جبهه برای شما پیش آمد به اذن خداوند بود و به این منظور که مؤمنین را بشناسد و کسانی را که نفاق ورزیدند بشناسد.»


از آیات فوق برمی آید که آن چه از پیروزی و شکست و انتقال قدرت و امثال آن مد نظر خداوند است آشکار شدن ماهیت افراد و جریان ها و آزمون عملی آنان است.[29]


 6ـ ملاک های دینی فارغ از پیروزی یا شکست ظاهری


دین در محاسبات خود دارای اعتبارات خاصی است که خوب و بد، توفیق و عدم توفیق را با آن ها می سنجد و در ارزیابی نتایج اعمال، باقطع نظر از پیروزی یا شکست ظاهری، این معیارها را ملحوظ می دارد. قبولی و عدم قبولی، اجر و پاداش و کیفر و عقاب نیز براساس همین ملاک ها است. آیات زیر برخی از نمونه های فراوانی است که بر موکول نبودن اجر و ثواب الهی به حصول نتیجه دلالت می کند؛ چه نتیجه حاصل شود و چه نشود پاداش خداوند شامل کسانی می شود که به تکلیف خود عمل کرده اند:


ـ «و من یقاتل فی سبیل الله فیقتل او یغلب فسوف نوتیه اجراً عظیماً؛[30]


کسی که در راه خدا بجنگد چه کشته شود و چه پیروز، به زودی به او اجر بزرگی خواهیم داد.»


ـ «ذلک بأنهم لایصیبهم ظمأ و لانصب و لامخمصة فی سبیل الله و لایطؤون موطئاً یغیظ الکفار ولاینالون من عدو نیلاً الا کتب لهم به عمل صالح، ان الله لایضیع اجر المحسنین* و لاینفقون نفقه صغیرة و لاکبیرة و لایقطعون و ادیاً الا کتب لهم لیجز یهم الله احسن ما کانوا یعملون؛[31]


هیچ تشنگی و سختی و گرفتاری در راه خدا به آن ها نمی رسد و قدم در راهی که موجب خشم کفار شود نمی گذارند و از دشمن آسیبی نمی بینند؛ مگر این که به ازای هر یک عمل صالحی برای آن ها ثبت می شود، همانا خداوند اجر نیکو کاران را پایمال نمی کند* و هیچ انفاق کوچک یا بزرگ انجام نمی دهند و راهی را نمی پیمایند مگر این که برای آن ها نوشته می شود تا خداوند جزای آنان را بهتر از آن چه که عمل کرده اند ادا نماید.»


ـ «و من یخرج من بیته مهاجراً الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله و کان الله غفوراً رحیماً؛[32]


کسی که برای هجرت به سوی خداو رسولش از خانۀ خود خارج شود، سپس مرگ او را در یابد به تحقیق اجر او بر عهدۀ خداوند می باشد و خدابخشنده و مهربان است.»


در قرآن آیات بسیار دیگری نیز بر این معنا دلالت دارند.[33]


آیات فوق نشان می دهند که در مورد اعمال انسان، چه نتایج صوری و ظاهری ـ اعم از عاجل و آجل ـ و چه نتایج باطنی ـ اعم از دنیوی و اخروی ـ همگی در دستگاه خاص و با ملاک ها و معیارهای ویژه ای سنجیده می شود. پیروزی ها و نتایج ظاهری را نباید اصالتاً مورد توجه قرار داد و مطلوب ذاتی تلقی کرد، بلکه آن چه از نظر اسلام اصالت دارد پیروزی در مقام انسانیت است؛ مهم تولید و نمایش عمل زیبا و واقعیت بخشیدن به نمونه های عالی اخلاقی و انسانی و متجلی ساختن فضایل و ارزش ها است.


اگر این ها هر دو با هم حاصل شود چه بهتر! امّا اگر پیروزی ظاهری با سقوط معنویت و فرو کاستن ابعاد انسانی همراه باشد، این عین شکست است و متقابلاً اگر شکست صوری و نایل نشدن به نتیجه ظاهری، در دامن صحت عمل و تعالی معنوی اتفاق بیفتد هر چه باشد پیروزی است. ملاک پیروز بودن دائمی «جندالله»[34] و «حزب الله»[35] و معیار زیان کاری و خسران دائمی «حزب الشیطان»[36] همین است، چرا که محصول و نتیجه نهایی حتی در صورت شکست همواره برای آنان محفوظ می باشد و این نتیجه اساساً از دست رس و دست برد دشمنان خارج است. چنان که قرآن کریم، هم پیروزی و هم شهادت مؤمنین را دو حسنه و دو نیکی معرفی می کند و در مقابل، پیروزی کفار را گرفتار شدن آنان به عذاب الهی و شکست آنان را مجازات شدن به دست مؤمنین می داند:


«قل هل تربصون بنا الا احدی الحسنیین و نحن نتربص بکم ان یصیبکم الله بعذاب من عنده او بایدینا، فتر بصوا انا معکم متربصون»[37]


کلام قاطع حضرت زینب ـ سلام الله علیها ـ نیز از همین نظام فکری منبعث است، آن جا که ایشان به عنوان ناظری که حوادث کربلا را از نظر گذرانده است در مقام داوری براساس معیارهای الهی به تحلیل نتیجۀ این واقعه می پردازد و در پاسخ سؤال طعنه آمیز ابن زیاد که «کاری را که خدا با برادر و اهل بیتت کرد چگونه دیدی؟!» فرمود:


«ما رایت الا جمیلاً، هؤلاء قوم کتب الله علیهم القتل فبرزوا الی مضاجعهم و سیجمع الله بینک و بینهم یا بن زیاد فتحاجون و تخاصمون، فانظر لمن الفلج یومئذ؛[38]


از صنع خدا جز زیبایی چیزی ندیدم، اینان گروهی هستند که خداوند کشته شدن را برای آنان مقدر فرمود و به سوی آرامگاه های خود رفتند و به زودی خداوند، تو و آن ها را رو در روی هم قرار خواهد داد. هر یک آن چه را که دارد در برابر دیگری ارائه خواهد داد و آن روز خواهی دید که شکست از آنِ چه کسی بوده است.»


 7ـ سنجش براساس صحت رفتار و پای بندی به اصول


از نظر اسلام هدف وسیله را توجیه نمی کند، وسیله و هدف هر دو باید مباح[39] باشند. هدف مقدس را جز با وسیلۀ پاک نمی شود دنبال کرد و برای رسیدن به نتیجه نمی توان به هر وسیله ای تمسک جست. باید با پای بندی به موازین و بر طبق اصول و قواعد حرکت کرد هر چند به شکست ظاهری بیانجامد وتوفیقی در نتایج و اهداف صوری به دست نیاید. این شکست در نزد خداوند اجر دارد، زیرا همان طور که گذشت خداوند بیش از هر چیز به کیفیت عمل می نگرد و این حالت مانند داوری است که در نظر او مراعات قواعد بازی و صحت عمل بازیکنان ملاک اصلی است و نتیجۀ نهایی مسابقات را بر همین اساس اعلام می کند. بنابراین، کسی که بر خلاف موازین حرکت کند، رفتار او عین شکست است و کسی که اصول انسانی و قواعد و مقررات شرعی را بر معادلات زندگی حاکم کند حتی در صورت شکست هم موفق و پیروز است، چرا که زندگی و رفتار او نمایش قانون مداری و سمبل حفظ ارزش ها و تجسم عینی حق و حقیقت است.


از دید اسلام این یک خط مشی اصولی است که انسان باید بکوشد پیروزی را از طریق مثبت یعنی از راه ارتقای سطح تدابیر و رفع نقایص خود و جبهۀ خودی به دست آورد[40] و عوامل شکست و عدم توفیق را نیز در درون خود جست و جو نماید[41] وگرنه بی راهه رفتن و متوسل شدن به هر شیوه ای برای رسیدن به مقصود، ثمره ای جز از میان برداشتن ممیزات دو جبهه حاصل دیگری ندارد، چرا که در این صورت نزاع حق و باطل به نزاع دو جریان باطل تبدیل می شود ودر نهایت نیز حرکت انسان به دلیل بی پایه بودن و باطل بودن، محکوم به شکست و اضمحلال خواهد بود.[42]


قرآن کریم مؤمنان را از خروج از مرز عدالت به بهانۀ زشت کاری های دیگران منع می کند و می فرماید:


«یا ایهاالذین آمنوا کونوا قوامین لله، شهداءبالقسط و لایجرمنکم  شنئان قوم علی الا تعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی، و اتقواالله ان الله خبیر بما تعملون؛[43]


ای کسانی که ایمان آورده اید همواره برای خدا قیام کنید و گواهان به قسط و عدالت باشید. مبادا دشمنی با دیگران شما را به ترک عدالت بکشاند. عدالت پیشه کنید که به پرهیزگاری نزدیک تر است و از خدا بپرهیزید که خدا به آن چه انجام می دهید، آگاه است.»


امیرالمؤمنین علی ـ علیه السلام ـ توجه به آخرت را عامل خودداری انسان کاردان و مومن از به کار بستن حقه و نیرنگ برای رسیدن به نتیجه می داند و می فرماید:


«ان الوفاء توام الصدق و لااعلم جنة اوقی منه، و ما یغدر من علم کیف المرجع و لقد اصبحنا فی زمان اتخذ اکثر اهله الغدر کیسا و نسبهم اهل الجهل فیه الی حسن الحیلة. ما لهم قاتلهم الله. قد یری الحول القلب وجه الحیلة و دونه مانع من امر الله و نهیه فیدعها رای العین بعد القدرة علیها و ینتهز فرصتها من لاجریحه له فی الدین؛[44]


همانا وفا همزاد راستی است و هیچ سپری چون وفا بازدارندۀ [گزند] نیست و بی وفایی نکند آن که می داند او را چگونه باز گشت گاهی است. ما در روزگاری به سر می بریم که بیش تر مردم آن، بی وفایی و پیمان شکنی را زیرکی می دانند و نادانان این زمان، اهل غدر و بی وفایی را به حسن تدبیر منتسب می سازند و چاره اندیش می خوانند. خدا کیفرشان دهد. گاه بود که مرد آزموده و دانا از چارۀ کار آگاه است، اما فرمان خدا وی را مانع راه است. پس دانسته وتوانا برکار، چاره را واگذارد تا آن که پروای دین ندارد فرصت شمارد و سود آن برد.»


هم چنین آن حضرت در مقام تخطئه پندار غلطی که خیانت کاری و بهره گیری از شیوه های فاسد را هوشمندی و تدبیر تلقی می کند، فرموده اند:


«والله ما معاویة بأدهی منی و لکنه یغدر و یفجر، ولولا کراهیة الغدر لکنت من ادهی الناس، ولکن کل غدر فجرة و کل فجرة کفره ولکل غادر لواء یعرف به یوم القیامة. والله ما استغفل بالمکیدة و استغمز بالشدیدة؛[45]


به خدا سوگند معاویه زیرک تر از من نیست، لیکن شیوه او پیمان شکنی و گنه کاری است. اگر پیمان شکنی ناخوشایند نمی بود، زیرک تر از من نبود.اما هر پیمان شکنی به گناه برانگیزاند و هر چه به گناه برانگیزاند دل را تاریک گرداند. روز رستاخیز پیمان شکن را درفشی است افراخته و اوبدان درفش شناخته. به خدا مرا با فریب غافل گیر نتوانند کرد و با سخت گیری ناتوانم نتوانند شمرد.»


قرآن کریم نیز تمسک به شیوه های نادرست را به زیان انسان می داند و پیام آوران الهی را از استعمال آن مبرا می داند:


«و ما کان لنبی ان یغل، و من یغلل یا ت بماغلّ یوم القیامة ثم توفی کل نفس ما کسبت و هم لایظلمون؛[46]


هیچ پیامبری اجازه ندارد خیانت کند و هر کس خیانت کند در روز رستاخیز آن چه را که در آن خیانت کرده با خود می آورد. سپس به هر کس آن چه تحصیل کرده داده می شود وبه آن ها ستم نخواهد شد.»


قرآن کریم در ادامه این آیه با مقایسه ای میان کسانی که درزندگی خود در پی کسب رضای پروردگارند و دیگرانی که در راه خشم و سخط خداوند گام بر می دارند، مقام و درجات هر یک را تابع این امر معرفی می کند.


 8 ـ تکلیف به «نتیجه»، تکلیف به «مالایطاق»


هنگامی تکلیف شرعی متوجه انسان می شود که فرد از شرایط عامه تکلیف یعنی بلوغ، عقل، قدرت و اختیار برخوردار باشد، درغیر این صورت تکلیف از اوساقط است. بنابراین، مکلف یعنی کسی که حائز شرایط مذکور باشد، انجام تکلیف وابستۀ اراده و عمل خود او است. آن چه که در حوزۀ اختیار انسان می گنجد و از او برمی آید همین حد است؛یعنی تصمیم به انجام وظیفه و اقدام برای آن.


ولی حصول اغراض و نتایج صرفاً متکی بر این عامل نیست، بلکه تحقق غرض، مترتب بر فعل به علاوه برخی شرایط و مقدمات دیگر است و عوامل و حوادث گوناگونی در مسیر تحصیل غرض ایفای نقش می کنند که گاه پیش بینی و کنترل همۀ آن ها از قدرت مکلف بیرون است؛ به عبارت دیگر، عمل مکلف برای غیبت بخشیدن به مقصود و هدف او، جزء العله است نه تمام العله. بنابراین چون علت تامۀ ایجاد نتیجه و تحصیل غرض از تحت اختیار مکلف خارج است، طلب چنین امری از وی و مؤاخذه او به خاطر عدم حصول نتیجه ای که در گرو علل و اسباب خارج از وسع او است، امری غیر معقول و ناصواب است.


علامه طباطبائی در تبیین آیه شریفۀ «یوتی الحکمة من یشاء، و من یوت الحکمه فقداوتی خیراً کثیراً»[47] بیانی به این مضمون دارند که «حکمت» به معنای توانایی تحقق بخشیدن به خواست ها است و خداوند تبارک و تعالی از این جهت حکیم علی الاطلاق است که آن چه را اراده می کند به طور کامل محقق می سازد و دلیل این که در آیه فوق، «حکمت» به جای خیر مطلق، خیر کثیر معرفی شده این است که انسان هر قدر از حکمت برخوردار باشد، باز هم در تحقق بخشیدن و به نتیجه رساندن آن چه که می خواهد و اراده می کند، نمی تواند به توانایی های خود متکی باشد، بلکه حصول نتیجه متوقف بر توفیق الهی است.


بنابراین، انسان نمی تواند مأمور به نتیجه باشد، بلکه آن چه به او امر شده، صرف انجام تکلیف به صورت مطلوب و صحیح است.


 9ـ تأثیر «عدم مأموریت به نتیجه» در روحیه و تعهد انسان


این شبهه ممکن است پیش بیاید که آیا چنین نگرشی، به بی تعهدی انسان نسبت به اغراض و نتایج مورد نظر شارع و آرمان های دینی نمی انجامد و مانع جدیت و پشتکار لازم برای پی گیری تکالیف شرعی نمی شود؟


پاسخ منفی است، چرا که از دیدگاه اسلام اصل مکلف و متعهد بودن انسان همواره باقی است و فقط «مکلف به» - یعنی عملی که انسان موظف به انجام آن است - تغییر می یابد. انسان هیچ گاه بی مسئولیت و رها نیست[48] و همواره در معرض آزمایش با تکالیف گوناگون است.[49] او مأمور به نتیجه نیست امّا در زندگی سرمایه ای جز سعی و تلاش خود ندارد[50] و مسئولیت شناسی و احساس تعهد و کیفیت عمل او کاملاً زیر نظر خداوند است و با کمال دقت مورد محاسبه قرار می گیرد.[51] اگر نتیجۀ مطلوب به خاطر تسامح و عصیان وی حاصل نشود مسئول و مواخَذ است. تنها در صورتی معذور است که بی نتیجه ماندن کار معلول عوامل خارج از اراده و توان او باشد.


شرط مکلف بودن، «وسع بر تکلیف» است نه «وسع بر نتیجه»؛ یعنی انسان نسبت به کاری که انجام آن از عهده او خارج باشد، تکلیفی ندارد، نه نسبت به کاری که نتیجۀ آن از وسعش خارج است. بنابراین، اگر انجام تکلیفی در حد توان بود تا زمانی که موضوع آن باقی است و مقتضی آن ـ یعنی مصلحت ـ منتفی نگشته و یا مانعی راه «مکلف» و یا «مکلف به» را سد نکرده، این وظیفه هم چنان به قوت خود باقی است. تنها در صورت منتفی شدن موضوع ـ مانند غرق شدن یا سوختن میت که دیگر موضوعی برای وجوب کفن ودفن باقی نماند ـ یا خالی شدن از مصلحت ـ به خاطر گذشتن زمان یا تغییر شرایط ـ یا تزاحم با مصلحت اهم یاناتوانی از انجام آن، تکلیف از انسان ساقط می شود.


پس از ثبوت تکلیف نوبت به امتثال می رسد. وقتی که تکلیفی برانسان فعلیت یافت اگر غرض حکم معلوم نباشد و یا قابل سنجش و برآورد نباشد با انجام صحیح فعل مامور به، تکلیف از انسان ساقط می گردد؛ مانند نماز که حاصل شدن نتیجه و مقبولیت یا عدم مقبولیت آن برای مکلف قابل تشخیص نیست، لذا اگر کسی نماز واجب خود را یک بار با تمامی اجزا و شرایط به جا آورد، این تکلیف از او ساقط خواهد شد.


اما اگر غرض حکم و نتیجۀ آن معلوم و قابل تشخیص باشد، مادامی که غرض حاصل نشده است تکلیف به قوت خود باقی است و مکلف باید آن را تکرار نموده و ادامه دهد. این موضوع را صاحب کفایه درقالب یک مثال چنین بیان کرده است:


«اگر عبد آبی را که مولا برای نوشیدن، امر به آوردن آن کرده بود آورد، تا زمانی که آب نوشیده نشده امر ساقط نیست، چرا که ملاک آن هنوز باقی است، و لذا اگر آب ریخته شد و عبد از آن اطلاع یافت بر او واجب است که دوباره آب بیاورد، از باب این که طلب مولامادامی که غرض او حاصل نشده، هم چنان باقی است.»[52]


از سوی دیگر، از آن جا که تکلیف به عناوین افعال و به طبایع تعلق می گیرد نه به افراد، اگر طبیعت فعل منحصر در وجود یک فرد[53] نباشد، وجود محذور در یک یا برخی از این افراد، موجب رفع تکلیف نمی شود، بلکه مکلف باید امر شارع را در قالب افراد دیگری اجرا نماید؛ مثلاً هنگامی که کسی موظف به حمایت و دفاع از مظلوم است اگر انجام این وظیفه در قالب دفاع فیزیکی میسر نباشد، تکلیف تهیه مقدمات آن یا انجام دفاع سیاسی و حمایت اقتصادی، تبلیغاتی و ... از او ساقط نیست. بنابراین مشاهده می شود که عدم مأموریت به نتیجه به معنای سلب مسئولیت از انسان نیست و با وظیفه شناسی وتعهد پذیری و تداوم عمل، هیچ گونه منافاتی ندارد. بلکه بر عکس می توان گفت که قائل بودن به این که انسان مأمور به نتیجه است زمینۀ سلب مسئولیت را فراهم می آورد، چرا که در این دیدگاه مسئولیت های بزرگ واهداف بلندی که نیازمند به نیروی فراوان و زمانی طولانی است از عهدۀ انسان برداشته می شود چون چیزی که مکلف، به آن مأمور شده، نتیجه است و این نتیجه هم از وسع او خارج می باشد، بنابراین دیگر وظیفه ای نسبت به طی مقدمات و انجام تکالیف احساس نخواهد کرد.


 10ـ ثمرۀ عملی این دو دیدگاه


چنان که گذشت اگر نتیجه و غرض تکلیفی برای انسان معلوم وقابل سنجش و ارزیابی نباشد چنین تکلیفی تخصصاً از موضوع بحث ما خارج است، زیرا مأموریت به چیز نامعلوم و غیر قابل تشخیص معقول نیست، و این سؤال از اساس بی مورد است که آیا ما مأمور به تکلیفیم یا مأمور به نتیجه، و قاعدتاً در چنین مواردی همه باید قائل به مأموریت به تکلیف باشند.


اما در مورد احکامی که غرض و نتیجۀ آن ها معلوم و قابل سنجش است مادامی که مصلحت و ملاک آن ها باقی و مکلف نیز دارای شرایط تکلیف باشد در این صورت ثمرۀ «راهبرد تکلیف» و «راهبرد نتیجه» از جهت وجوب اقدام، و ضرورت تداوم عمل به سوی نتیجۀ یک سان است.


ثمرۀ این بحث در دو جا آشکار می شود: یکی در مقام متوجه شدن تکلیف به انسان و به عبارت دیگر مقام احساس تکلیف، و دیگری در مقام امتثال.


در مقام احساس تکلیف اگر کسی قائل به «ماموریت به تکلیف» باشد چنان چه وسع بر انجام تکلیف داشته باشد خود را مکلف می داند، خواه حصول نتیجه مقدور و در دست رس او باشد یا نباشد. ولی کسی که قائل به «ماموریت به نتیجه» باشد خیلی دیرتر و با قیود بیش تری زیر بار تکلیف می رود، چون باید نتیجه ای را که در عمل وابستۀ به شرایط و عوامل متعددی است برای خود مقدور و در  حد وسع ببیند تا خود را مشمول ومورد خطاب حکم شارع تلقی کند؛ به خصوص در مورد اهداف اجتماعی اسلام که با این دیدگاه معمولاً افراد ترسو، بی مدیریت، بدبین وناامید هیچ گاه احساس مسئولیتی نخواهند کرد.


در مقام اطاعت و امتثال حکم نیز بنابر «راهبرد تکلیف» مکلف در حین انجام وظیفه مطیع و مأجور است ـ چه به نتیجه برسد و چه نرسد ـ و اگر مانعی در راه وصول به نتیجه پیش بیاید او قابل ملامت نیست ومقدماتی که اضطراراً مورد استفادۀ او قرار گرفته اند مشروع خواهند بود. ولی بنابر «راهبرد نتیجه» مادام که غرض حاصل نشده است مکلف امر را امتثال نکرده و مطیع شمرده نمی شود وطبعاً مستحق اجر و پاداشی نیز نخواهد بود در نتیجه خسارت ها و زحماتی که در این راه متحمل شده و هزینه هایی که صرف کردۀ همگی جزء زیان های او محسوب می شوند؛ مثلاً کسی که مکلف به نجات غریق است اگر برای انجام وظیفه خود ناچار به تصرف در زمین دیگران و عبور از آن شود و در نهایت هم موفق به نجات دادن غریق نگردد، چنان چه «مأمور به نتیجه» باشد هم تکلیف نجات را انجام نداده و هم نسبت به تصرف در زمین دیگری مسئول است، ولی اگر «مأمور به تکلیف» باشد در هر دو مورد معذور است.


امام خمینی نیز معمولاً این معنا را در دو موضع مورد تاکید قرار داده اند که منطبق با دو محور فوق است:


موضع اول در پاسخ شبهات افرادی است که مبارزه با رژیم ستم شاهی یا پافشاری بر دفاع مقدس و ادامۀ عزت مندانه آن را به خاطر ناامیدی از نتیجه یا از ترس خطرات آن نفی می کردند. در چنین مواردی امام با استناد به این دیدگاه تاکید می کردند که حتی اگر به پیروزی نرسیم و اگر همه هم کشته شویم، باز مکلفیم و باید این راه را ادامه بدهیم.


موضع دوم پس از خاتمۀ جنگ تحمیلی است که عده ای تلاش می کردند ملت، انقلاب و رزمندگان را خسارت دیده و شکست خورده وانمود کنند و امام ـ حشره الله مع اولیائه الطاهرین ـ با تکیه بر این محور که ما مأمور به نتیجه نبوده ایم این نکته را گوشزد و یادآوری می کردند که ما چون به آن چه که مأمور بوده ایم، یعنی به تکلیف خود، عمل کرده ایم، موفقیم و حصول نتیجه و پیروزی به معنای مصطلح آن از اساس جزء ماموریت و تکلیف ما نبوده است که به خاطر نائل نشدن به آن احساس خسارت کنیم، بنابراین، آن چه که تحمل کرده ایم و عزیزانی که از دست داده ایم همه در راه خدا و به امر خدا بوده است.


 11ـ محوریت تکلیف یعنی درک موقعیت جدید


از نظر اسلام هر عنوانی دارای حکم خاصی است و احکام شریعت ثابت و لایتغیرند. اما موضوعات احکام، یعنی واقعیات و عناصر نو به نو شوندۀ زندگی بشر دائماً در حال تغییر و تحول اند. «زمان و مکان دو عنصر تعیین کننده در اجتهادند. مسئله ای که در قدیم دارای حکمی بوده است به ظاهر همان مسئله در روابط حاکم بر سیاست و اجتماع و اقتصاد یک نظام، ممکن است حکم جدیدی پیدا کند؛ بدان معنا که با شناخت دقیق روابط اقتصادی و اجتماعی و سیاسی همان موضوع اول که از نظر ظاهر با قدیم فرقی نکرده است، واقعاً موضوع جدیدی شده است که قهراً حکم جدیدی می طلبد»؛[54] مثلاً گاهی برقراری نوعی از رابطۀ سیاسی یا اقتصادی با یک کشور مصداق سلطه پذیری[55] است ولی همین رابطه در زمانی دیگر و یا در همان زمان با کشوری دیگر ممکن است این ویژگی و این عنوان را نداشته باشد.


تمسک به «راهبرد اصالت تکلیف» این امتیاز را به انسان می دهد که همیشه در موقعیت جدید و به تناسب زمان و مکان عمل کند و مانع جمود و قالبی شدن نسبت به یک شیوه یا یک هدف می شود، چرا که تا فعلی دارای خیر و مصلحت است به عنوان تکلیف انجام می شود، اما اگر همین عمل منتهی به شر یا خالی از مصلحت شود از تکلیف بودن ساقط و فعل دیگری با همان هدف یا با هدف دیگر جای گزین آن می شود. کسی که رفتار خود را بر مدار تکلیف تنظیم می کند به راحتی با توجه به روح و باطن امور این تغییر را در مسیر خود اعمال می کند، بدون این که جمود و تعصبی نسبت به قالب ها و پوسته ها داشته باشد. اصرار ورزیدن و تأکید بی مورد بر هر کار بی حاصل و بی جا مضر است و انسان را از پیشرفت در محورهای ضروری و مورد نیاز باز می دارد. چنین کاری مانند این است که یک گروه نظامی پس از تغییر موضع و جابه جایی دشمن هم چنان بر مواضع قبلی آن ها آتش باری کرده، به سمت سنگرهای خالی آنان پیشروی و در نتیجه نسبت به موقعیت جدید دشمن بی توجهی نمایند.


کسی که قادر به حرکت و ایستادن بر یک سطح متحرک و لرزان است و یا توانایی راه رفتن با کفش چرخ دار و روی سطح لغزنده را دارد، یعنی می تواند تعادل خود را لحظه به لحظه با برآیند مؤلفه ها و عوامل موجود تنظیم و حفظ نماید، برای چنین شخصی حرکت در شرایط ثبات و سکون به طریق اولی مقدور، عادی و آسان است. اما کسی که عامل «تغییر» را در محاسبات خود نگنجانده، طبعاً از ارائه رفتاری شایسته و متناسب با شرایط جدید عاجز می ماند. کسی که بر مدار تکلیف عمل می کند «تغییر» را که امری گریز ناپذیر می باشد به عنوان یک واقعیت پذیرفته است و نه تنها در مقابلش به مقاومت نمی پردازد بلکه با خرسندی به پیش بینی آن می پردازد.


یکی از ورزش کاران به نام «واین گرتسکی» که او را بزرگ ترین بازی کن هاکی در تاریخ ورزش می دانند دربارۀ رمز کام یابی اش گفته است: «من به جایی که حلقۀ هاکی قرار است باشد سرسره می روم، نه جایی که بوده است.[56]


این انعطاف پذیری چنان که گفته شد در مورد به کارگیری ابزارها و اتخاذ روش ها نیز صادق است، زیرا مقتضیات زمان و مکان، عمل خاصی را برای نیل به مقصود ایجاب می کند و طبعاً تکلیف انسان به تناسب شرایط جدید ـ که حاصل عوامل گوناگون، از جمله عملکرد خود مکلف است ـ و در نسبت سنجی با ارزش ها، اصول و اهداف تعیین می گردد. بنابراین، کم و کیف و خصوصیات تکلیف نیز تحول پذیر است. تکلیف مداری این ویژگی را به انسان می دهد که بتواند دائماً در شرایط جدید حضور داشته و در هر مقطعی آن چه را که بایسته است انجام بدهد. یک مثال دیگر می تواند این معنا را بهتر روشن کند؛ «یک گلف باز به نام «ایری ماجیری» در مقام مقایسه جریان پیوسته و بایستۀ تغییر در فرایند عمل کارخانه با بازی گلف می گوید: این جا محل نشاندن وزدن توپ گلف است و بعد از این، هر چه هست زمین چمن است. حفره کذایی هم که در زمین چمن تعبیه شده است، هدف نهایی گلف باز است، اما این که دقیقاً چطور شما به این حفره دست پیدا کنید بستگی به عوامل بسیاری دارد. طرز توپ زدن شما و تعداد ضربه هایی که می زنید طبیعتاً بر آن چه که در جریان بازی شما، یعنی بین نخستین ضربه و ورود توپ به وسیله شما به درون حفره، پیش می آید تاثیر می گذارد. هم چنین ممکن است به مانعی مثل شن گیر یا استخر برخورد کنید. در کارخانه نیز ما می دانیم دقیقاً به کجا می خواهیم برویم، اما باید انعطاف پذیر باشیم و در طول مسیر، دست به تغییراتی بزنیم تا در نهایت به جایی که می خواهیم برسیم.»[57]


خلاصه این که در «راهبرد اصالت تکلیف»، ایجاد تغییر در تکالیف به خاطر تغییر شرایط و مقتضیات، امری معقول و پذیرفتنی و بلکه لازم تلقی می شود، در نتیجه زمانی که تکلیف جنگ است باید با اعتقاد آن را دنبال کرد و وقتی که تکلیف خاتمه جنگ است باید آن را به آسانی پذیرفت. چنان که در دفاع مقدس، نزاع اصلی ما نه با دشمن ظاهری ـ یعنی رژیم عراق ـ بلکه با نظام کفر و استکبار جهانی بود در نتیجه جنگیدن با رژیم بعثی به خودی خود ارزش و اصالتی نداشت بلکه به عنوان تکلیفی برای دفع تجاوز و رفع فتنه بود و بنابراین ادامۀ نبرد در همین قالب نیز ضرورت دائمی ندارد. در آن مقطع وظیفۀ قطع سر پنجه های استکبار و دفع تجاوز او و دفاع از کیان کشور و انقلاب اسلامی در این قالب شکل گرفته بود و اکنون در جبهه های دیگر و به صورت های دیگر.


 12ـ فواید حاصل از انجام تکلیف(باقطع نظر از نتیجه)


در ارتباط با این بحث سؤال دیگری ممکن است پیش بیاید و آن این که اگر بنا باشد انسان خود را مأمور به تکلیف بداند و با قطع نظر از حصول یا عدم حصول نتیجه به آن اقدام نماید، آیا رفتار بر وفق چنین نظریه ای موجب اتلاف نیرو و پراکنده کاری نخواهد بود و در اثر آن، توان و امکانات انسان صرف کارهای مقطعی و بی نتیجه نمی شود؟


در پاسخ باید گفت: آن چه که  در واقع زیان آور و یا فاقد مصلحت باشد قطعاً از سوی دین به انسان تکلیف نمی شود، پس همۀ اوامر و نواهی الهی مسلماً به هر نحو خیر و مصلحتی در بر دارند که مراعات آن بر عدم مراعاتش ترجیح دارد. بنابراین تکالیف شرعی را باید به دیدۀ مثبت نگریست و عمل به آن را منشأ برکت و خیر دانست. علاوه براین باید در نظر داشت که معدل بازده نیروها و استعدادهای فعلیت یافتۀ انسان و میزان پیشرفتی که با اعمال این دیدگاه ـ اصالت تکلیف ـ برای فرد و جامعه حاصل می شود از معدل بازده آن در صورت اعمال نظریه مقابل ـ اصالت نتیجه ـ بیش تر خواهد بود. به خاطر این که انسان اگر چه در این دیدگاه خود را بیش تر در معرض خطرها و صعوبت های احتمالی قرار می دهد، اما در مقابل گرفتار رکود و توقف و بلاتکلیفی منتج از دیدگاه مخالف نخواهد بود.


در ضمن، موارد زیر را می توان به عنوان فوایدی که از صرف انجام وظیفه به دست می آید بر شمرد:


 الف ـ تقرب به خداوند و جلب رضایت او


انسان به خاطر امتثال اوامر الهی از اجر و ثواب دنیوی و اخروی برخوردار می گردد.از این باب می توان گفت که خود انجام تکلیف، به نوعی، نتیجه محسوب می شود، چرا که نفس اطاعت پروردگار مقام و منزلت انسان را ارتقا می بخشد و ارزش تحمل هر گونه شکست یا خسارتی را دارد. امام خمینی در این باره فرموده اند: «پیامبر ـ صلی الله علیه و آله ـ در بعضی از جنگ ها شکست خورد، حضرت امیر ـ علیه السلام ـ در جنگ با معاویه شکست خورد. حضرت سیدالشهدا ـ علیه السلام ـ را کشتند، اما کشته شدن، اطاعت خدا بود، برای رضای خدا بود، تمام حیثیت برای او بود، از این جهت هیچ شکستی در کار نبود، اطاعت کرد.»[58]


ب ـ امتداد بخشیدن به جریان حق و جلوگیری از زوال آن


از آن جا که اسلام دین اجتماع و برای همۀ انسان ها در همۀ زمان ها و مکان ها است، بسیاری از اهداف دین نیز با تلاش جمعی مؤمنین و در طی زمان محقق می شود. بنابراین دور دستی بعضی نتایج و اهداف نباید مانع عمل به تکلیف باشد، چرا که در غیر این صورت بار عمدۀ اهداف بزرگ دین بر زمین می ماند. تلاش هایی را که به منظور عمل به تکالیف صورت می گیرد نباید به خاطر عدم وصول به نتیجه در کوتاه مدت، شکست خورده و بی ثمر محسوب کرد، بلکه به واسطه این حرکات، لااقل مقدمات ادامۀ مسیر توسط دیگران و آیندگان مهیا شده است و این کار نیمه تمام و تجربه تاریخی حاصل از آن به عنوان امانتی در اختیار نسل های آینده و مورد استفادۀ آنان قرار خواهد گرفت. بنابراین می توان گفت که این تفکر، اجازۀ دنبال کردن طرح های بلند مدت و تقسیم کار گسترده در زمین و زمان را به جامعه انسانی می دهد و مانع فراموش شدن و زوال ارزش ها و آرمان های دینی می شود.


اگر بنا باشد هر کسی اقدام و عمل خود را موکول به اطمینان به موفقیت آن کند نباید هرگز کار مهمی در جامعه صورت بگیرد، چرا که معمولاً در این گونه امور نیروی یک فرد به تنهایی به جایی نمی رسد و نقشی در ظاهر کار ندارد، لکن اگر هر کسی به طوری پای بند به انجام تکلیف خود باشد که حتی در صورت تنهایی و بدون یاری دیگران هم آن را انجام دهد مجموع این فعالیت ها ناممکن ها را ممکن می کند و دورنمای امید بخشی از اهداف را پیش چشم مردم آشکار می سازد. تفاوت کار در این جا نمایان می شود که اگر تک تک افراد سالم در یک مجموعۀ فاسد خود را مکلف به درست کاری و انجام وظیفه بدانند یک جبهه، هر چند غیر رسمی و سازمان دهی نشده، از وجود آن ها شکل می گیرد که می تواند زمینۀ خوبی برای حاکمیت حق و اقامۀ حدود الهی باشد. اما اگر هر یک با توجیه این که کار صحیح یک فرد در مجموع هیچ تأثیر و نتیجه ای در یک نظام فاسد ندارد، دست روی دست بگذارد و هم رنگ دیگران شود، حتی هسته اولیه یک تغییر و تحول نیز ایجاد نمی شود و نتیجه ای جز تفرق و توقف حق و حاکم شدن مطلق جریان باطل، نخواهد داشت.


ج ـ ایجاد شفافیت و تمییز نظری و عملی میان حق و باطل


معمولاً یکی از خطرهایی که دین و سعادت انسان ها را تهدید می کند و خطر آن از ظلم و باطل محض بیش تر است، خلط میان حق و باطل و لباس حق بر تن باطل پوشاندن است. عمل به تکلیف هر چند که به نتیجه نرسد باعث جلوگیری از محو شدن مرزمیان حق و باطل می شود و جبهه این دو و طرف داران آن ها را از یک دیگر تفکیک می کند و موجب اظهار حق، افشای باطل و برملا شدن و رسوایی چهرۀ تزویر و نفاق می شود.


«او (سیدالشهدا) ـ سلام الله علیه ـ تکلیف می دید برای خودش که باید او با این قدرت مقاومت کند و کشته بشود تا به هم بخورد این اوضاع، تا رسوا بکند این قدرت را با فداکاری خویش و این عده ای که همراه خودش بود... در عین حالی که به حسب قواعد معلوم بود که یک عده این قدری نمی تواند با آن عده ای که آن ها دارند مقابله کند، لکن تکلیف بود.»[59]


 د ـ افزایش مقاومت در برابر باطل


از آن جا که در این طرز فکر، وظیفه ایستادگی در مقابل دشمن و ضربه زدن به آن متوقف بر اطمینان به پیروزی نیست، طبیعتاً قدرت خطر پذیری و ضریب آن در جامعه بالاتر رفته و میزان مقاومت پراکندۀ فردی و سازمان یافتۀ گروهی را در مقابل دشمن افزایش می دهد و به دیگران نیز این انگیزه را القا می نماید. لذا علاوه بر این که شجاعت و جسارت جامعه را تشدید می کند، حریم های ساختگی و ابهت پوشالی دشمن را نیز از میان برمی دارد.


 ه ـ تقویت حس مسئولیت پذیری و قاطعیت


یکی از نقاط قوت یک فرد و یا یک ملت، برخورداری از حس مسئولیت پذیری و عادت داشتن به کار و تلاش است. عمل به وظیفه این روحیه را در انسان تقویت می کند که با اطمینان و قاطعیت و بدون احساس ضعف و تردید و تزلزل به انجام وظیفه بپردازد و به خاطر ظنون و احتمال های بیهوده دچار وسواس و بلاتکلیفی و رکود و یاس نگردد، زیرا گاهی بر آورد انسان از «نتیجۀ حکم» و توانایی و وسع خود صحیح نیست و به گمان این که قادر به تحصیل غرض نیست دست از تکلیف می کشد و حال آن که اگر آن را انجام می داد به نتیجه می رسید. عدم مأموریت به نتیجه این ویژگی را دارد که مانع دخالت محاسبات غلط یا جهالت ها و غفلت ها و ضعف نفس ها، در تشخیص و احساس تکلیف می شود.


 و ـ نفی شکست و آثار سوء ناشی از آن


احساس خسارت و شکست غالباً موجب تضعیف روحیه افراد و ایجاد تشتت و گسیختگی در جامعه می شود و حتی گاهی هویت یک ملت را دچار بحران و اختلال می سازد. در حالی که اگر ملتی در برابر دشمن، خود را دارای پایگاهی محکم و شکست ناپذیر بداند، با اعتماد به نفس و با هویت تزلزل ناپذیر در عرصه های مختلف حضور پیدا کرده و هیچ گاه دچار خود باختگی و ذلت نخواهد شد؛ به بیان دیگر، دیدگاه «اصالت تکلیف» به گونه ای است که در آن، عامل به تکلیف در هیچ شرایطی دچار خسران و شکست نخواهد بود.


 ز ـ ناامن و دشوار کردن مسیر باطل


اگر دشمنان در مسیر خود احساس امنیت کنند نه تنها دست از باطل نخواهند کشید، بلکه دامنه کار خود را گسترش داده، بر تعرضات خود نسبت به جبهه حق خواهند افزود. بنابراین رو در رویی با دشمنان مسیر آنان را پر خطر و ناامن و تحرکاتشان را دچار اختلال می سازد و در نتیجه به خاطر این دشواری ها از هواداران آنان کاسته و از جذب بی خط ها و عافیت طلبان جلوگیری می گردد.


 ح ـ آزار دشمنان


درگیری با دشمنان اگر چه به پیروزی نهایی نیانجامد ولی موجب رنج و آزار دشمن و متقابلاً سبب دل گرمی و شادمانی دوستان می شود. قرآن کریم این عامل را یکی از انگیزه ها و فواید قتال با دشمن معرفی می نماید:


«قاتلوهم یعذبهم الله بایدیکم و یخزهم وینصرکم علیهم ویشف صدور قوم مومنین* و یذهب غیظ قلوبهم* و یتوب الله علی من یشاء و الله علیم حکیم؛[60]


با آنان بجنگید تا خدا آنان را به دست شما عذاب کند و خوار گرداند و شما را بر آن ها پیروزی دهد و دل های اهل ایمان را شفا بخشد و خشم های دلشان را فرو نشاند* و خداوند هر که را خواهد به لطف و رحمت بر او بازگردد و خداوند دانا و حکیم است.»


 13ـ حماسه عاشورا، الگوی عمل به تکلیف


واقعه کربلا جریانی است که در آن دو جبهۀ حق و باطل طی یک نبرد نابرابر رودرروی یک دیگر قرار گرفتند. نتیجه این جنگ نیز از ابتدا برای امام حسین ـ علیه السلام ـ مشخص بود[61] در عین حال مشاهده می کنیم که آن حضرت با اطمینان کامل و بدون هیچ گونه تردیدی راه بر گزیدۀ خود را ادامه دادند و در این مسیر، خود و 72 تن از بهترین بندگان خدا را در راه احیای دین فدا کردند، و برای هیچ یک نیز پیروزی ظاهری ملاک عمل نبود، بلکه تنها، عمل به تکلیف و حقانیت راه خود را مد نظر داشتند. چنان که بنا به نقل هنگامی که امام ـ علیه السلام ـ خبر شهادت را به اطلاع یاران رساندند حضرت علی بن الحسین ـ علیهما السلام ـ سوال می کند «اولسنا بالحق؟؛ آیا ما به حق نیستیم؟» حضرت پاسخ می دهند: آری. عرض می کند: «فاذن لا نبالی بالموت؛ پس دیگر از مرگ باکی نداریم.»[62]


مشاهده می شود که این حرکت شورانگیز و این عمل به تکلیف در عین شکست ظاهری موجب احیای مکتب و نجات اسلام و عدالت گردید و با ممانعت از معرفی وارونۀ دین، آیندۀ اسلام را تامین نمود. این مخالفت آشکار با ظلم به افشای حکومت جور و رسوا کردن قدرت ناحق انجامید و پایه های حکومت فاسد اموی را متزلزل ساخت و سدی در برابر حکومت سلطنتی و تجدید تعصبات جاهلیت عرب ایجاد نمود.


 14ـ راهبرد اصالت تکلیف در کلام امام خمینی


برای حسن ختام، این مقال را با فرازهایی از سخنان رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی ـ قدس سره ـ به پایان می بریم. این بیانات نگاه یک تحلیل گر اسلام شناس است که پس از پایان هشت سال دفاع مقدس، با تکیه بر مبانی دینی به جمع بندی این واقعه می پردازد. کلام کوتاه و گزیدۀ ایشان گویای همۀ آن چیزی است که باید در این باب گفته آید:


«ما، در جنگ برای یک لحظه هم نادم و پشیمان از عملکرد خود نیستیم. راستی مگر فراموش کرده ایم که ما برای ادای تکلیف جنگیده ایم و نتیجه فرع آن بوده است. ملت ما تا آن روز که احساس کرد که توان و تکلیف جنگ دارد به وظیفۀ خود عمل نمود، و خوشا به حال آنان که تا لحظۀ آخر هم تردید ننمودند، آن ساعتی هم که مصلحت بقای انقلاب را در قبول قطعنامه دید و گردن نهاد، باز به وظیفۀ خود عمل کرده است.


آیا از این که به وظیفه خود عمل کرده است نگران باشد؟... تأخیر در رسیدن به همۀ اهداف دلیل نمی شود که ما از اصول خود عدول کنیم. همه ما مأمور به ادای تکلیف و وظیفه ایم نه مأمور به نتیجه. اگر همۀ انبیا و معصومین ـ علیهم السلام ـ در زمان و مکان خود مکلف به نتیجه بودند، هرگز نمی بایست از فضای بیش تر از توانایی عمل خود فراتر بروند و سخن بگویند و از اهداف کلی و بلند مدتی که هرگز در حیات ظاهری آنان جامۀ عمل نپوشیده است، ذکری به میان آورند. در حالی که به لطف خداوند بزرگ، ملت ما توانسته است در اکثر زمینه هایی که شعار داده است به موفقیت نایل شود... البته معترفیم که در مسیر عمل، موانع زیادی به وجود آمده است که مجبور شده ایم روش ها و تاکتیک ها را عوض نماییم.»[63]


 15 ـ نتایج جنبی دفاع مقدس در نگاه امام خمینی


از آن جا که دفاع مقدّس و سرانجام آن، یکی از حوزه های تأثیرپذیر از بحث «نتیجه و تکلیف» بوده است، جملاتی از حضرت امام خمینی در این رابطه تقدیم می گردد:


«باید عرض کنم که انقلاب اسلامی ایران در اکثر اهداف و زمینه ها موفق بوده است و به یاری خداوند بزرگ در هیچ زمینه ای مغلوب و شکست خورده نیستیم، حتی در جنگ پیروزی از آن ملت ما گردید و دشمنان در تحمیل آن همه خسارات چیزی به دست نیاوردند.


البته اگر همۀ علل و اسباب را در اختیار داشتیم در جنگ به اهداف بلندتر و بالاتری می نگریستیم و می رسیدیم، ولی این بدان معنا نیست که در هدف اصلی خود که همان دفع تجاوز و اثبات صلابت اسلام بود مغلوب خصم شده ایم، هر روز ما در جنگ برکتی داشته ایم که در همۀ صحنه ها از آن بهره جسته ایم. ما انقلابمان را در جنگ به جهان صادر نموده ایم. ما مظلومیت خویش و ستم متجاوزان را در جنگ اثبات نموده ایم. ما در جنگ پرده از چهره تزویر جهان خواران کنار زدیم. ما در جنگ دوستان و دشمنانمان را شناخته ایم. ما در جنگ به این نتیجه رسیده ایم که باید روی پای خودمان بایستیم. ما در جنگ ابهت دو ابر قدرت شرق و غرب را شکستیم. ما در جنگ ریشه های انقلاب پر بار اسلامی مان را محکم کردیم. ما در جنگ حس برادری و وطن دوستی را در نهاد یکایک مردمان بارور کردیم. ما در جنگ به مردم جهان و خصوصاً مردم منطقه نشان دادیم که علیه تمامی قدرت ها و ابرقدرت ها سالیان سال می توان مبارزه کرد. جنگ ما کمک به فتح افغانستان را به دنبال داشت. جنگ ما فتح فلسطین را به دنبال خواهد داشت. جنگ ما موجب شد که تمامی سردمداران نظام های فاسد در مقابل اسلام احساس ذلت کنند. جنگ ما بیداری پاکستان و هندوستان را به دنبال داشت. تنها در جنگ بود که صنایع نظامی ما از رشد آن چنانی برخوردار شد و از همه مهم تر، استمرار موج اسلام انقلابی در پرتو جنگ تحقق یافت.


همۀ این ها از برکت خون های پاک شهدای عزیز هشت سال نبرد بود. همۀ این ها از تلاش مادران و پدران و مردم عزیز ایران در نه سال مبارزه با آمریکا و غرب و شوروی و شرق نشئت گرفت. جنگ ما جنگ حق و باطل بود و تمام شدنی نیست. جنگ ما جنگ فقر و غنا بود. جنگ ما جنگ ایمان و رذالت بود و این جنگ از آدم تا ختم زندگی وجود دارد. چه کوته نظرند آن هایی که خیال می کنند چون ما در جبهه به آرمان نهایی نرسیده ایم، پس شهادت و رشادت و ایثار و از خود گذشتگی و صلابت بی فایده است! در حالی که صدای اسلام خواهی آفریقا از جنگ هشت سالۀ ماست. علاقه اسلام شناسی مردم در آمریکا و اروپا و آسیا و آفریقا یعنی در کل جهان از جنگ هشت ساله ماست.»[64]




کنگره امام خمینی و اندیشه حکومت اسلامی / فلسفه سیاسی(2)، ج 3، ص 31.


 


پی نوشت ها:




[1] )) ر.ک : صحیفه امام، ج 21 ، ص 285-284.




[2] )) «قل لااسالکم علیه اجراً الا المودة فی القربی» (شوری (42) آیۀ 23).




[3] )) «قل ما اسالکم من اجر فهو لکم، ان اجری الا علی الله»، (سبا (34) آیۀ 47).




[4] )) «قد افلح المومنون ... والذین هم عن اللغو معرضون» (مومنون (23) آیات 1 و 3).




[5] )) بقره (2) آیۀ 193.




[6] )) انفال (8) آیۀ 60.




[7] )) حجرات (49) آیۀ 9.




[8] )) حدید (57) آیۀ 25.




[9] )) «و اذ قال ربک للملئکة انی جاعل فی الارض خلیفه ...» (بقره (2) آیۀ 30).




[10] )) عن النبی ـ صلی الله علیه و آله ـ : «بالعدل قامت السموات و الارض» (تفسیر صافی، ذیل آیه «والسماء رفعها و وضع المیزان»).




[11] )) «العدل اساس الاحکام» ؛ «العدل حیاة الاحکام» (غررالحکم).




[12] )) ر.ک: صحیفه امام، ج 21 ، ص 290-288.




[13] )) امام خمینی، کتاب البیع، ج 2 ، ص 472.




[14] )) انشقاق (84) آیۀ 6.




[15] )) «انالله و انا الیه راجعون» (بقره (2) آیۀ 156).




[16] )) . «یا ایها النّاس انتم الفقراء الی الله  والله  هو الغنی الحمید» (فاطر (35) آیۀ 15).




[17] )) «بلی من اسلم وجهه لله و هو محسن فله اجره عندربه ولا خوف علیهم ولاهم یحزنون» (بقره (2) آیۀ 112).




[18] )) «یا ایتها النفس المطمئنه* ارجعی الی ربک راضیه مرضیه» (فجر (89) آیات 27 ـ 27).




[19] )) نحل (16) آیۀ 97.




[20] )) فاطر (35) آیۀ 10.




[21] )) محمدحسین طباطبائی، تفسیرالمیزان، ـ ج 17، ص 33 و 34.




[22] )) ابوحامد غزالی، احیاء علوم الدین، ج 4، کتاب النیة والاخلاص و الصدق، ص 368.




[23] )) احقاف (46)، آیۀ 19.




[24] )) آل عمران (3) آیۀ 178.




[25] )) انعام (6) آیۀ 44.




[26] )) انعام (6) آیۀ 42.




[27] )) اعراف (7) آیۀ 129.




[28] )) آل عمران (3) آیات  166 ـ 167.




[29] )) هم چنین ر. ک: بقره (2) آیۀ 155 و آل عمران (3) آیات 140-142 و 152-154 و توبه (9) آیۀ 16.




[30] )) نساء (4) آیۀ 74.




[31] )) توبه (9) آیۀ 120 ـ 121.




[32] )) نساء (4) آیۀ 100.




[33] )) . به عنوان نمونه ر. ک: بقره (2) آیۀ 112؛ آل عمران (3) آیات 169-171-195؛ نساء (4) آیۀ 124 و توبه (9) آیۀ 20.




[34] )) . «ولقد سبقت کلمتنا لعبادنا المرسلین،* انهم لهم المنصورون،* وان جندنالهم الغالبون» (صافات (37) آیات 171ـ173).




[35] )) . «و من یتول الله و رسوله و الذین آمنوا فانّ حزب الله هم الغالبون» (مائده (5) آیۀ 56).




[36] )) «الا ان حزب الشیطان هم الخاسرون» (مجادله (58) آیۀ 19).




[37] )) توبه (9) آیۀ 52.




[38] )) خوارزمی، مقتل الحسین، ج 2، ص 42.




[39] )) منظور در این جا اباحه بالمعنی الاعم است که شامل وجوب، استحباب، کراهت و اباحه می شود و فقط حرمت از تحت شمول آن خارج است.




[40] )) «علیکم انفسکم لایضرکم من ضل اذا اهتدیتم» (مائده (5) آیۀ 105).




[41] )) «ما اصابکم من مصیبة فما کسبت ایدیکم و یعفوا عن کثیر» (شورا (42) آیۀ 30) و  «ما اصابک من حسنة فمن الله و ما اصابک من سئیة فمن نفسک» (نساء (4) آیۀ 79).




[42] )) «قل جاء الحق و زهق الباطل، ان الباطل کان زهوقا» (اسراء (17) آیۀ 81)  و «کذلک یضرب الله الحق و الباطل، فاما الزبد فیذهب جفاءاً و اما ما ینفع الناس فیمکث فی الارض» (رعد (13) آیۀ 17).




[43] )) مائده( 5) آیۀ 8.




[44] )) نهج البلاغه، ترجمه سید جعفر شهیدی، خطبه 41.




[45] )) همان ـ خطبه 200.




[46] )) آل عمران (3) آیۀ 161.




[47] )) بقره (2) آیۀ 269.




[48] )) «ایحسب الانسان ان یترک سدی» (قیامت (75)، آیۀ 36).




[49] )) «احسب الناس ان یترکوا ان یقولوا آمنا و هم لایفتنون» (عنکبوت (29) آیۀ 2).




[50] )) «و ان لیس للانسان الاماسعی * و ان سعیه سوف یری» (نجم (53) آیۀ 39 و 40).




[51] )) «فمن یعمل مثقال ذره خیراً یره * و من یعمل مثقال ذرة شراً یره» (زلزله (99) آیۀ  7 و 8).




[52] )) محمدکاظم خراسانی، کفایة الاصول، ج 1، ص 127.




[53] )) . در این جا معنای منطقی اصطلاح «فرد» مورد نظر است.




[54])) ر.ک : صحیفه امام، ج 21 ، ص 290-288.




[55] )) قرآن کریم پذیرش سلطه و برتری و نفوذ بیگانگان را بر مسلمین ممنوع کرده و فرموده است: «و لن یجعل الله  للکافرین علی المؤمنین سبیلاً» (نساء (4) آیۀ 141) و این آیه به عنوان یک قاعده ثابت در فقه ما به نام قاعده نفی سبیل شناخته شده است.




[56] )) رابرت ال. شوک ـ هوندا، داستانی از کامیابی مدیریت ژاپنی در امریکا، ترجمه ایرج پاد، ص 350.




[57] )) همان، ص 355 ـ 356.




[58] )) ر.ک : صحیفه امام، ج 5 ، ص 169-168.




[59] )) ر.ک : صحیفه امام، ج 5، ص 169-168.




[60] )) توبه (9) آیات 14 و 15.




[61] )) در روایات فراوانی ضمن اخبار خداوند به انبیا و نیز در فرمایشات پیامبراکرم(ص) و ائمه اطهار(ع) به شهادت رسیدن امام حسین(ع) مورد اشاره واقع شده است. از جمله در نامۀ شخص امام حسین(ع) به بنی هاشم آمده است: «بسم الله الرحمن الرحیم، من الحسین بن علی بن ابی طالب الی بنی هاشم. اما بعد فانه من لحق بی استشهد و من تخلف لم یبلغ مبلغ الفتح، و السلام؛ هر کس به من ملحق شود به شهادت می رسد و هر که روی برگرداند به پیروزی نخواهد رسید.» (اللهوف علی قتلی الطفوف، ص 69).




[62] )) تاریخ طبری، ج 4، ص 308.




[63] )) ر.ک : صحیفه امام، ج 21،  ص 285-284.




[64] )) ر.ک : صحیفه امام، ج 21 ، ص 284-282.



. انتهای پیام /*