
فرشتهها
امروز صبح ما به مشهد رسیدیم. مادربزرگم هم با ما آمد. وقتی
پیش پدر و مادر و مادربزرگم هستم، خیلی به من خوش میگذرد.
ما به زیارت امام رضا (ع) رفتیم. آنجا خیلی شلوغ بود. یک گنبد
طلایی داشت که پر از کبوتر بود. به مادرم گفتم:«چه قدر کبوتر به
اینجا آمده!» مادرم گفت:«این کبوترها همین جا زندگی میکنند.
میخواهی برایشان دانه بریزی؟» پدرم گفت :«تا شما بروید و به
کبوترها دانه بدهید من کاری دارم، میروم و زود بر میگردم.» از
مادرم پرسیدم:«پدر کجا رفت؟» مادرم با تعجب گفت:«نمیدانم.
حتماکاری دارد و زود برمیگردد.» من و مادر و مادربزرگم رفتیم و
یک کاسه پر از دانه خریدیم و من آنها را برای کبوترها ریختم.
مادرم گفت:«وقتی برای کبوترها دانه میریزی یک آرزو کن و از
امام رضا(ع) بخواه که آرزویت را برآورده کند.»
من توی دلم به امام رضا(ع)گفتم که دلم میخواهد دایی عباس بیاید
و مادرم خوشحال شود. وقتی همهی دانهها را به کبوترها دادم، پدرم
پیش ما برگشت. دایی عباس هم با او بود. مادرم خیلی خوشحال شد.
مادربزرگم دایی عباس را بغل کرد و صورت او را بوسید. من هم
دایی عباس را بغل کردم.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 17صفحه 8