از همان دوران، من و آقای بهشتی به این فکر بودیم که شاید برای تبلیغات اسلامی و پیشبرد حرکت اسلامی، بهتر باشد به کشورهای زنده، از جمله آلمان برویم. آلمان از جهات مختلف بستر بسیار مساعدی بود؛ به ویژه اینکه پس از جنگ جهانی دوم موقعیت خاصی پیدا کرده بود.
وجود امام دنیایی از عاطفه بود.
ایشان هیچ سخنی برای من و به منظور انتخاب شدن من ایراد نکرده اند.
امام تا حدی به مقررات و ضوابط بیت و دفتر خودشان احترام می گذارند که با اینکه وقت مال خودشان است امام برنامه ریزی آن را از دیگران سؤال می نمایند تا برنامه های دفتر دچار تداخل نشود.
امام نسبت به کارکنان منزلشان عاطفه و مهربانی خاصی داشتند، به نحوی که شاید هیچ فرقی بین آنها و فرزندان خودشان در اظهار محبت قایل نمی شدند.
همسرم در سال 1989 م. (1368 هـ.ش.) به ایران آمد و به دیدار امام ـ که در آن زمان به شدت بیمار بودند ـ و سپس به زیارت امام رضا(ع) رفت و برای داشتن فرزند دعا کرد
یکى از ابعاد گسترده شخصیت حضرت امام این بود که به مناجات و عبادت و ادعیه توجه ویژه داشتند
ایشان صبح ها نیم ساعت قدم می زدند. وقتش هم ساعت 9 بود. وقتی ملاقاتهایشان تمام می شد نیم ساعت پیاده روی می کردند.
در جمع نشسته بودیم که یکمرتبه دیدیم آقا به طرف آشپزخانه می روند.
از برنامه های امام قدم زدن و پیاده روی روزانه به مدّت حدود چهل دقیقه تا یک ساعت بود.
یک دفعه هم آمدند یک محله ای از خمین را گرفتند و مردم با آنها معارضه کردند و تفنگ دست گرفتند و ما هم جزء آنها بودیم که به اندازه ای که می توانستیم حرکت بکنیم.
بلافاصله اول غروب آفتاب در شب عید فطر که مى شد به من پولى پرداخت مى کردند و مى فرمودند این پول فطریه من و کسانى که نان خور من هستند و مى فرمودند که این تا فردا به فقرا داده بشود
امام پاسخ دادند: شما هر چه مردم را از ما دور کنید، ما راحت تر هستیم! وظیفه ما سبک تر و مسئولیتمان کمتر است.
دیدار ایشان پس از چندین سال آن هم با عاطفه و محبتی که ایشان داشتند خیلی خوشحال کننده بود. اما چند دقیقه ای ننشسته بودند که گفتند: «من باید بروم»
اگر در لابلای شوخی ها مثلاً جمله ای گفته می شد که منظور غیبت را داشت امام فوراً ناراحت می شدند و تذکر می دادند که غیبت امر حرامی است و جایز نیست.
به یاد دارم بعد از حمله به مدرسه فیضیه، در دوم فروردین 1342 که طلبه جوانى بودم، خیلى نگران شده بودم
حضرت امام در قم هنگام درس گفتن روی زمین می نشستند و درس می گفتند.
یک خانمی در تبریز به من گفت که پسر من در دست عراقیها اسیر بوده است.
کلیه حقوق برای موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س) محفوظ است.