
بابا" « جانم ؟ چی شده دخترم ؟ بازم می خوای اجازه بگیری کامپیوتر رو روشن کنی ؟ »
فاطمه : « نه بابا جون ، این دفعه می خوام اگه اجازه بدین از دوربین فیلمبرداری تون استفاده کنم ، قول قول هم می دم که خیلی مواظب اش باشم ، خیالتون هم راحت باشه ، بلدم ،به یه دونه از فیلم هاتون هم احتیاج دارم . . . »
فاطمه خیلی دوست داشت تا برود و زنگ آپارتمان مهشاد را بزند ، اما نمی توانست . خیلی دوست داشت تا به چشم های او نگاه کند ، سلام دهد ، لپش را بگیرد ، ببوسداش و چون گذشته با هم دوست باشند ، اما نمی دانست چگونه ؟ حالا فاطمه در حال برداشتن قدمی بود ، قدمی که برداشتن آن به نظرش راحت تر می رسید . البته در عمل فهمید که چندان هم راحت نیست ، دوربین ، روشن و منتظر بود و عدس اش به چشم های فاطمه زُل زده بود ، فاطمه خیلی ز حرف هایی را که در گلو داشت از یاد برده بود . اگرچه کار راحتی نبود اما هرچه بود از نگاه کردن در چشم های مهشاد و صحبت کردن با او راحت تر بود . فاطمه : « مهشاد سلام ، خیلی وقته که . . . »
اگرچه هنوز مهشاد این فیلم را ندیده بود اما از همین الان فاطمه احساس سبکی می کرد .
احساس سبکی البته همراه با مقداری دلهره .
w مثل Warships ] کشتی های جنگی[ :
امروزه در نیروی دریایی کشورها ، انواع مختلفی از کشتی های کوچک و بزرگ جنگی وجود دارند .
- ناو هواپیما
مجلات دوست کودکانمجله کودک 323صفحه 12