شعر
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

زمان (شمسی) : 1371

شعر

‏‏شعر‏

‏‏غَزل منتشر نشده حضرت امام خُمینی سلام‌الله علیه‏

‏‏ ‏‏هدیه به سوگواران سومین سالگرد‏

‏‏مرغ حق‏

‏‏پروانه‌وار بر در میخانه پر زدم‏

‏‏در بسته بود با دل دیوانه در زدم ‏

‏‏خوابم ربود آن بت دلدار تا به صبح‏

‏‏چون مرغ حق ز عشق ندا تا سحر زدم‏

‏‏دیدار یار گرچه میسر نمی‌شود‏

‏‏من در هوای او به همه بام پر زدم‏

‏‏در هر چه بنگری رخ او جلوه‌گر بود‏

‏‏لوح رخش به هر در و هر رهگذر زدم‏

‏‏در حال مستی از غم آن یار دلفریب ‏

‏‏گاهی به سینه‌گاه به رخ گه به سر زدم‏

‏‏جان عزیز من بت من چهره باز کرد ‏

‏‏سیلی به روی شمس و به روی قمر زدم‏

‏‏یارم به نیم غمزه چنان جان من بسوخت‏

‏‏که آتش به ملک خاور و هم باختر زدم‏

‏‏ ‏

‏‎●‎‏ پیام آور شکفتن‏

‏‏کجاست آن که در این فصل سرخ توفان کرد ‏

‏‏کجاست آن که دلم را شکوفه باران کرد ‏

‏‏کجاست آن که مرا در گدازه‌های عطش ‏

‏‏به بزم ساده و زیبای عشق مهمان کرد‏

‏‏کجاست آن که شبی زخم داغداران را ‏

‏‏به بوی مرهم جادوی عشق درمان کرد ‏

‏‏کجاست آن که شب سرد غربت ما را ‏

‏‏به یک نگاه خداگونه نورباران کرد‏

‏‏کجاست آن که به اندوه رفتنش ناگاه‏

‏‏هزار قافلۀ عشق را پریشان کرد ‏

‏‏کجاست آن که پیام‌آور شکفتن بود‏

‏‏چه کس بهار مرا زیر خاک پنهان کرد‏

‏‏دلم قرار نمی‌گیرد این چه غوغایی است ‏

‏‏کجاست آن که در این فصل سرخ توفان کرد‏

‏‏□ حمدالله رجایی بهبهانی‏

‏‏ ‏

‏
‏
‎

‎‏به روح آبی امام‏

‏‏همسفر با موج‏

‏‏ای غروب چشمانت غمترانه‌ی دریا ‏

‏‏از افق دری بگشا، رو به خانه‌ی دریا ‏

‏‏آه از آن شب دلگیر، لحظه‌ای که مستانه ‏

‏‏همسفر شدی با موج، روی شانه‌ی دریا‏

‏‏ساحل جدایی را عاشقانه پیمودی ‏

‏‏در تراکم غربت، با بهانه‌ی دریا ‏

‏‏کوله‌بار تو عشق و دامنت پر از احساس ‏

‏‏تا کجا سفر کردی؟ بافسانۀ دریا ‏

‏‏لهجه‌ات صمیمی بود، مثل لهجۀ باران ‏

‏‏ای ترنم بیادت در ترانه‌ی دریا‏

‏‏ای قریحه‌ی باران در نگاه گندمزار ‏

‏‏از تو نیلگون می‌شد بیکرانه‌ی دریا‏

‏‏می‌سرایمت شعری با ردیف تنهایی ‏

‏‏ای سروده‌ی سبز و صادقانه‌ی دریا ‏

‏‏□حمید هنرجو – ملایر‏

‏‎●‎‏ شانه‌های باد‏

‏‏شب، خستگی می‌ریخت بر شانه‌های من‏

‏‏شب منتشر می‌شد در پیش پای من‏

‏‏باران می‌آمد تند طوفان می‌آمد داغ ‏

‏‏تبرعشه می‌افتاد در دستهای من‏

‏‏خورشید پیدا بود اما زمین تاریک‏

‏‏آیا چه می‌دیدم آن شب خدای من؟‏

‏‏هر باد برگی را بر شانه‌های خود‏

‏‏سوغات می‌آورم آنهم برای من‏

‏‏من سایۀ خود را از شب گذر دادم‏

‏‏من پابه پای او، او پا به پای من‏

‏‏□ هادی محمدزاده‏

‏‏در غم امام «ره» ‏

‏‏شب فراق‏

‏‏منم ز هجر تو در رنج بیحساب امشب‏

‏‏دلم به سوز و گداز است و التهاب امشب‏

‏‏برآن سر است که این چشم دور مانده ز دوست‏

‏‏بساط عمر مرا افکند بر آب امشب‏

‏‏ز دوری رخت ای آفتاب رو عجب است ‏

‏‏که زنده مانم تا تیغ آفتاب امشب ‏

‏‏کتاب عمر مرا نیست فصل و باب امشب‏

‏‏شب فراق تو ماتم فزاست بادۀ ناب‏

‏‏بجز خمار ندیدیم از شراب امشب!‏

‏‏تو دوری از نظر و ماه آسمان حق بود‏

‏‏ز ابر تیره به رخ برکشد نقاب امشب‏

‏‏چه سخت از غم آن پیر عرصه ایمان ‏

‏‏شکسته شد دل یاران انقلاب امشب‏

‏‏□ حمید هنرجو-  ملایر‏

‏‏ ‏‎●‎‏ ستاره غمزده‏

‏‏در سوگ امام عزیز‏

‏‏چه شد که عالم اسلام بی‌پناه افتاد‏

‏‏ستاره غمزده و تیرگی به ماه افتاد‏

‏‏ز تند باد خطر بوستان دل پر مرد ‏

‏‏زفاف حادثه خورشید غم به چاه افتاد‏

‏‏عنان صبر و توان از کف صبوری رفت‏

‏‏ز چشم حوصله سیلاب خون براه افتاد‏

‏‏دوباره خیل شهیدان بخون بغلطیدند‏

‏‏دوباره یوسف دلخستگان به چاه افتاد ‏

‏‏دوباره تازه بشد داغ مادران شهید ‏

‏‏دوباره ژالۀ خونین بهر گیاه افتاد ‏

‏‏ز مرگت ای فرشته خصال امام ای رهبر‏

‏‏ زمین غمین و زمان هم به اشک و آه افتاد‏

‏‏تو میر قافلۀ قلۀ یقین بودی‏

‏‏ز ماتم تو مصیبت بر این سپاه افتاد‏

‏‏ز رفتنت همه مستضعفان سیه‌پوشند‏

‏‏سرشک دیده ز اطفال بی‌گناه افتاد‏

‏‏تشرفت به حضور نبی مبارک باد‏

‏‏اگر چه ثلمه به اسلام دادخواه افتاد‏

‏‏□علی‌محمد بشارتی‏

‏‎●‎‏ صحیفه نور‏

‏‏ستاره تیره شد و ماه در محاق‏‎[1]‎‏ افتاد‏

‏‏از این مصیبت عظمی که اتفاق افتاد ‏

‏‏ز حول حادثه تاب و توان صبر برفت‏

‏‏ز عمق واقعه در دهر، انشقاق‏‎[2]‎‏ افتاد ‏

‏‏امید و حامی مستضعفان عالم رفت‏

‏‏بروح اطهرش این امر تلخ و شاق‏‎[3]‎‏ افتاد‏

‏‏تو ای خمینی، ای افتخار زهد‏‎[4]‎‏ و جهاد‏

‏‏تو ای امام ز داغت بدل شقاق‏‎[5]‎‏ افتاد‏

‏‏تو خود منادی معراج مسلمین بودی ‏

‏‏کنون زهجر تو صد لرزه بر براق‏‎[6]‎‏ افتاد‏

‏‏تو مفخر «طلب‏‎[7]‎‏» و «عشق‏‎[8]‎‏» و «معرفت‏‎[9]‎‏» گشتی ‏

‏‏ «فنا‏‎[10]‎‏» و «حیرت‏‎[11]‎‏» و «توحید‏‎[12]‎‏» بر تو طاق افتاد‏

‏‏بریده گشت ز داغ تو «عروةالوثقی‏‎[13]‎‏» ‏

‏‏نصام و فصل زداغ تو بر وثاق افتاد‏

‏‏ز ماتمت همۀ قدسیان سیه‌پوشند‏

‏‏جنان اگر چه بدیدارت انشراق‏‎[14]‎‏ افتاد ‏

‏‏کلام معجزه‌آسایت ای کلیم‏‎[15]‎‏ زمان‏

‏‏به خفتگان زمین سوی حق سباق‏‎[16]‎‏ افتاد‏

‏‏دل از تلاوت وحی تو ای «صحیفۀ نور‏‎[17]‎‏» ‏

‏‏یقین نمود که بر قول حق وفاق‏‎[18]‎‏ افتاد‏

‏‏مُهیمنی‏‎[19]‎‏ که ترا این مقام و عزت داد‏

‏‏اراده کرد که راهت دوام و باق‏‎[20]‎‏ افتاد‏

‏‏27‏‏/3/68‏

‏‏□علی محمد بشارتی‏

‏‏ ‏‎●‎‏ زمینه‌ساز بهار‏

‏‏تو آفتابی و گرمای دیگری داری‏

‏‏بیا که در دل ما جای دیگری داری‏

‏‏تو آن سوار شکافندۀ منتبسی که به زیر‏

‏‏سمند حادثه‌پیمای دیگری داری‏

‏‏برای گفتن، دیدن، مقاومت، رفتن‏

‏‏زبان و چشم و دل و پای دیگری داری‏

‏‏دلیل راهی و اثبات هر معمائی‏

‏‏بخوان که منطق گویای دیگری داری‏

‏‏به روز تیغ کلام و خروش و خشم، به شب‏

‏‏عقیق و مهر و مصلای دیگری داری‏

‏‏بگو از آنچه ترا می‌رسد ز وحی و حضور‏

‏‏که عشق را خبر از جای دیگری داری‏

‏‏زمینه‌ساز بهاری و با امام زمان(عج) ‏

‏‏به گاه نافله، نجوای دیگری داری‏

‏‏عصای معجزات در میان ولی شک، باز‏

‏‏در آستین ید بیضای دیگری داری‏

‏‏□علی مرادی غیاث‌آبادی‏

‏‎●‎‏ ریشه در آفتاب‏

‏‏خاک بود و غربت و عطش ‏

‏‏خاک بود و التقای زخم گل‏

‏‏ماه، پله ‌پله می‌نشست‏

‏‏قطره قطره می‌چکید‏

‏‏در تنم هزار شب نشسته بود‏

‏‏نه نسیم خواهشی که وسعتم دهد‏

‏‏وحشتی غریب بود‏

‏‏***‏

‏‏کوه را گریستم ‏

‏‏زخم را به رودخانه ریختم‏

‏‏اسب را صدا زدم‏

‏‏صبح شد، وزید باد‏

‏‏دوست، ‏

‏‏مثل یک بغل طراوت از غبار جاده‌ها رسید‏

‏‏در برابر هجوم سایه قد کشید‏

‏‏سمت سبز را اشاره کرد‏

‏‏حرف زد به لهجۀ بهار‏

‏‏بیدرنگ آسمان،‏

‏‏پرنده را، درخت را و عشق را ‏

‏‏به خویش راه داد‏

‏‏لحظه‌ای مرا پناه داد‏

‏‏خلوتم به موج، ره گشود، ‏

‏‏ریشه‌ام به آفتاب، راه یافت‏

‏‏مثل نقطه‌ای قشنگ منتشر شدم. ‏

‏‏□ مصطفی علیپور‏

‏‎

‎

‏‎

‎‎●‎‏ بار دیگر مکه‏

‏‏بار دیگر مکه شوری تازه یافت‏

‏‏عزت و شأن و غروری تازه یافت‏

‏‏در حرم شور حسینی بود باز ‏

‏‏نفخه صور خمینی بود بار‏

‏‏خیل یاران خمینی در حرم‏

‏‏هیبت بتها شکستندی بهم‏

‏‏یا خمینی گرچه در هجران تو‏

‏‏دیده‌ها افسرده و گریان تو‏

‏‏نیک با نام تو ما معنا شدیم‏

‏‏کور بودیم و همه بینا شدیم‏

‏‏یا خمینی بعد از این اسلام و دین‏

‏‏با تو معنا میشود اندر زمین‏

‏‏یا خمینی نام تو افسانه نیست‏

‏‏خانه شیران حق ایران توست‏

‏‏حج ابراهیمی دشمن‌ستیز‏

‏‏با تو احیا شد بسان رستخیز‏

‏‏گرچه گلها در حرم پرپر شدند‏

‏‏سروها در کوی حق بی‌سر شدند‏

‏‏بار دیگر در کنار کوی دوست‏

‏‏ با شهیدان در جوار روی دوست‏

‏‏باز فریاد برائت شد به پا‏

‏‏در حریم ذوالجلال کبریا‏

‏‏هم زبان فریاد «لا» سر داده‌ایم‏

‏‏نغمه توحید را سر داده‌ایم‏

‏‏بعد از این حج با برائت زنده است‏

‏‏با خمینی نام دین پاینده است. ‏

‏‏□علی اصغر سعادتی‏

‏‏چهار فصل، بی تو‏

‏‏زمین‏

‏‏به دیدنت امیدوار‏

‏‏جوانه زد‏

‏‏و سبز شد*‏

‏‏زمین‏

‏‏در عطش تو‏

‏‏کویر شد‏

‏‏و در هرم درد سوخت*‏

‏‏زمین‏

‏‏مأیوس از دیدنت‏

‏‏غمگین و زرد‏

‏‏خشکید*‏

‏‏زمین‏

‏‏تا آخرین پرستو‏

‏‏صبر کرد‏

‏‏ولی ترا ندید‏

‏‏و پیر شد. ‏

‏‏□حمیدرضا شکارسری‏

‏‎●‎‏ رهائی‏

‏‏ای هیئت سبز و شکوفای بهاری‏

‏‏ای جاودانه شعر پاک بی‌قراری ‏

‏‏تو معنی روئیدن خورشید از خاک ‏

‏‏روشن‌ترین آئینه پرهیزگاری ‏

‏‏تو آفرینش را به حیات می‌کشانی ‏

‏‏زین آیه‌های روشن امیدواری ‏

‏‏ما باغ آفت دیدۀ اعصار بودیم‏

‏‏لبریز بارانهای سردِ سوگواری‏

‏‏زینسان که می‌تابد بهار از چشمهایت‏

‏‏دیگر نمی‌پرسیم از بی‌برگ و باری‏

‏‏بر کُندۀ بالندۀ ایام کندیم‏

‏‏نام عزیزت را به رسم یادگاری ‏

‏‏در حیرتم دیگر چرا می‏‏‌‏‏مانم اینجا!‏

‏‏وقتی رهائی را به دستم می‌سپاری‏

‏‏□مهدی منفرد‏

‏‏ ‏‏سوگ سروده....‏

‏‏بر گور عزیز تو می‌گذاریم ‏

‏‏شمع‌های شام غریبان را ‏

‏‏و عودهای عتیق عشق را ‏

‏‏توفان توفان‏

‏‏از حوالی گورت‏

‏‏صدای گریه می‌برد، ‏

‏‏بر تمام دشت‌های میهنم... ‏

‏‏اما، اما‏

‏‏تا یاد نورانی‌ات‏

‏‏پرنده‌ای است که بر دل بافته‌ایم‏

‏‏هرگز، هرگز‏

‏‏سرزمین ما خزان را بر شانه‏

‏‏نخواهد برد. ‏

‏‏آه، آندم که سنگ را‏

‏‏بر مزار تو نهادند، ‏

‏‏هیچ لاله‌ای به دنیا نبود‏

‏‏که چشمی تر نداشت. ‏

‏‏اکنون توفان‏

‏‏از حوالی گورت ‏

‏‏صدای گریه می‌برد تا کائنات... ‏

‏‏□مجید زمانی اصل‏

‏‏ ‏

‏‏ ‏‏کلام خورشید....‏

‏‏که بود‏

‏‏که ما را به اقیانوس و طعم نور‏

‏‏عارف کرد‏

‏‏که بی‌ترانه‌ی یادهاش‏

‏‏می‌میرییم؟‏

‏‏و بی‌ذکر کلامش‏

‏‏جهان ما ابر کوچکی است‏

‏‏که تلخ می‌بارد. ‏

‏‏اکنون که سپیده‌ی دور از دسترس‏

‏‏در دست ماست‏

‏‏از ما مخواهید‏

‏‏که از خورشید کج بگوییم‏

‏‏تا کلام خورشید‏

‏‏در گشت سینه‌هاست‏

‏‏بیداری جهان‏

‏‏در تجمع همین دست‌ها و پینه‌هاست‏

‏‎■‎

‏‏هر چند که دلهای ما‏

‏‏در عزای درختان بی‌سر‏

‏‏از شکیب افتاده‌اند ‏

‏‏اما چندان که بگذرد ‏

‏‏این روزان و شبان تلخ ‏

‏‏از هفت برج اندوه‏

‏‏آنگاه با گلویی معطر‏

‏‏از نورپاشی ستاره‌ها ‏

‏‏بر فراز شانه‌های ما‏

‏‏سپیده را خواهید دید‏

‏‎■‎

‏‏پس از ما مخواهید ‏

‏‏که خاموش بمانیم‏

‏‏این صدای ما شهادت می‌دهد‏

‏‏که آه‌های جهان را‏

‏‏تنها ما ‏

‏‏شکسته شکسته شماره کردیم. ‏

‏‏می‌دانیم‏

‏‏جهان یک روز‏

‏‏مشق‌های نورانی ما را ‏

‏‏از  بر خواهد کرد ‏

‏‏ما که سپیده‌ی حریت را ‏

‏‏بر شانه‌ها می‌بریم. ‏

‏‎■‎

‏‏ما به اقیانوس نور‏

‏‏هم از کلام اوست‏

‏‏که عارف شده‌ام‏

‏‏و از عرفان نور بر نمی‌گردیم. ‏

‏‏□ مجید زمانی اصل‏

‏
‏
‎

‎‏باغبانا!‏

‏‏زنده‌تر از تو کسی نیست، چرا گریه کنیم؟‏

‏‏مرگمان باد و مباد آنکه ترا گریه کنیم؟‏

‏‏هفت پشت عطش از نام زلالت لرزید‏

‏‏ما که باشیم که در سوگ شما گریه کنیم؟‏

‏‏رفتنت آینۀ آمدنت بود، ببخش ‏

‏‏شب میلاد تو تلخ است که ما گریه کنیم‏

‏‏ما به جسم شهدا گریه نکردیم، مگر‏

‏‏می‌توانیم به جان شهدا گریه کنیم؟‏

‏‏ گوش جان باز به فتوای تو داریم، بگو‏

‏‏با چنین حال بمیریم و یا گریه کنیم؟‏

‏‏ای تو با لهجۀ خورشید سرایندۀ ما ‏

‏‏ما ترا با چه زبانی به خدا گریه کنیم؟‏

‏‏آسمانا! همه ابریم گره خورده به هم‏

‏‏سر به دامان کدام عقده‌گشا گریه کنیم؟‏

‏‏باغبانا! ز تو و چشم تو آموخته‌ایم‏

‏‏که به جان تشنگی باغچه‌ها گریه کنیم. ‏

‏‏□محمد علی بهمنی‏

‏‎

‎

  • - تاریکی، افول و غروب
  • - پریشانی، پراکندگی – شکاف
  • - بسیار سخت و طاقت فرسا
  • - در نهج البلاغه مشخصات بر بندگان خالص خداوند را چنین بیان میفرماید: زهاد اللیل وُأسُد النهار یعنی عبادتگران شب و جهادگران روز
  • - شقاق – شکستی و بریدگی
  • - وسیله ای بادپا و پرسرعت که رسول اللهص  با آن به معراج مشرف شدند. از  برخی از روایات استفاده میشود که شکل و شمایل اسب داشته است ولی با سرعت زیاد (براق از برق مشتق شده است)
  • - منازل عالم عرفان به ترتیب عبارتند از طلب- عشق – عرفان– استغنا-  توحید – حیرت -  فنا
  • - منازل عالم عرفان به ترتیب عبارتند از طلب- عشق – عرفان– استغنا-  توحید – حیرت -  فنا
  • - منازل عالم عرفان به ترتیب عبارتند از طلب- عشق – عرفان– استغنا-  توحید – حیرت -  فنا
  • - منازل عالم عرفان به ترتیب عبارتند از طلب- عشق – عرفان– استغنا-  توحید – حیرت -  فنا
  • - منازل عالم عرفان به ترتیب عبارتند از طلب- عشق – عرفان– استغنا-  توحید – حیرت -  فنا
  • - منازل عالم عرفان به ترتیب عبارتند از طلب- عشق – عرفان– استغنا-  توحید – حیرت -  فنا
  • - عروةالوثقی وسیله ارتباط خلق با خالق
  • - نورانی-  نور عرفان – اشراق و انشراق همه مشتق از شرق بمعنی طلوع است
  • - لقب حضرت موسی علیه السلام بمعنی گوینده کوبنده
  • - مسابقه و سبقت گرفتن از هم
  • - صحیفۀ نور نام مجموعه ای از سخنان حضرت امام خمینی
  • - انطباق و هماهنگ و بمعنی مطابقت تام و تمام است
  • - مُهیمن – نگاهبان پاینده و پاسدار و از اسماء الحسنی خداوند است
  • - باق بمعنی باقی و برقرار