پرتال امام  خمینی ـ چهارم شهریور ماه، یادآور ترور ناجوانمردانه شهید مهدی عراقی، یار نزدیک امام و فعال عرصه مبارزه علیه رژیم پهلوی است.حاج مهدی عراقی یکی از شخصیت های خاص نهضت امام محسوب می شود چه این که در بسیاری از مقاطع حساس نهضت مثل واقعه کشتار فیضیه، خرداد 42 و ... به عنوان یک مبارز نقش موثری ایفا کرده است و حضرت امام نیز در دیداری که بعد از شهادت ایشان با خانواده اش داشته تعریف های خاصی از شهید عراقی کرده و او را کسی دانست که مردن در بستر برایش کم بود. بر آن شدیم تا ضمن گفت و گو با امیر عراقی، یکی از فرزندان ایشان، با شخصیت این مبارز خستگی ناپذیر و فدایی اسلام آشناتر شویم و شهامت و پاکبازی ایشان را به عنوان الگویی مناسب به جوانان امروز بشناسانیم. متن این گفت و گو را در ادامه می خوانید:


ـ به طور مختصر به تشریح فعالیت های سیاسی شهید عراقی بپردازید.


ـ شروع کار سیاسی حاج آقا از چهارده سالگی است. یعنی زمانی که دبیرستانی بود. فعالیت هایش با فدائیان اسلام شروع شد. عمده فعالیت های فدائیان اسلام را غیر از چند تروری که انجام شد، میتینگ ها، جلسات و هیئت ها تشکیل می داد. خود حاج آقا می گفت: «اگر من دست دو نفر را بوسیده باشم، یکی نواب و دیگری امام است.» برای نواب هم در زمان خود ارج و قرب فراوانی قائل بود و او را به عنوان رهبر سیاسی، مذهبی قبول داشت.


 در همان سن و سال عضو شورای مرکزی فدائیان اسلام شد. حاج آقا و یک عده به دلیل برخی اختلافاتی که ایجاد شده بود، از فدائیان اسلام جدا شدند. در آن زمان نواب در زندان بود. از حدود سال 1332 و بعد از شهادت نواب، فعالیت های سیاسی حاج آقا کمتر شده بود. در سال 1334 هم ازدواج می کند. تا اینکه سال 1340 و بعد از حرکت های امام، جذب ایشان می شود. البته حاج آقا به دلیل اینکه همسرش از اهالی امامزاده قاسم بود و امام هم تابستان ها برای استراحت به امامزاده قاسم و به خانه آقای رسولی محلاتی (پدر آقای رسولی محلاتی که امروز در دفتر آقا هستند) می رفتند؛ نسبت به امام شناختی داشتند؛ اما تقریباً سال 40 این شناخت کمی نزدیک تر و عمیق تر شد. بعد از فوت آقای بروجردی و تبعید امام، از سال 43 به زندان افتادند و در سال 56 آزاد شدند. سال 56 امام از نجف به پاریس هجرت کردند و حاج آقا هم یک ماه بعد به پاریس رفت و آنجا ماند تا با امام به ایران بازگشت.


مرحوم آقای دکتر حسن حبیبی تعریف می کردند که ما تا قبل از آمدن حاج مهدی به نوفل لوشاتو، همینطور گرفتار تدارکات و پذیرایی از مهمان ها بودیم و نمی دانستیم باید چه کار کنیم. جمعیت می رفت و می آمد. وقتی شنیدیم حاج مهدی آمده، یک نفس راحت کشیدیم. وقتی حاج آقا به پاریس رفت، امام اداره آن ساختمان و آن مجموعه را به او سپرد.


ـ ایشان مسئول تدارکات اقامتگاه امام بودند؟


ـ بله. مرحوم آقای دکتر حسن حبیبی تعریف می کردند که ما تا قبل از آمدن حاج مهدی، همینطور گرفتار تدارکات و پذیرایی از مهمان ها بودیم و نمی دانستیم باید چه کار کنیم. جمعیت می رفت و می آمد. وقتی شنیدیم حاج مهدی آمده، یک نفس راحت کشیدیم. وقتی حاج آقا به پاریس رفت، امام اداره آن ساختمان و آن مجموعه را به او سپرد. جمعی از ما دانشجویان هم به آنجا رفتیم و در امور مختلف کمک می کردیم. ما دانشجویانی که از آمریکا رفته بودیم خودمان به نیروهای کمکی تبدیل شدیم. بیشتر کارهای خرید را ما انجام می دادیم. بچه های اروپا بیشتر دنبال کارهای اعلامیه و ضبط و کارهایی از این قبیل بودند. حاج آقا هم ما را در خصوص کارهایی که باید انجام می دادیم، راهنمایی می کرد. در آن روستا تنها یک متل بود که آن را به خوابگاه تبدیل کرده بودند. وقتی آقای صدوقی آمد، کمک کرد کل این متل را برای میهمان ها گرفتند. برای ما هم یک اتاق زیرشیروانی را گرفته بودند که شاید ده پانزده نفر برای خواب از همین اتاق زیرشیروانی استفاده می کردیم.


ـ آنجا برخورد نزدیک هم با امام داشتید؟


ـ بله. بنده به علت وابستگی به حاج آقا و ارتباط نزدیک حاج آقا با امام با ایشان برخورد نزدیک داشتم. معمولاً هم حاج آقا امام را در رفت و آمدها همراهی می کردند. آن زمان گارد و نیروی امنیتی در نوفل لوشاتو نبود.


ـ یعنی به نوعی عهده دار حفاظت از امام نیز بودند.


ـ بله. بنده وقتی به نوفل لوشاتو رسیدم، غروب بود. باغی بود که وسط آن ساختمان قرار داشت. دیدم هیچکس در این فضا نیست و فقط حاج آقا تنها قدم می زند. یکی دو نفر از دوستان از آمریکا همراهم بودند. بنده حاج آقا را بعد از سال ها می دیدم. بعد از احوالپرسی و دیده بوسی گفتم: «چرا اینجا تنهایید؟» گفت: «امام مشغول نماز خواندن هستند. دیدم کسی نیست گفتم خودم از اینجا مراقبت کنم.» گفتم: «ما دیگر آمده ایم و به عنوان نیرو کنارت هستیم.» همان موقع خدمت امام رفتیم. امام نمازش تمام شده بود. معمولاً بعد از نماز چند دقیقه ای سخنرانی ای می کرد. از آن شب به بعد، دیگر کارهایی چون حفاظت، خرید و تدارکات به عهده ما گذاشته شد و حاج آقا تقریباً گرداننده بود. یک ماه و اندی آنجا بودم و بعد برگشتم. آن زمان دیگر آنجا شلوغ شده بود و نیروهای زیادی آمده بودند. خود دولت فرانسه هم برای حفاظت آنجا مأمور گذاشته بود.


آقای هاشمی می گفت مرحوم عراقی در پانزده خرداد، فرمانده کل قوا در تهران بود. واقعاً هم در پانزده خرداد، بسیاری از حرکت هایی که از خانه ها و خیابان ها شروع شد، تحت تأثیر حاج آقا بود. همان روز دستگیر شد؛ به علت اینکه دید خانمی کنار خیابان زیر دست و پا افتاده و چادر از رویش کنار رفته است. حاج آقا می آید ضمن اینکه چادر را روی این خانم بیندازد، او را به گوشه ای هدایت کند تا از موج جمعیت مصون بماند. همانجا یک پاسبان او را شناسایی و دستگیر می کند.


یکی دیگر از چیزهایی که از آنجا به خاطر دارم، این است که چند تن از دانشجوهای انرژی هسته ای از آلمان آمده بودند. امام بعد از نماز عصر مشغول سخنرانی بود. در میان صحبت هایش گفتند که جوانانی بودند که وقتی با آن ها دست می دادیم، دست پهلوانی داشتند؛ اما اکنون که نگاهشان می کنی، می بینی موهایشان سفید شده و شکسته شده اند. وقتی امام به اینجای بحث رسید، دیدم افرادی که حاج آقا را می شناختند همه به طور خودکار صورت هایشان به سمت او برگشت. به حاج آقا که نگاه کردم، دیدم اشکی از گوشه چشمش جاری شد. ارتباط آن دو بسیار غریب بود.


ـ علت نزدیکی این رابطه را چه می دانید؟


ـ شاید بخشی از آن مربوط به روحیه حاج آقا و بخشی از آن ناشی از جذابیت امام بود. حاج آقا از سال 32 و بعد از مرحوم نواب، همیشه دنبال یک گمشده می گشت. شاید ازدواج و تشکیل خانواده در همان برهه زمانی برای این بود که به شکلی سر خود را گرم کند. به نظر می رسد سال 40 آن گمشده را در امام پیدا کرد. دیگر از آن به بعد پروانه ای شد که دور این شمع می چرخید. ویژگی مشترک در هردوی آن ها شهامت و شجاعت بود. حاج آقا هم چنین روحیه ای داشت. به هر حال، این روحیه یک روحیه جذاب است. غیر از شجاعت، خصوصیات دیگری نیز در وجود امام بود. علمای دیگری هم بودند و ممکن در تصور برخی حتی از لحاظ علمی از امام بالاتر باشند؛ اما آن شجاعت و شهامت در وجود آن ها نبود. رابطه این دو به شکلی بود که بعد از شهادت حاج آقا، امام برای او تعابیری را به کار می برد که برای کمتر فردی به کار برده است. امام در تشییع جنازه حاج آقا حاضر شد و شب وقتی حرم را خلوت کردند، بیست دقیقه تنها بر سر مزار او نشست. خلوص و صداقتی در حاج آقا بود که باعث جذابیت می شد. حاج آقا در میان مبارزان قبل از انقلاب، چند خصوصیت شاید منحصر به فرد داشت که یکی صداقت بود. صادقانه رفتار می کرد. شهامت و تدبرش یک عده را جذب می کرد.


یکی از دوستان می گفت وقتی حاج مهدی حرکتی را شروع می کرد، یک عده هم پشت سرش حرکت می کردند. روابط عمومی اش بسیار خوب بود؛ زیرا از دل توده مردم برخاسته بود و وقتی حرفی می زد خودش نمی نشست؛ بلکه اول صف بود. این روحیه بیشتر مردم را جذب می کرد. یک عده فقط به خاطر حاج مهدی در تظاهرات شرکت می کردند. ضمن اینکه او هم حرف حق داشت: بحث اسلام، دین، مکتب، امام حسین (ع) و ... مطرح بود. به هر حال از آن فرماندهانی نبود که فقط دستور بدهد؛ بلکه خودش هم شرکت می کرد. آقای هاشمی می گفت مرحوم عراقی در پانزده خرداد، فرمانده کل قوا در تهران بود. واقعاً هم در پانزده خرداد، بسیاری از حرکت هایی که از خانه ها و خیابان ها شروع شد، تحت تأثیر حاج آقا بود. همان روز دستگیر شد؛ به علت اینکه دید خانمی کنار خیابان زیر دست و پا افتاده و چادر از رویش کنار رفته است. حاج آقا می آید ضمن اینکه چادر را روی این خانم بیندازد، او را به گوشه ای هدایت کند تا از موج جمعیت مصون بماند. همانجا یک پاسبان او را شناسایی و دستگیر می کند.


به هر حال در یک سری از ویژگی ها از جمله خلوص، صداقت، شجاعت و تدبر با هم مشترک بودند. بنده از هفت هشت سالگی در جریان این داستان ها بودم. وقتی برای ملاقات می رفتیم، پشت میله های زندان مبارزین زیادی را می دیدم. با برخی از آن ها رفت و آمد داشتیم. کمتر کسی را می شد پیدا کرد که اینقدر جذابیت داشته باشد، ضمن اینکه قاطعیتش هم به موقع بود.


روز اعدام ضارب حاج آقا، به ما هم گفتند برویم. وقتی رفتیم این ضارب گفت ما در تحلیل هایمان فقط راجع به حاج مهدی کم آوردیم. برای اینکه ما از فدائیان اسلام هم دفاع می کردیم و بعداً فهمیدیم حاج مهدی جزء فدائیان اسلام است. تنها کسی هم که ابراز ندامت کرد، ضارب حاج آقا بود


چند وقت پیش، در مرکز پژوهش های پژوهشکده امام خمینی، دانشجویی می خواست برای پایان نامه اش خاطرات شهید عراقی را گردآوری کند. کتابی هم از روی آن پایان نامه منتشر شد. در جلسه دفاع گفتم تفاوتی که شما در حاج مهدی می بینید و در دیگران نمی بینید، این است که حاج مهدی عراقی می توانست آدمی مثل طیب حاج رضایی را که اتهام های گوناگونی داشت، از یک مسیر به مسیر دیگری بیاورد. همین شخصیت می توانست با یک مرجع تقلید طوری صحبت کند که بتواند از او برای اعلامیه هایی که به نفع امام بود، امضا بگیرد. پس او باید چیزی در وجودش باشد که هم طیب را وادار کند که از آن مسیر خارج شود و وارد این مسئله شود و هم یک مرجع تقلید را قانع کند که انجام این کار به نفع دین و اسلام و امام است. چیزی در وجود او بود. نه قدرت فیزیکی آنچنانی داشت که بگوییم از قدرت اوست. نه پولدار آنچنانی بود که بگوییم از ثروت اوست. منظورم چیزهای مادی است که مردم ارزش ها را براساس آن تعیین می کنند. تنها چیزی که می توانست باشد، صداقت و خلوصش بود. هر چیزی که مطرح می کرد، خالصانه، صادقانه و از ته دل بود. سیاسی کار به معنای مصطلح آن نبود. شخصیتی سیاسی بود؛ اما سیاسی کار نبود. سیاستش هم مثل امام بود که فرمودند: «سیاست ما عین دیانت ماست». به همین دلیل هم بنده معتقدم که خدا خیلی دوستش داشت که همان روزهای اول او را برد و نگذاشت برخی چیزها را ببیند؛ چون تحملش را نداشت. اما روزها احساس می کردیم حیف شد که حاج آقا زود رفت. اگر بود، شاید برخی اتفاقات نمی افتاد. تدبر و روابط عمومی عجیبی داشت؛ یعنی در آن واحد می توانست هزار نفر را که شاید حتی هیچ سنخیتی با همدیگر نداشتند، دور هم جمع کرده و در یک مسیر هدایت کند.


ـ از فعالیت های ایشان بعد از انقلاب بگویید.


ـ حاج آقا اول انقلاب، سرپرستی زندان قصر را برعهده داشتند. از آنجایی که چپی ها اختلالاتی در آنجا ایجاد کرده بودند، بعد از آن هم حاج آقا در بخش های دیگری فعال بودند و هر زمانی هم که کاری بود، به قم می رفت. ما شاید پنج روز قبل از شهادت حاج آقا نزد امام بودیم. من تازه به ایران آمده بودم. می خواستند یک ماشین را برای امام ببرند. راننده امام آمده بود. صبح زود به قصد قم حرکت کردیم. آن عکس معروفی که سر حاج آقا نزدیک گوش امام است، مربوط به همین آخرین دیدار است. امام می خواستند بروند از جایی بازدید کنند. حاج آقا گفت شما باش تا من برگردم. ما در منزل امام ماندیم و حاج آقا و امام برای بازدید از جایی رفتند و یکی دو ساعت بعد برگشتند. غروب ما چون ماشین نداشتیم با تاکسی به طرف تهران آمدیم. چند روز بعد هم ترور حاج آقا اتفاق افتاد.


ـ دلایل ترور شهید عراقی به دست گروه فرقان چه بود؟


ـ آن ها در دادگاه بحث «زر و زور و تزویر» دکتر شریعتی را مطرح کردند. مثلاً از آقای مطهری به عنوان تزویر، از آقای قرنی به عنوان زور و از آقای لاجوردی و مهدیان به عنوان زر نام بردند. اما وقتی می خواستند حاج آقا را در این قالب تعریف کنند، کم آورده بودند. اتفاقاً رئیس دادگاه از آن ها پرسید که بالاخره در این قالبی که برای خودتان تعریف کرده اید، حاج مهدی را در کدام قسمت جا می دهید؟ گیر کردند و گفتند وابستگی و نزدیکی اش به امام و حکومت دلیل ترور بود. معلوم بود فی البداهه چنین چیزی ساخته اند و تحلیلی نداشته اند. روز اعدام ضارب حاج آقا، به ما هم گفتند برویم. وقتی رفتیم این ضارب گفت ما در تحلیل هایمان فقط راجع به حاج مهدی کم آوردیم. برای اینکه ما از فدائیان اسلام هم دفاع می کردیم و بعداً فهمیدیم حاج مهدی جزء فدائیان اسلام است. تنها کسی هم که ابراز ندامت کرد، ضارب حاج آقا بود.


ـ احتمال پشتیبانی بیگانگان از جمله آمریکا را در این ترور چطور ارزیابی می کنید؟


ـ بنده چندان اعتقادی به این داستان ها ندارم. بچه های فرقان از قبل از انقلاب هم بودند. عده ای جوان که از بچه های قلهک بودند و با گودرزی کار می کردند. در همان مسجدی که اخوی ما می رفت، درس می خواندند؛ یعنی آدم های غریبه ای نبودند که بخواهند نشناخته کاری انجام دهند. سر و تهشان هم جمع می کردید، در نهایت ده دوازده نفر بیشتر نبودند. چیزی نبود که بگوییم به آمریکا وابستگی داشتند. اما حساب شده ترور می کردند. تنها تحلیلی که شاید وابستگی آن ها به بیگانگان را نشان دهد، همین است که آدم ها را حساب شده ترور کردند. آدم هایی را زدند که همه تأثیرگذار بودند. از جمله آقایان مطهری، قرنی، عراقی، آقای هاشمی همه از افراد تأثیرگذار جامعه و انقلاب بودند؛ وگرنه بنده دلیل دیگری ندارم. ما معمولاً عادت داریم یک چیزی را آنقدر بزرگ کنیم تا بگوییم به خاطر بزرگی اش است که نمی توانیم کاری انجام دهیم.


ـ به شجاعت حاج آقا اشاره کردید، از حادثه فیضیه و شجاعت ایشان در آن روز بگویید.


ـ حاج آقا در چند جا از جمله فیضیه از گردانندگان و همراهان امام بود. در خاطراتشان می گویند: بعدازظهر آن روز امام همه را از خانه بیرون می کند. می گوید بروید این ها با من کار دارند. کسی در خانه نباشد. چند نفر را سر کوچه فرستادیم تا حواسشان باشد و خودم در خانه ماندم. نزدیک غروب از زیرزمین بیرون آمدم تا سر حوض دستم را بشویم. همان موقع امام از آن اتاق به اتاق دیگر می رفت. مرا دید و گفت: «مگر من نگفتم کسی اینجا نباشد؟» من همینطور که سرم پایین بود و دستم را می شستم گفتم: «شما فرمودید ولی ما تکلیفمان این بود که اینجا باشیم.» امام گفت: «تکلیف را چه کسی تعیین می کند؟» گفتم: «شما اما تشخیصش با ماست.» اشکم در آمد. امام سرش را پایین انداخت و رفت. ببینید ارتباط چقدر صمیمی و نزدیک بوده است که حاج مهدی راحت می توانست حرف دلش را بزند؛ ضمن اینکه امام را هم قانع کند. این از نکات جالب توجه است که شما در آن زمان، آنقدر اعتماد به نفس داشته باشی که بگویی تشخیص حکم شما با من است. برای بنده بسیار جالب بود که در آن شرایط استرس، وحشت و ... این دو انسان انگار نه انگار گرفتار چنین مسائلی هستند.


در بیست سالگی که حاج آقا زندان بود، یک شب خواب دیدم حاج آقا را به همراه فرد دیگری ترور کرده اند. با گریه از خواب بیدار شدم. آن موقع آمریکا بودم. سریع با تهران تماس گرفتم و با حاج خانم صحبت کردم. گفت همه خوب هستند و پدرت هم چند وقت دیگر آزاد می شود. یک سال بعد که من آن خواب را فراموش کرده بودم، آن اتفاق افتاد.


یا وقتی امام وارد تهران شدند و هواپیما نشست، ایشان قبل از امام از هواپیما بیرون آمد. در هواپیما هم به نوعی گرداننده حاج مهدی بود. آقای عسکراولادی تعریف می کرد: «خلبان آمد و به امام گفت بالا تخت هست تا برسیم چند ساعتی فرصت دارید که استراحت کنید. همان لحظه چند نفر شروع به اعتراض کردند و گفتند مگر می شود امام روی تختی بخوابد که کافر خوابیده است؟ امام چند لحظه به حرف های آن ها گوش داد و بعد گفت فکر بدی نیست. آقا مهدی برویم بالا. حاج آقا دست امام را گرفت و به بالا برد و کمی استراحت کردند.» این داستان نشان می دهد که افراط از همان داخل هواپیما هم شروع شده بود.


 هواپیما نشسته بود و همه وحشت زده بودند. در هواپیما باز شد حاج مهدی بیرون آمد. بعد حاج احمد آقا هم به او اضافه شد. دو تایی تا وسط باند فرودگاه آمدند. آقای مطهری و آقای صباغیان هم از آن طرف آمدند و همانجا گفتگویی با همدیگر داشتند که تصاویر آن موجود است. بعد حاج آقا بالا رفت. اول آقای پسندیده و آخر سر امام را بیرون آوردند.


حاج آقا از هیچ چیزی وحشت نداشت. حسنش این بود که چیزی به نام ترس در وجودش نبود. حالا این ها که مسائل سیاسی است، حتی در زندگی روزمره هم همینطور بود.


ـ ویژگی های شخصیتی ایشان در خانواده چگونه بود؟


ـ حاج آقا جمع اضداد به معنای واقعی کلمه بود. در خانواده فردی مهربان، بذله گو و خوش مشرب بود. در هر جمعی می نشست، باعث شعف و شادمانی جمع بود. زمانی هم که خانه بود، خیلی کمک حال خانواده بود. این ها چیزهایی است که بنده در مدتی که بودم، از ایشان در خاطر دارم. (چون وقتی حاج آقا را دستگیر کردند، بنده هفت هشت ساله بودم. وقتی آزاد شد بیست و چند ساله بودم. بعد هم آمریکا بودم و وقتی که آمدم یک ماهی بیشتر نگذشته بود که آن اتفاق افتاد.)


 البته ایشان در کارهای مبارزاتی سرسخت، قاطع و نترس بود. مرحوم آقای انواری برای ما تعریف می کرد: «همان اوایلی که ما را دستگیر کرده بودند. اتاقمان در طبقه دوم زندان شهربانی، موزه عبرت فعلی بود. یک روز من و حاج مهدی نشسته بودیم. ازغندی بازپرس آمد تا از ما بازجویی کند. (دیکتاتور عجیب غریبی بود) نشست و شروع به حرف زدن کرد. وسط حرف هایش به امام بی احترامی کرد. در یک آن دیدم که حاج مهدی ازغندی را بلند کرده و به لبه نرده ها آورده تا به داخل حیاط پرتاب کند. همانطور که دم نرده ها نگهش داشته بود گفت آقای انواری، حکم را صادر کن.» یعنی در آن لحظه عصبانیت، برای پرتاب کردن این آدم به حیاط دنبال یک حکم شرعی بود. آقای انواری می گفت: «من آنقدر ترسیده بودم که گفتم حاج آقا اشکالی ندارد فعلاً او را پایین بگذار. وقتی من اینطور رفتار کردم و حکمی صادر نکردم، او را به درون اتاق پرت کرد.» ببینید حتی در اسارت از انجام چنین کاری ابایی ندارد؛ زیرا آنجا هم دفاع از امام و دین برایش اهمیت دارد.


مهربانی و عاطفه اش زبانزد بود؛ اما وقتی به اعلام مواضع می رسید با هیچکس رودربایستی نداشت. تا جایی که می توانست، سعی می کرد مردم را جذب کند. آدمی بود که تیپ های مختلفی را جذب خود می کرد؛ زیرا فقط دستوردهنده نبود. خودش از توده مردم بود. با این مردم بزرگ شده بود و روانشناس خوبی بود. می دانست باید با هر کسی چطور صحبت کند. مثلاً در مورد مرحوم طیب می گفت: «رفتم و رگ لوطی گری اش را قلقلک دادم.» همیشه معتقد بود آدم ها دارای خوبی و بدی هستند. مهم این است تو خوبی ها را تشخیص دهی. حتی اگر فردی 51 درصد خوبی و 49 درصد بدی داشته باشد، در مجموع آدم خوبی است. شما اگر تشخیص دادید که این فرد این حسن ها را دارد و به وسیله این حسن ها و خوبی ها جذبش کردید، می توانید به تدریج آن ایرادها را از بین ببرید؛ وگرنه اگر مدام او را سرزنش کنید و ایراداتش را به رخش بکشید، او هیچوقت جذب شما نمی شود.


ـ خاطره روز ترور را بیان کنید.


ـ بنده در بیست سالگی که حاج آقا زندان بود، یک شب خواب دیدم حاج آقا را به همراه فرد دیگری ترور کرده اند. با گریه از خواب بیدار شدم. آن موقع آمریکا بودم. سریع با تهران تماس گرفتم و با حاج خانم صحبت کردم. گفت همه خوب هستند و پدرت هم چند وقت دیگر آزاد می شود. یک سال بعد که من آن خواب را فراموش کرده بودم، آن اتفاق افتاد. روز اتفاق من خانه بودم و قرار بود حاج آقا بیاید و بعدازظهر جایی برویم. حاج خانم آمد و گفت مثل اینکه اتفاقی افتاده و باید به بیمارستان ایرانمهر برویم. وقتی خود را به بیمارستان رساندیم دیدیم بسیار شلوغ است. وارد بیمارستان شدیم. گفتند که حاج آقا جا به جا شهید شده و حسام و مهدیان را به بیمارستان آورده اند. حسام هم در بیمارستان به شهادت رسید. در آن زمان هجده سال داشت. همه دیگر به سمت بهشت زهرا حرکت کردیم. بنده اصلاً متوجه نشدم که چه اتفاقی افتاد. آنقدر حالم بد بود که سوار ماشین یکی از آشنایان شدم. از قرار معلوم پیکرها به سمت بازار آمده و تشییع شده بودند. ما به بهشت زهرا رسیدیم. فکر کردیم که آن ها را به بهشت زهرا برده اند. آقای انواری کنار جاده ایستاده بود و گفت پیکرها را به قم برده اند. به قم رفتیم و  بعد از مراسم در بعدازظهر همان روز با امام دیداری داشتیم و آن صحبت های امام و تعابیری که راجع به شهید عراقی بیان کردند، مربوط به همان بعدازظهر چهارم شهریور است.

. انتهای پیام /*