ابوالفضل توکلی بینا: 

امام مصمم بودند که به جمع مردم بپیوندند و به ایران تشریف فرما شوند. اما  بعضی به عنوان دلسوزی از امام خواستند که در یک چنین موقعیتی مصلحت نیست که  شما به ایران بیایید. ایشان هم وقتی مشاهده کردند که عده‌ای اصرار دارند ایشان به  ایران نروند، فرمودند: من از اینکه عده‌ای نهی می‌کنند به ایران نروم می‌فهمم که باید هرچه زودتر به ایران بروم و در بین مردم باشم. امام خمینی از یک تیزهوشی خاصی  برخورداربودند. در ادامه به برخی از خاطراتم از روز ورود امام می پردازم:

تلاش بختیار برای ممانعت از ورود امام به ایران

حدود یک هفته بختیار مانع ورود حضرت امام شد. بچه‌ها شب و روز نداشتند،  مانع تراشی بختیار خیر و برکتی هم داشت و آن اینکه ما فرصت تدارک بهتری برای  ورود امام پیدا کردیم. برادران ما از ستاد خارج نمی‌شدند و شبانه روز مشغول فعالیت و  برنامه‌ریزی بودیم که امام چگونه تشریف بیاورند؟ نحوه پذیرایی چگونه باشد؟ با چه  وسیله‌ای بروند؟ کجا بروند؟ محافظت‌ها چگونه باشد؟ چه جوری انتظامات را برقرار  کنیم؟ و.... که بحمدالله آن دلهره‌ای که ما داشتیم که با ورود امام حادثه‌ای به وجود نیاید. این کار با خیر و خوبی انجام شد.

تصمیم امام به بازگشت به کشور

 به دنبال مخالفت بختیار با ورود امام به وطن اعتراض مردم بالا گرفت و عده‌ای از  روحانیون سراسر کشور از جمله آیت‌الله مطهری، بهشتی، هاشمی‌رفسنجانی و آیت‌الله  خامنه‌ای ... در مسجد دانشگاه تهران اعتصاب کردند. سرانجام وقتی ورود ‌امام در 12  بهمن 57 به ایران قطعی شد.

جریان از این قرار بود که شهید عراقی از نوفل لوشاتو تلفن زد و گفت: ستاد را  تشکیل دهید. امام مصمم شده‌اند که به ایران بیایند. ما ستاد را دو روزی در اطراف  مسجد قبا تشکیل دادیم. منتهی به محلی نیاز داشتیم که وسیع و دارای امکانات بیشتری  باشد، لذا تصمیم گرفتیم که ستاد را به مدرسه رفاه که در مرکز شهر بود منتقل نمائیم.  رفاه چون یک مؤسسه غیر انتفاعی بود برای ارتباطات از امکانات خوبی برخوردار بود.  لذا ستاد را به مدرسه رفاه منتقل کردیم و تا آمدن حضرت امام شب و روز تدارک  وسیعی دیده شد که پاسخگوی جمعیت چند میلیونی برای استقبال امام باشد. مردم ما  خیلی خوب هستند و از آنها باید قدردانی کرد و به همین خاطر است که امام اینقدر  سفارش این مردم را می‌کردند. از جمله همکاری مردمی اهداء گوسفند به ستاد بود و  ماشین ماشین از اطراف تهران نان هدیه می‌شد. اظهار علاقه به همکاری با ستاد غیر  قابل تصور بود، مردم ما از نظر عقیده و اخلاق و عاطفه کم نظیر هستند بی‌خود نیست که امام خمینی - رضوان الله تعالی علیه - فرمودند: مردم ما از اصحاب پیامبر گرامی  اسلام با وفاتر و بهترند.

یک خاطره شیرین هم شهید عراقی برای من نقل کرد. ایشان گفت: وقتی امام  می‌خواستند تشریف ببرند به فرودگاه و سوار هواپیما شوند. همه ناراحت بودند. نکند  یک وقت حوادثی پیش بیاید و امام را خدای ناکرده ترور کنند. به همین دلیل حاج  احمد آقا یکعدد جلیقه ضد گلوله تهیه کرده بود که امام آن را به تن کند، اما گفت من  می‌ترسم به امام بگویم. آمد به حاج مهدی عراقی گفت که این کار من نیست، این کار  شما است. جلیقه را به حاج مهدی داد و حاج مهدی هم می‌آید خدمت امام و اظهار  می‌کند ما یک عمری است از شما تقلید می‌کنیم، امشب شما باید از ما تقلید بکنید، امام  خندیدند و گفتند: چه شده؟

مهدی گفت: ما ناراحتیم که برای حضرتعالی اتفاق ناگواری بیافتد لذا ما این جلیقه  ضد گلوله را تهیه کردیم تا به تن شما کنیم. الآن هم من می‌خواهم قبای شما را در  بیاورم تا این را زیر قبایتان بپوشید. در هر حال جلیقه ضد گلوله را به تن امام می‌پوشاند. اما داخل هواپیما که شدند چون وزن جلیقه ضد گلوله سنگین بود از تنشان در  آوردند. فرموده بودند: خسته شدم.

نحوه ورود و استقبال از امام در فرودگاه مهرآباد

امام خمینی صبح روز 12 بهمن ماه 1357 وارد فرودگاه مهرآباد تهران شدند، طبق  برنامه عده‌ای از شاگردان برجسته امام مانند شهید دکتر بهشتی، شهید مطهری، شهید  باهنر، آقای هاشمی‌رفسنجانی و شخصیت‌های مختلف به سالن فرودگاه مهرآباد رفتند  و به ایشان خوش آمد گفتند. امام خمینی هم با وجود اینکه خسته به نظر می‌رسیدند، در سالن فرودگاه سخنرانی بسیار خوبی کردند. براساس برنامه‌ریزی‌های انجام شده قرار  بود که از همین سالن به طرف بهشت زهرا حرکت کنیم، اما ازدحام جمعیت به حدی  بود که امکان اجرای این برنامه میسر نبود لذا تصمیم گرفتیم امام را برگردانیم به سطح  فرودگاه و از پاویون دولت برنامه را اجرا نمائیم. ترتیبی داده شد که مجدداً امام را به  سطح فرودگاه برگرداندیم. من تنها بودم. درب سالن فرودگاه هم بسته شد، بلافاصله  دیدم حاج احمد آقا پشت درب سالن فرودگاه نگران هستند در بلافاصله باز شد و  ایشان به امام ملحق شدند. درسطح فرودگاه افراد نیروی هوایی با لباس فرم و مسلسل  بدوش ایستاده بودند. یک اتومبیل بنز هم آماده بود تا امام را به پاویون دولت ببرد.  وقتی امام نزدیک شدند من درب جلوی اتومبیل را باز کردم تا حضرت امام به داخل  اتومبیل تشریف فرما شوند، تعداد زیادی حدود 30 تا 40 نفر نظامی ‌دور اتومبیل  حضرت امام حلقه زده بودند. من به شدت نگران امام بودم که یک مرتبه حضرت امام  برای سوار شدن به اتومبیل دستشان را روی درب جلوی ماشین قرار دادند. ایشان  همانطوری که دستشان روی درب اتومبیل بود رو کردند به افسران نیروی هوایی که با  مسلسلهای سبک اتومبیل امام را احاطه کرده بودند، و فرمودند: شما افسران شریف تا  کی نشسته‌اید که بختیار خائن شرف شما را ببرد.

 این بیان امام برای افسران نیروی هوایی خیلی تاثیرگذاشت به طوری که آنها شروع  کردند به ابراز احساسات، و جمعیت با صلوات به طرف پاویون دولت حرکت کرد. این  پیش بینی تا حدودی قبلاً انجام شده بود و حرکت را از پاویون دولت اجراء کردیم. من  در اولین ماشین استیشن که وزارت نیرو در اختیار ما قرارداده بود قرار گرفتم، و اتومبیل  حضرت امام هم به رانندگی محسن رفیق دوست و همراهی فرزند امام به طرف بهشت  زهرا حرکت کرد. گروه سرود جزو برنامه قرار داشت. آنها در مدرسه رفاه مستقر بودند. کار  دیگری که با برادران نیروی هوایی هماهنگ شد پیش بینی دو فروند هلی کوپتر بود.

امام مصمم بود که به بهشت زهرا برود

وقتی امام خمینی خود را مهیا کردند که وارد کشورشوند و سکان انقلاب را بدست  بگیرند فرموده بودند: من ابتدا برای زیارت شهدا به بهشت زهرا خواهم رفت. خوب از  فرودگاه تا بهشت زهرا حدود 33 کیلومتر فاصله بود، برای این کار65 هزار نفر را بسیج  کردیم. این کار مهمی ‌بود که توانستیم 65 هزار نفر را برای این کار انتخاب کنیم. برای  تهیه بازو بندهای انتظامات هم از دوستان قماش فروش استمداد کردیم و برای این کار  65 هزار بازوبند با پارچه‌های مخصوص تهیه شد. سپس از فرودگاه تا بهشت زهرا هر  قطعه‌ای به افراد معتمد محلی سپرده شد. جریان به این شکل بود که از محله‌های تهران  برای انتظامات به ما مراجعه می‌کردند و ما هم هر بخشی از خیابان را به افراد مطمئنی  می‌سپردیم؛ لذا هر محله‌ای به سلیقه خودشان اداره می‌شد. شما در فیلم‌های آن زمان  مشاهده می‌کنید که بعضی کف خیابان‌ها را گلکاری نمودند.

در بهشت زهرا در قطعه‌ای که قرار بود حضرت امام سخنرانی داشته باشند دور آن  قطعه را با لوله‌های قوی حصار کردیم، جمعیت عظیمی‌ هم در بهشت زهرا حضور پیدا  کرد، 8 هزار نیروی انتظامی در بهشت زهرا متمرکز گردید. ماشینی که قرار شد حضرت  امام با آن به بهشت زهرا تشریف ببرند آماده شد و روی سقف آن ماشین هم شیشه ضد  گلوله قرار گرفت. ضمناً برادران وزارت نیرو جهت همکاری و همیاری با ستاد استقبال  امام 4 عدد ماشین استیشن با تعدادی بی سیم با برد 40 کیلومتر در اختیار ما قرار دادند  که از آنها برای کنترل در طول مسیر استفاده شد. دو هلیکوپتر هم برادران نیروی هوایی  در اختیارما قرار دادند که یکی از آنها در مدخل ورودی بهشت زهرا قرار داده شد و به جا هم بود چون به مجرد ورود اتومبیل حضرت امام به بهشت زهرا صفحه کلاج  ماشین سوخت و لذا مجبور شدیم حضرت امام را با هلیکوپتر به قطعه‌ای که قرار بود  سخنرانی کنند، منتقل کنیم.

ماشین استیشن آقای رفیق‌دوست وارد بهشت زهرا که شد کلاج سوزاند.  خوشبختانه هلیکوپتر نزدیک بود و از آن استفاده شد. بعد از اجرای سخنرانی تاریخی حضرت امام، هلی کوپتر بلند شد و به طرف  بیمارستان هزار تختخوابی (امام خمینی) حرکت کرد. بعد از بازدید از مجروحینی که در  بیمارستان بودند حضرت امام همان شب در محلی که برای استراحت ایشان در مدرسه  رفاه تدارک دیده شده بود، حضور یافتند.

برای مسافت 33 کیلومتر به سمت بهشت زهرا تدارک انتظامات ویژه‌ای شده  بود. نزدیک به 65 هزار نفر شناسایی شده بودند تا انتظامات را بعهده بگیرند. لذا از قبل  برنامه‌ریزی شده بود و ما ارتباط تنگاتنگ با پاریس داشتیم. مرتب با مرحوم عراقی  ارتباط داشتیم. ایشان در مکالمه تلفنی به من گفتند که حضرت امام فرمودند: ابتدا  می‌خواهم به بهشت زهرا بروم. گو اینکه بعضی از آقایان حتی مخالف رفتن حضرت  امام به بهشت زهرا بودند، اما امام مصمم بودند که در بدو ورودشان ابتدا به بهشت  زهرا تشریف فرما شوند.

برای بار دوم، سوم که ما تماس گرفتیم مرحوم عراقی گفتند: امام مصمم هستند  بیایند، ابتدا هم به بهشت زهرا بروند. این بود که ما ستاد را تشکیل دادیم. البته ابتدا  محلی در اطراف مسجد قبا تشکیل گردید بعد فکر کردیم، مسأله ورود امام خمینی به  ایران بعد از سالها کار کوچکی نیست و نیاز به محلی است که امکانات کافی داشته  باشد. این بود که مدرسه رفاه را انتخاب کردیم. مدرسه رفاه از هر جهت از نظر  وسعت، امکانات رفاهی، ارتباط، ازهرلحاظ مورد تأیید ستاد استقبال قرار گرفت. بحث این بود حالا که امام تشریف می‌آورند به فرودگاه، برنامه مان چه باشد؟  ابتدا مسیر را شناسایی کردیم که چکار کنیم. طول مسیر تا بهشت زهرا 33 کیلومتر بود.  برای کنترل و حفاظت در طول مسیر 65 هزار نفر نیروی انتظامی‌تدارک دیده شد.

مثلاً از میدان انقلاب تا منیریه داده شده بود به برادرانی که در منطقه امیریه بودند.  میدان آزادی را به یک گروه دیگر. نیروهای مردمی زیادی به ما مراجعه می‌کردند. همه  این گروه‌ها را سامان دادیم. مردم انقلابی قم هم برای ورود امام نزدیک به هزار نفر  نیرو معرفی کردند. اما ما حریف این قمی‌ها نشدیم تا اینکه یکی از اینها را من صدا  کردم، گفتم خوب همشهری جریان چیست؟ ما همه را شکل دادیم. شما چه می‌گویید؟  گفت: ما نیروهای خاصی آماده کردیم. گفتم: یعنی چه؟ گفت: ما در ماشینهای خودمان  تیربار و تی ان تی جاسازی کردیم تا اگر حوادثی پیش آمد بتوانیم در مسیر از آنها  استفاده کنیم. گفتم: خوب زودتر می‌گفتید. این بود که ما این ماشین‌ها را در مسیر میدان  آزادی تا میدان انقلاب که از شمال به خیابان آزادی منتهی می‌شد، قرار دادیم تا چنانچه  حوادثی پیش بیاید از آنها بتوانیم استفاده کنیم. همان طور که پیش بینی می‌شد جمعیت  عجیبی در بهشت زهرا تجمع کردند، خصوصاً در قطعه‌ای که قرار بود حضرت امام  تشریف ببرند، ما دور آن قطعه‌ای که حضرت امام تشریف آوردند سوله کشیدیم و  هشت هزار نفر از نیروهای انتظامات را در بهشت زهرا مستقر کردیم.

همانطوری که عرض کردم پس از تشریف فرمایی امام به ایران به اتفاق دوستانی که  در ستاد استقبال جزو اعضای اصلی بودند رفتیم خدمت امام، امام خیلی محبت کردند.  جمله‌ای گفتند که دوستان همه گریه کردند، ایشان فرمودند: چرا شما عقب نشستید؟  من خادم شماها هستم. باور نمی‌شود کرد، امام یک فقیه و عارف بلند پایه‌ و با آن  عظمت و بزرگی در مقابل تعدادی جوان این طور خضوع کنند. بعد فرمودند: بروید  انتخابات بکنید، یک هیأت مدیره‌ای تشکیل بدهید و این مساله ورود خانم‌ها و  مشکلات آنها را حل کنید ما هم رفتیم و میان خودمان افرادی را انتخاب کردیم. من و  حاج مهدی عراقی، حبیب‌الله عسگر اولادی، شهید رجایی و محسن رفیق دوست  اعضای اصلی هیأت مدیره شدیم. در اداره مدرسه هر قسمت به عهده یکی بود. من  مسئول حیاط بودم، مسئول امنیت ساختمان با حاج محسن رفیق دوست بود. کنترل  بیرون از ساختمان هم به عهده آقای حبیب‌الله عسگر اولادی گذاشته شد.

در ورودیه مدرسه علوی دو تا اطاق بزرگ بود، هیأت پزشکی را در آن محل مستقر  کردیم و تعدادی از خانم‌ها را هم مسئول کردیم که جابجایی برانکاردها را به عهده  بگیرند که محرم و نامحرم رعایت شود. بحمدالله بعد از دو سه روز مشکل خانم‌ها  کاهش پیدا کرد و توانستیم مسائل و مشکلات زنانی که به ملاقات و دیدار حضرت  امام می‌آمدند را برطرف کنیم، مسأله بعدی انتقال اسلحه و مهماتی بود که توسط مردم  از پادگانها تصرف می‌شد و به مدرسه می‌آوردند و چون نگهداری آن‌ها در مدرسه خطر  داشت آن‌ها را به پارکینگ کنار مدرسه علوی منتقل کردیم.

راه‌اندازی و بهره‌برداری فرستنده در محل استقرار امام

با تشکیل ستاد استقبال، افراد جدیدی به ما پیوستند. یکی از این افراد مهندس افراشته  بود. او دکل‌های تلویزیون را تعمیر می‌کرد و تحصیل کرده آلمان بود. یکی از روزها با  برادرش که با من دوست بود، نزد من آمد. پیشنهاد مهندس افراشته این بود که من  حاضرم یکدستگاه فرستنده در اختیار شما قرار دهم.

در ستاد استقبال یک گروه از مهندسین حضور داشتند که کارهای برقی ستاد را  انجام می‌دادند، یکی از برادرانی که در آن بخش کار می‌کرد مهندس حیدری بود. ما  مهندس افراشته را به ایشان معرفی کردیم تا با این برادران همکاری کنند. یکی از  کارهائی که این گروه انجام داد نصب دکل فرستنده بالای ساختمان مدرسه علوی بود.  تصمیم داشتند یک فرستنده چند کیلو واتی در مدرسه علوی راه‌اندازی نمایند. یکی از  شب‌ها که بچه‌ها تصمیم گرفتند به هر شکلی هست فرستنده‌ای را در اختیار بگیرند؛  برادران وزارت نیرو هماهنگی کردند تا با یک خاموشی تصنعی بتوانند فرستنده مذکور  را به مدرسه علوی منتقل کنند، بدین طریق فرستنده در مدرسه علوی راه‌اندازی شد، و  از این فرستنده در دو موقعیت تاریخی استفاده شد؛ یکی روز 15 بهمن 1357 وقتی  امام خمینی مهندس بازرگان را به عنوان دولت موقت نخست‌وزیر معرفی کرد و دیگری  شب 22 بهمن 1357 وقتی افسران نیروی هوایی تلویزیون را روشن می‌کنند با مشاهده  امام در مدرسه علوی صلوات می‌فرستند و ادامه کار حمله کماندوها به پرسنل نیروی  هوایی شروع می‌شود.

منبع: دیدار در نوفل لوشاتو، خاطرات سیاسی ـ اجتماعی ابوالفضل توکلی بینا، به کوشش: فرامرز شعاع حسینی، موسسه چاپ و نشر عروج، 1389، صص257-265

. انتهای پیام /*