چراغ غزل
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

زمان (شمسی) : 1370

چراغ غزل

‏‏چراغ غزل‏

‏‏گفتی که من از روز ازل سوخته بودم‏

‏‏با داغ چراغ غزل افروخته بودم‏

‏‏آری من از آن بارقۀ کوکب چشمت‏

‏‏دلسوخته، دلسوخته، دلسوخته بودم‏

‏‏با یاد نگاه تو چراغ سحری را‏

‏‏بر قلۀ خورشید برافروخته بودم ‏

‏‏چون لاله به صحرای جنون با تب عشقت‏

‏‏پیراهنی از شعله به تن دوخته بودم‏

‏‏پروانه صفت در سفر سوختن ای شمع‏

‏‏از تو غزل سوختن آموخته بودم‏

‏‏بر باد شد از جور تو آن کوه تحمل ‏

‏‏که اندر گذر حادثه اندوخته بودم‏

‏‏رفتی و به دنبال تو تا صبح قیامت‏

‏‏بر باغ نظر دیدۀ جان دوخته بودم‏

‏‏□ ‏‏نصر‌الله مردانی ـ کازرون‏

‏‎ ‎

‏‎

‎