بزرگترین اشتباه شاه
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

زمان (شمسی) : 1370

بزرگترین اشتباه شاه

بزرگترین اشتباه شاه

 علی محمد بشارتی 

‏ اگر پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی به رهبری امام گونۀ بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران انقلابی بزرگ و احیاگر بی‌نظیر اسلام و برپاکنندۀ حدود الهی، عارف بزرگ، زاهد کبیر، مفسّر واقعی قرآن، در هم شکننده صولت قدرتهای ضدالهی، انعطاف‌ناپذیر و بسیار مردمی حضرت آیت‌الله العظمی امام خمینی، رضوان‌الله تعالی علیه، را بزرگترین حادثۀ تاریخ اسلام در هزارۀ اخیر بدانیم اغراق نیست. امام امت، این شخصیت فوق‌العاده بزرگ و برجسته که در غیر معصومین بی‌نظیر است همۀ مواهب الهی را یک جا در خود جمع کرده بود و از آن مهمتر اینکه از این همه مواهب الهی به نحو شایسته و مطلوب حداکثر بهره‌برداری را نمود و جهان را بهره‌مند ساخت. برای روشنتر شدن ادعای خود نگاهی اجمالی به تاریخ می‌اندازیم: ‏

‏رسول گرامی اسلام، صلی‌الله علیه و اله و سلم، در آخرین روزهای حیات پربار و پـربرکتش در حالی که اغلب اصحاب و یاران به عیادتش آمده بودند، آنها را مخاطب قرار داد و فرمود: ‏

‏«برای من کاغذ و وسیلۀ نوشتنی بیاورید تا چیزی بنویسم که بعد از من گمراه نشوید.» ‏

‏آنهایی که می‌توانستند حدس بزنند که پیامبر چه چیزی را خواهند نوشت، مصلحت خود و جناح خود را در آن دیدند که مانع انجام خواست رسول‌الله(ص) شوند. لذا به ‏


‏جوسازی و شلوغبازی پرداختند. یکی در آن میان که از همه گستاختر و جسورتر بود جملۀ کفرآمیزی گفت که دَعْوُا الرّجُل فَاِنَهُ لیِهْجُر ‏

‏رسول‌الله خشمگینانه فرمود: «قُومُوا من عندی از کنارم بروید.» ‏

‏و پیامبر اسلام پس از بیست و سه سال رنج و زحمت در حالی که طبق نص قرآن کریم در سورۀ توبه آیه 128 «لَقَدْ جائَکُمْ رسوُلٌ عَلَیْکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیهُ مٰا عَنِتمْ حَریصَ علیکُم بِالْمُؤمِنینَ رَوُوفٌ رحیمٌ» ‏

‏جز رحمت و هدایت و سعادت و عزت مؤمنین هدف دیگری نداشت، دل شکسته دنیای فانی را وداع گفت، درحالی که یقین داشت که به وصایای ایشان عمل نخواهد شد. ‏

‏پیامبر درست حدس می‌زد، چه او از ناحیۀ خداوند علیم از نهان و آشکار اطلاع داشت و از آنچه در دلهای بعضی از اصحاب بود و سعی در کتمان آن می‌شد رسول‌الله(ص) مطلع بود. ‏

‏از آنجا که بنای ما بر اختصار است، به تلخیص تاریخ صدر اسلام می‌پردازیم. بیست و پنج سال، امیرالمؤمنین علی، علیه‌السلام، چه رنجها دید و ناملایمات را تحمل کرد و برای حفظ وحدت مسلمین از  حق مسلم خود فعلاً صرفنظر کرد، ولی شدیداً مراقب اوضاع بود و به جمع‌آوری تدوین احکام اسلام و سنت رسول‌الله همت گماشت تا آنکه عثمان در ذی الحجه سال 35 هجری به دست گروهی از مسلمانان که از رفتار و اعمال خلاف وی و هوادارانش سخت به ستوه آمده بودند بر سر وی ریختند و او را از پای درآوردند.  ‏

‏امیرالمؤمنین علی(ع) زمام امور مسلمین را به دست گرفتند. چه دشوار است حکومت بر مردمی مسلمان جاهل که به جای عمل به فرمان خدا و عمل به قول و دستور پیامبرش که فرمود: «لَقَدْ کانَ لَکُم فی رَسُول‌الله اُسْوَةُ حَسَنَةُ» اعمال و سنت دیگری را ملاک و سرمشق خود می‌خواهند. ‏

‏به محض شروع زمامداری امیرالمؤمنین، طلحه و زبیر دو تن از همین گروه که اتفاقاً سابقۀ زیادی در اسلام هم داشتند از عدالت خلیفۀ برحق مسلمین رنجیدند و در جمادی الاخر سال 36 هجری جنگ جمل را راه انداختند و ده هزار نفر را به کشتن دادند. این جنگ را مسلمین «جنگ جمل» نامیدند، چون عایشه و در این جنگ بر شتر (جمل) سوار بود و مردم را بر ضد امیرالمؤمنین تحریک می‌کرد. ‏

‏هنوز مسلمین حقیقی که از شوکی که بر اثر طغیان دو صحابه سابق بر آنها وارد شده بود به خود نیامده بودند، که متوجه طغیان دیگری شدند. معاویه حاکم شام که خود بی هیچ شایستگی و سابقه‌ای داعیه‏ء‏ خلافت را داشت، مردم شام را علیه امیرالمؤمنین برانگیخت و راستی چه سخت و تلخ است حتی مطالعه این فراز از تاریخ اسلام که ‏

‏امیرالمؤمنین فاتح جنگ بدر، این بار با عنصری که در همان جنگ پرچمدار شرک و کفر بود و امروز داعیه‏ء‏ خلافت اسلام و رهبری مؤمنین را دارد باید بجنگد. این جنگ در محلی در جنوب شهر «رقه» و در کنار فرات به نام «صفین» در ماه صفر سال 37 هجری به وقوع پیوست که سرمنشأ یکی از بزرگترین انحرافات در اسلام گردید. در این جنگ چهل و پنج هزار نفر کشته شدند. ‏

‏گروهی از طرفداران کودن و کم‌درک و متعصب امیرالمؤمنین که بر اثر جهالت خود ننگی بزرگ آفریده بودند خشمگین از نتیجۀ کار خود و بدون توجه به عامل اصلی بر امیرالمؤمنین شوریدند و در محلی بین بغداد و شهر «واسط» به نام «نهروان» با امیرالمؤمنین جنگیدند. و سرانجام این حادثه در نهم صفر 38 هجری با به جا ماندن دوازده هزار کشته خاتمه یافت. ‏

‏دوران خلافت چهارسال و نه ماه و سه روز امیرالمؤمنین منشأ بسیاری از خیرات و برکات بود. و حضرت علی(ع) سعی بسیار داشت که جریان اسلام را در مسیر اصلی خود هدایت نماید. دریغ و درد که شرایط زمان امیرالمؤمنین را نشناخت و به قول ابن ابی الحدید معتزلی شافعی در شرح نهج البلاغه: قُتِلَ عَلیٌ لِشدَة عَدْلِهِ امیرالمؤمنین به دلیل اصرار بر اجرای عدالت به شهادت رسید. آری امیرالمؤمنین در بامداد 19 رمضان سال 40 هجری به دست شقی‌ترین فرد روزگار به نام «عبدالرحمن ملجم مرادی» به شهادت رسید. ‏

‏با شهادت امیرالمؤمنین علی(ع) قدرت و رهبری برای همیشه از مسیر اصلی خود منحرف شد. خلفای بنی‌امیه و بنی‌مروان و بنی‌عباس که نه داعیه‏ء‏ اسلام را داشتند و نه از  اسلام اطلاعی و نه برای مسلمین افرادی که  بیشترین زحمت را برای اسلام کشیده بودند احترامی قایل بودند، بر جهان اسلام حکم راندند و برای آنان که لیاقت و کفایت رهبری اسلام را داشتند احترامی قائل نشدند و آنها که از اسلام آگاهی بیشتری داشتند از حکومت بیشتر فاصله گرفتند و همواره مورد زجر و جبر و شکنجه و زندان و تبعید و اعدام قرار داشتند. ‏

‏پس از معاویه که نوزده سال حکومت کرد و در سن هفتاد و پنج سالگی در رجب سال 60 هجری درگذشت، پسرش یزید به خلافت و یا بهتر بگویم به پادشاهی رسید، چون دیگر نظر مؤمنین و مردم شرط نبود و سلطنت نسل در نسل در اعقاب ذکور؟! ایشان نقش گردید (فرازی از قانون ستمشاهی). ‏

‏یزید جوانی لاابالی، فاسد، شرابخوار و بدکار بود. آشکارا شراب می‌خورد و به مقدسات اسلام توهین می‌کرد و اصولاً رسالت پیامبر اسلام را تکذیب می‌کرد، آنجا که گفت: «لَعِبَت هٰاشِمُ بِالمُلْکِ فَلٰا خَبَرٌ جٰاء وَلا وَحْیٌ نَزَلْ» کارنامه حکومت سه ساله و ‏


‏چند ماهه یزید که هنگام زمامداری فقط سی و سه سال سن داشت به قرار زیر است: ‏

‏شش ماه پس از استقرار بر مسند خلافت در محرم الحرام 61 هجری، فاجعۀ جانگداز کربلا را به وجود آورد و ننگی پاک نشدنی بر دامن نه تنها بنی‌امیه که بر دامن کل خلفای  جور گذاشت. در سال 63 هجری قیام مردم را مدینه که به خونخواهی امام حسین قیام کرده بودند سرکوب کرد و سه روز جان و مال و ناموس مردم مسلمان مدینه مورد تعرض سپاه خونخوار شام قرار گرفت. بسیاری از اصحاب پیامبر اسلام به شهادت رسیدند و بسیاری از زنان مسلمان مورد تجاوز واقع شدند. آنچنانکه «مسعودی» در کتاب نفیس «مُروج الذهب» می‌نویسد: هزار دختر در آن سال در مدینه بدون داشتن شوهر حامله شدند و وضع حمل کردند. فرماندۀ سپاه خونخوار شام مسلم بن عقبه بود که به دلیل نهایت قساوت و قتل عام مسلمین او را «مُسرف» نامیدند. وی در 26 ذی‌الحجه سال 63 هجری مدینه را تاراج کرد. و بالاخره در سال ربیع الاول 64 هجری قیام مردم مکه به فرماندهی عبدالله زبیر را سرکوب کرد. مسجدالحرام را به منجنیق بست و حتی کعبه  را خراب نمود و حجرالاسود را هم بشکست. یزید در سال 64 در سن سی و هفت سالگی مرد. ‏

‏پس از یزید، معاویه به خلافت رسید، وی به قولی شخص معتدل بود و با اسرافکاری جد و پدر خود موافق نبود. بعضی از مورخان وی را مردی منصف می‌دانند که معتقد به خلافت بنی‌هاشم بوده است. لذا به دست سران بنی‌امیه وی را از قدرت خلع کردند و فرماندار نظامی سابق مدینه مروان بن حکم را که با برانداختن قیام عبدالله بن زبیر و طرفدارانش در سال 64 به قدرت رسیده بود به حکومت انتخاب کردند. وی در سال 65 مرد و از این به بعد تا سال 132 هجری بنی‌مروان حکومت کردند. پس از مروان فرزندش عبدالملک به قدرت رسید. عبدالملک سفاکی و سیاستبازی را به هم آمیخته بود و دوران حکومت وی که از سال 65 هجری شروع شده بود در شوال سال 86 هجری با مرگش خاتمه یافت، بنابراین بیست و یک سال حکومت کرد. ‏

‏یکی از شاهکارهای عبدالملک نصب حجاج بن یوسف ثقفی بر عراقیین بود، یعنی بر بصره و کوفه که هر دو قلمرو حضرت امیرالمؤمنین بودند. سفاکیهای این فرماندار خونخوار به قدری است که به قول یکی از شرفای مکه، اگر تمامی اقوام دنیا خونخواران خود مانند نرون، تموچین، هلاکوخان، تیمور، هیتلر و غیره را بیاورند و مسلمانها حجاج بن یوسف را عرضه کنند همۀ آنها خونخواران از تعجب فرو می‌مانند و بر خونخوارتر بودن حجاج اذعان می‌کنند. ‏

‏عبدالملک چهار فرزند داشت: ولیدبن عبدالملک (86 - 96)، سلیمان بن ‏


‏عبدالملک (96 - 99)، یزیدبن عبدالملک که 101 تا 105 هجری حکومت کرد و پس از وی هشام بن عبدالملک از 105 تا 125 هجری حکومت نمود. آخرین حاکم بنی‌مروان شخصی به نام مروان بن محمدبن مروان حکم از 127 تا 132 هجری حکومت کرد. سرانجام مروانیان به دست عباسیان و به کمک ابومسلم خراسانی منقرض شدند. ‏

‏بد نیست نگاهی به حکومت چهار سالۀ یزید بن عبدالملک بیندازیم. وی با زنی هر جایی به نام حبّانه شب تا به صبح به عشقبازی مشغول می‌شد و صبحگاه لباس خلافت می‌پوشید و مست و لایعقل به مسجد می‌شتافت و نماز دو رکعتی فجر را شش رکعت می‌خواند. آنگاه رو به جمعیت می‌کرد و می‌گفت: اگر باز میل دارید می‌توانم بیشتر برایتان نماز بخوانم. برادری متعادل داشت، او را نصیحت کرد که با این کار آبروی خود و خاندان خود را خواهی برد. از آن پس خلیفه[!] لباس خلافت را بر خانم حبّانه می‌پوشاند و او را روانه مسجد می‌کرد. حبّانه، لباس خلافت پوشیده و برقع زده بر مردم امامت می‌کرد (و راستی آن خلافت این امامت را می‌طلبید). سرانجام همین زن بدکاره به هنگام خوردن انار خفه شد و خلیفه سه روز با جنازه وی همخوابگی کرد! با اصرار اطرافیان جواز دفن صادر و حبّانه به گور سپرده شد. شب هنگام یزیدبن عبدالملک پشیمان شد و دستور نبش قبر داد و هفت روز دیگر با جنازه پوسیده و گندیده حبّانه مقاربت نمود و سرانجام عمر ننگین این ننگ بشریت بر اثر سرایت انواع بیماریهای حاصل از تلاش جنازه حبّانه  به مرض سختی مبتلا شد و بمرد. در این جا حیفم می‌آید از خلافت دو ساله (99 - 101) عمربن عبدالعزیز یادی نکنم. او به تعبیر امام سجاد، علیه‌السلام، نجیب بنی‌امیه بود. هم او بود که فدک را به فرزندان حضرت زهرا، سلام‌الله علیها، بازگرداند. و رأس مبارک امام حسین، علیه‌السلام، را که ذخایر بنی‌امیه بود از خزائن بیرون آورد و پس از غسل دادن بر آن نماز خواند و به کربلا فرستاد و به جسم مطهر منضم کردند.‏

‏دوران خلافت بنی‌عباس بهتر از بنی‌امیه و بنی‌مروان نبود، بلکه بعضی از آنها مثل منصور و متوکل در  شقاوت و سفاکی گوی سبقت را از اسلاف خود ربودند. خلافت بنی‌عباس با حکومت چهار ساله عبدالله سفاح آغاز شد (132- 136) پس از وی حکومت بیست و دو سالۀ منصور آغاز شد. وی خونخوار، سفاک، بیباک، بیدین، بیوفا، لئیم و بسیار خسیس بود. او را منصور دوانقی هم گفته‌اند. علتش آن است که وی روزی دو بار پولهای خود را می‌شمرد. عرب به دانه می‌گوید (دانق) که جمع آن می‌شود (دوانق)، لذا وی را دوانقی خوانده‌اند. در زمان وی ابومسلم سردار خونخوار ایرانی را که فردی ضد شیعه بود به ‏


‏سرکوبی مردم خراسان و دیگر مناطق فرستاد و معروف است که دویست هزار نفر را بکشت. و منصور که از قدرت روزافزون ابومسلم هراسناک شده بود در کمال بیوفایی او را هم بکشت. ‏

‏در زمان حکام عباسی، شیعیان و بخصوص ائمه اطهار، علیه‌السلام، تحت فشار بودند و از امام باقر، علیه‌السلام، تا امام عسکری همگی به دست همین خاندان به شهادت رسیدند و اموال مسلمین واقعی مصادره شد. ‏

‏خلفای بنی عباس؛ بعد از منصور پسرش محمدالمهدی (158- 169)، هارون الرشید (170- 193)، خلافت امین (193- 198)، مأمون (198- 218)، معتصم (218- 227) بودند. این هفت تن معروفترین و نیرومندترین و سفاکترین خلفای بنی‌عباس بودند. از این به بعد تا سال انقراض بنی‌عباس در سال 656 هجری به دست هلاکوخان مغول،  بیست و نه نفر دیگر از افراد بنی‌عباس به قدرت رسیدند که نه شهرت این هفت نفر را داشتند و نه قدرت آنها، بلکه اغلب آنها افرادی بی‌کفایت و غالباً دست نشانده پادشاهان ایرانی بخصوص دیالمه بودند. ‏

‏سرانجام دوران حکومت 524 ساله بنی‌عباس با کشته شدن «المعتصم بالله» به دست هلاکو ایلخان مغول پایان یافت. از این به بعد، همین راه و روش به شکل و اسم پادشاهی ادامه یافت و در هیچ مقطعی هیچ یک از سلاطین و سراداران مانند خلفا و امرا در صدد ترویج اسلام و اجرای حدود الهی برنیامدند. ‏

‏طاهریان (205 - 259 هجری)، صفاریان (247 - 393)، سامانیان (279 - 389)،  آل‌زیار (316 - 433)، آل‌بویه (320 - 447)، غزنویان (351 - 582)، سلجوقیان (429 - 590)، اتابکان آذربایجان (541 - 626)، اتابکان فارس (543 - 684)، غوریان (542 - 612)، خوارزمشاهیان (490 - 628)، جلایریان (736 - 814)، آل مظفر (713 -795)، تیموریان (771 - 906)، صفّویه (905 - 1148)، افشاریه (1148 - 1218)، زندیه (1163 - 1193)، قاجاریه (1209 - 1344) و سرانجام سلسله منحوس پهلوی (1344 - 1399 هجری قمری تا 22 بهمن 1357 هجری شمسی). ‏

‏در کدام مقطع تاریخی و در عصر کدام یک از این همه مدعیان خلافت و حکومت و سلطنت چه کسی یاد دارد و شنیده، دیده و یا خوانده است که یکی از انبوه حکام درصدد ایجاد قسط و انجام خواست خداوند و به دست آوردن دل مردم با پیاده کردن طرحهایی که خیر و خواست مردم در آن است، باشد؟ اکثریت قریب به اتفاق این حکام افرادی فاسد، خونخوار، جاه‌طلب و ضد اسلام بودند، حتی شخصی مانند ناصرالدین شاه که او را «شاه شهید» ‏

‏می‌گفتند دوران پنجاه سالۀ سلطنتش جز فساد حاصلی نداشت. وی در یکی از سفرنامه‌هایش به فرانسه چیزهایی نوشته و مسائلی را مطرح ساخته است که فساد و بیکفایتی و رذالت این شاه خودکامه و ستمگر را نشان می‌دهد. وی می‌نویسد: ‏

‏«علی العاده بر سربینۀ حمام مختصر چرتی زدیم که قریب به چهار ساعت! به طول انجامید.  گر چه خود ملتفت این چرت مختصر نشدیم». ‏

‏و یا در جای دیگری در همین سفرنامه می‌نویسد: ‏

‏«مرده شور این مترجم همایونی! را ببرد که حرام می‌کند برخود حقوقی را می‌گیرد! آخر چطور می‌شود که در لسان فرانس برای واجبی، چرت‌قیلوله و لنگ زیر سر لغت وجود نداشته باشد!» ‏

‏بیچاره سلطان بن سلطان؟! به چه مسایل مهمی اشتغال دارد! تمام همّ و غم وی در حمامی در کشور فرانسه آن است که برای خوابیدنش، بلی فقط برای خوابیدنش وسایلی مهیا نیست و زبان فرانسه گویای برآورده شدن خواست اعلیحضرت نیست! باز همین شاهنشاه می‌نویسد: ‏

‏«می‌گویند که در کشور فرانسه حمامهایی یافت می‌شود که زنان و مردان با هم استحمام  می‌کنند! بدون آنکه از طرف آیات عظام مخالفتی به عمل آید!» شاه نگون بخت را بنگرید که ناراحتی او از عقبماندگی وحشتناک مردم تحت ستم ایران نیست، بلکه مشکلش این است که چرا علما و روحانیون  با فساد و فحشا مخالفت می‌کنند (اصل سفرنامه به خط ناصرالدین شاه در وزارت امور خارجه موجود است). ‏

‏دوران حکومت پهلوی بدتر است و از تمامی دوران تاریکتر است. آن دو نه تنها هویت ایرانی را نمی‌خواستند و با هر چه و هر کسی که خواستار استقلال، آزادی، ‏


‏عدالت، هویت مذهبی و ملی بود مخالف بودند، دست جهانخواران را برای انجام هر کاری در ایران باز گذاشته بودند، و همۀ کشورهای بزرگ در تاراج کشور ما با هم در رقابت بودند و تنها در ایران بود که با جمعیت خاطر و آسودگی خیال به تاراج مشغول بودند. فساد و فحشا به سرعت رو به گسترش بود و جشن هنر کذایی شیراز نمود روشن این برنامه بود. من در اینجا به یک نکتۀ تاریخی کوچک اشاره می‌کنم. ‏

‏در سال 53 یک هنرپیشه هرجایی فرانسه به ایران آمده بود، به نام آدامو (‏‎ADAMO‎‏) روزنامه‌ها نوشته بودند چهار هزار دختر و پسر جوان در فرودگاه مهرآباد در استقبال از آقای آدامو جیغ می‌کشیدند، تا اینجا مسئله مهم نیست. ‏

‏آقای آدامو در فرودگاه مهرآباد مصاحبه‌ای کرد. وی طی این مصاحبه گفت: این استقبال روی من اثر زیادی گذاشت. از وی پرسیده بودند آقای آدامو کجای استقبال برای شما جالب توجه بود؟ آقای آدامو می‌گوید: «بین انبوه دختران جوان و پسرانی که قلم و کاغذ در دستشان بود و به من نزدیک می‌شدند تا برای آنها به رسم یادبود امضا کنم دختر جوانی جلو آمد و سینۀ خود را گشود و گفت آقای آدامو، لطفاً اینجا را امضا کنید.» این بود بخشی از استراتژی رسیدن به دروازه‌های تمدن بزرگ! ‏

‏در مورد شخصیت شاه خونخوار، اظهارات زیادی شده است. در پایان این مقال لازم می‌دانم به بخشی از اظهارنظرهای شخصیتهایی که با شاه رابطه دوستی داشتند و همواره از وی دفاع می‌کردند بپردازیم،  شاید که با مقایسه اجمالی از دو نوع حکومتی که اغلب، هر دو را تا حدی درک کرده‌ایم وظایف خود را نسبت به نظام الهی و ارزش خود که حاصل هزار و چهارصد سال محرومیت، مبارزه و درد و رنج است انجام دهیم، همین. ‏

‏ ‏

اظهارنظر شخصیتهای طرفدار شاه در مورد شاه! 

‏هر چند شاه در داخل منفور و مطرود عامه مردم بود، و شخصاً شخصیتاً و شخیصاً فاقد ارزش و بی‌اعتبار بود، در خارج نیز به رغم هماهنگی مطلق با سیاستهای امپریالیستی، امپریالیزم امریکا و دیگر قدرتهای سلطه‌گر، اعتباری نداشت و به بی‌کفایتی و بی‌لیاقتی معروف بود. حتی همپالکیهایش نیز وی را عنصری هوشمند و باشخصیت نمی‌شناختند. در زیر به چند اظهارنظر از شخصیتهای معروف و دوست شاه اشاره می‌کنیم. ‏

‏ریچارد هلمز رئیس اسبق سیا و سفیر اسبق امریکا در تهران: «شاه بدترین دیکتاتورهاست و چیزی بیش از یک بچه ضعیف قهرکن نیست.»‏‎[1]‎‏ ‏


‏کنستانتین پادشاه سابق یونان پس از تماس با شاه و فرح در مصر گفت: «بعد از صحبت با شاه و شهبانو خودم را هم مثل آنها بدبخت و درمانده احساس کردم»‏‎[2]‎‏  ‏

‏سازمان عفو بین‌الملل شاه را ریاکاری بزرگ توصیف کرد.‏‎[3]‎‏ ‏

‏هایرز در صفحه 470 کتاب خود «مأموریت مخفی در تهران» می‌نویسد: «فکر می‌کنم گناه اصلی سقوط حکومت قانون اساسی را باید به گردن شاه انداخت.  او سعی کرد که صنعتی شدن به سبک قرن بیستم را با حکومت به شیوۀ قرون وسطایی ترکیب کند.» ‏

‏از شاه قبل از اینکه ایران را ترک کند پرسیدند: «چرا از طرفدارانش نمی‌خواهد که به خیابانها بریزند و به نفعش دست به تظاهرات بزنند، همان‌گونه که در مورد ژنرال دوگل عمل شد و هوادارانش در خیابان شانزلیزه به طرفداری از او تظاهرات کردند.» شاه در جواب گفت: «اشکال کار در اینجاست که طرفداران من الان در شانزلیزه هستند.»‏‎[4]‎‏ ‏

‏مارتین ولاکات در روزنامۀ گاردین مورخ 9 ژانویه 1979: «شاه در پاسخ سؤال خبرنگاری که پرسیده بود: بزرگترین اشتباه خود را در چه می‌داند؟» شاه با صدایی خفه جواب داده بود: «بزرگترین اشتباه زندگی من این است که به دنیا آمدم!!» همین روزنامه در ادامه می‌نویسد: «با آنکه شاه شخصاً آدم شروری نیست ولی بدترین شرارتها از او سرزده است؛ گرچه او را نمی‌توان احمق دانست ولی اعمالش نشان می‌دهد که عقل و شعورش را از دست داده است.» ‏

‏هنری کیسنجر صهیونیست معروف و دوست نزدیک شاه بعد از سقوط دودمان پهلوی گفت: «شاه یک آدم احمقی بیش نبود که به افکار خود اصالت می‌داد.» ‏

‏راکفلر سرمایه‌دار امریکایی: «شاه شریک خوبی در معامله است، بی‌استعداد و دست  و دلباز.» ‏

‏فرانک جیلر سردبیر ساندی تایمز: «اگر شاه در ایران نماند بریتانیا فقیر می‌شود.»‏‎[5]‎‏ ‏

‏والری ژیسکاردستن رئیس جمهور سابق فرانسه پس از امضای یک قرارداد عظیم اقتصادی با شاه به اطرافیان خود به طور خصوصی گفت: «ای کاش چند پادشاه دیگر هم مثل شاه ایران در دنیا وجود داشت که هر چه بگوییم بپذیرد و برای استفاده رساندن به ما استدلال کند!» ‏

‏نیکسون رئیس جمهوری اسبق امریکا (همان شخصی که بیش از رؤسای جمهور دیگر امریکا شاه را مسلح کرد و بر نقش مهم شاه در پاسداری از منافع امریکا در منطقه تأکید داشت): «کم خردی و بیشعوری و خودخواهی صفات مشترک پادشاهان است، که شاه ایران در این زمینه جداً یک نابغه است!» ‏

‏ادوار هیث نخست وزیر اسبق انگلیس: ‏


‏«شاه ایران تنها استعدادش این است که ژست فلاسفه را بگیرد و گنده‌گویی کند و در فرانسه فرانسوی و در انگلیس انگلیسی تکلم کند!» ‏

‏انورسادات او را شیک‌پوش متکبّر و از شاه به عنوان کسی که بیشتر در خودش است یاد می‌کرد. ‏

‏ملک حسین او را یک قمارباز حرفه‌ای و شراب‌شناس ناب معرفی کرده است. ‏

‏کارتر رئیس جمهور اسبق امریکا پس از مرگ شاه: «فکرش را بکن از روزی که من برای اولین بار شاه را در سال 1977 دیدم، در عرض سه سال چه برسر او آمد؟ او از اوج قدرت به زیر افتاد. تاج و تخت و مملکتش را از دست داد و سرانجام در تبعید جان سپرد. او خیلی کارهای بد در دوران سلطنتش کرد.» کارتر در پاسخ اینکه شاه او را عامل سقوط خودش می‌دانست گفت: «عجیب است، امام خمینی مرا به خاطر حمایت از شاه ملامت می‌کند و شاه مرا باعث سقوط خودش می‌دانست.» ‏

‏قره‌باغی آخرین رئیس ستاد ارتش در پاسخ آنهایی که وی را سازشکار می‌پنداشتند گفت: «من برای بقای شاه از هر چیز استفاده کردم و همۀ توان ارتش را به کار گرفتم، ولی شاه بی‌اراده بیشتر از این لیاقت سلطنت را نداشت.» ‏

‏ژنرال ربیعی: «ژنرال هایرز شاه را، مانند یک موش مرده از ایران بیرون انداخت. شاه به ژنرال هایزر گفته بود تهدید امام خمینی برای سلطنت پهلوی تنها به خاطر پایین کشیدن او از تخت طاووس نیست، بلکه او می‌خواهد گردن مرا ببرد.»‏‎[6]‎‏ ‏

‏عمر توریخوس رئیس جمهور اسبق پاناما که افسانه‌های زیادی در مورد شاه و شاهنشاهان در ذهن داشت، پس از استقبال از شاه در پاناما گفت: «افسانۀ عظمت شاهنشاهی دو هزار و پانصد ساله ایران و زرق  و برق خاندان پهلوی به دو سه نفر و چند چمدان و دو سگ خلاصه شده است.»‏‎[7]‎‏ «ص 389 خدمتگزار تخت طاووس»‏

‏و شاه آری شاه پس از آنکه تظاهرات چند میلیونی مردم را در تهران دید که همه یکصدا از امام خمینی حمایت می‌کردند و خواستار نابودی شاه و سلطنت بودند مرتب در کاخ قدم می‌زد و می‌گفت: «مگر (امام) خمینی برای مردم چه کرده است؟»‏‎[8]‎

‏خداوند روح بزرگ امام را با ارواح انبیا و اولیا و شهدا و صلحا محشور فرماید که به ما عزت داد و شهرت و قدرت و ثروت و عظمت و شهامت و شجاعت ملی ما همه از رهگذر رهنمودهای امام عزیز بود. او که به خوبی ملت خود را می‌شناخت. مردم را نیز بجان دوست داشت و مردم نیز وی را چون جان دوست داشتند و الحق که مردم، در حمایت از انقلاب و آرمان امام سنگ تمام گذاشتند بی‌جهت نبود که امام عزیز با همین آگاهی در وصیتنامۀ الهی و سیاسی خود ‏


‏می‌فرماید: ‏

‏«با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا از محضر خواهران و برادران مرخص و به سوی جایگاه ابدی عزیمت می‌کنم...» ‏

‏این شرایط را هیچ کس از معصومین دارا نبودند، زیرا که مردم آگاهی لازم را نداشتند و از درک شناخت شخصیت رهبران الهی خود ناتوان بودند. آنچنانکه نوشتیم که حتی پیامبر عظیم الشان اسلام دلشکسته رحلت فرمودند  ولی مردم، با تمام وجود در حیات امام پشت سر امام بودند و امروز با پیروی از مقام معظم رهبری حق امام را ادا نمودند. درود خداوند بر امام امت و رحمت و نعمت الهی بر امت امام باد. ‏

‏ ‏

‏پاورقی‌ها:‏

‎ ‎

  • . خدمتگزار تخت طاووس، ص 391.
  • . همان مأخذ، ص 341.
  • . همان، ص 341.
  • . همان، ص 400.
  • . همان، ص 386.
  • . مأموریت مخفی هایزر در تهران، ص 35.
  • . بحران، هامیلتون جردن، ص 183.
  • . خدمتگزار تخت طاووس، ص 389.