
خیلی خسته بود.
به او گفت: « کوچولو! با این عجله کجا میروی؟»
گفت: «میروم تا به برسم.»
خندید و گفت: «هیچ کس نمیتواند به برسد.»
گفت: «ولی مادرم گفته من بزرگ و قوی هستم. پس میتوانم.»
گفت: « خیلیخیلی دور است.»
گفت: « هر روز پشت میرود. میدانم خانهاش پشت است. اگر به برسم، به هم میرسم.»
گفت: «من از بالای میآیم. خانهی در آسمان است، نه پشت .»
اما کوچولو به حرفهای توجهی نکرد و دوید و رفت.
رفت و رفت و رفت تا به رسید. از بالا رفت. خسته بود و خواب آلود. از بالای به آن طرف نگاه کرد.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 138صفحه 18