مجله نوجوان 25 صفحه 13
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

مترجم : زهرا سادات موسوی محسنی

ویراستار : سپیده اسلامی

ناشر مجله : موسسه چاپ و نشر عروج

نویسنده : افشین علاء، محسن وطنی

موضوع : نوجوان

مجله نوجوان 25 صفحه 13

- منظورم این است که ... همیشه وقتی کشورت در خطر است ، بیشتر از وقت های دیگر به تو احتیاج دارد. من از ترس واکنش احساسی پت فورا جواب دادم : خیلی خوب. من متاسفم اما اگر تو ... - من هم متاسفم. واقعا عمو بیل ، ولی باید بروم. پت با صدای بغض کرده ای گفت : بهتر است من شام را آماده کنم و قبل اینکه اشک هایش سرازیر شوند ما را ترک کرد. چاد بلافاصله به حمام رفت. او درباره رفتنش حرف دیگری نزد ولی ما ساعت ها در این مورد حرف زدیم. درباره تمام لحظات. از شب اولی که وارد خانه ما شد تا اولین هفته و شاید فراوانی که با حضور او به خانه ما آمده بود. من با دلتنگی ، مقدمات سفر بی خطری را برای چاد فراهم می کردم. آخرین شبی بود که چاد پیش ما بود. نیمه شب ، وحشتزده با صدای گریه او از خواب پریدم و به اتاق کناری دویدم البته صدای گریه ، صدای پت بود. پت نمی توانست خانه بدون چاد را تحمل کند. روز بعد من در خانه ماندم تا چاد را به ایستگاه ببرم. پت ما را همراهی نمی کرد. او یه سادگی اعلام کرده بود که طاقت لحظه جدایی را ندارد. همه ما جلوی در ایستاده بودیم و حرفی برای گفتن نداشتیم. چاد همان لباس هایی را به تن داشت که با آنها به خانه ما آمده بود. بالاخره چاد سکوت را شکست : من اینجا خیلی خوشحال بودم. در همین لحظه پستچی نامه ای به پت داد. پت نامه را به من داد و با صدای ضعیفی به چاد گفت : خداحافظ چاد ، همیشه به یاد من باش که من .... من تقریبا فریاد کشیدم : صبر کن ، این نامه از کاپیتان بوروگ است. مادربزرگ چاد به استرالیا منتقل شده و ما نباید برای بمباران ها نگران باشیم. چون آنجا هیچ خطری برای چاد و مادربزرگش وجود ندارد. چاد هیچان زده بالا و پایین می پرید : پس لازم نیست من بروم ، لازم نیست بروم. پت جلوی او و روی زانویش نشست و شانه هایش را بالا گرفت و پرسید : لازم نیست بروی؟ تو دوست نداری بروی؟ چاد گفت : درست است. من هیچ وقت مادربزرگم را ندیدم. او در شهر دیگری زندگی می کرد و ما را به یاد نمی آورد. من فقط می خواستم او را در بمباران ها تنها نگذارم ، همین. ولی وقتی او با یک پرستار به استرالیا برود ، دیگر به من احتیاجی ندارد. پت می خندید و گریه می کرد و من هم به زحمت احساسم را کنترل می کردم. پس از گذشت سال ها ، چاد جالیسون هنوز با ما زندگی می کند و پسر ماست. نوجوانان دوست

مجلات دوست نوجوانانمجله نوجوان 25صفحه 13