
قصههای پنج انگشت
مصطفی رحماندوست
پنج تا انگشت بودند که روی یک دست زندگی میکردند.
دریک روز بارانی ...
اولی گفت:«وای داره بارون میآد.»
دومی گفت:«شر شر ناودون میآد.»
سومی گفت:«چتر نداریم بریم خونه، تر میشیم.»
چهارمی گفت:«کوچک و کوچکتر میشیم.»
انگشت شست، گفت:«نمیریم.
رو سرمان چتر میگیریم.
دستو با هم بچرخانیم.
تا زیر باران نمانیم.»
دست کودک را در دست بگیرید و در حال بازی با انگشتان او
این شعر را بخوانید.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 17صفحه 24