سخنرانی
تفاوت دانشگاه غربی و دانشگاه اسلامی
سخنرانی در جمع اساتید دانشگاه تهران (تفاوت دانشگاه غربی و دانشگاه اسلامی)
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: صحیفه امام

پدیدآورنده : خمینی، روح الله، رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، 1279 - 1368

محل نشر : تهران

ناشر: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)

زمان (شمسی) : 13 ت‍ی‍ر ‭1358

زمان (قمری) : 9 ش‍ع‍ب‍ان‌ ‭1399

مکان: قم

شماره صفحه : 433

موضوع : تفاوت دانشگاه غربی و دانشگاه اسلامی

زبان اثر : فارسی

حضار : استادان دانشگاه تهران

سخنرانی در جمع اساتید دانشگاه تهران (تفاوت دانشگاه غربی و دانشگاه اسلامی)

سخنرانی

‏زمان: بعدازظهر 13 تیر 1358 / 9 شعبان 1399‏

‏مکان: قم‏

‏موضوع: تفاوت دانشگاه غربی و دانشگاه اسلامی‏

‏حضار: استادان دانشگاه تهران‏

‏بسم الله الرحمن الرحیم‏

تفاوت دانشگاه اسلامی با دانشگاه غربی

‏     فرق بین دانشگاههای غربی و دانشگاههای اسلامی باید در آن طرحی باشد که اسلام‏‎ ‎‏برای دانشگاهها طرح می کند. دانشگاههای غربی ـ به هر مرتبه ای هم که برسند ـ طبیعت‏‎ ‎‏را ادراک می کنند، طبیعت را مهار نمی کنند برای معنویت. اسلام به علوم طبیعی نظر‏‎ ‎‏استقلالی ندارد. تمام علوم طبیعی ـ به هر مرتبه ای که برسند ـ باز آن چیزی که اسلام‏‎ ‎‏می خواهد نیست. اسلام طبیعت را مهار می کند برای واقعیت؛ و همه را رو به وحدت و‏‎ ‎‏توحید می برد. تمام علومی که شما اسم می برید و از دانشگاههای خارجی تعریف‏‎ ‎‏می کنید ـ و تعریف هم دارد ـ اینها یک ورق از عالم است؛ آن هم یک ورق نازلتر از همۀ‏‎ ‎‏اوراق. عالَم، از مبدأ خیر مطلق تا منتها الیه، یک موجودی است که حَظِ طبیعی اش یک‏‎ ‎‏موجود بسیار نازل است؛ و جمیع علوم طبیعی در قبال علوم الهی بسیار نازل است؛‏‎ ‎‏چنانکه تمام موجودات طبیعی در مقابل موجودات الهی بسیار نازل هستند. فرق مابین‏‎ ‎‏اسلام و سایر مکتبها ـ نه مکتبهای توحیدی را عرض نمی کنم ـ بین مکتب توحیدی و‏‎ ‎‏سایر مکتبها، که بزرگترینش اسلام است، این است که اسلام در همین طبیعت یک معنای‏‎ ‎‏دیگری می خواهد، در همین طب یک معنای دیگری می خواهد، در همین هندسه یک‏‎ ‎‏معنای دیگری را می خواهد، در همین ستاره شناسی یک معنای دیگری می خواهد ... .‏

‏     کسی که مطالعه کند در قرآن شریف این معنا را، می بیند که جمیع علوم طبیعی جنبۀ‏‎ ‎‏معنوی آن در قرآن مطرح است نه جنبۀ طبیعی آن. تمام تعقلاتی که در قرآن واقع شده‏

‏است و امر به تعقل، امر به اینکه محسوس را به عالم تعقل ببرید و عالم تعقل؛ عالمی است‏‎ ‎‏که اصالت دارد و این طبیعت، یک شبحی است از عالم؛ منتها ما تا در طبیعت هستیم، این‏‎ ‎‏شبح را، این حظ نازل را می بینیم.‏

‏     در حدیث است که ‏إِنَ الله َ تَعَالی مَا نَظَرَ إلَی الدُّنْیا ـ یا إلی الطبیعة ـ مُنذُ خَلَقَها نَظَرَ رَحمَةٍ؛‎[1]‎‏ نه اینکه‏‎ ‎‏این جزء رحمت نیست لکن نظر به ماورای این عالم است، به ماورای این طبیعت است.‏‎ ‎‏اینهایی که ادعا می کنند که ما عالم را شناختیم و اعیان عالم را شناختیم، اینها یک ورق‏‎ ‎‏نازل کوچکی از عالم را دیدند و اقناع شدند به همان. آنهایی که می گویند که ما انسان را‏‎ ‎‏شناختیم، اینها یک شبحی از انسان ـ آن هم نه انسان، شبحی از حیوانیت انسان ـ را‏‎ ‎‏شناختند و گمان کردند که انسان همین هست. آنهایی که ادعا می کنند که ما اسلام شناس‏‎ ‎‏هستیم، اینها هم یک چیزی از این مرتبۀ نازل اسلام را دیدند و به همین قناعت کردند و‏‎ ‎‏گمان کردند که اسلام را شناختند. انسان به مراتبی که دارد، مرتبۀ طبیعتش از همۀ مراتبش‏‎ ‎‏نازلتر است؛ منتها محسوس ماست. آن چیز چون محسوس ماست، ما که طبیعی هستیم و‏‎ ‎‏الآن در عالم طبیعت هستیم، این محسوس ما را گاهی اشباع می کند. معنویت نیست الآن،‏‎ ‎‏محسوسات هست.‏

بهره گیری معنوی و توحیدی از علوم

‏     اسلام برای برگرداندن تمام محسوسات و تمام عالم به مرتبۀ توحید است. تعلیمات‏‎ ‎‏اسلام تعلیمات طبیعی نیست، تعلیمات ریاضی نیست؛ همه را دارد. تعلیمات طب نیست؛‏‎ ‎‏همۀ این را دارد لکن اینها مهار شده به توحید. برگرداندن همۀ طبیعت و همۀ ظِلهای‏‎ ‎‏ظلمانی به آن مقام نورانی، که آخِر مقام الوهیت است. بنابراین، باید این معنا که علوم ـ ما‏‎ ‎‏از آن هم تمجید می کنیم؛ تعریف می کنیم؛ همۀ علوم طبیعی، همۀ علوم مادی؛ لکن آن‏‎ ‎‏خاصیتی که اسلام از اینها می خواهد در غرب از آن خبری نیست. اگر هم باشد فقط یک‏‎ ‎‏چیز نازلی است ـ آن معنایی که از علوم دانشگاهها ما می خواهیم و آن معنایی که از علوم‏

‏مدارس قدیمه ما می خواهیم، همین معنا نیست که در سطح ظاهر الآن هست. و متفکرین‏‎ ‎‏ما همان سطح ظاهر را دارند در آن ‏‏[‏‏کار‏‏]‏‏ می کنند و بسیار هم ارجمند است کارهایشان؛‏‎ ‎‏لکن آنکه اسلام می خواهد این نیست.‏

‏     آنی که اسلام می خواهد تمام علوم، چه علوم طبیعی باشد و چه علوم غیرطبیعی باشد،‏‎ ‎‏آنکه از آن اسلام می خواهد، آن مقصدی که اسلام دارد، این است که تمام اینها مهار‏‎ ‎‏بشود به علوم الهی و برگشت‏‎[2]‎‏ به توحید بکند. هر علمی جنبۀ الوهیت در آن باشد، یعنی‏‎ ‎‏انسان طبیعت را که می بیند خدا را در آن ببیند، ماده را که می بیند خدا را در آن ببیند، سایر‏‎ ‎‏موجودات را که مشاهده بکند خدا را در آن ببیند. آنکه اسلام برای آن آمده است: برای‏‎ ‎‏برگرداندن تمام موجودات طبیعی به الهیت و تمام علوم طبیعی به علم الهی. و از‏‎ ‎‏دانشگاهها هم این معنا مطلوب است. نه اینکه خود طب را ـ البته طب هم باید باشد، علوم‏‎ ‎‏طبیعی هم همه باید باشد، معالجات بدنی هم باید باشد ـ لکن مهم آن مرکز ثقل است که‏‎ ‎‏مرکز توحید است. تمام اینها باید برگردد به آن جهت الوهیت. نباید ما خیال کنیم که ...‏‎ ‎‏مثلاً اگر علومی در اسلام هم باشد، نظر مثل علومی است که سایر مردم دارند یا سایر‏‎ ‎‏رژیمها دارند.‏

ساختن جامعۀ توحیدی از جهان مادی

‏     اسلام در همه چیزش اصلش آن مقصد اعلی را خواسته. هیچ نظری به این موجودات‏‎ ‎‏طبیعی ندارد الاّ اینکه در همان نظرْ نظر به آن معنویت دارد و به آن مرتبۀ عالیه دارد. اگر‏‎ ‎‏نظر به طبیعت بکند، به عنوان اینکه طبیعت یک صورتی است از الهیت؛ یک موجی‏‎ ‎‏است از عالم غیب. اگر نظر به انسان بکند به عنوان این است که یک موجودی است که از‏‎ ‎‏او می شود یک موجود الهی درست کرد. تربیتهای اسلام تربیتهای الهی است؛ چنانکه‏‎ ‎‏حکومت اسلام حکومت الهی است. فرق مابین حکومتهای دیگر با حکومت اسلام این‏‎ ‎‏است که آنها حکومت را می خواهند برای اینکه غلبه کنند بعضی بر بعضی و سلطه پیدا‏

‏کنند یک عده ای بر عدۀ دیگر؛ اسلام نیست؛ این منظورش نیست. اسلام از کشورگشاییها‏‎ ‎‏نمی خواهد کشورگشایی کند. اسلام می خواهد که کشورگشایی کند که همه را بکِشد‏‎ ‎‏طرف یک عالم دیگری. همه را تربیت انسانی بکند نه اینکه استفاده از آنها بکند؛ مثل‏‎ ‎‏این رژیمها که شما ملاحظه کردید و می کنید که چه در غرب باشد، چه آنهایی که در‏‎ ‎‏شرق بوده است؛ که همه نظر به این بوده است که یک سلطه ای پیدا کنند و یک‏‎ ‎‏استفاده های مادی بکنند. اسلام اصلش ماده در نظرش مطرح نیست. هر کس قرآن را‏‎ ‎‏مشاهده کند می بیند همۀ چیزهای ماده در آن هست لکن نه به عنوان مادی. همه اش به‏‎ ‎‏عنوان یک مرتبۀ دیگری؛ تعلیم به یک مرتبۀ دیگری.‏

حکومت اسلامی، جلوه ای از جلال الوهیت

‏     حکومت اسلامی هم اینطوری است که می خواهد حکومت الله در عالم پیدا بشود؛‏‎ ‎‏یعنی می خواهد سرباز مسلمان با سربازهای دیگر فرق داشته باشد: این سرباز الهی باشد.‏‎ ‎‏نخست وزیر مسْلم با نخست وزیر سایر رژیمها فرق داشته باشد؛ این یک موجود الهی‏‎ ‎‏باشد. هر جا یک مملکتی باشد که هر جایش ما برویم صدای الله در آن باشد. اسلام این‏‎ ‎‏را می خواهد. اسلام از کشورگشایی می خواهد که الله را در همۀ عالم نمایش بدهد؛‏‎ ‎‏تربیت الوهیت بکند در همه عالم، تربیت انسانی بکند؛ انسان را برساند به آنجایی که «در‏‎ ‎‏وهم تو ناید آن ...».بنابراین ما باید فرق بگذاریم بین علومی که خودشان مستقلاً اینها را‏‎ ‎‏می بینند و آن علومی که اسلام آنها را طرح کرده. علوم اسلامی همۀ اینها هست به علاوه‏‎ ‎‏اینها همینها هستند، آن علاوه را ندارند. فرق ما بین علوم اسلامی در همه طرف، در همه‏‎ ‎‏جا، با سایر علوم این است که یک علاوه در اسلام هست که این علاوه در آنجا نیست.‏‎ ‎‏آن علاوه ای که در اسلام هست، آن جنبۀ معنویت و روحانیت و الوهیت مسئله است.‏

عالمان اسلام و رسالت کنترل زمامداران

‏     و اما قضیۀ «خواجه نصیر»‏‎[3]‎‏ و امثال خواجه نصیر را؛ شما می دانید این را که خواجه‏‎ ‎

‏نصیر که در این دستگاهها وارد می شد نمی رفت وزارت کند؛ می رفت آنها را آدم کند.‏‎ ‎‏نمی رفت که برای اینکه در تحت نفوذ آنها باشد. می خواست آنها را مهار کند تا آن‏‎ ‎‏اندازه ای که بتواند. کارهایی که خواجه نصیر برای مذهب کرد، آن کارهاست که خواجه‏‎ ‎‏نصیر را خواجه نصیر کرد؛ نه طب خواجه نصیر و نه ریاضیات خواجه نصیر. آن خدمتی‏‎ ‎‏که به اسلام کرد. خواجه نصیر که رفت در دنبال هلاکو‏‎[4]‎‏ و امثال آنها لکن نه برای اینکه‏‎ ‎‏وزارت بکند، نه برای اینکه برای خودش یک چیزی درست کند. او رفت آنجا برای‏‎ ‎‏اینکه آنها را مهار کند؛ و آنقدری که قدرت داشته باشد خدمت بکند به عالم اسلام و‏‎ ‎‏خدمت به الوهیت بکند. و امثال او، مثل محقق ثانی،‏‎[5]‎‏ مثل مرحوم مجلسی‏‎[6]‎‏ و امثال‏‎ ‎‏اینهایی که ‏‏[‏‏...‏‏]‏‏ مرحوم مجلسی که در دستگاه صفویه بود، صفویه را آخوند کرد؛ نه‏‎ ‎‏خودش را صفویه کرد! آنها را کشاند توی مدرسه و توی علم و توی دانش و اینها ـ تا آن‏‎ ‎‏اندازه ای که البته توانستند. بناء علیه ما نباید مقایسه بکنیم که روحانیون یک وقتی وارد‏‎ ‎‏شدند. الآن هم ما اگر بتوانیم ‏‏[‏‏همین وظیفه را داریم‏‏]‏‏ ما آن وقت هم اگر می توانستیم، که‏‎ ‎‏آنطوری که آنها می خواهند خدمت بکنند، ما هم وارد می شدیم. برای اینکه مقصد این‏‎ ‎‏است که انسان درست بکنیم. اگر انسان بتواند محمدرضا را انسان کند، بسیار کار خوبی‏‎ ‎‏است. انبیا برای همین آمده اند. پیغمبر اکرم برای خاطر اینکه این کفار مسلمان نمی شدند‏‎ ‎‏و اعتنای به این مسائل را نمی کردند غصه می خورد. ‏بَاخِعٌ نَفسَکَ‎[7]‎‏ که بر آثار تو اینها توجه‏‎ ‎‏نکردند.‏

کتاب انسان سازی و رسالت آدمسازی

‏     در هر صورت انبیا آمدند که همۀ مردم را آدم کنند. علم انبیا علم آدمسازی است.‏‎ ‎‏قرآن هم یک کتابی است کتاب آدمسازی. نه کتاب طب است، نه کتاب فلسفه است، نه‏

‏کتاب فقه است، نه کتاب ـ عرض می کنم ـ سایر علوم است. هر چه در قرآن هست اگر‏‎ ‎‏کسی مطالعه کند درست، می بیند آنی که در قرآن هست آن جنبۀ الوهیتش هست. همیشه‏‎ ‎‏هر چیزی طرح شده به جنبۀ الوهیت طرح شده است. همه چیز در آن است اما به جنبۀ‏‎ ‎‏الوهیتش. اسلام برای خدمت به خدا آمده است. انبیا خدمۀ خدا هستند و برای خدا‏‎ ‎‏آمده اند؛ و برای توجه دادن همۀ موجودات اینجا و همۀ انسانهای اینجا به خدای تبارک‏‎ ‎‏و تعالی.‏

انقلاب اسلامی، تحولی خدایی

‏     و من امیدوارم که دانشگاه ما یک تبدل معنوی پیدا بکند، یک تحول پیدا کند. همان‏‎ ‎‏جوری که بسیاری از چیزها در این نهضت تحول پیدا کرد. و شما ملاحظه کردید که یک‏‎ ‎‏تحول بزرگ روحی که در ایران پیدا شد بالاتر از این فتحی بود که کردند. و آن تحول‏‎ ‎‏روحی این بود که یک روز پاسبان می آمد توی بازار می گفت «چهارم آبان است، همه‏‎ ‎‏باید بیرق بزنید» هیچ کس به خودش اجازه نمی داد که، توی مغزش نمی آمد که می شود با‏‎ ‎‏این پاسبان مخالفت کرد؛ هیچ کس! همه اطاعت؛ هر جا می رفت اطاعت. توی دانشگاه‏‎ ‎‏هم که می آمد اطاعت می کردند؛ یکوقت بعد از یکی ـ دو سال همچو شد که مردم‏‎ ‎‏ریختند توی خیابان و گفتند «ما شاه نمی خواهیم»! و پیروز هم شدند. ‏‏[‏‏با‏‏]‏‏ این تحول‏‎ ‎‏روحی، آن خوفی که از پاسبان بود متبدل شد به یک شجاعتی که از تانک نترسیدند.‏‎ ‎‏همان آدمی که از آن چوبی که دست پاسبان بود می ترسید، همان آدم آمد در خیابان و‏‎ ‎‏مشتش را گره کرد و حمله کرد به تانک. کشته هم شد اما حمله کرد به تانک. این تحول‏‎ ‎‏یک تحولی بود که در این نهضت پیدا شد. و این یک دست الهی بود؛ نه یک چیزی بود‏‎ ‎‏که ماها بتوانیم این کارها را بکنیم؛ انسان بتواند این کارها را بکند. اصلاً این حرفها نیست.‏‎ ‎‏این یک نظر الهی بود. یک نظری بود که خدای تبارک و تعالی به این ملت کرد و‏‎ ‎‏متحولشان کرد به یک صورتی که مثل سربازهای صدر اسلام، که می گفتند که ما جنگ‏‎ ‎‏می کنیم کشته بشویم هم نفع با ماست، و بکشیم هم نفع با ماست، اینها را اینجوری کرده‏

‏بودند. مکرر پیش ما آمدند، الآن هم باز، الآن هم من گاهی وقتها، شاید همین دیروز بود‏‎ ‎‏که اینجا می رفتم یک کسی بیخ گوشِ من گفت که دعا کنید من شهید بشوم. این تحول که‏‎ ‎‏مردم شهادت را برای خودشان فوز عظیم می دانستند و می آمدند توی خیابانها به عشق‏‎ ‎‏اینکه شاید هم شهید بشوند، این تحول اسباب این شد که این پیروزی حاصل شد. و الآن‏‎ ‎‏این تحول را باید حفظش کنیم.‏

لزوم حفظ روحیه انقلابی

‏     آن چیزی که لازم است این است که شما که در دانشگاه هستید، شما که تماس با‏‎ ‎‏جوانها دارید، این معنا را تذکر بدهید که این تحولی که رمز پیروزی شما بود و شما را تا‏‎ ‎‏اینجا رساند و این سد بزرگ شیطانی را شکستید، این تحول و این نهضت را به این معنا که‏‎ ‎‏هست حفظش کنید، تا اینکه بعدها هم بتوانیم یک دانشگاه داشته باشیم مستقل برای‏‎ ‎‏خودمان، یک مدرسه علمی داشته باشیم مستقل برای خودمان، یک ارتش داشته باشیم‏‎ ‎‏مستقل برای خودمان. ما هیچ چیز نداشتیم. ما نمی توانیم ادعا کنیم؛ نه شما دانشگاه‏‎ ‎‏داشتید، نه ما مدرسۀ علمی. همه دست آنها بود. همه. همه با امر آنها بود. سازمان امنیت‏‎ ‎‏همه را می خواست اداره بکند. مساجد ما؛ دست سازمان امنیت بود. هر کدامش یک نفر‏‎ ‎‏بازنشسته را نشانده بودند آنجا که نظارت بکند. همۀ امور دست آنها بود. این تحول‏‎ ‎‏اسباب این شد که ما دست همه را ان شاءالله کوتاه کردیم و می کنیم. بعدها هم به شرط‏‎ ‎‏اینکه شما دانشگاهیها و اساتید محترم در محل خودتان، من که یک طلبه هستم در محل‏‎ ‎‏خودم، آقایان که از علما هستند در محل خودشان، همه مان دنبال این معنا باشیم که این‏‎ ‎‏نهضت به اینجوری که تا اینجا آمده حفظ بشود. اگر این نهضت به همین طور، یعنی‏‎ ‎‏وحدت کلمه، گروه گروه نشویم‏

اعلام موجودیت گروههای گوناگون

‏     الآن شما ملاحظه می کنید صد گروه در تهران اظهار وجود کرده اند! یعنی صد گروه‏‎ ‎‏مخالفت با اسلام. ... ولو خودشان نفهمند. ولو خودشان برای اسلام می گویند ما این کار‏

‏را می کنیم. اما وقتی بنا شد که ما با انسجام این جمعیتها با هم پیش بردیم؛ تا اینجا‏‎ ‎‏رساندیم؛ انسجام گروهها با هم؛ همه با هم فشرده شدند. یعنی دانشگاهی نگفت من جدا‏‎ ‎‏هستم از روحانی؛ روحانی هم نگفت من جدا هستم از دانشگاهی؛ آن هم نگفت من از‏‎ ‎‏حزب و حزب از جبهه و جبهه از کذا. این حرفها آن وقت مطرح نبود. چون مطرح نبود و‏‎ ‎‏امر هم الهی بود و همه هم اسلام را می خواستند، همه هم متنفر از این ظلمها و این ظَلَمه‏‎ ‎‏بودند، از این جهت پیش بردیم. حالا که به اینجا رسیدیم، این خطر آمده است در کار که‏‎ ‎‏حالا هی اظهار وجود! یک گروهی به یک اسمی اظهار وجود؛ یک گروه دیگر آنجا به‏‎ ‎‏اسمی. همین طور گروه گروه دارند می شوند و آن انسجام را دارند از دست می دهند. اگر‏‎ ‎‏این انسجامی که بود ما از دست بدهیم، اگر دانشگاه جدا بشود از روحانیت، روحانیت‏‎ ‎‏جدا بشود از دانشگاه، هر دو جدا بشوند از مردم دیگر، احزاب احزاب مختلف متشتت ـ‏‎ ‎‏که مع الأسف هر کدام با دیگری بدند، اگر این معنا بشود ما خوف این معنا را داریم که‏‎ ‎‏نهضت ما نرسد به آن ثمره ای که باید برسد؛ و دانشگاه شما هم نرسد به آن معنایی که‏‎ ‎‏دلتان می خواهد؛ و مدارس ما هم نرسد به آن معنایی که دلمان می خواهد.‏

حکومت ایده آل اسلامی

‏     آن چیزی که الآن همۀ ما باید دنبال آن باشیم و جدیت داشته باشیم این است که شما‏‎ ‎‏در دانشگاه و ما در مدرسه ها و آقایان در شهرها و همه در همه جا مردم را دعوت کنند به‏‎ ‎‏وحدت کلمه و اینکه از این تشتت دست بردارند. با وحدت کلمه و توجه به اینکه ما همه‏‎ ‎‏یک جمهوری اسلامیِ عدل می خواهیم، یک حکومت اسلامی عدل می خواهیم، یک‏‎ ‎‏حکومتی که همه آزاد فکر کنند، آزاد نظر بدهند ـ عرض می کنم ـ آزاد عمل بکنند،‏‎ ‎‏استقلال داشته باشند در همه چیز. ما یک همچو ‏‏[‏‏حکومتی‏‏]‏‏ را می خواهیم درست‏‎ ‎‏بکنیم. تا این وحدت کلمه نباشد، تا اینکه همین معنایی که این سد را شکست محفوظ‏‎ ‎‏نگه نداشته باشیم، نمی توانیم به آن مطلب برسیم. و من الآن خوف این معنا را دارم که این‏‎ ‎‏تشتتهایی که گمان هم ندارم که همین طور بیخودی شده باشد، من خوف این را دارم که‏

‏یک دستهایی در کار باشد برای همین ایجاد این تشتتها، گروه گروه درست کردنها، و هی‏‎ ‎‏اظهار وجود در روزنامه! صد تا گفته اند بیشتر است ـ یا همین حدود ـ صد تا گروه است که‏‎ ‎‏در همین دو ماه اظهار وجود کرده اند! یعنی صد گروه با هم دشمن! صد گروه بی توجه به‏‎ ‎‏مصالح کشور. به خیال خودشان توجه دارند لکن اینطور نیست. خیال می کنند! این‏‎ ‎‏مخالف با مسیری است که این نهضت داشت و پیروز شد. ‏

‏     اگر این ‏‏[‏‏وحدت‏‏]‏‏ حفظ نشود، نه شما دیگر امید داشته باشید که یک دانشگاه مستقل‏‎ ‎‏داشته باشید؛ و نه ما امید داشته باشیم که یک مسجد و محراب مستقل داشته باشیم. و اگر‏‎ ‎‏ان شاءالله ، امیدوارم بشود، همۀ ما مجتمع باشیم، همۀ ما نظر صحیحی داشته باشیم، فکر‏‎ ‎‏نکنیم که شما از ما جدا و ما از شما جدا، همه مسلِم، همه دارای ـ عرض می کنم ـ عقیدۀ‏‎ ‎‏اسلامی، همه توجه به اینکه کشورمان مستقل باشد، مال خودمان باشد، منافعش مال‏‎ ‎‏خودمان باشد، زحمت مردم مال خودشان باشد، معنویاتش درست بشود، مادیاتش‏‎ ‎‏درست بشود، همۀ این چیزها، اگر این مطلب محفوظ بماند و همه با هم باشیم، همان‏‎ ‎‏طوری که تا حالا بودیم، پیروز هستیم ان شاءالله . و تا آخر می رسیم. شما راحت ‏‏[‏‏با‏‎ ‎‏]‏‏علوم‏‎ ‎‏دانشگاه تربیت کنید اشخاص را؛ ما هم راحت می توانیم به طلبگی خودمان ادامه بدهیم.‏

‏     و من از خدای تبارک و تعالی توفیق همۀ شما را می خواهم. و امیدوارم همۀ ما در‏‎ ‎‏راهی که خدای تبارک و تعالی می خواهد در آن راه قدم برداریم؛ و همۀ ما موفق بشویم‏‎ ‎‏که این کشور را نجات بدهیم؛ بلکه کشورهای اسلامی را ان شاءالله . ان شاءالله خداوند همۀ‏‎ ‎‏شما را تأیید کند. ‏

‎ ‎

  • ـ کنزالعمال، ج 3، ص 214.
  • - اصل: برگشتش.
  • ـ نصیرالدین طوسی دانشمند مشهور ایرانی. وی در زمان حکومت هلاکوخان مغول به وزارت رسید و توانست با نفوذ خارق العادۀ خود، فرهنگ اسلامی را در دربار مغول ترویج و گسترش دهد.
  • - مؤسس سلسلۀ مغولهای ایران.
  • - علی بن حسین بن عبدالعالی متوفای 940 ه . ق. فقیه بزرگ، مشهور به محقق کَرکی.
  • - محمدباقر مجلسی متوفای 1110 ه . ق. معروف به مجلسی دوم، از علما و محدثان بزرگ شیعه.
  • - بخشی از آیۀ 3 سورۀ شعرا: «چه بسا خودت را هلاک کنی».