سخنرانی
اسلام، آیین حیات بخش جوامع بشری
سخنرانی در جمع ایرانیان مقیم خارج درباره حیات بخش بودن آیین اسلام
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: صحیفه امام

پدیدآورنده : خمینی، روح الله، رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، 1279 - 1368

محل نشر : تهران

ناشر: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)

زمان (شمسی) : 14 آب‍ان‌ 1357

زمان (قمری) : 4 ذی الحجه 1398

مکان: ‫پاریس - نوفل لوشاتو

شماره صفحه : 316

موضوع : اسلام، آیین حیات بخش جوامع بشری

زبان اثر : فارسی

حضار : دانشجویان و ایرانیان مقیم خارج

سخنرانی در جمع ایرانیان مقیم خارج درباره حیات بخش بودن آیین اسلام

سخنرانی

‏زمان: 14 آبان 1357 / 4 ذی الحجه 1398‏

‏مکان: پاریس، نوفل لوشاتو‏

‏موضوع: اسلام، آیین حیاتبخش جوامع بشری‏

‏حضار: دانشجویان و ایرانیان مقیم خارج‏

‏بسم الله الرحمن الرحیم‏

جواب به شبهات روزنامه های شوروی

‏     باز امروز در روزنامه های شوروی ـ برای من ترجمه کرده بودند ـ یکی تیترش این‏‎ ‎‏بود که «اسلام، افیون جامعه»! ما هر نظامی را یک دفعه ملاحظه می کنیم، خود نظام را،‏‎ ‎‏می بینیم نظامی که مثلاً نظام شاهنشاهی، نظام جمهوری، یکی هم حکومت اسلام است،‏‎ ‎‏یکوقتی متن اسلام را بررسی کنیم ببینیم که آیا متن ماهیت اسلام چطور است؛ آیا این‏‎ ‎‏افیون است و در دعوتهایی که کرده است دعوت کرده است به اینکه مردم چرت بزنند؟‏

‏بخوابند؟ تنبلی کنند؟ یک بررسی راجع به خود متن اسلام است که سندش قرآن است‏‎ ‎‏ـ از همۀ سندها بالاتر در اسلامْ قرآن است ـ یک بررسی در قرآن باید بشود. و آن کسانی‏‎ ‎‏که گوششان پیش روزنامه ها و ـ عرض می کنم که ـ مبلغین خارجی هست، باید سربسته و‏‎ ‎‏در بسته یک مطلبی را قبول نکنند. کسی که یک مطلبی بشنود و قبل از اینکه دلیلی بر آن‏‎ ‎‏مطلب پیدا بکند قبول کند، این از فطرت انسانی خارج است. فطرت انسانی اینطور است‏‎ ‎‏که مطلبی را همین طوری قبول نمی کند تا هر چه گفتند فوراً قبول کند؛ اینطور نیست؛‏‎ ‎‏بلکه اگر مطلبی به او تبلیغ کردند یا مطلبی را گفتند، این دلیل می خواهد که به چه دلیل شما‏‎ ‎‏یک همچو مطلبی را ـ مثلاً ـ می گویید.‏

‏     اینها می گویند ـ مال حالا هم نیست، مسئله سابقه دار است و ریشه اش هم برای این‏‎ ‎‏است که این ملتِ اسلام را از قرآن جدا کنند، از اسلام جدا کنند ـ این تبلیغاتی که شده‏‎ ‎‏است و از تعبیراتشان گاهی «اسلام، افیون جامعه» ـ که همین امروز آنکه  من خواندم‏‎ ‎‏نوشته بود یا دیروز دیدم ـ گاهی «دین، افیون جامعه است». وقتی دین را می گویند که‏

‏افیون جامعه است، باید انسان ببیند که اولاً این حرفی که اینها می گویند و تبلیغی که اینها‏‎ ‎‏می کنند، اساس این حرف چه است؟ برای چه یک نفر روزنامه نویسی که در شوروی‏‎ ‎‏هست یک همچو مطلبی را ـ تیتری را ـ در روزنامه اش می نویسد؟ این چه نظری دارد که‏‎ ‎‏از آن طرف دنیا یک همچو مطلبی را می نویسد که اسلامْ کذا یا دینْ کذا، و اساس این‏‎ ‎‏مطلب چه هست؟ اساس این مطلب همین است که اینها که می خواهند استفاده بکنند از‏‎ ‎‏شما و مملکت شما، استثمار کنند شما را و مملکت شما را هم هرچه دارد ببرند؛ باید آن‏‎ ‎‏چیزهایی که احتمال می دهند که مانع باشد از این غارتگری، اینها را از جلو بردارند که‏‎ ‎‏آزادانه بتوانند یک کاری را که می خواهند انجام بدهند. چه بکنند؟ این مانع یا احتمال‏‎ ‎‏مانعیت در چه هست؟ یکی در اسلام است ـ خود اسلام، یا دین. نه اینکه اینها‏‎ ‎‏همین طوری خودشان گفتند؛ اینها مطالعات کردند و روی مطالعاتْ این مسائل را‏‎ ‎‏می گویند، طرح می کنند. اینها متن قرآن را مطالعه کرده اند، اسلام را هم مطالعه کرده اند و‏‎ ‎‏فهمیده اند که قرآن یک کتابی است که اگر مسلمانها به آن اتصال پیدا کنند تودهنی‏‎ ‎‏می زند به این اقوامی که می خواهند بیایند سلطه پیدا کنند بر مسلمین. قرآن می گوید هرگز‏‎ ‎‏خدای تبارک و تعالی سلطه ای برای غیرِمُسْلم بر مُسْلم قرار نداده است. هرگز نباید یک‏‎ ‎‏همچو چیزی واقع بشود؛ یک تسلطی، یک راهی، حتی یک راه نباید پیدا بکند: ‏لَنْ‎ ‎یَجْعَلَ‌الله ُ لِلْکافِرینَ عَلَی الْمُؤْمِنینَ سَبیلاً‎[1]‎‏ اصلاً راه نباید داشته باشند مشرکین؛ و این قدرتهای‏‎ ‎‏فاسده راه نباید داشته باشند بر مسلمین.‏

‏     اینها مطالعه کردند، دیدند که وضع قرآن و اسلام و متون اسلام چه است که اگر این‏‎ ‎‏متون را مسلمین بر آن اطلاع پیدا کنند و اتصال پیدا کنند مسلمین بر قرآن و متشبث بشوند‏‎ ‎‏به قرآن و اسلام، فاتحۀ این غارتگریها و این سلطه جوییها را می خوانند؛ پس چه بکنند که‏‎ ‎‏این سلطه جوییها به قوّت خودش باقی باشد و این غارتگریهاهم ادامه پیدا کند؟ اینها باید‏‎ ‎‏این ملت را از اسلام جدا کنند. ادیان دیگر هم، چون این مطلبْ تابع به آنطور که مثلاً‏

‏پانصد سال ـ هزار سال پیش از این داشته باشد نداشته است، آن وقتی که اروپایی ها راه‏‎ ‎‏پیدا کردند به ممالک شرق و دیدند که یک طعمۀ خوبی است ممالک شرق و برای‏‎ ‎‏بلعیدن این طعمه مطالعات کردند، این مسائل پیدا شده است؛ اینکه سایر ادیان را هم‏‎ ‎‏می گویند، مقدمۀ این است که اسلام را بگویند؛ و الاّ آن ادیان دیگر خیلی مورد‏‎ ‎‏احتیاجشان نیست؛ مقدمۀ این است که اسلام را در نظر مسلمین از آن پایه ای که دارد‏‎ ‎‏منحطش کنند؛ مسلمین را از اسلام جدا بکنند. به ذهنشان بیاورند که اسلام یک دینی‏‎ ‎‏است که آمده است جامعه را خواب کند تا قدرتمندها بخورند این جامعه را! منطق اینها‏‎ ‎‏این است ـ یعنی منطق نیست ـ حرف اینها این است. و حرف هم روی این اساس است که‏‎ ‎‏می خواهند که با این کلام، با این تبلیغات، شما را جدا کنند از اسلام. ما باید همین طوری،‏‎ ‎‏جوانهای ما همین طور قبول کنند که تا در یک روزنامه ای، در یک کتابی، در یک‏‎ ‎‏مجله ای نوشته شد که «اسلام، افیون جامعه»، همه دست بگیرند و بگویند همین است؟!‏‎ ‎‏کسی که یک مطلبی را همین طوری قبول کند، این اصلاً از فطرت اسلامی، از فطرت‏‎ ‎‏انسانی خارج است. فطرت انسانی برای هر مطلبی که واضح نیست دلیل طلب می کند؛‏‎ ‎‏همین طوری قبول نمی کند.‏

متن و تاریخ اسلام، دلیلی بر پویایی اسلام در برابر غارتگران

‏     خوب، ما باید مطالعه کنیم ببینیم که آیا متن اسلام ـ که سندش قرآن و حدیث است ـ‏‎ ‎‏این متن اسلام اینطوری است؟ قرآن اینطوری است که جامعه را دعوت کرده به اینکه‏‎ ‎‏خواب بروند و قلدرها بخورند این جامعه را؟ سلاطین و اینها بخورند این جامعه را و هر‏‎ ‎‏کاری دارند، هر سلطه ای که دارند، آن سلطه را تحقق بدهند؟ یا قرآن این جور نیست؟‏‎ ‎‏این خیلی دقت نمی خواهد؛ یک نظر سطحی می خواهد به قرآن که  قرآن را بخوانند،‏‎ ‎‏[‏‏با‏‎ ‎‏]‏‏یک نظر سطحی ببینند که در قرآن راجع به جنگها چقدر است، و جنگها با کی بوده.‏‎ ‎‏چقدر آیات ما راجع به جنگها و آداب جنگ و تحریک به جنگ و وادار کردن و امر‏‎ ‎‏کردن و الزام کردن به اینکه مسلمین باید بروند سراغ قتال و جنگ، چقدر آیات است و‏‎ ‎‏جنگ با کی بوده. این یک مسئلۀ سطحی است؛ این دیگر دقت و علمیت نمی خواهد.‏

‏جنگها با مشرکین بوده. در حجاز، اولی که شروع به جنگ شد، خوب پیغمبر اکرم در‏‎ ‎‏مدینه بودند و عده هم کم بود و ـ عرض می کنم ـ تا اندازه ای که توانستند؛ قبلاً که در مکه‏‎ ‎‏بودند نقشه کشی بود، مسئله، مسئلۀ درست کردن کار، سازنده کردن بود که افراد را‏‎ ‎‏بسازند. و آنجا هم مجال اینکه یک کاری انجام بدهد ندادند مشرکین. این مشرکین‏‎ ‎‏ثروتمند و قدرتمند هیچ مجال ندادند که پیغمبر دعوت بکند در مکه. چندین سال هم‏‎ ‎‏مثل حبس بود در آنجا بلکه همه اش در مکه که بود یک حبسی بود برای او ـ مثل حالای‏‎ ‎‏ایران است که یک حبسی است برای مردم، حالا نمی خواهم ‏‏[‏‏مقایسه‏‏]‏‏ بکنم ـ وقتی که‏‎ ‎‏ایشان دیگر از مکه یا مأیوس شدند یا دیدند مدینه برای کارشان بهتر است، با مدینه ایها‏‎ ‎‏روابط پیدا کردند و روابط زیرزمینی و سری پیدا کردند و مطلب را مهیا کردند، رفتند‏‎ ‎‏مدینه. مدینه رفتند و خیلی طول نکشید که جنگها شروع شد به دعوت قرآن، یعنی متن‏‎ ‎‏اسلام، یعنی سند اسلام. جنگها در مدینه شروع شد و چندین جنگ، زیاد جنگها بوده.‏‎ ‎‏این جنگها با کی بوده است؟‏

‏     افیونی که اینها می گویند، می گویند اسلامْ افیون جامعه است، اسلام آمده است مردم‏‎ ‎‏طبقۀ سه و فقرا را برایشان لالایی بگوید خوابشان بکند تا آن قدرتمندها بخورند آنها را!‏‎ ‎‏منافع آنها را بلع کنند! بلکه ادیان را می گویند اینها که اصل ادیان را آن قدرتمندها درست‏‎ ‎‏کرده اند برای همین معنا! یک دینی درست کرده اند که مردم را دعوت کنند به اینکه مردم‏‎ ‎‏مزاحمت با آنها نکنند؛ دعوت کنند به اینکه بخورید و کتک بخورید و صحبت هم‏‎ ‎‏نکنید، حرفی نزنید! ببینیم که این جنگهای متعددی که در اسلام واقع شده و زمان رسول‏‎ ‎‏اکرم بود ـ حالا بعد از زمان رسول اکرم باز حرف دیگر است ـ زمان خود پیغمبر اسلام‏‎ ‎‏بوده است که متن اسلام است، دیگر هیچ حاشیه نیست، از متن اسلام است، قرآن است و‏‎ ‎‏آنکه  قرآن را آورده است برای مردم، آنی که اینها می گویند دین را قدرتمندها درست‏‎ ‎‏کردند که این ضعفا و فقرا را منافعشان را استثمار کنند و استعمار کنند، ببینیم که آیا این‏‎ ‎‏جنگها، جنگ اینطور بوده است که پیغمبر اکرم همدست شده است با قدرتمندها و حمله‏‎ ‎‏کرده به فقرا؟! یا با فقرا ساخته و حمله کرده به قدرتمندها؟ هرکس همان ظواهر اول‏

‏تاریخ را ببیند، می بیند اینطوری بوده که پیغمبر یک دستۀ فقیر دورش جمع بوده اند، یک‏‎ ‎‏دسته بوده اند که هیچ جا نداشتند جز «صُفه» ؛ «اصحاب صفه»؛ یعنی یک جایی که‏‎ ‎‏ـ توی این حیاط یک جایی شما فرض کنید که یک جایی اسمش ‏‏[‏‏را‏‏]‏‏ به آن «صفه»‏‎ ‎‏می گفتند؛ اینها آنقدر بی جا بودند که اصحابْ صفه ای داشتند و اصحابِ پیغمبر بودند‏‎ ‎‏آنجا می خوابیدند، اینقدر بی چیز بودند؛ چیز نداشتند اینها، فقرا بودند؛ اینها بودند که در‏‎ ‎‏جنگها یک خرما را ـ در تاریخ است اینها ـ یک دانه خرما را این می گذاشت دهانش که‏‎ ‎‏یک خرده ای چیز پیدا کند، در می آورد می داد به آن، آن هم می گذاشت دهانش بعد‏‎ ‎‏درمی آورد می داد به آن؛ جنگ هم بود؛ دارایی شان این بود! آنی که اطراف پیغمبر جمع‏‎ ‎‏شده بودند گداها بودند. خوب، فقرا و گداها جمع شدند دور پیغمبر. همین فقرا و گداها با‏‎ ‎‏تعلیم قرآن در زمان خود رسول اکرم حجاز را فتح کردند! آنهایی که هیچی بودند. یعنی‏‎ ‎‏پیغمبر نتوانست مکه بماند و شب ـ نصف شبی ـ فرار کرد از مکه به مدینه ـ بعد از اینکه‏‎ ‎‏روابطش را با مَدنیها و بعضی از مَدنیها درست کرده بود فرار کرد از آنجا به مدینه نصف‏‎ ‎‏شب ـ و نمی توانست در آنجا هیچ کاری انجام بدهد. وقتی هم آمد مدینه، وارد شد به‏‎ ‎‏یک عده ای که همین طور که عرض کردم اینها از فقرا بودند؛ نه اینکه اینها از اغنیا و‏‎ ‎‏ثروتمندها بودند و پیغمبر با ثروتمندها بست و بند کرد که فقرا را مثلاً خاموش کند؟!‏

جنگهای پیامبر با طاغیان

‏     تمام جنگهایی که پیغمبر کرده، با این مشرکین عرب، مشرکین طاغی بوده؛ مشرکینِ‏‎ ‎‏قدرتمند بوده؛ جنگجو بوده؛ منتها تعلیمات اسلام و آن دلداریهایی که اسلام به این عدد‏‎ ‎‏کم می داده است، اینها را جوری تربیت کرده بود که یکیِ آنها یکوقت صد نفر را‏‎ ‎‏می کشت؛ یک نفرشان صدتا را می کشت! تعلیم اسلام بوده است؛ یعنی اسلام یکجور‏‎ ‎‏انسان و یکجور آدمی بار می آورده است که در مقابل قدرتها هیچ ـ از هیچ چیز ـ‏‎ ‎‏نمی ترسید. همچو قدرتمند اینها بار آمده بودند که یکی شان می گفت که من با شصت‏‎ ‎‏هزار نفر (این دیگر مال بعد از اسلام است، بعد از پیغمبر است) شصت هزار نفر لشکر ـ‏‎ ‎‏طلیعۀ لشکر روم شصت هزار نفر بودند، طلیعه اش یعنی آنها که جلو آمدند که لشکر حالا‏

‏عقب است ـ اسلام اینطور آدمهایی... که گفت که سی نفر بیاید همراه من، می رویم...‏‎ ‎‏شصت هزار نفر را برمی داریم! سی نفر! سی تا یکی! با او چک و چانه کردند که آقا‏‎ ‎‏نمی شود. قبول کرد که شصت نفر. شصت تا آدم رفت و شصت هزار رومی را عقب‏‎ ‎‏نشاند! رفتند شبیخون زدند و با شمشیر زدند و شکستشان دادند اینها، طبقۀ فقرا.‏

‏     حالا زمان پیغمبر را داشتم عرض می کردم که ما باید ببینیم که آیا این قرآن که  متن‏‎ ‎‏اسلام است و این پیغمبر که آورندۀ اسلام ـ و آن وقت اسلامْ بی حواشی بوده و خودِ‏‎ ‎‏اسلام بوده، متنِ اسلام بوده ـ این اسلام در آن متن اولیه ای که هیچ دیگر تصرفی از هیچ‏‎ ‎‏جا در آن نبوده این آیا مردم را دعوت کرده به اینکه با اغنیا بسازید؟ اغنیا اگر از شما‏‎ ‎‏چیزی بردند، این قدرتها اگر آمدند و مال شما را برداشتند، شما دیگر حرف نزنید؟! شما‏‎ ‎‏ان شاءالله بهشت می روید، حرف نزنید! یا همین قرآن مردم را، این گداها را ـ عرض‏‎ ‎‏می کنم ـ فقیر این فقیرها که نه مکان داشتند و عدۀ کثیری از آنها روی صفۀ مسجد، یعنی‏‎ ‎‏یک جای بی سقف، یک جایی، زمین بی سقف، آنجا زندگی می کردند و پهلوی هم‏‎ ‎‏می خوابیدند و هیچ چیز هم نداشتند که بخورند، یک چیزی به آنان می دادند یا از این‏‎ ‎‏طرف و آن طرف یا می رفتند پیدا می کردند می خوردند، و آن جمعیتی که یک خرما را‏‎ ‎‏اینطوری دور می زدند، با این جمعیت راه افتاد و حجاز را، قدرتمندها را، عقب زد. این‏‎ ‎‏افیون است؟! یا این محرک است؟ تو با این حرفت می خواهی افیون درست کنی! اینهایی‏‎ ‎‏که این حرف را زدند که اسلام افیون است، می خواهند مسلمین را خواب کنند؛‏‎ ‎‏می خواهند مسلمین را از اسلام جدا کنند؛ و مسلمین خواب بروند و آنها مال مسلمین را‏‎ ‎‏بخورند. این کلامْ افیون است، نه اسلامْ افیون است. اینکه می گویید اسلامْ افیون جامعه‏‎ ‎‏است، خود این برای اغفال مردم است؛ چیزهایی که برای اغفال مردم است این افیون‏‎ ‎‏است نه اینکه آمده است، نه آن حقیقتی که آمده و در همان زمان خودش با یک عدۀ‏‎ ‎‏فقیر، مملکت حجاز را فتح کرده و عدل و انصاف را تا آخر حجاز برده.‏

‏     این زمان خود پیغمبر است. بعد که قدرت پیدا شد و ـ عرض بکنم که ـ قوه پیدا شد در‏‎ ‎‏همان قرن اول اسلام، در همان قرن ـ مثلاً سی سال، در همان قرنهای اول و سی سال اول،‏

‏سی و پنج سال اول، دو تا امپراتوری را اینها شکست دادند! امپراتوری روم و امپراتوری‏‎ ‎‏ایران. ایران را فتح کردند، روم را هم فتح کردند. این افیون است؟! این اسلام آمده است‏‎ ‎‏که بسازد با کسری‏‎[2]‎‏ و مردم را بگوید تبعیت کنید از کسری؟! این آمده است که بسازد با‏‎ ‎‏سلطان روم و بگوید به مردم روم ـ تعلیم کند ـ که بسازید با اینها؟! یا این آمد و دوتا‏‎ ‎‏امپراتوری را شکست داد و عقبشان زد برای اینکه عدل را در عالَم و برای این فقرا...‏‎ ‎‏برای اینکه این فقرا را آنها می خوردند، جلویشان را بگیرد؟‏

‏     مردیکه تو روزنامه حالا این را می نویسد! در یک همچو زمانی، این مطلب را‏‎ ‎‏می نویسد که افیون است! خوب، پیشتر یک غفلتهایی بوده است، شده است یک‏‎ ‎‏غفلتهایی، اما خوب الآن مردم، جوانهای ما قرآن را نگاه کردند؛ از قرآن هم اطلاع‏‎ ‎‏دارند؛ مع الأسف خوب بعضی شان هم همین طوری یک چیزی قبول می کنند؛ همین‏‎ ‎‏طور یک صدایی که می آید اینها دنبالش می روند؛ یک صدایی بلند بشود، اینها هم‏‎ ‎‏دنبالش بروند. اما انسان، آدم باید اگر یک مطلبی را شنید راجع به یک نظامی، راجع به‏‎ ‎‏یک جهتی مطلبی را شنید، باید برود مطالعه کند ببیند صحیح می گوید این آدم؟ این‏‎ ‎‏مردیکه که نوشته است اسلامْ افیون جامعه ... واقعاً اسلام افیون جامعه است؟!‏

‏     این خود اسلام. می آییم سراغ آنهایی که ـ اسلام در زمان خودش، یعنی زمانی که‏‎ ‎‏متن بوده است و پیغمبر بوده و قرآن، پیغمبر بوده و قرآن ـ بعدش هم در زمانهای بعدی‏‎ ‎‏که اسلام با چیزها، جنگها، جنگهای بین همین طایفۀ طبقۀ سه بوده با امپراتوریها؛ منتها‏‎ ‎‏اسلام همچو قدرتی داده بود به این عده جمعیت کم، چند هزاری، که رفتند امپراتوری‏‎ ‎‏روم را فتح کردند و امپراتوری ایران را هم فتح کردند. امپراتوری ایران که وقتی ـ مثلاً ـ‏‎ ‎‏[‏‏در‏‏]‏‏ جنگها که وقتی تجهیز قوا می کردند، اسبهایشان چه و ـ عرض می کنم ـ زینهای‏‎ ‎‏اسب طلا و نمی دانم چه، بساطی اینها داشتند، همین سر و پابرهنه ها را، همینهایی که پیاده‏‎ ‎‏می رفتند و چندتایشان یک شتر داشتند و البته یکی یک شمشیر داشتند، قدرت داشتند،‏

‏شمشیر داشتند اما چند نفر با هم یک شتر داشتند و چند نفر با هم مثلاً یک اسب، ده تا‏‎ ‎‏اسب در یک جمعیتشان پیدا می شد، اسبی نداشتند، شتر حسابی نداشتند، اسبی نداشتند،‏‎ ‎‏آذوقۀ حسابی نداشتند اما قدرت داده بود اسلام به اینها، یعنی تحت تعلیمات متن اسلام‏‎ ‎‏و آن کسی که متن اسلام را پیاده کرده بود، یک همچو قدرتی به مسلمین داده بود که‏‎ ‎‏همین آدمهایی که دیروز چیزی نبودند و یک عده فقرایی با هم آنجا می لولیدند، امروز‏‎ ‎‏شمشیر را کشیدند و دوتا امپراتوری که تمام دنیا ـ آن وقت از اینجاها خبری نبوده، آن‏‎ ‎‏وقت این دو امپراتوری بوده است که یکی روم بوده و یکی ایران بوده ـ این دو‏‎ ‎‏امپراتوری را، این یک مشت عرب صُعلوک‏‎[3]‎‏ و گدا که شمشیر چندتا در این ـ مثلاً ـ‏‎ ‎‏ده هزار، بیست هزار نفر بوده، اینها همه شمشیر نداشتند، همه زره نداشتند، همه چیز‏‎ ‎‏نداشتند، با همین دست خالی راه افتادند لکن قدرت روحی داشتند ـ مثل ما نبودند که‏‎ ‎‏ضعیف النفس یا ضعیف القلب باشند! قدرت روحی داده بود اسلام به آنها ـ همین عدۀ‏‎ ‎‏قلیل با همین قدرت الهی که به آنها داده شده بود و پشتوانه ای که اسلام دنبالش بود و‏‎ ‎‏دعوتی که اسلام می کرد از اینها، راه افتادند و آن دوتا امپراتوری بزرگ را شکست دادند‏‎ ‎‏و فتح کردند. ایران فتح شد در زمانِ قبل از اینکه سی سال از اسلام بگذرد، ایران فتح شد‏‎ ‎‏و روم فتح شد؛ و مملکت اسلام رفت تا آن طرف افریقا و تا همه جا، تا اسپانیا رفت. منتها‏‎ ‎‏بعد بی عرضگی کردند خود مسلمانها که یک مسئلۀ دیگر است.‏

 سلوک پیامبر و جانشینان وی

‎ ‎‏     پس، ما متن اسلام را که مطالعه بکنیم این جور نبوده است که متن اسلام آمده است که‏‎ ‎‏سلاطین را تسلط بدهد بر فقرا، بر طبقۀ بعد؛ قدرتمندها را سلطه بدهد بر غیر قدرتمندها.‏‎ ‎‏متن اسلام این جور نبوده.‏

‏     آنهایی که دعوت به اسلام می کردند، مثل خود پیغمبر و بعدش ـ مثلاً ـ خلفای اولی که‏‎ ‎‏یکجور دیگری بودند و بعدش حضرت امیر ـ سلام الله علیه ـ اینها چه جور بودند؟ اینها‏

‏چه جور آدمهایی بودند؟ چه جور زندگی می کردند؟ آیا اینها هم از آنها بودند که ملاّی‏‎ ‎‏درباری بودند؟! مثلاً پیغمبرْ درباری خودش بوده؟! یا پیغمبر با دربارها جنگ کرده،‏‎ ‎‏دربارها را شکسته؟ حضرت امیر درباری بوده است یا حضرت امیر هم جنگ کرده با‏‎ ‎‏یک قدرتی که متشبث به اسلام هم بوده، مثل معاویه؟! که حجت ما الآن بر این نزاعی که‏‎ ‎‏بینِ، بر این مبارزه ای که بینِ مسلمین و بین این دستگاه فاسد است، حجت ما بر جواز این‏‎ ‎‏و لزوم این عمل، حضرت امیر ـ سلام الله علیه ـ است و عمل سیدالشهداء ـ سلام الله علیه؛‏‎ ‎‏که دو نفر آدمی که اینها قدرت داشتند، آن شامات‏‎[4]‎‏ را آنها گرفته بودند و تحت‏‎ ‎‏قدرتشان بود و جنگها ـ چیزها داشتند، فوجهای... چرا این کار را کرد؟ اینها که مسلمان‏‎ ‎‏بودند. حالا کسی به ما بگوید خوب، این مردِکه، که قرآن چاپ کرده است! این مسلمان‏‎ ‎‏است؟! ما حجتمان بر اینکه اگر چنانچه این مبارزه را ادامه بدهیم و صدهزار نفر از ما‏‎ ‎‏کشته بشود، برای دفع ظلم اینها و برای اینکه دست آنها را از مملکت اسلامی کوتاه کنیم‏‎ ‎‏ارزش دارد، حجتمان هم کار حضرت امیر ـ سلام الله علیه ـ و کار سیدالشهداء ـ سلام الله ‏‎ ‎‏علیه ـ است. یزید هم یک قدرتمند بود و یک سلطان بود و ـ عرض می کنم که ـ همۀ‏‎ ‎‏بساط سلطنت را یزید داشت. بعد از معاویه او بود دیگر. حضرت سید الشهداء به چه‏‎ ‎‏حجت با سلطان عصرش طرف شد؟ با «ظل الله » طرف شد؟! «سلطان را نباید دست زد»!‏‎ ‎‏به چه حجت با سلطان عصرش طرف شد؟ سلطان عصری که شهادتیْن را می داد و‏‎ ‎‏می گفت من خلیفۀ پیغمبر هستم! برای اینکه یک آدم قاچاق بود! برای اینکه یک آدمی‏‎ ‎‏بود که می خواست این ملت را استثمار کند، می خواست بخورد این ملت را، منافع ملت را‏‎ ‎‏می خواست خودش بخورد و اتباعش بخورند. آنقدری که او خورد بیشتر است یا‏‎ ‎‏اینقدری که این آقا می خورد؟! حساب باید کرد.‏

‏     اینها هم عبارت از آن کسانی که در صدر اسلام بودند و اسلام با دست اینها قدرتمند‏‎ ‎‏شده و بسط پیدا کرده. خود پیغمبر با قدرتمندها جنگ کرده، و بعدش هم آنهایی که‏

‏صدر اول بودند باز با قدرتمندها و سلاطین جنگ کردند، بعدش هم حضرت امیر با‏‎ ‎‏قدرتمندها جنگ کرده. کجایش افیون بوده؟ کجا اینها درباری بودند؟‏

‏     می گویند که ما می خواهیم که یک مملکتی باشد دموکراسی باشد. شما حساب بکنید‏‎ ‎‏که، ببینید که اسلام ـ ما حساب صدر اسلام را می خواهیم بکنیم که متن اسلام است،...‏‎ ‎‏اسلام و متن اسلام است ـ ببینیم که آیا این حکومت اسلام و این رژیم اسلام یک رژیم‏‎ ‎‏دموکراسی بوده یا یک رژیم قلدری و استبداد بوده؟ شما این قصه هایی را که تاریخ نقل‏‎ ‎‏کرده است (این قصه ها زیاد است اما حالا یکی دوتا قصه) این قصه هایی که تاریخ نقل‏‎ ‎‏کرده، شبیه آن را در یکی از ممالک که در درجۀ اول از دموکراسی را دارد بیاورید، بعد‏‎ ‎‏بگویید که این بهتر از آن است. یک قصه مال رسول خدا ـ صلی الله  ‏‏[‏‏علیه و آله‏‏]‏‏ و سلم‏‎ ‎‏(قصه هاست منتها حالا من یکی اش را می گویم) یک قصه مال حضرت امیر ـ سلام الله ‏‎ ‎‏علیه ـ یک قصه مال  عمر. وقتی که عمر می خواست برود به مصر ـ برای ‏‏[‏‏اینکه‏‎ ‎‏]‏‏فتح‏‎ ‎‏کرده بودند مصر را و قدرتمند شده بود اسلام، همه جا را گرفته بودند ـ می خواست وارد‏‎ ‎‏بشود به مصر، یک شتر بود، خودش بود و یکی هم همراهش. یکی شان سوار این شتر‏‎ ‎‏می شده آن یکی جلویش را می گرفت و می برد؛ آنکه  خسته می شد ـ قسمت کرده بودندـ‏‎ ‎‏این سوار می شد. آن وقتی که وارد ـ به حَسَب تاریخ ـ مصر شدند، نوبت آن غلام بود که‏‎ ‎‏سوار باشد و آقای خلیفه جلو ‏‏[‏‏شترش‏‏]‏‏ را گرفته بود و داشت می بُردش که مردم مصر‏‎ ‎‏آمده بودند به استقبال! خلیفه عبارت از این بود. ما عمر را قبول نداریم اما این عملْ عمل‏‎ ‎‏اسلامی آن وقت بوده؛ یعنی نقش اسلام بوده است ولو خودش یک آدمی بوده که ما‏‎ ‎‏نپذیرفتیم او را اما عملی که کرده است عملی بوده که نقش اسلام این بوده، یعنی پیغمبر‏‎ ‎‏هم این صورت بود؛ یعنی پیغمبر هم سوار یک الاغی می شده، یک کسی هم پشتش‏‎ ‎‏می نشسته و مسئله برایش می گفته؛ آن را تعلیمش می کرده، آنکه پشت سرش نشسته بوده‏‎ ‎‏تعلیمش می کرده. شما در تمام این دموکراسیها بیاورید که این جوری باشد که سلطان‏‎ ‎‏وقت، که سلطنتش چند مقابل ایران بوده، چند مقابل فرانسه بوده، شما بیاورید یک‏‎ ‎‏سلطان دموکراتی که با غلام خودش این جوری رفتار بکند که او سوار بشود؛ یک شتر‏

‏باشد و چیزی بیشتر از این نه؛ آن جمال و جلال هیچ نباشد در کار. هر سلطان دموکراتی را‏‎ ‎‏که بیاورد اگر بخواهد وارد یک مملکت شکست خورده بشود، ببینید چه جوری وارد‏‎ ‎‏می شود! ببینیم چه جوری وارد می شود! این هم وارد شده در یک مملکتی که فتح شده‏‎ ‎‏است، سوار شتر غلام است ـ حالا نوبت اوست ـ خودش دستش را جلو گرفته و افسار شتر‏‎ ‎‏را دارد می کشد. آمدند اشراف مصر آنجا و... همه هم تعظیم کردند به او. این تعلیم اسلام‏‎ ‎‏بوده. خود پیغمبر اکرم وقتی که در یک جمعیتی بودند و نشسته بودند و می خواستند مثلاً‏‎ ‎‏مسأله بگویند و صحبت بکنند و قضاوت بکنند و همۀ کارها، وضع جوری بوده است که‏‎ ‎‏کسی وارد می شد از خارج، نمی شناخت، نمی دانست کدام یکی آقاست ـ عرض می کنم‏‎ ‎‏که ـ سلطان به اصطلاح هست و کدام یکی رعیت است. اینها دور هم نشسته بودند با هم‏‎ ‎‏گعده‏‎[5]‎‏ کرده بودند، صحبت می کردند، هیچ معلوم نبود که پیغمبر این است یا این است یا‏‎ ‎‏اوست... نشسته بودند. این مسند‏‎[6]‎‏ هم که برای من ـ شما برای من درست کردید، این هم‏‎ ‎‏نبوده؛ روی زمین می نشستند. همین روی زمین می نشستند، همان روی زمین ناهارشان را‏‎ ‎‏می خوردند ـ آن هم آن ناهار! شما خیال کردید یک ناهاری درست می کردند، سفره‏‎ ‎‏می انداختند، یک بساطی بوده؟ همان آدمی که، همین حضرت امیری که، سلطنتش‏‎ ‎‏بیشتر از چند مقابل ایران بوده، سفره اش چی بوده؟ یک ظرفی بوده که توی آن نانهای‏‎ ‎‏جو بوده و سرش را هم مُهر می کرده که مبادا دخترش مثلاً یا پسرش ترحم کنند و توی‏‎ ‎‏این یک چیزی بریزند: یک چربی، یک روغنی که یک خرده نرم بشود. سرش را مهر‏‎ ‎‏می کرده که دست به آن نزنند. این نان خشک خوراک این امپراتور بوده که از مملکت‏‎ ‎‏ایران بیشتر تحت امپراتوری اش بوده؛ آن ‏‏[‏‏هم‏‏]‏‏ سلوکش که گفتم.‏

شیوۀ رهبری پیامبر اسلام (ص) و حضرت علی (ع)

‏     دوتا قصه از آنها نقل می کنم: حضرت رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ (قبل از این هم‏‎ ‎‏چند جا یک دفعه گفتم) حضرت رسول ـ صلی الله  ‏‏[‏‏علیه و آله‏‏]‏‏ و سلم ـ در آن اواخر‏

‏عمرشان رفتند منبر فرمودند که هرکس به من حقی دارد بگوید، خوب کسی حقی نداشته‏‎ ‎‏بود. یک عرب‏‎[7]‎‏ پا شد گفت من یک حقی دارم. چی هست؟ شما در جنگ کذا‏‎[8]‎‏ که‏‎ ‎‏می رفتید یک شلاقی به من زدید. به کجا زدم؟ به اینجا، بیا عوضش را بزن. گفت نه، من‏‎ ‎‏آن وقت شانه ام باز بوده، شما هم شانه تان باز کنید. بسیار خوب. شانه را باز کرد. عرب‏‎ ‎‏رفت بوسید! گفت من می خواستم ببوسم بدن رسول الله را! ولی مسئله این بوده و مطلب‏‎ ‎‏این است که یک رئیس مطلق حجاز آن وقت بوده است و بعضی جاهای دیگر، او بیاید‏‎ ‎‏بالای منبر و بگوید هرکس حق دارد بگوید، یک نفر نیاید بگوید به اینکه تو دهشاهی از‏‎ ‎‏من برداشتی! حالا اگر چنانچه هر یک از این ممالک دموکراسی را بیاورید، یکی برود‏‎ ‎‏بالای منبر بگوید که هر که حق دارد بگوید، اولاً می گوید این را؟ حق می دهد به ملت که‏‎ ‎‏اگر یک شلاقی زده باشد، بیا شلاقش را بزن؟ این حق را کدام دموکراسی، کدام سلطان،‏‎ ‎‏کدام رئیس جمهور، کدام ـ عرض می کنم ـ سلطان عادل و رئیس جمهور عادل و‏‎ ‎‏دموکراسی یک همچو کاری می کند؟ این اسلامی است که می گویید استبداد است و این‏‎ ‎‏دموکراسیهای دیگر! ما می گوییم که دموکراسی نیست ممالک شما. استبداد با صورتهای‏‎ ‎‏مختلف، رئیس جمهوریهایتان هم مستبدند به صورتهای مختلف؛ منتها اسمها خیلی زیاد‏‎ ‎‏است! الفاظ خیلی زیاد است! محتوا ندارد.‏

حضرت علی (ع) در محضر قاضی

‏     حضرت امیر ـ سلام الله علیه ـ هم آن وقتی که سلطنتش (من تعبیر به «سلطنت» می کنم‏‎ ‎‏روی مذاقِ حالا و الاّ نباید این تعبیر را بکنم) خلافتش که همین نظیر سلطنتها بوده است،‏‎ ‎‏یعنی نظیر به این معنا که همه جا تحت وَلای او بوده، چندین مقابل ایران بوده، حجاز و‏‎ ‎‏مصر و عراق و ایران و خیلی جاها، قاضی خودش نصب کرده برای قضاوت. عربی رفته  ‏‎ ‎‏ـ یهودی ـ رفته است شکایت کرده پیش قاضی از حضرت امیر که حالا یک زرهی از من‏‎ ‎‏است پیش ایشان ـ حالا من قصۀ چیزش را نمی دانم اما اصل متن قضیه را می دانم، آن‏

‏حواشی اش را نمی دانم ـ قاضی خواست حضرت امیر را. رفت در محضر قاضی ای که‏‎ ‎‏خودش او را نصب کرده است! قاضی حضرت امیر را احضار کرد. رفت. نشستند جلوی‏‎ ‎‏قاضی. حتی تعلیم داد به قاضی ـ ظاهراً در همین جاست ـ که نه، به من زیادتر از این نباید‏‎ ‎‏احترام کنی؛ قضاوت باید همچو، هردو علی السواء باشیم. یکی یهودی بوده و یکی هم‏‎ ‎‏رئیس ـ عرض می کنم که ـ از ایران گرفته تا حجاز تا مصر تا عراق! قاضی رسیدگی کرد و‏‎ ‎‏حکم بر ضد حضرت امیر داد. شما پیدا بکنید در تمام دوره های سلطنتها و رئیس‏‎ ‎‏جمهوریها و اینها، یک همچو وضعی که یک رئیسی با یک یهودی که تَبَعش بوده و با‏‎ ‎‏آن قاضی ای بوده است که خودش رعیت او بوده، شما پیدا کنید یک همچو قضیه ای در‏‎ ‎‏تمام جمهوریها، در تمام سلطنتها، در تمام رژیمها تا ما بگوییم رژیم اسلام یک رژیمی‏‎ ‎‏است که پایین تر از سایر رژیمهاست. ما که رژیم اسلام را می خواهیم، یک همچو چیزی‏‎ ‎‏می خواهیم. ما که می گوییم حکومت اسلام، همچو چیزی می خواهیم. ما می خواهیم‏‎ ‎‏یک حکومتی باشد که اگر قاضی دادگستری او را احضار کرد، برود آنجا. حالا به‏‎ ‎‏«اعلیحضرت» می شود گفت، یک کسی بگوید که شما مال مرا غصب کردی؟! یکی از‏‎ ‎‏این مازندرانیها برود بگوید که شما مال مرا غصب کردید؟! قاضی جرأت می کند؟! حالا‏‎ ‎‏هم ـ حتی حالا هم که همۀ بچه ها دارند داد می زنند که مرگ بر شاه ـ همین حالا هم‏‎ ‎‏جرأت می کند قاضی که احضاریه بفرستد برای «اعلیحضرت»؟! حالا چند سال پیش از‏‎ ‎‏این را که می دانید چه مصیبتی بود. رئیس جمهور اینجا چطور؟ قاضی دادگستری‏‎ ‎‏احضارش می کند؟ احضار کرد، می رود در آن محضر می نشیند، حکم برخلافش بکند،‏‎ ‎‏بی چون و چرا قبول بکند؟‏

حکومت اسلام: حکومت مردم

‏     ما که می گوییم حکومت اسلام، اینها تبلیغات می کنند که اینها می خواهند هرج و مرج‏‎ ‎‏کنند! این هرج و مرج است که ما می خواهیم؟! ما این را می خواهیم. ما می خواهیم یک‏‎ ‎‏حاکمی در همۀ ایران ـ اگر ان شاءالله موفق بشوند مسلمین ـ در همۀ ممالک اسلامی یک‏‎ ‎‏حکومت باشد این جوری. یک حکومت باشد که مال مردم را نخورد. یک حکومت‏

‏باشد که برای قانون متواضع باشد، یعنی سرْ پیش قانون فرود بیاورد، قانون هرچه گفت‏‎ ‎‏قبول بکند نه اینکه قانون برای مردم عادی باشد، قدرتمندها از قانون مستثنا باشند. الآن‏‎ ‎‏مالیاتْ قدرتمندها نمی دهند؛ تقسیم اراضیِ قدرتمندها نشده. ‏‏[‏‏برای‏‏]‏‏ قدرتمندها این‏‎ ‎‏حرفها نیست. «عَلَم» تا پریروز هم همه املاکش سرجای خودش بود برای اینکه وزیر‏‎ ‎‏دربار بود و یک نخست وزیر بود. هیچ نیست این حرفها، حرف است این حرفها؛‏‎ ‎‏«اصلاحات»! بازی بود این حرفها؛ «انقلاب سفید» همه اش بازی بود.‏

جدایی مردم از روحانیت، توطئۀ دشمنان

‏     من حالا خسته شدم لکن به شما آقایان عرض بکنم تبلیغات سیصد ساله است که‏‎ ‎‏اسلام را، مسلمین و اسلام را از هم جدا کرده. تبلیغاتِ قریبِ سیصد ساله است که‏‎ ‎‏روحانیین را با شما جدا کرده. روحانیین ‏‏[‏‏را‏‏]‏‏ در زمان رضاشاه پهلوی سوار اتومبیلشان‏‎ ‎‏نمی کردند. مرحوم آقا شیخ عباس تهرانی ـ رحمة الله ـ گفت من اراک می خواستم سوار‏‎ ‎‏اتومبیل بشوم، شوفر گفت که ما دو طایفه را سوار نمی کنیم: یکی آخوند را یکی فاحشه‏‎ ‎‏را. زمان رضاشاه ما این جور بودیم. زمان این هم که شما دارید می بینید. اینها تبلیغاتی‏‎ ‎‏است از خارج برای اینکه شما را از روحانیتتان جدا کنند و از اسلام جدا کنند، آن وقت‏‎ ‎‏تمام منافع شما را ببرند، یکی نباشد بگوید نه.‏

‏     من حالا دیگر حال این را ـ وقت این را ـ ندارم که بعد بیاییم سراغ این طبقات بعد‏‎ ‎‏ـ بعد از آن اوایل اسلام ـ و ببینیم که کی بوده است که تا حالا که ما اینجا نشستیم بر ضد این‏‎ ‎‏سلاطین قیام کرده، این چه جمعیتی بوده اند؛ آیا اینها مسلمین بوده اند یا نه؟ این مردی که‏‎ ‎‏الآن نوشته است که اسلامْ افیون جامعه، الآن این قیامی که در ایران شده است و نهضتی که‏‎ ‎‏الآن بالفعل شده است، این نهضتْ نهضتِ اسلامی است یا نهضت دیگری؟ این نهضت‏‎ ‎‏اسلامی به برکت اسلام و ـ عرض می کنم که ـ مسلمین ـ بِماهُمْ مسلمین ـ پیدا شده است،‏‎ ‎‏داد اسلام است بلند شده است و دارد با مشت می زند تو‏‏[‏‏ی‏‏]‏‏ دهن شوروی یا تو‏‏[‏‏ی‏‏]‏‎ ‎‏دهن امریکا، این افیون است؟! اسلام افیون است؟! تو الآن می گویی افیون است که مردم‏‎ ‎‏را دلسرد کنی؛ بگذارند نفتها را بخورید و گازها را بخوری! خودت هم می دانی که افیون‏

‏نیست. همۀ شماها می دانید که اسلام محرک است. اسلام مردم را رو به ترقی برده، رو به‏‎ ‎‏جنگ برده، رو به جدال با کفار برده است و با شماها.‏

‏     الآن در یکوقتی می گوید اسلام افیون است که مملکت ایران، سی میلیون اسلامی و‏‎ ‎‏مُسْلم قیام کردند بر ضد قدرتها! و همه هم اسلام است که اینها را وادار کرده به اینکه همه‏‎ ‎‏داد اسلام دارند می زنند. در یک همچو وقتی این مردک می نویسد که اسلام افیون‏‎ ‎‏جامعه! شاید چند تا جوان هم از ما ـ که غفلت دارند از امور ـ همین طوری قبول بکنند.‏‎ ‎‏بیدار بشوید آقا! ای جوانهای ما، بیدار بشوید! بدانید نقشه ها چه است، برای چه شما را‏‎ ‎‏می خواهند دور کنند از اسلام، برای چه شما را می خواهند به مکتبهای دیگر نزدیک‏‎ ‎‏کنند؛ اینها خیر شما را نمی خواهند. اینها می خواهند شما را ببلعند. اسلام نمی گذارد شما‏‎ ‎‏را ببلعند؛ روحانیت اسلام نمی خواهد که شما را ببلعند. ان شاءالله خداوند همۀ شما را‏‎ ‎‏توفیق بدهد. مؤید باشید.‏

‎ ‎

  • ـ سورۀ نساء، آیۀ 141: «هرگز خداوند راهی برای کافرین علیه مؤمنین قرار نداده است».
  • ـ معرب خسرو؛ لقب پادشاهان ساسانی.
  • ـ فقیر.
  • ـ سوریه؛ که تا پیش از سه ـ چهار قرن اخیر شامل سوریۀ فعلی، لبنان و بخشهایی از اردن و فلسطین بوده است.
  • ـ نشست بی تکلف دوستان و برادران.
  • ـ اشاره به پتویی که امام خمینی بر روی آن می نشستند
  • ـ اسودة بن قیس.
  • ـ جنگ طائف.