
از آنجا میگذشت، وقتی صدای را شنید، نزدیک آمد و پرسید:«کو؟ کجا گیر افتاده؟»
، را به داد و گفت:«این تو! نگاه کن.» توی نگاه کرد و گفت:«وای
خدای من یک کوچولو این تو گیر افتاده!» گفت :«نه یک گیر افتاده.»
گفت:« نیست یک است.» گفت:« نه نیست یک است.»
که تازه به خواب رفته بود از سر وصدای آنها بیدار شد وگفت:«چی شده؟ چرا این قدر سر و صدا
میکنید؟» جواب داد:«آقای کمک کنید یک این تو گیر افتاده!» و دوباره فریاد
زد :«نه. نه. من خودم دیدم که یک این تو گیر افتاده!»
گفت:«هر دوی شما اشتباه میکنید. نه است و نه . یک است!»
از بالای درخت پر زد و پایین آمد و به نگاه کرد. بعد خندید و گفت: «این نه است
نه و نه . چه طور متوجه نشدید که یک این تو گیر افتاده!؟» و و
با تعجب سرشان را جلو بردند و توی نگاه کردند.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 17صفحه 18