نام «حاج محسن رشید» برای بچه های جبهه و جنگ و اهالی سپاه در دهه 60 نامی آشنا و شناخته شده است. او که از مبارزین و زندانیان سیاسی زمان شاه بود؛ پس از پیروزی انقلاب اسلامی از عناصر تشکیل دهنده هسته اولیه سپاه، جانشین دفتر سیاسی ستاد مرکزی سپاه بود و در نخستین سال های شکل گیری این نهاد مسوولیت سخنگویی آن را برعهده داشت.
محسن رشید اما، در سال های پس از جنگ نیز از جبهه دور نبود و با عهده دار شدن مسوولیت ریاست مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ و همچنین مسئوولیت تیم تهیه کننده اطلس جنگ، مهمترین پروژه های مطالعاتی در حوزه دفاع مقدس را مدیریت کرد.
به گزارش پرتال امام خمینی(س)محسن رشید در گفتگو با جماران، به بررسی برخی مهمترین پرسش های تاریخی در دوره دفاع مقدس پرداخته است. 

ظاهرا دو جلسه برای تصمیم گیری درباره ادامه جنگ در خاک عراق بعداز فتح خرمشهر در حضور امام تشکیل می شود؛ تقریبا تمامی روایت هایی که در این زمینه وجود دارد؛ تأیید می کند که نظر امام خمینی ادامه جنگ در خاک عراق نبوده است؛ شما چه تحلیلی از فرآیند تصمیم گیری در این جلسه دارید؟

اینکه امام خمینی در آغاز موافق با ادامه جنگ در خاک عراق نبوده است؛ در حالی که طوفان فکری جلسات فرماندهان نظامی نیروهای مسلح به این نتیجه رسیده است که جنگ را ادامه بدهیم؛ خود نشان دهنده استراتژی معطوف به صلح امام خمینی در جنگ است.

در جلسه ای آقای محسن رضایی توضیح می دادند که در هر دو نشست مقامات لشکری وکشوری با امام خمینی درباره ادامه جنگ در خاک عراق ، مرحوم حاج احمد آقا مخالف جنگ بودند و آقای رضایی می گفتند که چه بسا اگر آنچه که سید احمد می دید ما هم می دیدیم، ما هم مخالف بودیم.

در اینجا باید دقت کرد که امام خمینی سازو کار تصمیم گیری را رعایت کرده است و این نقطه عطفی در سازوکار تصمیم گیری و مدیریت امام خمینی است؛ در حالی که هم نظر خود ایشان و هم نظر مرحوم سید احمد آقا به عنوان مشاور و امین ایشان عدم ادامه جنگ بوده است؛ اما امام سازوکار تصمیم گیری کارشناسی و نظر کارشناسان را بر نظر خویش ترجیح می دهد.

در حالی که موضع گیری امام خمینی ادامه جنگ در خاک عراق نبوده است؛ و به صورت مشروط این استراتژی را از نظامیان می پذیرند؛ و در حالی که ایشان همواره بر پیش شرط های تنبیه متجاوز و تضمین عدم حمله دوباره عراق برای آتش بس و دنبال کردن مسیر صلح پایدار تأکید می کنند؛ اما هنگامی که با توده های مردم  و رزمندگان سخن می گویند؛ عباراتی همچون جنگ تا پیروزی و حتی بحث سقوط صدام را مطرح می کنند. ( صحیفه امام،ج19/ص113و منابع دیگر...)

برای رسیدن به یک هدف باید آرمان های بلندتری را مطرح کنید اگر یک قله را به رزمندگان نشان ندهید؛ به کوتاه ترش دست پیدا نمی کنید؛ اساسا هر حرکتی نیاز به آرمانی دارد؛ حتی اگر محقق نشود و یا دور از ذهن باشد؛ اما آنچه که باعث تحرک می شود آرمان های مجموعه و جامعه است اگر کوتاه باشد دامنه اقدام هم کوتاه خواهد بود. تاریخ بشر هم نشان می دهد که همه حوادث و جنگ ها این مدل را پیاده کرده اند.

باید به این نکته توجه کرد که هنگامی که صحنه جنگ داغ است نمی توانیم حرفی بزنیم که انگیزه رزمندگان افت کند. در عین حال عقل سیاسی ایجاب می کند دریچه های گفت و گوی سیاسی بسته نشود؛ اما واقعیت این است که دریچه های گفت و گوی سیاسی بعداز موفقیت های ایران در جبهه گشوده شد. فضای گفت وگو تا عملیات خیبر پیش روی ایران باز نبود.

 عملیات خیبر اگر چه از منظر سطح اشغال عملیات مهمی نبود؛ اما از منظر آشکار کردن توانمندی نظامی ایران اهمیت بسیاری داشت و نشان داد که قوای نظامی ایران می توانند بخشی از غیرممکن ها را ممکن کنند؛ از این پس سیاست عدم پیروزی ایران و عراق دنبال شد؛ سیاستی که آمریکایی دنبال می کردند و سفرهای منطقه ای آغاز شد. آمریکایی ها به عراق رفتند؛ نخست وزیر ترکیه به ایران آمد و آقای هاشمی به ژاپن رفت و به گونه ای فضای دیپلماتیک باز شد.

البته قبل از آن و بعداز این که ارتش عراق در خرمشهر شکست خورد؛ هیأت هایی برای میانجی گری بین ایران و عراق به ایران می آمدند.

معمولا وقتی خاک یک کشور به تصرف در می آید؛ با مذاکره آزادسازی آن امکان پذیر نیست؛ چنانکه جولان بعداز چند دهه همچنان در اشغال اسرائیل است. در شرایط جنگی وقتی کفه قدرت نظامی بالا نباشد؛ مذاکره یعنی شکست.

گرچه فضا و شرایط عادی سیاسی و کشورداری اقتضا می کند که نیروی نظامی در اختیار سیاست باشد؛ اما این در شرایطی است که ما در یک بازی سیاسی قرار داشته باشیم. زمانی که دنیا در پی تحمیل شکست به ماست و تا سال 62 یعنی عملیات خیبر حاضر به گفت و گو نیست؛ در این فضا آیا ما می توانیم جنگ را دراختیار دیپلماسی ای که وجود ندارد بگذاریم؟

 هیأت های پیشنهاد دهنده آتش بس هنگامی به ایران آمدند که بنی صدر برای حل جنگ به بن بست رسیده بود. بعداز این که ارتش عراق زمین گیر شد؛ باز هم  هیأت های دیپلماتیکی که به ایران می آمدند؛ بحثی از صلح مطرح نمی کردند؛ بحث آتش بس را دنبال می کردند و از خسارت ما و تضمین عدم تجاوز دوباره سخنی به میان نمی آمد. این در حالی بود که عراقی ها بعداز فتح خرمشهر هم هنوز 10 هزار کیلومتر از خاک ایران را در اختیار داشتند؛ بعداز شکستی که متحمل شدند؛ تمامی نقاط آسیب پذیر را که ممکن بود با حضور آن ها در آن ها متحمل خسارت ها و شکست دوباره شوند رها کردند و بر روی نقاط سرکوب مستقر شدند؛ اما همچنان در خاک ما باقی ماندند.

در زمانی که هیأت های دیپلماتیک از ما تقاضای آتش بس داشتند؛ عراق 5 هزار کیلومتر از خاک ایران را در اختیار داشت؛ این مسئله مهمی است که نادیده گرفته می شود؛ اگر سرنوشت مناطق استراتژیک و نفت خیزی همچون نفت شهر که در اشغال عراق بود این گونه رقم می خورد که همچون جولان در اشغال عراق می ماند؛ تصمیم گیران سیاسی و نظامی وقت امروز به شدت زیر سوال بودند. در آن شرایط مسئله اصلی ما تعیین متجاوز و تضمین عدم تجاوز دوباره بود؛ حتی گرچه غرامت گرفتن خوب است؛ اما اگر معنای تنبیه متجاوز ندهد، موفقیت محسوب نمی شود. بنابراین در واقع ما می توانیم بگوییم آغاز حرکت های دیپلماتیک جدی، بعداز موفقیت های نظامی است که ایران در عملیات خیبر به دست آورد. در واقع ایران از آغاز با ورود به خاک عراق به دنبال به دست آوردن یک امتیاز نظامی و قوی تر کردن کفه نظامی خود برای انجام مذاکرات و دست یابی به صلح است.

نتیجه تمامی تلاش های دیپلماتیک ایران قطعنامه 598 شد؛ که یک سال قبل از پایان جنگ تصویب شد؛ ایران در این قطعنامه خواستار جابجایی دو بند آتش بس و تشکیل کمیته تعیین متجاوز بود و هرگز قطعنامه را رد نکرد.

علاوه بر همه مسائل پیش گفته مانع و تهدید دیگری پیش روی ایران برای تن دادن به یک آتش بس تضمین نشده وجود داشت. واقعیت این است مدلی که صدام با آن جنگ را مدیریت می کرد؛ قابل پیاده کردن در نظام ما نبود. اگر آتش بس می شد صدام می توانست نیروهایش را نگه دارد؛ اما ما نمی توانستیم.

انگیزه رزمندگان ما برای حضور در جبهه که با انگیزه سربازان صدام قابل مقایسه نبود. 

در اینجا انگیزه فرد فرد رزمندگان مطرح بود. ما هژمونی نظامی ای از جنس دیکتاتوری عراق نداشتیم. عراق یک سرباز را سال ها در خط مقدم نگه می داشت.

امام رهبری بود که بر دل ها حکومت می کرد، در اختیار گرفتن دل انسان به معنای در اختیار گرفتن نفس انسان و همه وجود او نیست. روسیه و نظام کمونیستی متلاشی شد به دلیل این که می خواستند نفس بشر را کنترل کنند. در طول جنگ همیشه در زمستان نیروهای رزمنده زیاد بود و در تابستان کم. برای این که نیروهای ما داوطلب بودند؛ حقوق بگیر نبودند. برای این که تابستان وقت برداشت محصول وقت کنکور و گرفتاری هایی از این دست است و ما نیروی حقوق بگیر و هژمونی نظامی عراق را نداشتیم.

از این رو بعداز آتش بس و از دست دادن این نیرو نمی توانستیم در مقایسه با رقیب در این زمینه موفق باشیم. این در حالی است که عامل برتری ما در صحنه جنگ تجهیزات نبود. نیروی انسانی البته نه به مثابه صرف یک سرباز عادی بلکه به معنای نیروی انسانی انقلابی بود و انگیزه و حضور این نیرو نمی بایست تضعیف شود.

بحث سقوط صدام در این جا از چه وزنی برخوردار است ؟

مدیریت امام در انقلاب ایران و آنچه در لبنان عمل کرد؛ نشان می دهد که امام معتقد است که همه کشورها این خود مردم آن کشورها هستند که باید برای کشورشان کاری کنند. امام آرمان هایی دارد؛ اما ابزارش مردمند. چنانکه با اعزام نیروهای نظامی ایران بعداز فتح خرمشهر به لبنان نیز امام مخالفت کرد و رویکرد او این بود که لبنان باید به دست لبنانی ها آزاد شود.

امام بعداز عملیات رمضان [23تیرماه1361]پیامی به شیعیان عراق می دهند(صحیفه امام،ج16،ص375)؛ اما به دلیل فضای اختناق و دیکتاتوری خشن صدام؛ شیعیان عراق امکان پاسخگویی به این پیام را پیدا نمی کنند. از آن پس استراتژی سقوط صدام عملا یک هدف آرمانی است که در رویکردهای تبلیغاتی نباید گم شود؛ اما بیش از این نیست. علی القاعده کسی که لیدر جریانی است، باید دائم آرمان ها را به عنوان نقاط متعالی گوشزد کند. آرمان یک نشانه برای حرکت است؛ اما روشن است که حرکت در مسیر یک آرمان ممکن است از جای دیگر سردرآورد.

 این گزاره امام خمینی که اگر از صدام هم بگذریم از آل سعود نمی توانیم بگذریم خود نشان دهنده آن است که حتما نمی بایست به آرمان سقوط صدام دست پیدا کنیم تا جنگ تمام شود.

. انتهای پیام /*