
پدرم گفت:«داییعباس چند ساعت اجازه دارد که پیش ما باشد. بعد باید به پادگان برگردد.»
من پرسیدم:«پادگان کجاست؟» پدرم گفت:«نزدیک مشهد، همان جایی که دایی عباس و بقیهی سربازها
آنجا هستند.» ما توی حرم امام رضا(ع) رفتیم. آنجا پدر و مادر و مادربزرگ و داییعباس، نماز خواندند
و دعا کردند. من هم دعا کردم و با فرشتهها حرف زدم. با امام رضا(ع) هم حرف زدم. من امام رضا(ع)
را خیلی دوست دارم. او مهربان است. آسمان و گنبد حرمش پر از کبوتر و فرشته است و حیاط حرمش
پر از دعای بچهها.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 17صفحه 9