سخنرانی
معرفی سه اصل بنیادین انقلاب
سخنرانی در جمع ایرانیان مقیم خارج (معرّفی سه اصل بنیادین انقلاب)
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: صحیفه امام

پدیدآورنده : خمینی، روح الله، رهبر انقلاب و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران، 1279 - 1368

محل نشر : تهران

ناشر: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)

زمان (شمسی) : 22 آب‍ان‌ 1357

زمان (قمری) : 12 ذی الحجه 1398

مکان: نوفل لوشاتو

شماره صفحه : 483

موضوع : معرفی سه اصل بنیادین انقلاب

زبان اثر : فارسی

حضار : دانشجویان و ایرانیان مقیم خارج

سخنرانی در جمع ایرانیان مقیم خارج (معرّفی سه اصل بنیادین انقلاب)

سخنرانی

‏زمان: 22 آبان 1357 / 12 ذی الحجه 1398‏

‏مکان: فرانسه، نوفل لوشاتو‏

‏موضوع: معرفی سه اصل بنیادین انقلاب‏

‏حضار: دانشجویان و ایرانیان مقیم خارج‏

‏اعوذ بالله من الشیطان الرجیم‏

‏بسم الله الرحمن الرحیم‏

‏     ما سه اصل پیشنهاد کردیم‏‎[1]‎‏ که حالا می خواهیم ببینیم که آیا آنهایی که محتمل‏‎ ‎‏است مخالفت بکنند با این اصول، با کدام یک از اینها مخالفت می کنند.‏

اصل اول، عزل شاه و انقراض سلسلۀ پهلوی

‏     یک اصل این بود که ملت ایران چنانچه در این مدت از تظاهراتشان، از شعارشان‏‎ ‎‏ظاهر شد، این سلطنتِ سلسلۀ پهلوی را نمی خواهند؛ و این یک رفراندمی بود که سرتاسر‏‎ ‎‏کشور به آن رأی دادند؛ با فریاد به آن رأی دادند که ما نمی خواهیم این سلسلۀ پهلوی را.‏

‏     خوب اگر کسی با این مخالف است و در مقابل ملت ایران می گوید که ما می خواهیم‏‎ ‎‏که سلسلۀ پهلوی همین طوری که بودند باز باشند، عرض کردیم که یک دفعه می گوید که‏‎ ‎‏این کارهایی که شاه کرده است ما تصدیق داریم که این کارها را کرده لکن این کارها‏‎ ‎‏خوب است! اینکه نفت ما را داده است به امریکا در مقابلش یک مقدار آهن خریده‏‎ ‎‏است که به درد ما نمی خورد، اینکه فرهنگ ما را به عقب رانده است، اینکه اینهمه‏‎ ‎‏جوانهای ما را کشته است، اینهمه حبسها، این همه زجرها، این اختناقها، اینها را قبول دارد‏‎ ‎‏که اینها کرده اند لکن می گوید اینها کار خوبی است. اگر کسی این مطلب را بگوید، خوب‏‎ ‎


‏است که اعلام کند و امضا کند که من آن آدمی هستم که این کارها را می گویم خوب‏‎ ‎‏است. و گمان ندارم کسی در تمام ایران پیدا بشود که یک همچو اعلامی بکند.‏

فرضیۀ عدم آگاهی شاه از مسائل کشور!

‏     و یا این است که می گوید که نه، این کارها را نکردند اینها و اینها را کسان دیگر کردند.‏‎ ‎‏چنانچه بعضی همچو چیزی گفته اند که اعلیحضرت بی اطلاع بودند از این مسائل! اصلاً‏‎ ‎‏هر چه گذشته بر این مملکت و هر چه ظلم شده است و هر چه خیانت شده، دیگران‏‎ ‎‏کردند و شاه اصلاً اطلاع از این مسائل ندارد! همۀ افراد ایران اطلاع دارند الاّ شاه! شاه‏‎ ‎‏توی این جمعیت نبوده است؟! در بین این مردم نبوده؟! ایشان که در فرمایشات خودشان‏‎ ‎‏همیشه می گویند که همۀ کارها به دست من انجام می گیرد؛ و دیگران هم همین طور‏‎ ‎‏می گویند که هر چه عمل می شود به دست شاه است. در قضیۀ مدرسۀ فیضیه که ریختند و‏‎ ‎‏مدرسۀ فیضیه را آن کارها کردند، ما آن وقت می دیدیم که ‏‏[‏‏به‏‏]‏‏ هرکس ـ هرکس ـ مراجعه‏‎ ‎‏می شد می گفت که اعلیحضرت فرموده است، چاره ای نیست. ما آن روز در یکی از‏‎ ‎‏اعلامیه ها‏‎[2]‎‏ همین مطلب را نوشتیم که به هر جا مراجعه می شود می گویند که اعلیحضرت‏‎ ‎‏فرموده اند؛ اعلیحضرت فرموده اند که بروید مدرسۀ فیضیه را بریزید تویش، چه بکنید. و‏‎ ‎‏راست هم می گفتند. کسان دیگر یک همچو کارها را اجازه نمی داد. نمی توانستند بدهند‏‎ ‎‏بدون اطلاع شاه. شاه که تمام نظام ایران در تحت رهبری ایشان هست، ایشان هم‏‎ ‎‏خودشان قبول دارند این را، و در نظام نمی شود حکم قتل یک کسی را یا حکم غارت‏‎ ‎‏یک جایی را یا حکم قتل عام یک ناحیه ای را، یک رئیس شهربانی بدهد یا یک ارتشبد‏‎ ‎‏بدهد؛ هیچ کدام نمی توانند. همۀ اینها باید با امر خود شاه یا اجازۀ او، نهایت اجازه کنند و‏‎ ‎‏او اجازه بدهد.‏

‏     همۀ این قراردادهایی که در مجلس واقع شده و مجلس نوشته و گذرانده و اینها همه،‏‎ ‎‏بگوییم که شاه اصلاً اطلاع نداشته؟! ایشان در حال غش بوده در این مدتی که سلطنت‏‎ ‎‏کرده است؟! خوب، اگر در حال غش نباشد، آدم بیدار باشد و شاه یک مملکتی هم‏‎ ‎


‏باشد، آن هم یک شاهی که همه می دانند که همۀ کارها دست خود این است و همۀ‏‎ ‎‏دیکتاتوریها را این دارد می کند، آن وقت کسی بگوید که ـ چنانچه گفتند اینهایی که،‏‎ ‎‏طرفدارهای شاه و امریکا این حرفها را گفتند که ـ گناهی گردن ایشان نیست! ایشان هیچ‏‎ ‎‏اطلاع از این مسائل نداشتند! شاه که آمد در قم و در حضور این همه جمعیت ایستاد و‏‎ ‎‏نطق کرد و بدگویی کرد به علمای اسلام و بدگویی کرد به طبقات مردم، این گناهش گردن‏‎ ‎‏دیگران است! ایشان اطلاع اصلاً نداشته است از این مسائل. شاهی که پشت رادیو‏‎ ‎‏می گوید که این ملاها، این فلان، اینها ارتجاعی هستند، اینها چه هستند، به مردم امر‏‎ ‎‏می کند که از اینها مثل حیوانِ نجس احتراز بکنید، ایشان اطلاعی نداشته است! این چه‏‎ ‎‏گناهی شد؟! این گناه گردن دیگران است که ‏‏[‏‏توهین‏‏]‏‏ کرده اند! ایشان اطلاعی نداشته اند‏‎ ‎‏مثلاً دیکته کرده اند دیگران، ایشان هم ندانسته این را چه نوشته اینجا، از رو خوانده‏‎ ‎‏است! مثل بچه هایی که یک چیزی می خوانند و متوجه نمی شوند مفادش چیست، ایشان‏‎ ‎‏هم خوانده و نفهمیده که مفاد این چه هست!‏

فضاحتی به نام «انقلاب شاه و ملت»

‏     قضیۀ «اصلاحات ارضی» ـ به اصطلاح خودشان ـ و این بساطی که درست کردند و‏‎ ‎‏ایشان خودش می گوید «انقلاب شاه و ملت، انقلاب سفید»، ایشان می گوید انقلاب «شاه‏‎ ‎‏و ملت»، نه این انقلاب شاه و ملت نبوده است، شاه بی اطلاع از این مسائل بوده! خودش‏‎ ‎‏که می گوید «انقلاب شاه و ملت»، یک کاغذی اینها نوشته اند که این را بخوان، و این‏‎ ‎‏اینقدر ادراک نمی کند که بفهمد «انقلاب شاه و ملت» یعنی شاه هم دخالت دارد! این‏‎ ‎‏همین عبارت را می خواند و نمی داند چه چیز نوشته است روی اینجا! به منطق این آقایی‏‎ ‎‏که می گوید شاه بی اطلاع بوده است، از همۀ امور بی اطلاع است.‏

‏     خوب، پس اینکه نمی شود کسی باورش بیاید. حالا فرضاً یکی هم این حرف را بزند‏‎ ‎‏اما ماها می توانیم باور بکنیم که این شاه که همۀ کارها را خودش می گوید که باید به نظر‏‎ ‎‏من باشد و منم که همۀ کارها را انجام می دهم و دیگران را هیچ حساب نمی کرد ـ تا چند‏‎ ‎


‏وقت پیش از این اصلاً نه وزیری و نه وکیلی و نه چیزی، هر چه او می گوید آن باید بشود،‏‎ ‎‏چیزهای دیگر چه است! ـ پس این مطلب را نمی شود گفت که نمی توانیم بگوییم که این‏‎ ‎‏کارها همه خوب بوده است و اینکه کرده است، خوب کاری کرده است. این را‏‎ ‎‏نمی توانیم بگوییم.‏

‏     نمی توانیم بگوییم که این کارها بد بوده لکن شاه بی اطلاع بوده است از این مسائل؛ و‏‎ ‎‏اینها همین طور خودبه خود دیگران کرده اند و نسبت به شاه داده اند! چنانچه حالا دارند‏‎ ‎‏یک دسته ای را که از رفقای ایشان بوده و ـ عرض می کنم که ـ با هم در جرمها شریک‏‎ ‎‏بودند، حالا این دسته را گرفته اند. حالا من هم نمی دانم چه جور گرفته اند! یعنی واقعاً‏‎ ‎‏یک حقیقتی است این، یا اینکه می خواهند مردم را بازی بدهند. آنها باز رفاقت خودشان‏‎ ‎‏باقی است و اینها را به صورتْ ـ مثلاً ـ از مردم مخفی کرده اند، یک جایی هم برایشان،‏‎ ‎‏جای خوبی هم درست کردند، این را ما اطلاع نداریم. حالا ما فرض می کنیم که ایشان با‏‎ ‎‏آنها دیگر وفا نکرده و شریکها را گرفته اند ـ اینها البته می خواهند همچو صورتی را ـ‏‎ ‎‏ایشان هم خیال دارد که یک همچو صورتی را به ذهن مردم بیاورد که حالا که من فهمیدم‏‎ ‎‏که اینها خیانت کرده اند حالا همۀ اینها را دیگر من می گیرم! معلوم شد که اینها‏‎ ‎‏خیانتکارند. دوازده ـ سیزده سال، چهارده سال یک کسی وزیر او بوده‏‎[3]‎‏ و ـ عرض‏‎ ‎‏می کنم ـ با هم همۀ کارها را انجام داده اند، حالا تازه ایشان این چند روزی که مردم‏‎ ‎‏مقابلش ایستاده اند، حالا فهمیده است که اینها کارهای بدی کرده اند که این مردم دارند‏‎ ‎‏اینطور هیاهو می کنند! و حالا اینها را گرفتند برای اینکه مردم بفهمند که نخیر،‏‎ ‎‏«اعلیحضرت» می خواهند اصلاحات کنند! همان طور که «اصلاحات ارضی» کردند و‏‎ ‎‏«انقلاب سفید» درست کردند، حالا هم می خواهند انقلاب اداری کنند و می خواهند‏‎ ‎‏مسائل را درست کنند و وزرا را بگیرند، و وزرای زمان کذا و زمان کذا و خیر، می خواهند‏‎ ‎‏کارها را درست کنند دیگر، مردم چه حرفی دارند! این هم که کسی باورش دیگر از‏‎ ‎


‏ایشان نمی آید که اینطور کارها بدون اطلاع ایشان شده است.‏

فرضیۀ پذیرش توبه شاه!

‏     خوب، یک صحبت دیگر هم ممکن است کسی بکند که نخیر، این همه بد بوده است‏‎ ‎‏و ایشان هم کرده اند لکن توبه قبول ‏‏[‏‏است‏‏]‏‏. این آمده است می گوید من توبه کردم. توبه‏‎ ‎‏پیش خلق و خالق قبول است و هر که یک کاری بکند توبه بکند ـ ولو هر چه کار بدی‏‎ ‎‏باشد ـ این را باید از او قبول بکنیم. این هم یک راه است که کسی بگوید که حالا دیگر‏‎ ‎‏شاه سلطنت بکند و حکومت نکند و توبه هم کرده است و کارهایی هم که تا حالا کرده‏‎ ‎‏است تمام هیچی دیگر، حالا توبه کرده! در توبه هم این مطلب هست ـ حالا اگر ما فرض‏‎ ‎‏کنیم توبه هم بکند ـ توبه پیش خدا هم قبول نیست مگر اینکه آن چیزهایی که مربوط به‏‎ ‎‏حقوق مردم است رد بشود. اگر یک کسی یک کسی را کُشت و بعد بگوید من توبه کردم‏‎ ‎‏این توبه قبول نیست، باید این را که کشته است جبران بکند؛ وقتی جبران کرد، آن وقت‏‎ ‎‏پیش خدا هم وقتی توبه بکند قبول است. ایشان بدون جبران، چون شخص اول مملکت‏‎ ‎‏است، خدا یک حساب دیگری برایش باز می کند؟! شخص اول مملکت را دیگر خدا‏‎ ‎‏حساب این را نمی کند که این بیست و چند سال جرم مرتکب شده است، اموال مردم را‏‎ ‎‏خورده است، نفوس مردم را تلف کرده است، امر به خرابیها کرده است، خیانتها کرده،‏‎ ‎‏جنایتها کرده، خدا از باب اینکه ایشان شاهند ـ معلوم شد پیش خدا مثلاً به منطق آنها شاه‏‎ ‎‏و غیر شاه فرق دارند! ـ چون شاه است از این جهت می گوید که نه این دیگر قبول است!‏‎ ‎‏مردم که جوانهایشان از بین رفته، بروند گم شوند! اینها چه هستند، خوب مقابل شاه که‏‎ ‎‏نمی شود این حرفها را زد!‏

‏     بگوییم که توبۀ ایشان قبول است بدون اینکه شرایط توبه قبول باشد؟ اگر مردم عادی‏‎ ‎‏مال مردم را خوردند بگوید توبه کردم، مال مردم را باید بدهد تا توبه باشد؛ و الاّ این‏‎ ‎‏همان توبۀ گرگ می شود. و ایشان خوب، بیایند حالا ـ اگر می خواهد، اگر واقعاً توبه‏‎ ‎‏کرده اند ـ بسم الله ، بیایند درِ بانکهای خارجه را اول باز کنند و این اموالی که در این بانکها‏‎ ‎


‏هست، اینها را برگردانند به ملت. این یک راهش، تا برسیم به کشته ها؛ حالا راه مالی اش.‏‎ ‎‏اینهمه اموال مردم را اتلاف کرده است و اینهمه نفت را داده به غیر و در مقابلش یک‏‎ ‎‏چیزی که به درد ملت نمی خورد بلکه ضرر برای ملت دارد، بیاید ـ بیایند خوب ـ اول‏‎ ‎‏اینها را جبران کند. اعلام کند که من می خواهم جبران کنم.‏

‏     ایشان اعلان کرده است! می گویند که اعلام کرده است به اینکه این خاندان من هم،‏‎ ‎‏این کسانی که مربوط به من است، اینها هم باید رسیدگی بشود ببینیم که آیا اینها خلافی‏‎ ‎‏کرده اند، نکرده اند؟ اگر خلافی کرده اند، خوب اینها هم باید محاکمه بشوند! ایشان باز‏‎ ‎‏شاک‏‎[4]‎‏ است که «خاندان ایشان» ـ خلافی کردن یا نکردن است! معلوم شد این هم از آن‏‎ ‎‏مسائلی است که مخفی است بر ایشان و اطلاع ندارند! حالا می خواهند ببینند که آیا این‏‎ ‎‏خاندان به کسی خلافی کرده اند، یک جرمی کرده اند! اگر ملتفت شده اند، خوب حالا‏‎ ‎‏خود ایشان که می گوید توبه کردم و مقابل ملت می ایستد و می گوید که خوب، من یک‏‎ ‎‏«اشتباهاتی» کرده ام و حالا تعهد می کنم که نکنم و حالا ملتزمم که دیگر نکنم، ضمانت‏‎ ‎‏می کنم ـ اینها را مکرر می کند، خوب یک کسی می ایستد، یک ملت می ایستند مقابل او‏‎ ‎‏می گویند که تا حالا این کارهایی را که کردی، خوب جبران بکن؛ آن وقت بگو که‏‎ ‎‏ضمانت می کنم. مسأله یک مسألۀ حقوقی است. چنین نیست که یک مسأله ای بین تو و‏‎ ‎‏خدا باشد. خدا بین تو و خودش را ممکن است که بیامرزد، ما وکیل عمومی خدا نیستیم‏‎ ‎‏اما خدا قبول نمی کند مگر که مسائل حقوقی حل بشود. حق مردم به عهدۀ تو است الآن.‏‎ ‎‏تو الآن حق یک ملت در عهده ات است. تو مالهایی که این مال این ملت است به باد‏‎ ‎‏داده ای. تو ده سال جوانهای ما را در توی محبس با آن وضع با آنها رفتار کردی و امر‏‎ ‎‏کردی که اینطور کنند، خوب اینها را باید جبران بکنی تا بعد بگویی استغفرالله . تو جبران‏‎ ‎‏نکرده می گویی که من توبه کردم! ما باورمان می آید که تو توبه کار هستی؟! ملت‏‎ ‎‏نشناخته اند تو را؟! مگر شما آن اولی هم که آمدی سلطنت کردی، همۀ این التزامات را ـ‏‎ ‎


‏اول قانوناً باید التزام بدهی ـ همۀ این التزامها را دادی و بعد آمدی ـ به قول خودت ـ این‏‎ ‎‏اشتباهها را کردی، تو از این به بعد دیگر اشتباه بکن نیستی؟! یا اینکه باز این را می گویی‏‎ ‎‏که مردم را به غفلت بیندازی و باز مشغول بشوی به این کارهای اشتباهی که می گویی‏‎ ‎‏کردم؟!‏

همۀ راهها بسته است شاه باید برود

‏     پس آنکه موافق با ایشان است و اصل اول ما را که عبارت از رفتن شاه و این سلسله‏‎ ‎‏است می گوید قبول ندارم، باید یکی از این مسائل را قائل بشود به اینکه نه، همۀ کارهای‏‎ ‎‏ایشان خوب بوده و شماها ملتفت ‏‏[‏‏نیستید‏‏]‏‏، مردم ملتفت نیستند که اختناق یک چیز‏‎ ‎‏خوبی است! نه، خوب است و ایشان کارهای خوبی کرده اند؛ همه اش اختناق و اینطور‏‎ ‎‏چیزهاست، اینها هم خوب است! یا خیر، نکرده است ایشان یا بی اطلاع بوده ایشان یا‏‎ ‎‏توبه کرده ایشان. وقتی این راهها همه بسته باشد، خوب باید ایشان نباشند.‏

رد طرح نیابت یا شورای سلطنت

‏     یک مطلب دیگر هم هست که خوب ایشان نباشند، ایشان بروند، و بعد آقازادۀ ایشان‏‎ ‎‏بیایند و عیال محترم ایشان بیایند و شورای سلطنتی تشکیل بشود و اداره بکنند! آنها که‏‎ ‎‏کاری نکرده اند دیگر، آنها دیگر خوب و صحیح هستند! ملت ایران نمی تواند این را‏‎ ‎‏بپذیرد. یک ملتی که از یک شخصی اینهمه رنج برده و از پدرش آنهمه رنج برده است،‏‎ ‎‏آنهمه خیانت دیده است، خوب این احتمال را می دهد که این پسر هم پسرِ همان پدر‏‎ ‎‏است؛ چنانچه این پدر هم پسرِ همان پدر بود و از خطاهای ملت ما این بود که گذاشتند‏‎ ‎‏این پسر بعد از آن پدر بیاید سلطنت کند. و بسیار آسان بود آن وقت اگر پیشنهاد می کردند‏‎ ‎‏به این متفقین، و آن وقت می ایستادند می گفتند ما این را نمی خواهیم. آن وقت بسیار‏‎ ‎‏آسان بود که ایشان نباشند. خوب، این پسرْ پسرِ همین پدر است. شنیدم گفته است که این‏‎ ‎‏پدر من بیخود این حبسیها را نگه داشته و اینها خرج دارند، اینها را بکُشد از بین بروند‏‎ ‎‏اینها! می گویند اینطور ایشان گفته است که این حبسیها را برای چه خرجشان را می دهند؛‏‎ ‎


‏بکُشندشان! اگر احتمال این معنا را بدهد ملت، یک مسألۀ مهمی است. مسائل مهمه را‏‎ ‎‏احتمال هم وقتی که انسان بدهد باید احتیاط کند او را. اگر شما یک احتمال صحیحی‏‎ ‎‏بدهید که از این اتاق وقتی که می روید بیرون، یک حیوان، یک سَبُعی در اینجا هست که‏‎ ‎‏شما را می کُشد، نخواهید رفت از اینجا بیرون. همان احتمالش را بدهید. منتها خوب،‏‎ ‎‏حالا ما احتمال را نمی دهیم. اما اگر من احتمال این معنی را بدهم، شما احتمال این معنی‏‎ ‎‏را بدهید که بیرون اینجا یک سَبُعی است آدمکش، احتیاط می کنید نمی روید بیرون. ما‏‎ ‎‏احتمال این معنی را می دهیم که این خانواده یک سبعی هستند که اینها ملت را خواهند به‏‎ ‎‏باد داد؛ همان طوری که تا حالا کرده اند بعد از این هم خواهند کرد؛ یک آلت دستی‏‎ ‎‏هستند از غیر ـ مسأله این حرفها نیست که؛ ما حالا روی احتمال داریم صحبت می کنیم و‏‎ ‎‏الاّ مسألۀ احتمال نیست ـ ایشان یک آلت دستی است؛ پدر ایشان هم یک آلت دستی‏‎ ‎‏بود. آنها می خواهند حالا آن آلت دست دیگری ـ آن بعدی ـ را آلت دست قرار بدهند‏‎ ‎‏برای خودشان؛ و چطور ملت می تواند قبول بکند که اینها باز باشند و آقایی بکنند بر‏‎ ‎‏ملتی، در صورتی که آنطور خیانتها را کرده اند. بنابراین اصل اول ما را گمان ندارم که‏‎ ‎‏بتواند کسی انکار کند که این اصل نباید باشد.‏

اصل دوم، برچیدن نظام سلطنتی

‏     یکی هم قضیۀ اصل دوم این است که اصل رژیم سلطنتی بی ربط است. رژیم سلطنتی‏‎ ‎‏رژیم کهنۀ ارتجاعی است. در وقت خودش هم بی ربط بوده است. اینکه ارتجاع‏‎ ‎‏می گوییم، یکوقت این است که یک چیزی در وقت خودش خوب بوده است ولی حالا‏‎ ‎‏دیگر کهنه شده است؛ سلطنت اگر چنانچه در وقت خودش هم یک چیزی بوده، حالا‏‎ ‎‏دیگر کهنه شده، دیگر سلطنت یک مسألۀ ارتجاعی است؛ لکن سلطنت از اول چیز‏‎ ‎‏مزخرفی بوده. یک آدم، سلطان بر یک مردم بدون اینکه مردم اختیاری داشته باشند!‏‎ ‎‏حالا آن شخص اول و سلطان اولش که همیشه با زور آمده اند به مردم تحمیل شده اند.‏‎ ‎‏هیچ وقت نبوده است که مردم اراده داشته باشند در تعیین یک سلطان. همیشه با قلدری و‏‎ ‎


‏زور آمده اند و تحمیل کرده اند بر مردم، و ظلم خودشان را بر مردم تحمیل کرده اند و هر‏‎ ‎‏کاری خواسته اند به سر ملتها آورده اند. و بعد هم که یک سلسله ای اولی دزد بود و همۀ‏‎ ‎‏کارهای زشت را می کرد... حالا اصلاً در رژیمهای دنیا این جزء مضحکه هاست! یک‏‎ ‎‏کسی می آید برخلاف یک ـ مثلاً ـ رژیمی قیام می کند؛ این حالا که قیام کرد این قیام غلط‏‎ ‎‏است، این مجرم است ‏‏[‏‏که‏‏]‏‏ قیام کرده بر ضد یک رژیمی! آمد و غلبه کرد و کُشت و زد و‏‎ ‎‏همه کار زشت را کرد و غالب شد؛ حالا که غالب شد همه می شناسند او را! حالا شد‏‎ ‎‏«اعلیحضرت»! تا حالا دزد بود، یک راهزنی آمد و زد و مثلاً سلسلۀ قاجاریه را‏‎ ‎‏می خواهد به هم بزند، تا حالا اسمش این بود که این آدم قیام برخلاف سلطنت کرده و‏‎ ‎‏چطور است و این دزد است و این خائن است و همۀ این حرفها و لقبها را به او می دادند،‏‎ ‎‏حالا زورش زیاد شد و زد و آنها را بیرون کرد، تا بیرون کرد آقای امریکا از آن طرف‏‎ ‎‏ایشان را می شناسد و آقای انگلستان هم از آن طرف می شناسد! و حالا شد‏‎ ‎‏«اعلیحضرت»! و هر که بر ضد این قیام کند مجرم است! تا حالا ایشان مجرم بوده است،‏‎ ‎‏حالایی که زور کرد، به زور به مردم غلبه کرد و او را زد و بیرون کرد، همین دزد شد‏‎ ‎‏«اعلیحضرت»! این بنای دولتها این است. همین دزدی که تا حالا دزد بود، و اگر گرفته‏‎ ‎‏بودند او را، می کشتند او را و همه هم می گفتند صحیح است این کشتن،حالا که زور شد و‏‎ ‎‏غلبه کرد، حالا دیگر می شناسند او را یکی بعد از دیگری!  همین پریروز افغانستان‏‎ ‎‏همین طور شد دیگر. همین پریروز افغانستان بعد از اینکه اینها آمدند،‏‎[5]‎‏ اول هی اینها‏‎ ‎‏آمدند و چه، و هی حرفها می زدند برایشان، وقتی که غلبه کردند، او از آن طرف‏‎ ‎‏شناختش، او از آن طرف شناختش، او از آن طرف شناختش. بنابراین است که همه دیگر‏‎ ‎‏این دزد سرگردنه را حالا دیگر از این به بعد القاب تغییر کرد، شد «اعلیحضرت»! و‏‎ ‎‏هرکس برخلافش بگوید، خلاف رژیم سلطنتی او چیزی بگوید یا اهانتی بر او بکند،‏‎ ‎‏چند سال هم حبس باید برود!‏


رژیم سلطنتی باطل و متکی به زور

‏     اصل رژیم سلطنتی از اول یک چیز غلطی بوده. چه معنی دارد که یک نفر آدم که‏‎ ‎‏مثل همۀ ماها هست، اکثر آنها هم از همۀ این جمعیتها کمتر بوده اند، ادراکاتشان هم کمتر‏‎ ‎‏بوده، اکثراً این جوری بوده اند، خوب بله، قلدری را داشتند، قلدریها را داشتند، خیلی‏‎ ‎‏زورمند بودند اما ادراکاتشان مثل یک آدم متعارف هم خیلیهایشان نبوده، آن وقت آن‏‎ ‎‏شد شخص اول و شد شاه، بعدش دیگر به مردم هیچ ارتباط ندارد! خوب، حالا فرض ما‏‎ ‎‏می کنیم که آن مجلسی که رضاشاه با سرنیزه درست کرد و همه دیدیم نه، یک مجلس‏‎ ‎‏ملی بود و ملت آمد و دید که قاجاریه ـ مثلاً ـ خلاف هستند، آنها را کنار گذاشت و شد‏‎ ‎‏ایشان. این شد ایشان، بعد دیگر از اختیار مردم شد بیرون! برای اینکه حالا ایشان با اختیار‏‎ ‎‏مردم شد، بعد هر کاری بکند، مردم هر چه فریاد بزنند که آقا تو با اختیار ما، با انتخاب ما‏‎ ‎‏شاه شدی، ما نمی خواهیم دیگر، برو سراغ کارت، دیگر گوش نمی دهند؛ دیگر سرنیزه‏‎ ‎‏است! مثل همین حالایی که پیش آمده. آنها قرار دادند، یک کسی را انتخاب کردند، آن‏‎ ‎‏طبقۀ جلو انتخاب کردند، حالا ما باید جرم این پسره را هم بکشیم! ما انتخاب کردیم این‏‎ ‎‏را؟! آخر این عقلایی است که در پنجاه سال قبل یک طبقۀ دیگر، یک جمعیت دیگر،‏‎ ‎‏یک کسی را انتخاب کنند به سلطنت، بعد پسر او بی انتخاب این مردم و با مخالفت این‏‎ ‎‏مردم باز سلطان باشد بر این مردم؟! یعنی هر کاری که بخواهد بکند نخیر، سلطان‏‎ ‎‏مشروطه باشد! بی انتخاب مردم چرا باشد آخر؟ چه معنا دارد؟ هرکسی، هر جمعیتی، هر‏‎ ‎‏اجتماعی حق اولی اش این است که خودش انتخاب بکند یک چیزی را که راجع به‏‎ ‎‏مقدرات مملکت خودش است. کدام یک از این ملت ما، الآن این طبقه اگر در تمام ایران‏‎ ‎‏شما بگردید یک نفر را پیدا بکنید که بگوید من دخالت داشتم در انتخاب‏‎ ‎‏محمدرضاخان به سلطنت، پیدا نمی کنید. هیچ کس، هیچ کس دخالت نداشت. «موهبت‏‎ ‎‏الهی» بوده است! به قول خودشان. بدون اینکه مردم دخالت داشته باشند!‏

‏     خوب، در قانون اساسی غلط ما این است که سلطنت یک «موهبت الهی» است که‏‎ ‎


‏ملت می دهند به یک شخصی‏‎[6]‎‏. خوب ما حالا قبول کردیم یک موهبت الهی است که‏‎ ‎‏ملت می دهند، کیْ ملت دادند این را؟! کیْ ملت اصلاً اختیار در این باب داشتند؟ ایشان‏‎[7]‎‎ ‎‏کودتا کرد و آمد ایران، آمد تهران، از قزوین آمد تهران را گرفت و کودتا کرد و یک‏‎ ‎‏عده ای را گرفت، حبس کرد و کم کم ماند. اولش نمی دانم رئیس قشون بود و بعد کم کم‏‎ ‎‏شد وزیر جنگ و بعد کم کم شد نخست وزیر و بعد هم با سرنیزه مجلس درست کرد و با‏‎ ‎‏سرنیزه الزام کرد اینها را که باید قاجاریه را خلع بکنید و باید من سلطنت کنم. همه اش‏‎ ‎‏سرنیزه بود. «موهبت الهی» که مردم می دهند ـ فرض کنیم که یک مطلبی است اینکه این‏‎ ‎‏موهبت الهی است و مردم می دهند به یک کسی ـ مردم می دهند! آخر مردم کجا دادند؟‏‎ ‎‏کی مردم همچو کاری کردند؟ و من عرض کردم که حالا ما فرض می کنیم که این مردم‏‎ ‎‏هم ‏‏[‏‏سلطنت‏‏]‏‏ دادند به پدر ایشان و خوب، حالا بعدش چه؟ آن جمعیتی که آنجا بوده اند‏‎ ‎‏یک کسی را وکیل کرده، فرض کنید وکیل، وکیلِ من که نبوده پدر من! شما همه تان آن‏‎ ‎‏زمان هیچ یادتان نیست؛ هیچ کدام، هیچ کدامتان رأیْ آن وقت نداشتید، نبودید تا رأی‏‎ ‎‏بدهید؛ هیچ کدام شما آن وقت نبودید، ما هم که بودیم که رأی نداشتیم، نداریم؛ خوب،‏‎ ‎‏رأی که به او ندادند. حالا ما فرض می کنیم که آن جمعیت رأی دادند به او؛ الآن که ما‏‎ ‎‏می خواهیم زندگی بکنیم مقدرات مملکتمان را تحت نظر یک کسی قرار بدهیم، یک‏‎ ‎‏کسی بخواهد دخالت در امور مملکتی ما بکند بدون اینکه ما اصلاً اطلاعی داشته باشیم و‏‎ ‎‏بدون اینکه اختیاری داشته باشیم، ایشان باید هر کاری دلش می خواهد بکند؟‏

مقایسۀ نظام سلطنتی با نظام جمهوری

‏     بنابراین اصل رژیم سلطنتی یک چیز غلطی است. رژیم «سلطنتی» چیست؟! باید‏‎ ‎‏مردم خودشان یک کسی را تعیین کنند. مثلاً ـ فرض کنید که ـ یک وکیلی را تعیین کنند‏‎ ‎‏برایشان کار بکند. باید مردم خودشان یکی را تعیین کنند که او دخالت کند در امورشان؛‏‎ ‎


‏هر وقت او را نخواستند، بگویند برو گم شو! یک رژیمی که اینطور استقرار دارد اگر‏‎ ‎‏انسان فهمید به اینکه، هر آدمی بفهمد که هر کاری بکند دیگر از دست مردم خارج است‏‎ ‎‏که بگویند برو، دیگر هست او تا آخر. سلطنت اینطوری است که یک کسی که سلطان شد‏‎ ‎‏دیگر هست او، بیخ ریش مردم هست. یک همچو آدمی هر چه خلاف بخواهد بکند‏‎ ‎‏دستش باز است. خوف این را ندارد که عزلش بکنند؛ عزلی توی کار نیست! هست او تا‏‎ ‎‏آخر. همه هم شاه دوست! اما اگر بنا باشد که یک نفر آدم را پنج سال، ده سال، هشت سال‏‎ ‎‏بگویند که شما بیا در این مملکت رئیس جمهورْ ـ مثلاً ـ باش، کارهای مملکت را اداره‏‎ ‎‏بکن، خود مردم آزاد یکی را تعیین بکنند، این آدم هر چه هم بد باشد فکر خودش‏‎ ‎‏هست لااقل؛ برای اینکه می گوید خوب من پنج سال دیگر از رئیس جمهور‏‏[‏‏ی‏‏]‏‎ ‎‏افتاده ام، وقتی افتادم پدر من را مردم درمی آورند؛ اگر به یک کسی ظلم کرده باشم، اینها‏‎ ‎‏پدر من را درمی آورند. حالا قدرت دست من است، بعد از پنج سال دیگر یک آدمی‏‎ ‎‏هستم عادی مثل سایر مردم. نمی کند قهراً. اصلاً از اول رژیم سلطنتی یک چیز غلطی‏‎ ‎‏بوده است و تحمیل شده است به مردم.‏

‏     اصل دوم ما هم این است که رژیم سلطنتی اصلش بی ربط است. باید اختیارْ دست‏‎ ‎‏مردم باشد. این یک مسألۀ عقلی ‏‏[‏‏است‏‏]‏‏، هر عاقلی این مطلب را قبول دارد که مقدرات‏‎ ‎‏هرکسی باید دست خودش باشد؛ مایی که ـ یک جمعیتی که مملکت مال خودشان است،‏‎ ‎‏چیزهایی که در مملکت است باید به صرفۀ خودشان خرج بشود؛ باید همه چیز این‏‎ ‎‏مملکت در راه صلاح خود این مملکت باشد. یک کسی که اصلش با مردم جداست و‏‎ ‎‏می گوید که مردم چکاره هستند، من خودم هستم، هر کاری دلم می خواهد بکنم، چطور‏‎ ‎‏می شود مقدراتش را مردم دست یک همچو آدمی بدهند که هر کاری دلش می خواهد‏‎ ‎‏بکند و به مردم دیگر دخالت نباشد؟ به خلاف اینکه مردم امسال یک کسی را قرار‏‎ ‎‏بدهند، همه جمع بشوند با هم قرار بدهند که این آقا رئیس جمهور ما، پنج سال هم ایشان‏‎ ‎‏رئیس جمهور. ما فرض می کنیم او یک آدمی باشد خیلی جَلَب باشد، این آدم خیلی‏‎ ‎‏جلب نمی تواند یعنی عقل اجازه اش نمی دهد که در این پنج سال تو هر کاری داری بکن،‏‎ ‎


‏هر چه هم می خواهی ظلم بکن و ـ عرض می کنم که ـ چه می شود. ما فرض می کنیم که نه‏‎ ‎‏دیگر حقی برای مردم نباشد ـ و حال آنکه در جمهوری حق است ـ مردم... نه، تو غلط‏‎ ‎‏کردی برو سراغ کارت!‏

‏     اگر جمهوری اسلامی باشد که دیگر واضح است؛ برای اینکه اسلام برای آن کسی که‏‎ ‎‏سرپرستی برای مردم می خواهد بکند، ولایت بر مردم دارد، یک شرایطی قرار داده که‏‎ ‎‏وقتی یک شرطش نباشد، خودبه خود ساقط است؛ تمام است؛ دیگر لازم نیست که مردم‏‎ ‎‏جمع بشوند؛ اصلاً خودش هیچ است. اگر یک ظلم، اگر یک سیلی بزند، رئیس جمهور‏‎ ‎‏اسلام اگر یک سیلی بیجا به یک نفر بزند، ساقط است؛ تمام شد ریاست جمهوری اش‏‎ ‎‏دیگر؛ باید برود سراغ کارش. آن سیلی را هم باید عوضش را بیاید بزند توی صورتش!‏‎ ‎‏ما یک همچو چیزی می خواهیم.‏

‏     بنابراین اصل اول که عبارت ‏‏[‏‏است‏‏]‏‏ از اینکه ما این خاندان را نمی خواهیم این واضح‏‎ ‎‏است که باید همین طور باشد، مردم هم با ما موافقند. مسألۀ مردمی است. مسأله، به حَسَب‏‎ ‎‏حقِ مردم، مردمی است. همۀ مردم فریاد کردند توی خیابانها، حالا هم دارند فریاد‏‎ ‎‏می کنند، همین امروز هم گفتند پنجاه هزار نفر در اصفهان قیام کرده اند و ـ عرض می کنم ـ‏‎ ‎‏نهضت کرده اند و تظاهر کرده اند و از این حرفها؛ الآن هم همان حرفها را دارند می زنند.‏‎ ‎‏اصل دوم هم که سلطنت ـ رژیم سلطنتی ـ اصلش غلط است، این هم هر عاقلی اگر تصور‏‎ ‎‏مطلب را بکند تصدیقش را می کند که یک همچو رژیمی اصلاً درست نیست؛ باید‏‎ ‎‏اختیار دست خود مردم باشد و چه بکنند. یک کس دیگری یکی را سلطان بکند، این‏‎ ‎‏سلطان بر یکی دیگر باشد، این مقدرات این دست آنهاست! هرکسی مقدراتش دست‏‎ ‎‏خودش است. این نسل حالا مقدراتشان دست خودشان باید باشد؛ نه مقدراتش دست‏‎ ‎‏یک کسی که هفتصد سال پیش از این بوده و حالا رفته سراغ کارش.‏

‏     رئیس جمهور معنایش این است که مقدراتْ دست خود مردم است. مردم الآن‏‎ ‎‏می خواهند قرار می دهند یک کسی را رئیس جمهور، بعد از پنج سال دیگر تمام می شود‏‎ ‎‏عملش؛ یکی دیگر را قرار می دهند، بعد یکی دیگر قرار می دهند. این بهتر از اوست و‏‎ ‎


‏آن غلط بوده و این صحیح. این ممکن است صحیح باشد. منتها ما جمهور به آن معنایی‏‎ ‎‏که هرکس را بخواهند قرار بدهند... ـ در سایر جاها هم اینطور نیست که هرکس ـ‏‎ ‎‏یک شرایطی در آن هست، در رئیسی که باید حکومت کند بر مردم. حاکمِ مردم یک‏‎ ‎‏شرایطی در اسلام دارد که اگر آن شرایط ملاحظه بشود، یک حکومت عدل صحیح‏‎ ‎‏منعقد می شود.‏

اصل سوم، تأسیس جمهوری اسلامی

‏     اصل سوم ما این است که ما حکومت اسلامی می خواهیم. یک جمهوری اسلامی که‏‎ ‎‏به آرای مردم رجوع می کنیم و شرایط را هم می گوییم. این شرایط در اسلام هست.‏‎ ‎‏هرکس را می خواهید تعیین کنید، هر که این شرایط را دارد این را بخواهند. شرایطش‏‎ ‎‏نباشد که هر دزدی را بخواهند قرار بدهند. هیچ عاقلی این را نمی پذیرد که هر دزدی را‏‎ ‎‏بخواهند قرار بدهیم؛ و قرار هم نمی دهند.‏

‏     این شرط سوم هم، این اصل سوم هم حالا من خسته شده ام بعد عرض می کنم. و‏‎ ‎‏بعضی از حرفهایی که گفته شده است و نطقی که امروز باز «اعلیحضرت» فرموده اند و‏‎ ‎‏حرفهایی که زده اند، اینها دیگر بعد یک تأملی در آن بکنیم ‏‏[‏‏که‏‏]‏‏ چه ایشان گفته است و‏‎ ‎‏ما باید چه بگوییم.‏

‎ ‎

  • ـ سه اصل مهم که امام طی مصاحبه ای در 19 آبان 1357 اعلام کردند: اصل اول ـ برچیده شدن سلسلۀ منحوس پهلوی؛ اصل دوم ـ برچیده شدن رژیم غلط سلطنت، برای همیشه؛ اصل سوم ـ فراهم کردن مقدمات حکومت جمهوری اسلامی.
  • ـ اعلامیۀ 12 اردیبهشت 1342 امام، در چهلم شهدای فیضیه.
  • ـ امیر عباس هویدا، نخست وزیر شاه.
  • ـ شک کننده.
  • ـ اشاره به کودتای کمونیستی نورمحمد ترکی در افغانستان، در نوامبر 1978 م.
  • ـ اصل سی و پنجم از متمم قانون اساسی سابق: «سلطنت ودیعه ای است که به موهبت الهی از طرف ملت به شخص پادشاه مفوّض شده».
  • ـ رضاخان.