از همان دوران، من و آقای بهشتی به این فکر بودیم که شاید برای تبلیغات اسلامی و پیشبرد حرکت اسلامی، بهتر باشد به کشورهای زنده، از جمله آلمان برویم. آلمان از جهات مختلف بستر بسیار مساعدی بود؛ به ویژه اینکه پس از جنگ جهانی دوم موقعیت خاصی پیدا کرده بود.
ما گاهی برای شکایت و درد دل خدمت امام می رفتیم، اما آقای بهشتی هیچ وقت نزد امام شکوه نمی کرد.
حضرت امام(س) با آن کهولت سن و ضعف حتی در ایامی که ماه مبارک، مصادف با گرمای سوزان در روزهای بلند تابستان بود، مقیّد به انجام نافله مغرب و عشا بودند
امام علاوه بر انجام تمام اعمال عبادی ماه رمضان، سه بار قرآن را ختم می کردند.
یکی از روزهای ماه رمضان بود. همه روزه بودیم و با اذان مغرب که از بلندگوهای نصب شده در اردوگاه به گوش رسید، همگی آماده شدیم که افطار کنیم.
امام به دعا خیلی اهمیت میدادند، به خصوص به مناجات شعبانیه.
امام نه تنها خود مهذب بودند، بلکه همیشه سعی داشتند که طلاب، مهذب تربیت شوند
با وجود اینکه دکترها به امام اجازه روزه گرفتن نمی دادند و امام هم خیلی مقید به این بودند که دستور دکترها را اجرا کننداما هیچ مشخص نمی شد که امام روزه نیستند.
دستور داده بودند که از اوائل ماه رمضان همه بر علیه امام شعار بدهند. روز اول ماه رمضان فرا رسید؛ ولی هیچکس شعار نداد.
در ماه مبارک رمضان در فصل گرماى نجف اشرف، ایشان براى نماز جماعت ظهر و عصر با زبان روزه به مدرسه مرحوم آیتاللّه بروجردى تشریف مىبردند
آقا گفته بودند: من دیدم این بچه روزه نمى تواند بگیرد و اهمیت روزه گرفتن برایش از بین مى رود، بنابراین گفتم از قم برود که اگر یک روزى به او گفتیم روزه بگیر، بداند که باید روزه بگیرد نه اینکه بگوید مى گیرم و بعد هم برود بخورد.
زمستان که مىشد، یک ماه در خانه، ماهرمضان اعلام مىکردند و هر که مىخواست روزه مىگرفت و به بچهها هم گفته مىشد که چون در ماه رمضان سفر بودید و روزه نگرفتید حالا باید، این سى روز را روزه بگیرید
من شوق خاصى براى روزه گرفتن داشتم و کمتر از نُه ساله بودم که روزه گرفتن راشروع کردم.
من همواره در پشت سر ایشان میایستادم
شاگردان امام در مسجد سلماسى جا نمى شدند و کسانى که یک مقدار دیر مى آمدند با کمال فشردگى مى نشستند؛ طورى که رعایت حرمت فاصله بین استاد و شاگرد نمى شد و مجبور مى شدند نزدیک حضرت امام قرار بگیرند. همینطور بعضى ها بیرون مى نشستند. پسر مرحوم آیت اللّه بروجردى، آقا محمدحسن تقاضا کرده بودند که آقا درسهایشان را بیاورند مسجد اعظم؛ با تقاضاى ایشان که متولى مسجد اعظم بود حضرت امام درسشان به آنجا منتقل شد.
پس از اینکه سخنرانی امام تمام شد جمعیت بلند شدند و شروع کردند به شعار دادن. بار اول می گفتند «خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار» آقا هم گوش می کردند به تدریج شعار عوض شد و شعار دادند: «روح منی خمینی، بت شکنی خمینی» تا این شعار شروع شد آقا صدای تلویزیون را با کنترلی که در دست داشتند کم کردند ولی هنوز جمعیت شعار می داد.
با نهایت اشتیاق و علاقه در درس اخلاق و یا عرفان ایشان امام اولین بار شرکت نمودم. آن موقع طلبه اى جوان، ولى مستعد براى اخذ مطالب بودم. مطلبى که امام ـ قدس سره ـ آن روز فرمودند به قدرى براى من جالب بود که هنوز در مغز و دلم بعد از چهل و چند سال تازه است. مطلب این بود: «بیده ملکوت کل شىءٍ» ما خیال مى کنیم چیزى هستیم؛ ولى هیچ نیستیم، هر چه هست از خدا است.
استاد خطاب به آن شخص فرمودند: خیلی خوب حرف های ما را نوشته ای اما یک «إن قلتی» حاشیه ای بر آن ننوشته ای. آن مرد گفت: خوب نتوانستم اشکال پیدا کنم. استاد فرمودند: تا آنجایی که می شد باید یک ان قلتی بزنی اگر اشکال هم نبود تا جایی که بی ادبی نبود حداقل یک فحش می دادی. (به شوخی و مزاح فرمودند).
امام در دو سه روز اولی که از پاریس تشریف آورده بودند فرموده بودند: «من متأثرم که در این چند روز که به ایران آمده ام هنوز به زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) موفق نشده ام».
کلیه حقوق برای موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س) محفوظ است.