با اصالت بخشیدن به اخلاق و با اعتقاد به آموزۀ یگانگی اخلاق و سیاست، امام خمینی(ره) کوشید طی توصیه های مختلف به کارگزاران و مسئولان نظام، تصویری از سیاست اخلاقی مطلوب خود و یا به تعبیر دیگر سیاست اسلامی ارائه کند. در دهۀ نخست انقلاب اسلامی در ایران، کمتر پیش می آمد که ایشان در سخنان و پیامهایشان، محوریت اخلاق را در سیاست، مورد تأکید قرار ندهند. در حقیقت، این نگاه اخلاقی به سیاست، ادامۀ همان سنتی است که ایشان در شرح چهل حدیث خود داشتند؛ یعنی اینکه اصلاح جامعه، از طریق اصلاح درون ممکن است و تنها با تهذیب نفس و نظارت مستمر بر خود، می توان جامعه ای صالح پدید آورد و سیاستی اصیل پی افکند.[1]


ایشان به مناسبتهای گوناگون به سیاستمداران گوشزد می کردند که هر انسانی در درون خود فرعونی دارد و در باطن خود نوعی دیکتاتوری هست؛ اما باید هوشیار باشد که این فرعون نیرو نگیرد و این دیکتاتور پر و بال پیدا نکند. اینهمه تأکید که انسان همواره در محضر خداوند است، ناشی از نگاه ایشان به جایگاه اخلاق است. ایشان صفات و ویژگی های اخلاقی متعددی برای سیاستمداران نام می برد و آنها را لازمۀ سیاست اخلاقی می دانست. در اینجا از میان آنها، گزینشگرانه سه ویژگی را انتخاب می کنیم و دربارۀ آنها بحث می کنیم تا نگرش امام را به آنها دریابیم. البته این انتخاب به معنای بی توجهی به اهمیّت دیگر ویژگیهای اخلاقی یک سیاست اخلاقی نیست؛ بلکه صرفاً گزینشی است از میان گزینشهای دیگر؛ اما این سه ویژگی عبارتند از:


 الف) صداقت؛ ب) انتقادپذیری؛ ج) ساده زیستی.


 الف) صداقت


صداقت در سیاست، به معنای راستگویی، روراست بودن با مردم. پایبندی به پیمانها و امانتداری است و سیاستمدار صادق، کسی است که در جهت حق و حقیقت حرکت می کند، چرا که صدق، یعنی همسویی و هماهنگی با حق است.[2]


صداقتی که در سیاست از آن بحث می شود، به همین معنای عام است. لذا سیاستمدار صادق باید واجد همۀ این اوصاف باشد تا بتوان او را اخلاقی دانست. این صداقت در مرحلۀ عمل به جایی می رسد که سیاستمدار، خود را خدمتگزار مردم ـ نه متولّی آنها  ـ می داند و هرجا دید نقصی از او سر زده است، بی درنگ و شجاعانه اشتباه خود را ابراز می دارد. «پس اگر قبلاً اشتباه کرده باشیم، باید صریحاً بگوییم اشتباه نموده ایم و عدول در بین فقها از فتوایی به فتوای دیگر درست همین معنا را دارد... فقهای شورای نگهبان و اعضای شورای عالی قضایی هم باید اینطور باشند که اگر در مسأله ای اشتباه کردند، صریحاً بگویند اشتباه کردیم و حرف خود را پس بگیرند، ما که معصوم نیستیم. پیش از انقلاب من خیال می کردم وقتی انقلاب پیروز شد، افراد صالحی هستند که کارها را طبق اسلام عمل کنند... بعد دیدم خیر، اکثر آنها افراد ناصالحی بودند و دیدم حرفی که زده ام درست نبوده است، آمدم صریحاً اعلام کردم من اشتباه کرده ام».[3]


بنابراین از نظر امام، اعتراف به اشتباه، نه تنها نقص به شمار نمی رود؛ بلکه یک ارزش است و جلوه ای از صداقتِ سیاستمدار نسبت به خودش و در رابطۀ با دیگران. از نظر امام، دیکتاتوری هنگامی آغاز می شود که انسان خطایی کند و پس از دریافتن خطایش، به جای اعتراف به آن و اصلاحش، مصرّانه بر آن پای بفشارد و راه کج خود را ادامه دهد. «یک مطلبی را که می گویید چنانچه خطایش را فهمیدید، حاضرید به اینکه بگویید من خطا کردم، اشتباه کردم یا همان خطا را می خواهید تا آخر به پیش ببرید. از مفاسدی که دیکتاتوری دارد و دیکتاتور مبتلا به آن هست، این است که یک مطلبی را که القا می کند بعدش نمی تواند، قدرت ندارد بر خودش که این مطلبی که القا کرده است، اگر خلاف مصلحت است... نمی تواند که از قولش برگردد... این بزرگترین دیکتاتوریهاست که انسان به آن مبتلا هست.»[4] از این منظر نه تنها اعتراف به اشتباه، نشانۀ ضعف نیست؛ بلکه نشانۀ قدرت بر خود است و موجب بزرگ نمودن فرد و افزایش محبوبیت اوست. «اگر یک چیزی را دیدید که واقعاً خلاف کردید، اعتراف کنید، این اعترافْ شما را در نظر ملتها بزرگ می کند، نه اینکه اعتراف به خطا شما را کوچک می کند. پایبند بودن به خطا انسان را خیلی منحط می کند.»[5] بنابراین، اعتراف به خطا، که نتیجۀ صداقت است، یک فضیلت و کمال انسانی است و جلوه ای از سیاست اخلاقی به شمار می رود، لذا امام با تأکید می گوید: «باید بدانید و می دانید که انسان از اشتباه و خطا مأمون نیست. به مجرد احراز اشتباه و خطا از آن برگردید و اقرار به خطا کنید، که آن کمال انسانی است و توجیه و پافشاری در امر خطا، نقص و از شیطان است».[6]


نکته قابل توجه آن است که پاره ای سیاستمداران می پندارند که اگر خطاهای خود را آشکار سازند، اعتماد عمومی از آنان سلب خواهد شد و مردم آنان را ناتوان خواهند پنداشت؛ لذا ترجیح می دهند که به جای اعتراف به خطای خود، آن را با خطای دیگری بپوشانند و به بهانۀ حفظ اعتماد مردم و با تکیه بر آن، خطاهای دیگری مرتکب شوند؛ اما پاسخ این توهّم آن است که همین توجیه به تعبیر امام از تلبیسات و بازیهای ابلیس است و از مکانیزمهای دفاعی افراد ضعیف النفس برای پرهیز از مواجهه با حقیقت به شمار می رود. از سوی دیگر، اعتماد مردم خود حاصل صداقت است و به طور مطلق وجود ندارد؛ بلکه مشروط به دیدن صداقت و اعمال صادقانۀ سیاستمداران است و به مقداری که از آنان بی صداقتی مشاهده کنند، دو برابر آن، از اعتماد خود می کاهند. در حقیقت، اعتماد درختی است که با آب صداقت حاکمان بارور می شود و رشد می کند و با دروغ و بی صداقتی می خشکد؛ لذا نمی توان چندان به اعتماد خشکیده تکیه داشت چرا که شکننده است و به گفتۀ نکته سنجانۀ برتولت برشت: «اعتماد مردم وقتی سست می شود که بر آن تکیه شود.»[7] اعتماد مردم، بهانۀ خطاکاریِ حاکمان و در پناه آن، نهان شدن نیست. اعتماد مردم در حقیقت گونه ای ذخیره عاطفی است که برای افزایش اعتبار، باید همواره بر موجودی آن افزود و آن را افزایش داد، نه آنکه از آن بی حساب و بدون پشتوانه خرج کرد.


سیاستمدار صادق، کسی است که تا هنگامی که خود را مفید احساس می کند، در عرصۀ سیاست باقی است؛ اما هر زمان و به هر دلیلی که احساس کرد دیگر نمی تواند به وظایف خود عمل کند، به جای ادامۀ راه گذشته اش و پوشاندن ناتوانی اش، با شهامت از مسئولیت خود کناره می گیرد و بدین ترتیب برگ زرّینی بر کارنامه اش می افزاید و فضیلتی در کنار دیگر فضیلتهای خود می نهد. «هر یک در هر مقام احساس ضعف در خود می کند، چه ضعف مدیریت و چه ضعف اراده... دلاورانه و با سرافرازی نزد صالحان از مقام خود استعفا کند که این عمل، صالح و عبادت است».[8]


بدین ترتیب، صداقتْ تنها یک فضیلت اخلاقی فردی نیست؛ بلکه ارزشی اجتماعی و سیاسی است و جلوه های گوناگونی دارد. سیاستمدار صادق، خود را آنگونه که هست به مردم می نماید و خودش و قابلیتهای خود را نیک می شناسد و از آنها بدرستی بهره برداری می کند. هم به مردم راست می گوید و هم به تعهدات خود عمل می کند. همان طور که اقدام و فعالیت سیاسی را ارزش می داند به هنگام ضرورت، استعفا را یک ارزش می شناسد. می کوشد که خطا نکند؛ اما چون خطایی از او سر زد، به جای پوشاندن یا توجیه آن، که خود خطای دیگری است، شجاعانه به خطایش اعتراف می کند و این را نشانۀ عظمت روح خود و دلیل شجاعت خود می داند، نه ضعف و سستی آن.


ب) انتقادپذیری


در فرهنگ دینی ما انتقاد، همچون هدیه ای قلمداد شده و هدیه کردن عیبها ارزشی و حتی گاه تکلیفی به شمار آمده است، تا آنجا که امام صادق علیه السلام می فرماید: «احب اخوانی الیّ من اهدی الیّ عیوبی؛ محبوبترین برادرانم، کسی است که عیبهای مرا به من هدیه کند.»[9] لیکن در فرهنگها عملاً چیزی بدنامتر از انتقاد و کاری غیراخلاقیتر از انتقاد کردن نیست. چرا که می کوشیم انتقاد نکنیم و اگر هم ناچار به آن شویم، سعی می کنیم آن را بسیار رقیق و عملاً بی خاصیت کنیم و با شرمندگی و پوزش خواهی آن را مطرح سازیم. تازه به جای تشکر، بلافاصله توفانی از خشم و تهمت و بدفهمی متوجه ما می شود که قصد و غرض و مرض و حسد و چه و چه ما را به این انتقاد واداشته است. سخن کوتاه، انتقاد در فرهنگ ما بازار خوبی ندارد. با اینهمه، این حقیقت را باید پذیرفت که در زندگی هرگز نمی توانیم از انتقاد بگریزیم و اگر به فرض با خود عهد کنیم که هرگز از کسی انتقاد نکنیم و پایبند پیمان خود نیز باشیم؛ اما نمی توانیم مانع سیل انتقادات دیگران به سوی خود شویم. پس، باید راه دیگری جست و نگاه خود را به انتقاد دگرگون ساخت. چرا که راهی برای حذف مطلق انتقاد وجود ندارد. «واقعیت این است که تا موقعی که با دیگران رابطه دارید، یعنی تا زمانی که زنده هستید، انتقاد می شنوید و به آن احتیاج دارید».[10]


این حقیقت، در عرصۀ سیاست آشکارتر است و عملکرد سیاستمدارانه، همواره مورد نقد قرار می گیرد؛ لذا کسی که وارد عرصۀ سیاست می شود، باید بیاموزد که چگونه با انتقادها روبه رو شود و از آنها بهره مند گردد. انتقاد، بویژه در عرصۀ سیاست، ساده ترین کانال ارتباطی میان شهروندان و دولتمردان است و آنان از این طریق کارآیی و یا ناکارآمدی سیاستهای خود و بازتابهای آن را درمی یابند. بدین ترتیب، انتقادها آینه ای است که دولتمردان در آن بازتاب عملکرد خود و قوت و ضعف آن را می بینند. با اینهمه، افراد و سازمانها عملاً از انتقاد می گریزند و آن را حمله ای به شخصیت خود می بینند. در نتیجه غالباً به جای پذیرش مضمون انتقاد به گونه ای آن را رد می کنند و ناروا می شمارند. چون که انتقاد با این پیش فرض انجام می گیرد که شخص مورد انتقاد، رفتار یا کردار و یا گفتار خاصش، نادرست است و این برای کسانی، یعنی زیر سؤال رفتن همۀ وجود و خرد شدن شخصیتشان.


پرهیز از انتقاد، یعنی ادعای کمال و بی نقصی و این فقط مختص خداوند است و هر که چنینادعایی کند، ادعای همسری با خداوند را دارد و در نتیجه یکسره از درگاه او رانده می شود. با این رویکرد است که امام چنین توصیه می کند: «هیچ کس و هیچ دستگاهی و هیچ فردی نمی تواند ادعا کند که من نقص هیچ ندارم. اگر کسی ادعا کرد این را، این بزرگترین نقصش همین ادعاست. کسی نیست که بتواند بگوید که من دیگر بی عیب هستم... بی عیب ما نداریم در دنیا، و ما باید همیشه توجه مان به آن عیوب خودمان باشد.»[11] اساساً از نظر امام، کسی که در پی رشد و کمال خویشتن است، باید بدبینانه و خرده گیرانه در پی یافتن عیبهای خودش باشد، نه اینکه ببیند چه حسنی دارد.


مولای متقیان و امیرمؤمنان یکی از صفتهای پرهیزکاران را آن می داند که همواره خود را متهم می دارند و از خود به دقت حساب پس می کشند. پس، اولین شرط کمال جویی آن است که انسان هوشیارانه در پی تعالی خویش بکوشد و نقادانه خود را بنگرد. «انسان که بخواهد برای خدا کار بکند و به مقام انسانیت برسد، باید همیشه دنبال این باشد که ببیند چه عیبی دارد. دنبال این نباشد که ببیند چه حسنی دارد. برای اینکه دنبال اینکه چه عیبی دارد، می شود که انسان در صدد رفع او برآید و دنبال اینکه چه حسنی دارد، پرده می شود در چشم انسان و نمی تواند عیوب خودش را ببیند.»[12] بدین ترتیب، عرضۀ انتقادها زمینۀ رشد افراد و بویژه دولتمردان که در پی تأمین مصالح عمومی هستند، می شود.


نکتۀ دیگر آنکه اساساً اصلاح جامعه در گرو، طرح انتقادات و ارزیابی آنها است. برای اینکه دانسته شود که عملکرد دستگاههای دولتی درست بوده و یا احیاناً کاستیهایی داشته است، باید هرکس بتواند هر انتقادی را که دارد، مطرح کند و بدین ترتیب در اصلاح جامعه مشارکت جوید. لذا از نظر امام «انتقاد باید بشود، تا انتقاد نشود، اصلاح نمی شود یک جامعه. عیب هم در همین جا هست. سر تا پای انسان عیب است و باید این عیبها را گفت، انتقادات را کرد بر اینکه اصلاح بشود جامعه».[13]


درست است که طبیعتِ انسان آن است که از انتقاد خوشش نمی آید؛ لیکن اگر آدمی از سطح غرایز فراتر رود و خود را تربیت کند، در آن صورت با آغوش باز از انتقادها ـ  هر چند تلخ و گزنده باشند  ـ استقبال می کند. «اگر انسان خودش را ساخته بود، هیچ بدش نمی آمد که یک رعیتی هم به او انتقاد کند. اصلاً بدش نمی آمد. از انتقاد بدش نمی آمد».[14]


کسی که می خواهد وارد عرصۀ سیاست شود و اخلاقی عمل کند، باید صادقانه همۀ انتقادها را بشنود و آنها را بی نظرانه ارزیابی کند و برای اصلاح خود، آنها را به کار بندد و از هیچ یک از مکانیزمهای پیشگفته استفاده نکند و به جای تقسیم انتقاد به حق و ناحق از هر انتقادی استقبال نموده، برای رشد خویش از آن بهره مند شود. با همین نگاه است که امام خطاب به دکتر علی اکبر ولایتی ـ  وزیر وقت امور خارجه  ـ فرمود: «شما و دوستانمان در وزارت امور خارجه باید تحمل انتقاد را ـ  چه حق و چه ناحق  ـ داشته باشیم».[15]


    در این زمینه، امام تا آنجا پیش می رود که اساساً انتقاد را باید از دشمن شنید و پذیرفت. چرا که دوستان غالباً از دیدن معایب ما غفلت دارند و یا اگر هم عیبی ببینند از گفتن آن خودداری می کنند؛ لذا دوستان برای ما
معلمان خوبی نیستند. حال آنکه دشمنان که بی پروا کاستیهای ما را می بینند و از بیان آنها ـ  حتی با اهداف مغرضانه  ـ دریغی ندارند، می توانند بهترین معلمان ما باشند؛ لذا انسان باید نه تنها منتظر انتقاد از سوی
دوست و دشمن باشد؛ بلکه خود را برای دریافت انتقادها عرضه کند و از همگان خواستار آن شود. «انسان باید یک کسی که دشمن او هست، پیش او برود، ببیند قضاوت او نسبت به اینْ چه هست، تا عیبهای خودش را بتواند بفهمد. انسان نمی تواند از دوستان خودش تعلیم بگیرد. انسان باید از دشمنان خودش تعلیم بگیرد. وقتی که یک صحبتی می کند، ببیند دشمنها چه می گویند و تفکر کند که عیبها را دشمنها می فهمند. دوستها هرچه هم شما عیب داشته باشید و ما عیب داشته باشیم... می گویند که چقدر خوب صحبت کردی... دوستان انسان، دشمنان واقعی انسانند و دشمنان انسان، دوستان واقعی انسانند. انسان باید از کسانی که به او خرده
می گیرند، از آنها یاد بگیرد. کسانی که از او تعریف می کنند، بداند که این زبان، زبان تعریف خصوصاً در یک اموری که جای انتقاد است تعریف می کنند، این همان زبان شیطانی است».[16]


بنابراین، از نظر امام یکی از ارزشهای اساسی و پایه های سیاست اخلاقی، عنصر انتقادپذیری در سیاستمداران است. تا آنجا که آنان می توانند ـ و باید  ـ حتی برای فهمیدن معایب خود، از دشمنان استفاده کنند و آنان را معلمان خود بدانند. این عنصر انتقادپذیری، نه تنها باعث تعالی روح دولتمردان می شود؛ بلکه در عرصۀ سیاسی نیز آنان را موفقتر می سازد. چرا که هم ضعف و قوتِ عملکرد خود را بهتر می شناسد و براساس انتقاداتی که شده است، سیاست خود را اصلاح می کنند و جهت می دهند، و هم خطوط ارتباطی میان خود و توده ها را باز نگه می دارند. این انتقادها ـ هر چند تلخ باشد  ـ در حقیقت بهترین بیان و عرضۀ تصورات مردم، دربارۀ عملکرد سیاسی دولتمردان است و اگر دولتمردی مسئولانه در پی بهبود عملکرد خویش باشد، باید وجودشان را مغتنم بشمارد و از آنها در جهت اصلاح جامعه بهره بگیرد. وجود انتقاد، از نظر امام باعث می شود که مسئولان هر یک به وظیفۀ خود عمل کنند و هیچ کس از حیطۀ اختیارات خود خارج نشود. به تعبیر دیگر، وجود روحیۀ انتقاد و انتقادپذیری، مانع رشد دیکتاتوری می گردد . «اگر من یک خلافی کردم، همه تان هجوم آورید که چرا این کار را می کنی، من سر جایم می نشینم. همه تان مسئولید، همه مان مسئولیم».[17]


ممکن است برای کسانی این توهم پیش آید که انتقاد با اطاعت، ناسازگار است و هرجا پای انتقاد به میان کشیده شد، پایه های اطاعت سست می گردد. از این رو ـ بخصوص در حاکمیت دینی  ـ حتی المقدور باید از انتقاد پرهیز شود. این پندار بر این اصل استوار است که اطاعت، به معنای سرسپردگی و پیرو کورکورانه است. حال آنکه انتقاد، به معنای دیدن و گفتن عیبهاست. در پاسخ این پندار باید گفت که در حاکمیت اسلامی، سخن از اطاعت مطلق مطرح نیست. اطاعت باید آگاهانه و براساس مسئولیت پذیری باشد. هر شهروندی ملزم است که از حاکمیت، اطاعت کند در عین حال، وظیفه دارد که مانع کج روی آن شود. شعار «همه تان مسئولید. همه مان مسئولیم» امام ناظر به این نکته است. این گفته در حقیقت ترجمان سخن پیامبراکرم است، که فرمود: «کلکم راع وکلکم مسئول عن رعیته». بنابراین، نمی توان از اطاعت بی قید و شرط و مطلق در عرصۀ سیاست سخن گفت و مانع از طرح انتقاد گشت. هر آنچه در جامعۀ اسلامی رخ می دهد، پیامدش گریبان شهروندان و حاکمان را یکجا می گیرد؛ لذا همگان در قبال مسئولیتهای اجتماعی یکسان هستند و مسئول. از این منظر است که شهید مطهری می فرماید: «تقلید ممدوح و مشروع، سرسپردن و چشم بستن نیست. چشم باز کردن و مراقب بودن است، واگرنه مسئولیت و شرکت در جرم است.»[18] ایشان از این مرحله بالاتر می رود و معتقد است که: «اسلام برای احدی کرّیت و اعتصام قائل نیست، حتی برای شخص پیغمبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم.»[19] آنگاه ایشان برای بیان نظر خود به داستان حضرت موسی علیه السلام و عبد صالح ـ  یا طبق آنچه در سنت ما به عنوان خضر معرفی شده است  ـ اشاره می کند و نتیجه می گیرد. «داستان موسی و عبد صالح، که در قرآن کریم آمده است، داستان عجیبی است. یک نکتۀ بزرگ که از این داستان استفاده می شود، این است که تابع و پیرو تا آنجا تسلیم و متبوع و پیشواست که اصول و مبادی و قانون نشکند و خراب نشود. اگر دید آن متبوع کاری برخلاف اصول و مبانی انجام می دهد، نمی تواند سکوت کند... چرا موسی صبر نمی کرد و زبان به انتقاد می گشود، با اینکه وعده می داد و به خود تلقین می کرد که اعتراض نکند. باز هم اعتراض و انتقاد می کرد؟ نقص کار موسی در اعتراض و انتقاد نبود، در این بود که به رمز مطلب و باطن کار، آگاه نبود... بعضی گفته اند که اگر تا قیامت عمل عبد صالح تکرار می شد، موسی از اعتراض و انتقاد بازنمی ایستاد».[20]


اساساً اگر روزی به بهانۀ اطاعت، انتقاد و انتقادپذیری، فراموش شود، جامعۀ اسلامی دچار بحران می شود و همگان به خطاهای جبران ناپذیری گرفتار خواهند شد؛ لذا ایشان، بر لزوم انتقاد در همۀ سطوح به طور جدی چنین تأکید می کنند: «معتقد بوده و هستم که هر مقام غیرمعصومی که در وضع غیرقابل انتقاد قرار گیرد، هم برای خودش خطر است و هم برای اسلام.»[21] لذا اطاعت و تبعیت از حاکمیت دینی و پیروی از مسئولان، به معنای بی تفاوتی نسبت به سیاستهای آنان و انتقاد نکردن نیست.


البته بی گمان، کسانی وجود دارند که انتقاد را وسیلۀ تصفیه حسابهای شخصی خود قرار می دهند و به جای انتقاد، انتقام می گیرند. نیز هستند کسانی که به عنوان انتقاد، عقده های درونی خود را بیرون می ریزند و هستند کسانی که به عنوان انتقاد در صدد لجنمال کردن افراد برمی آیند؛ اما هیچ یک توجیه گر برخورد غیرسالم دولتمردان در برابر این کسان و اینگونه انتقادها نیست. در اینجا ما با دو مطلب جداگانه روبه رو هستیم. یکی اینکه کسانی از حربۀ انتقاد سوءاستفاده می کنند. امام در مقام نصیحت به اینگونه کسان تأکید می کند که زبان انتقاد باید مؤدبانه و ناصحانه باشد و در این مقام است که می گوید: «اگر انتقاد دارند، انتقاد برادری داشته باشند، مصلحت گویی باشد.»[22] یا تأکید می کنند که زبان ناصحانه غیر از زبان لجنمال کردن افراد است. «لسان نصیحت، غیر لسان لجنمال کردن و ضایع کردن است.»[23] لذا از نظر امام به عنوان ناظر بیطرف، بسیاری از انتقاداتی که در عرصۀ سیاست مطرح و متوجه دولتمردان می شود، از سر کینه توزی و حب نفس و حق کشی است و در آن نمی توان شک داشت.


وظیفۀ دولتمرد، شنیدن انتقادها و حتی المقدور به کار بستن آنهاست؛ اما دربارۀ درستی یا نادرستی آنها این افکار عمومی است که قضاوت می کند و آنها را طبقه بندی می نماید.


در تحلیل نهایی، از نظر امامْ انتقادپذیری از کمالات انسانی است و او را از سطح موجودی غریزی و خودخواه، به سطح انسانی متعالی و خداخواه برمی کشد و نقایص او را از بین می برد. چرا که انسانِ خداخواه از طریق همین انتقادها، همۀ ضعفهای خود را برطرف می سازد و از این ابزار کارآمد استفاده می کند. او به جای پرسیدن از منبع انتقاد، نفس انتقاد را مورد توجه قرار می دهد و در این عرصه سپاسگزار انتقادات دشمنان خویش است و آنان را معلمان دلسوز خود می داند.


ج) ساده زیستی


ساده زیستی در زندگی فردی، فضیلتی اخلاقی است؛ اما در عرصۀ سیاست و برای سیاستمردان اسلامی، افزون بر آن، ضرورتی سیاسی است. مقصود از ساده زیستی همان است که در فرهنگ دینی ما تحت عنوان «زهد» معرفی شده است. البته در گذر تاریخ این واژه با بارهای عاطفی منفی همراه بوده است و غالباً واژۀ زاهد، آدم ژولیده، شوخگین، مردم گریز، جامعه ستیز، خلوت نشین، خشک اندیش و بی عمل را به ذهن می آورد. اگر هم امروزه از کسی خواسته شود تا آدمی زاهد را توصیف کند، احتمالاً او را اینگونه وصف خواهد نمود: شخصی لاغراندام، رنگ پریده، با لباسی ژنده و موهایی ژولیده و تنی چرکین، بریده از مسئولیتهای اجتماعی و بی توجه به سرنوشت همنوعان و خزیده به کنج عافیت. این برداشت، هر چند خوشایند ما نباشد، شواهد تاریخی بسیاری آن را تأیید می کند. واقع قضیه آن است که زهد در صدر اسلام و از زبان معصومان علیهم السلام به گونه ای بوده است و زهد در فرهنگ صوفیانۀ ما به گونۀ دیگری مطرح شده است که در حقیقت مسخ معنا و کارکرد حقیقی این واژه است.


زهد، هیچ رابطۀ مستقیمی با فقر ندارد. زهد به معنای وارستگی است، نه وابستگی. فقیری که آرزوی ثروت را دارد، زاهد نیست؛ اما ثروتمندی که دلبستۀ دارایی اش نیست، زاهد است. بدین ترتیب زهد، یعنی استفاده از امکانات به مقدار نیاز و نه بیشتر. زهد، یعنی برخورداری از نعمتها برای رسیدن به اهداف، نه هدف شدن نعمتها. به این معنا زهد در برابر تجمّل قرار می گیرد؛ اما «تجمّل؛ چیزی است که مردم در طلب آن هستند، بی آنکه کمترین نیازی به آن داشته باشند».[24]


 کارکرد سیاسی زهد چیست؟


از منظر سیاسی، زهد و ساده زیستی، صرفاً یک فضیلت اخلاقی نیست؛ بلکه ضرورتی است سیاسی. کسی می تواند وارد عرصۀ سیاست شود و پایبند سیاست اخلاقی باشد که تعلق خاطر و دلبستگی به مادیات و جاه و مقام نداشته باشد. به مقداری که انسان وابسته می شود، به همان میزان امکان تحرک و پیشرفت او کم می شود. کوهنوردی را در نظر بگیرید که می خواهد از قله ای که یک شبه می توان آن را فتح کرد، صعود کند. اگر این کوهنورد، کارکشته باشد، تنها لوازمی را با خود برخواهد داشت که نیاز یک شبانه روز او را برطرف کند و حداکثر مقدار چهار وعده غذا را با خود همراه خواهد داشت. حال، این شخص به مقداری که بر حجم کوله پشتی خود بیفزاید، به همان مقدار مسیر خود را دشوارتر ساخته است و در طول مسیر، خسته تر خواهد شد. کوهنوردان بی تجربه و تازه کار، این تجربۀ تلخ را بارها داشته اند که بیش از حد لزوم، با خود وسایلی برداشته اند که بار سنگینی بر دوش آنان شده، و بارها آرزو کرده اند که ای کاش سبکبارتر حرکت می کردند.


عرصۀ سیاست نیز از این دست است. آنکه تعلقات فراوان مالی، عاطفی، اجتماعی و اقتصادی دارد، کمتر می تواند در این رود پرخروش، تعادل قایق خود را حفظ کند. از آن گذشته به مقداری که انسان دچار دلبستگی و تعلق خاطر است، به همان میزان، امکان فریب خوردن و هدف را فراموش کردن، دارد. در حقیقتْ گلوله های سربی، سیاستمداران را از پای درنمی آورد؛ بلکه گلوله های شکرین، آنان را نابود می سازد. گوشۀ چشمی به تاریخ، گواه این ادعاست که چه بسیار سیاستمدارانی که با دیدن زر و یا رؤیای قدرت و جلال، فریفته شدند و به آرمانهای خود و کشورشان خیانت کردند. از سوی دیگر، تاریخ نشان می دهد که تنها سیاستمدارانی موفق بودند که در زندگی، ساده زیستی را شعار و حربۀ خود ساخته بودند، در میان اسطوره های دینی ما می توان از امام علی علیه السلام نام برد که داستان آن بزرگمرد ورد زبانهاست.


در میان معاصران نیز گاندی شایستۀ ذکر است. مردی با چند متر کرباس دستباف به نام خادی که به تن داشت و یک چرخ ریسندگی دستی و یک بز شیرده، توانست استقلال هند را به دست آورد و استعمار بریتانیا را مرعوب اقتدار روحیِ خود سازد. در تاریخ معاصر ایران نیز از مرحوم آیت اللّه  سیدحسن مدرس می توان نام برد. کسی که چون رضاخان از دست او عاجز شده بود و به او گفت که سید، از جان من چه می خواهی؟ پاسخ داد: می خواهم که تو نباشی. این مدرس، تنها به دلیل ایمان استوار و ساده زیستی و زندگی زاهدانه اش بود که توانست، فریب جاه و جلال سیاست را نخورد و اهداف خود را فراموش نکند. امام، اقتدار روحی مدرس را اینگونه ترسیم می کند و از او با عظمت یاد می نماید: «شما ملاحظه کرده اید، تاریخ مرحوم مدرس را دیده اید که یک سید خشکیدۀ لاغرِ ـ  عرض می کنم  ـ لباسْ کرباسی (که یکی از فحشهایی که آن شاعر به او داده بود، همین بود که تنبان کرباسی پوشیده) یک همچو آدمی در مقابل آن قلدری که هرکس آن وقت را ادراک کرده، می داند که زمان رضاشاه، غیر زمان محمدرضاشاه بود، آن وقت یک قلدری بود که شاید تاریخ ما کم مطلع بود، در مقابل او همچو ایستاد. در مجلس... یک وقت گفته بود سید، چه از جان من می خواهی؟ گفته بود که می خواهم که تو نباشی. می خواهم تو نباشی. این آدم... می آمد در مدرسۀ سپهسالار... درس می گفت. من یک روز رفتم درس ایشان، مثل اینکه هیچ کاری ندارد، فقط طلبه ای است، دارد درس می دهد. اینطور قدرت روحی داشت... آن وقت هم که می رفت مجلس، یک نفری بود که همه از او  حساب می بردند... کانّه مجلس منتظر بود که مدرس بیاید. با اینکه با او بد بودند؛ ولی مجلس کانّه احساس نقص می کرد وقتی مدرس نبود. وقتی مدرس می آمد، مثل اینکه یک چیز تازه ای واقع شده. این برای چه بود؟ برای اینکه یک آدمی بود که نه به مقام اعتنا می کرد و نه به دارایی و امثال ذلک. هیچ اعتنا نمی کرد، نه مقامی او را جذبش می کرد... این، چه بود؟ برای اینکه وارسته بود، وابسته به هواهای نفس نبود... از هیچ کس هم نمی ترسید... برای این بود که از هواهای نفسانی آزاد بود، وارسته بود، وابسته نبود».[25]


پس، شجاعت سیاسی، استقلال فکری، درایت و قدرت ابتکارِ عمل هنگامی پدیدار می شود که سیاستمرد وارسته باشد، نه وابسته و زهد هم، یعنی همین. از این منظر، زهد به معنای نخوردن یا نپوشیدن نیست. اساساً این سطح فردی، مسأله است. در سطح کلان، زهد همان آزادگی و استقلال است که تنها هنگامی پدیدار می شود که آدمی از تعلقات جور واجور خودش دست بکشد. پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم که توانست همۀ جزیرة العرب را از لوث شرک پاک سازد، جدای از امدادهای غیبی، به این دلیل توانست، که از تعلقات گوناگون رها بود، وارسته و آزاد بود و با همۀ اقتدارش؛ و با اینکه «خلیفة اللّه  بود، همه او را قبول داشتند، وقتی که در مسجد می نشست، نمی شناختندش. کسی از خارج می آمد، نمی شناخت. برای اینکه بالا و پایینی در کار نبوده».[26]


ساده زیستی از نظر امام، به عنوان یکی از ارکان سیاسیِ حکومتی مطرح می شود. ایشان پس از اشاره به شیوه ساده زیستانۀ امام علی علیه السلام و الگو دانستن آن می گوید: «آنی که ما می خواهیم این است... در ایران ما می خواهیم اینطور بشود که وقتی رئیس یک مملکتی، فرض کنید رئیس جمهور، نخست وزیرش، توی جمعیت می آید، همچو امتیازی نباشد که مردم کنار بروند. آی، آه، واه بشود».[27]


از نظر امام، رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم که مقتدرترین فرد جامعۀ مسلمانان بود «وضعش در زندگی کمتر بوده است از این مردمِ عادی که آن وقت در مدینه زندگی می کردند».[28]


از نظر امام، نه تنها ساده زیستی، استقلال مسئولان سیاسی را تأمین می کند؛ بلکه آیندۀ سیاسی آنان را نیز تضمین می نماید و اگر روزی مسئولین از حالت ساده زیستی خارج شوند، مطرودِ مردم واقع خواهند شد. ایشان خطاب به روحانیان می فرمود: «بحمداللّه  امروز وارد مسائل سیاسی شدن، دیگر عیبی ندارد؛ ولی باید توجه کنید که همه متوجه شما هستند؛ لذا زیّ اهل علم خودتان را حفظ کنید. درست مانند علمای گذشته ساده زندگی کنید... اگر روزی از نظر زندگی از مردم عادی بالاتر رفتید، بدانید که دیر یا زود مطرود می شوید».[29]


ایشان بشدت در برابر تجمل گرایی می ایستد و عواقب منفی آن را یکایک برمی شمارد. پاره ای از نتایج تجمل گرایی از نظر ایشان عبارت است از وابسته شدن، مطرودیت از سوی مردم، دور شدن از معنویات، سقوط حیثیتی و نهایتاً خوار شدن از نظر معنوی. حتی مسئولان جامعه به بهانۀ امنیت خویش نیز نباید به تشریفات و تجمل روی بیاورند. «آنهایی هم که می خواهند خودشان را حفظ کنند، باید بدانند که گاهی با یک اتومبیل پیکان بهتر می توانند محفوظ باشند تا وسیلۀ دیگر».[30]


در منظومۀ اخلاقی امام، زهد و ساده زیستی چنان جایگاه والایی دارد که محور و سنگپایۀ هر نوع حرکتِ استقلال طلبانه و عزت خواهانه است و اگر کسی بخواهد راه درشتناک و پرهول و هراس سیاست را به سلامتی بپیماید، باید زاهد باشد و به ساده زیستی عادت کند و بداند که درخت کویری که آب کمتری دریافت می دارد، جان سخت تر است. گویی امام این دیدگاه را با تأمل در سخن مولا علی علیه السلام به دست آورده است که می فرمود: الا وان الشجرة البرّیة اصلب عوداً والرواقع الخضرة ارقّ جلوداً والنباتات البدویة اقوی وقوداً وابطأ خموداً؛ بدانید درختی را که در بیابان خشک روید، شاخه سخت تر بود، و سبزه های خوشنما را پوست نازکتر و رستنیهای صحرایی را آتش افروخته و خاموشی آن دیرتر.[31]


با این درک است که امام خمینی، ساده زیستی را فصل الخطابِ موفقیت در عرصۀ سیاست و رمز کامیابی و سرافرازی دوجهانی دانسته می گوید:


اگر بخواهید بی خوف و هراس در مقابل باطل بایستید و از حق دفاع کنید و ابرقدرتان و سلاحهای پیشرفتۀ آنان و شیاطین و توطئه های آنان در روح شما اثر نگذارد و شما را از میدان به در نکند، خود را به ساده زیستن عادت دهید و از تعلق قلب به مال و منال و جاه و مقام بپرهیزید. مردان بزرگ که خدمتهای بزرگ برای ملتهای خود کرده اند، اکثرْ ساده زیست و بی علاقه به زخارف دنیا بوده اند. آنها که اسیر هواهای پست نفسانی و حیوانی بوده و هستند، برای حفظ یا رسیدن به آن تن به هر ذلت و خواری می دهند و در مقابل زور و قدرتهای شیطانی خاضع و نسبت به توده های ضعیف، ستمکار و زورگو هستند؛ ولی وارستگان به خلاف آنانند، چرا که با زندگانی اشرافی و مصرفی نمی توان ارزشهای انسانی  ـ اسلامی را حفظ کرد.[32]


بدین ترتیب، زهد و ساده زیستی از ارکان سه گانۀ سیاست اخلاقی از منظر امام به شمار می رود و کسی می تواند این مسیر را بپیماید که همچون یعقوب لیث صفاری با نان و پیازی بسازد و زندگی زاهدانه را شعار خود قرار دهد تا بتواند تهدیدی جدی برای خلافت عباسی به شمار آید.


منبع: امام، اخلاق سیاست، سید حسن اسلامی، موسسه تنظیم و نشر آثار امام، ص 235-283





[1]. ر.ک.به: صحیفۀ امام؛ ج14، ص15ـ 16. [2]. همان؛ ص198. [3]. صحیفۀ امام؛ ج18، ص241. [4]. صحیفۀ امام؛ ج14، ص92. [5]. همان؛ ص93. [6]. همان؛ ج18، ص7. [7]. برتولت برشت؛ اندیشه‏ های متی؛ ترجمۀ بهرام حبیبی؛ تهران: آگاه، 1377، ص88. [8]. صحیفۀ امام؛ ج19، ص157. [9]. میزان الحکمة؛ ج3، ص2207. [10]. هندری وایزینگر؛ هیچکس کامل نیست؛ ترجمۀ پریچهر معتمد گرجی؛ تهران: فیروزه، 1378، ص123. [11]. صحیفۀ امام؛ ج17، ص246. [12]. صحیفۀ امام؛ ج17، ص246. [13]. همان؛ ج14، ص401. [14]. همان؛ ج13، ص198. [15]. صحیفۀ امام؛ ج21، ص20. [16]. همان؛ ج14، ص6ـ 145. [17]. همان؛ ج8، ص512. [18]. مطهری، مرتضی؛ ده گفتار؛ تهران: انتشارات صدرا، ص93. [19]. همان؛ ص94. [20]. همان‏جا. [21]. مطهری، مرتضی؛ مسألۀ حجاب؛ تهران: انتشارات صدرا، ص71. [22]. همان؛ ص40. [23]. همان؛ ج20، ص36. [24]. لشک کولا کوفسکی، درس هایی کوچک در باب مقولاتی بزرگ؛ ترجمۀ روشن وزیری؛ تهران: طرح نو، 1377، ص85. [25]. صحیفۀ امام؛ ج16، ص451 ـ 453. [26]. همان؛ ج9، ص190. [27]. همان؛ ج8، ص429. [28]. همان؛ ج4، ص219ـ 220. [29]. همان؛ ج17، ص452ـ 453. [30]. همان؛ ج19، ص318. [31]. نهج ‏البلاغة؛ نامۀ 45؛ ترجمۀ سیدجعفر شهیدی، ص318. [32]. صحیفۀ امام؛ ج18، ص471.



. انتهای پیام /*