مجله خردسال 17 صفحه 4
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

مترجم : احمد قائمی مهدوی

ویراستار : نیرالسادات والاتبار

ناشر مجله : موسسه چاپ و نشر عروج

نویسنده : افشین علاء - مرجان کشاورزی آزاد

موضوع : خردسال

مجله خردسال 17 صفحه 4

بچه فیل گمشده­ی خاکستری فریبا کلهر روزی، فیلی که بچه­اش را گم کرده بود، توی جنگل راه می­رفت و بچه فیلش را صدا می زد. وقتی همه جا را گشت و او را پیدا نکرد، با خودش فکر کرد که حتما حیوانی او را شکار کرده و خورده­ است. از این فکر خیلی خیلی ناراحت شد و به گریه افتاد. همین موقع، قورباغه­ای جست و خیزکنان به او رسید، سلام کرد و خواست برود که فیل جلوی او را گرفت و گفت: «کجا می­روی؟ تو بچه فیل را خورده­ای مگر نه ؟» قورباغه خنده­اش گرفت، فکر کرد فیل شوخی می کند، اما وقتی چشمان پر از اشک او را دید فهمید که او شــوخی نمی­کند، قورباغه گفت :­«آخر من به این کوچکی چه طوری می­توانم فیل بخورم، غذای من مگس و پشه و سنجاقک است. بزرگتر از عنکبوت هم از گلویم پایین نمی­رود!» فیل از سر راه قورباغه کنار رفت. پس چه بلایی به سر بچه فیل خوشگلش آمده بود. همین موقع خرگوش خاکستری تپل مپل و زبر و زرنگی به فیل رسید و سلام کرد. فیل گفت:«کجا می­روی ؟ تو بچه­فیل مرا خورده­ای مگر نه؟ ببین پوستت همرنگ پوست بچه فیل من است.» خرگوش گفت :«من از وقتی به دنیا آمده­ام همین رنگ بودم. تازه، من به این­کوچکی چه طوری می­توانم فیل بخورم. دهان من به اندازه ی برگ کلم و کاهو و هویج باز می شود. ببین... نگاه کن دهان من چه قدر کوچک است!» حیوان بعدی سنجاب بود. فیل گفت: «کار خودت است. تو بچه فیل مرا خورده­ای!» سنجاب گفت:«من؟! من به این کوچولویی چه طور می­توانم فیل بخورم. اگر هم می­توانستم بخورم، نمی­خوردم چون مزه­ی فندق و گردو و بادام و پسته خیلی بهتر از چیزهای دیگر است.» فیل مادر، اشک­هایش را پاک کرد و باز هم راه افتاد. نزدیک رودخانه به درختی رسید که میمون چاق و چله­ای روی آن ورجه­ورجه می کرد. فیل گفت: «بچه فیل من هیچ جا نیست. قورباغه و خرگوش و سنجاب هم او را نخورده­اند، پس باید تو بچه­ام را خورده باشی، درست است؟»

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 17صفحه 4