امام تمام اعیاد را به ما عیدی می دادند از زمان بچگی. البته به مطابق زمان تغییر کرده و امروز رسیده به سیصد تومان. عیدها به ما سیصد تومان می دهند. نه ما، هر کسی توی خانه باشد، از خانم گرفته تا کارگر توی منزل و حتی مهمان هم اگر باشد به همه عیدی می دهند ـ بچه ها صد تومان، بزرگترها سیصد تومان. یادم است وقتی در نجف بودم امام آنجا دو دینار عیدی می دادند. یک روزی که صبح عید بود (یکی از این اعیاد حالا یا مذهبی یا عید بزرگ غیرمذهبی فرق نمی کرد) منتظر بودیم ایشان عیدی بدهند. اما امام گفتند: «من امروز عیدی ندارم». گفتیم که چطور شما عیدی ندارید؟ گفتند: «من از پولی که مخصوص خودم باشد و پول شخصی ام است به شما عیدی می دهم، حالا پول شخصی ندارم، طبیعتاً نمی توانم عیدی بدهم». خوب ما که نمی توانستیم صرف نظر کنیم، قرار بر این شد همشیرۀ بزرگم قرض بدهد به ایشان تا ایشان به ما عیدی بدهند، تا بعد اگر پولی پیدا کردند قرضشان را بدهند. امام گفتند: «شاید پولی پیدا نکردم، اگر پیدا نکردم قرضتان می ماند». ما هم گفتیم: «ان شاءاللّه  پیدا می کنید و خواهر بزرگم رفت پولی از خودش آورد به آقا قرض داد». ایشان آن را به ما عیدی دادند و بعد هم ایشان قرضشان را ادا کردند.


من امروز عصر نخوابیدم 


بچه که بودیم بعد از ظهرها بازی می کردیم و خواب ایشان را به هم می زدیم. به هر حال مشغول استراحت بودند، تنها کاری که می کردند یکی از ماها را صدا می کردند. همین که صدا می کردند؛ یعنی اینکه دیگر خیلی شورش را درآورید، خیلی زیاد اذیت کردید. و باز بارها می شنیدم که می گفتند: «امروز عصر من نخوابیدم. بچه ها امروز نگذاشتند من بخوابم». این را به صورت تعریف برای مادرم نقل می کردند. نه اینکه با ما دعوا کنند که چرا اذیت کردید. چرا سر و صدا کردید.


 


*   *   *


 


وقت مشخصی را با بچه ها بودند 


امام گر چه مشغول بحث و تدریس فقهی بودند ولی خود را غافل از حال فرزندانشان نمی دانستند و حقوق خانواده و وظیفۀ تربیت فرزندان را فراموش نمی کردند. در جهت تحقق این امر، روزانه وقت مشخصی را برای سرگرم کردن فرزندان و حتی بازی با آنها اختصاص داده بودند، ولی در همین بازی و سرگرمی نقش تربیتی فراموش نمی شد.


*   *   *


 اگر می توانی بمان


 رفتار و کردار امام نمونۀ عینی اخلاق اسلامی را در ذهن ما تداعی می کرد. مصاحبت با ایشان اثر خاصی در روح و روان ما بر جای می گذاشت. یادم است اگر من وقتی از بیرون به خانه می آمدم از من نمی پرسیدند کجا بودی؟ و اگر می خواستم از خدمت ایشان مرخص شوم، نمی گفتند، کجا می روی؟ بلکه می گفتند اگر می توانی بمان.


(هم نفس بهار، ص 76 -78)

. انتهای پیام /*