پرتال امام خمینی (س): آزاده سرافراز غلامرضا اسماعیلی در خاطرات خود نقل می کند: در اردوگاههای اسارت، جایی که ابزار شکنجه برای فروپاشی روحی اسرا به کار میرفت، ایستادگی بر سرِ عزت، هزینههای سنگینی داشت. غلامرضا اسماعیلی، از آزادگانی که با یک سیلی بر صورتِ نگهبان عراقی، وارد زنجیرهای از بازجوییها و شکنجههای استخبارات بغداد شد؛ مسیری که از زندان انفرادی تا بیمارستان «الرشید» را در برگرفت، اما هرگز در برابر توهین به رهبر، تسلیم نشد.
پانزده روز گذشت. یک روز وقت آمارگیری، سرباز عراقی ضمن سخنرانی به مسئولان نظام توهین کرد همین که زبانش به ناسزا باز شد، بلند شدم تا جوابش را بدهم. نگهبان با اشارۀ دست به من گفت: «بنشین.» دوباره بلند شدم. این بار نگهبان عراقی از کوره در رفت و به من ناسزا گفت. من که حسابی عصبانی شده بودم، شروع کردم به صحبت و گفتم: «شما که از دست من ناراحت هستید، چرا به خانوادهام ناسزا میگویید!» نگهبان با ناراحتی زیاد حرفهایم را برید و کشیدهای زد توی صورتم. من هم برگشتم و یک سیلی محکم به صورت نگهبان نواختم. نگهبان که حسابی دستپاچه شده بود، بقیۀ نگهبانان را صدا زد و موضوع را به آنها گفت. سریع همۀ بچه ها را به آسایشگاه فرستادند. مرا هم برای بازجویی به اتاق نگهبان بردند. اول کار خواستند حسابی مرا بترسانند، گفتند: «تو باید اسم تمام کسانی که با تو همکاری میکنند، به ما بدهی و گرنه، نه تنها تو، بلکه همۀ اسرا را خواهیم کشت.» گذشت چند سال اسارت، گوش هایم را از این حرفها پر کرده بود.
گفتم: «شما خودتان را بگذارید جای ما. اگر در ایران به شما ناسزا بگویند و فحش ناموسی بدهند و شما را بزنند، چه عکس العملی را از خود نشان میدهید؟» افسر اردوگاه که حوصله اش سر رفته بود، با عصبانیت گفت: «من از تو چه میخواهم و تو چه میگویی. من از تو میخواهم نام کسانی را که با آنها همکاری داری، روی کاغذ بنویسی».
گفتم: من با هیچ کس همکاری ندارم. ما اسیر هستیم. شما میتوانید هر طور که دوست دارید، ما را بزنید و تنبیه کنید و به ما توهین کنید، اما ما به شما اجازه نمیدهیم به سران مملکت یا خانوادۀ ما فحش بدهید.
افسر که در صحبت کردن با من به نتیجه ای نرسید. مجبور شد مرا به زندان انفرادی بفرستد. بیست روز در زندان انفرادی بودم. از آنجا مرا به استخبارات بغداد بردند. در استخبارات هم چند روز بازجویی و شکنجه شدم. در یکی از این بازجویی ها، افسر بازجو گفت: «به خمینی توهین کن تا آزادت کنم.» گفتم: حتی اگر بخواهی مرا بکشی، به رهبرم توهین نمیکنم. ناگهان چنان با باتوم زد توی سرم که از هوش رفتم. وقتی که چشم باز کردم، در بیمارستان «الرشید» بستری بودم. درمان من در این بیمارستان شش ماه طول کشید و بعد از بهبود به اردگاه بازگشتم.
غلامرضا اسماعیلی برگرفته از کتاب روایت هجران
.
انتهای پیام /*