بیستم شهریور سال ۵۹ بود. با اینکه تحرکاتی در مرزها شروع شده بود اما جنگ شکل رسمی به خود نگرفته بود. محمدعلی رجایی در قامت نخست وزیر با کابینه اش خدمت امام رسیدند تا مشکلاتشان را با ایشان در میان بگذارند و راه چاره جویند.
امام با لحن آرامی حرف می زدند و قبل از سخن گفتن همه چیز را پیش خودشان حلاجی می کردند.
منظورشان این بود که پتویی را که می اندازی این امتیازی برای من است.
چقدر این صورت لاغر و مریض، درشت و روشن شده بود. چقدر نورانی بود... ده روز درد کشنده داشتند ولی حرف نمی زدند.
امام در خواندن روزنامه، در دیدارها، در خواندن نامه ها و حتی در تجدید وضو نظم داشتند.
روز اولی که خدمت امام رفتیم عظمت ایشان مرا گرفت در حدی که آن عظمت مانع بود که من بتوانم حرفم را عرض کنم.
کلمات امام چنان سکینه ای بر قلب ما نازل کرد که با روحیه تمام و مصمم برگشتیم.
سر این تیغ را شما ببرید که نرم باشد و تیغ دست علی را اذیت نکند.
هرچه برای ایشان سوغات یا هدیه می آوردند همه را به دیگران می دادند.
امام می فرمایند در کار هزینه ها دقت کنید که چیزی از قلم نیفتد.
حتی در حرکت و سکون امام هم، نظم و برنامه ویژه ای حکمفرمایی می کرد.
دولت کویت خیلی خوشبخت می شود که میزبان آقای خمینی باشد ولی در شرایط فعلی و در این روزها نه.
یکبار من نصف کاغذ را نوشتم و نصف دیگرش را ایشان نوشتند و هیچکس نمی توانست بین این دو خط فرق بگذارد.
هیچکس از این نگرانی نتوانست بخوابد جز یک نفر که آن هم شخص امام خمینی بود.
اهل آسمانها می میرند و از اهل زمین کسی باقی نمی ماند همه می میریم.
حاج احمد آقا مدتی طولانی به انتظار ایستاد، اما امام غرق در راز و نیاز با خداوند بودند.
امام همیشه در سلام مقدم بر دیگران بودند و حتی اگر مواجه با بچه ها می شدند به آنها سلام می کردند.
من نیامده ام اینجا که دکان اینها را تخته کنم، بلکه آمده ام که اینها را آقا کنم.
باید کلمۀ انقلاب اسلامی را حتماً ذکر کند و از هیچکس باک نداشته باشد.
کلیه حقوق برای موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س) محفوظ است.