
بچه فیل گمشدهی خاکستری
فریبا کلهر
روزی، فیلی که بچهاش را گم کرده بود، توی جنگل راه میرفت و بچه فیلش را صدا می زد. وقتی همه جا را
گشت و او را پیدا نکرد، با خودش فکر کرد که حتما حیوانی او را شکار کرده و خورده است. از این فکر
خیلی خیلی ناراحت شد و به گریه افتاد. همین موقع، قورباغهای جست و خیزکنان به او رسید، سلام کرد و
خواست برود که فیل جلوی او را گرفت و گفت: «کجا میروی؟ تو بچه فیل را خوردهای مگر نه ؟» قورباغه
خندهاش گرفت، فکر کرد فیل شوخی می کند، اما وقتی چشمان پر از اشک او را دید فهمید که او شــوخی
نمیکند، قورباغه گفت :«آخر من به این کوچکی چه طوری میتوانم فیل بخورم، غذای من مگس و پشه و
سنجاقک است. بزرگتر از عنکبوت هم از گلویم پایین نمیرود!» فیل از سر راه قورباغه کنار رفت. پس چه
بلایی به سر بچه فیل خوشگلش آمده بود. همین موقع خرگوش خاکستری تپل مپل و زبر و زرنگی به فیل
رسید و سلام کرد. فیل گفت:«کجا میروی ؟ تو بچهفیل مرا خوردهای مگر نه؟ ببین پوستت همرنگ پوست
بچه فیل من است.» خرگوش گفت :«من از وقتی به دنیا آمدهام همین رنگ بودم. تازه، من به اینکوچکی
چه طوری میتوانم فیل بخورم. دهان من به اندازه ی برگ کلم و کاهو و هویج باز می شود.
ببین... نگاه کن دهان من چه قدر کوچک است!» حیوان بعدی سنجاب بود. فیل گفت:
«کار خودت است. تو بچه فیل مرا خوردهای!» سنجاب گفت:«من؟! من به این
کوچولویی چه طور میتوانم فیل بخورم. اگر هم میتوانستم
بخورم، نمیخوردم چون مزهی فندق و گردو و بادام و
پسته خیلی بهتر از چیزهای دیگر است.» فیل مادر، اشکهایش
را پاک کرد و باز هم راه افتاد. نزدیک رودخانه به درختی رسید
که میمون چاق و چلهای روی آن ورجهورجه می کرد. فیل گفت:
«بچه فیل من هیچ جا نیست. قورباغه و خرگوش و سنجاب هم او
را نخوردهاند، پس باید تو بچهام را خورده باشی، درست است؟»
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 17صفحه 4