در سوگ خورشید
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

زمان (شمسی) : 1373

ناشر مجله : مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)، موسسه چاپ و نشر عروج

نویسنده : موسوی گرمارودی، علی

در سوگ خورشید

‏‏در سوگ خورشید‏

‏‏علی موسوی گرمارودی‏

‏‎ ‎

‏‏مردی که آهن از نفسش نرم می‌شد‏

‏‏و عزمش، پیشاپیش کالبد گام برمی‌داشت‏

‏‏و تنش پاسدار روح وی بود. ‏

‏‏مردی به صداقت گیاه باغچه‌هامان:‏

‏‏هرگز دیده‌ای شمعدانی، دروغ بگوید‏

‏‏هرگز دید‌ه‌ای قرنفل، چاپلوسی کند‏

‏‏یا سرو، پیش سپیدار، سر فرود آورد‏

‏‏مردی به روانی موج ‏

‏‏در خاستن ‏

‏‏و کران تا کران رفتن‏

‏
‏
‎

‎‏

مردی به زلالی باران ‏

‏‏در نوشاندن‏

‏‏به صداقتِ آتش ‏

‏‏در سوختن ‏

‏‏مردی که پولاد از چین ابرویش‏

‏‏به هم می‌پیچید ‏

‏‏و الماس از نگاهش سوراخ می‌شد‏

‏‏مردی که نگه نمی‌کرد ‏

‏‏می‌نگریست‏

‏‏ ‏‏

‏‎

‎‏

مردی که غمان امّت را ‏

‏‏در خویش ‏

‏‏می‌گریست. ‏

‏‏لبانش در گفتن ‏

‏‏و چشمانش در شنفتن‏

‏‏مردی با چشم و زبان و گوشی در صداقت برابر ‏

‏‏مردی که با طراوت می‌گفت‏

‏‏با سخاوت می‌شنفت‏

‏‏مردی که گلخنده‌اش از سنگ و آهن ‏

‏‏شکوفه می‌رویاند‏

‏‏ ‏

‏‏‎

‎‏

بی تو اینک جهان چه خواهد کرد؟‏

‏‏ای سنگ محک‏

‏‏اگر تو نبودی‏

‏‏کجا شیشۀ عرفات ‏

‏‏و برخی دیگر از شیشه‌های مات ‏

‏‏می‌شکست؟‏

‏‏اگر تو نبودی ‏

‏‏شاید ما هنوز‏

‏‏ستمهای پیچیده در زرورق را ‏

‏‏به نام شکلات می‌مکیدیم‏

‏‏ 

‏‎

‎‏

اگر تو نبودی ‏

‏‏ما کی به خود می‌رسیدیم؟‏

‏‏اگر تو نبودی‏

‏‏وهن وابستگی را‏

‏‏چگونه از پیشانی تاریخمان می‌ستردیم؟‏

‏‏هیچ آزاده نیست که وامدار تو نیست‏

‏‏من خود به تو وامی مضاعف دارم:‏

‏‏اگر چشمان مهربان تو‏

‏‏عبور صادق پروانه‌ها را‏

‏‏در بوستان به خاطر نمی‌سپرد‏

‏‏ ‏

‏‎

‎

‏و حقجویی سلیمانیّت‏

‏‏عدل را در خانۀ موران به میهمانی نمی‌بُرد‏

‏‏اینک من، در سوگ تو‏

‏‏این برگ سبز را نیز‏

‏‏به ملت خود‏

‏‏هدیه نمی‌توانستم کرد. ‏

‏‏بیا فتوّت آن پیر می‌فروش نگر‏

‏‏که جرعه‌ای ز کرامت، به خاک راه افکند‏

‏‏اینک شکوه تو را بر دوش می‌برند‏

‏‏تا در خاک نهند‏

‏‏اما تمام روی زمین، از تو بارور‏

‏‏و آسمان از روح تو، پر شده ست. ‏

‏‏دو روز پیش‏

‏‏ ‏

‏‎

‎‏

کودکی تو را می‌‌بوسید‏

‏‏و تو چنان زلال او را می‌نگریستی که‏ 

‏‏معصومیت کودک‏

‏‏در کف‍ﮥ نگاه تو‏

‏‏سبکبار می‌شد‏

‏‏دریغا آن سطوت‏

‏‏به وسعت یک جهان‏

‏‏که در چنبر بازوان کودکی می‌گنجید‏

‏‏دریغا مردی از تاریخ پیشتر‏

‏‏و از همه بیشتر‏

‏‏مردی که از بهار یادگار ماند‏

‏‏چون بذر در خاک شد‏

‏‏اما، در شکفتن ماندگار ماند. ‏