
میمون که داشت موز میخورد، پوست موز را جلوی
فیل انداخت و گفت:«از موز خوشمزهتر نارگیل
است و از نارگیل خوشمزهتر موز است، من
نه میتوانم بچه فیل بخورم و نه دوست دارم
بخورم.» فیل مادر، هایهای به گریه افتاد.
قبل از این که میمون از او بپرسد چرا گریه
میکند، چند قطره آب روی سر و خرطوم فیل
چکید. فیل به آسمان نگاه کرد و گفت:
«هوا که ابری نیست، پس این باران از کجا
میبارد؟» میمون گفت:« آره ... هوا صاف
صاف است! پس این باران از کجاست؟»
باز هم روی فیل آب چکید . فیل کمی جلو رفت،
علفها و بوتهها را کنار زد. وای کنار رودخانه یک
بچه فیل گمشدهی خاکستری ایستاده بود و
خرطومش را پر از آب میکرد و میپاشید بالای
سرش. چه قدر هم از این کار خوشحال بود.
فیل مادر گفت:«تو اینجایی
بچه فیل نازنین! چه کار میکنی؟» میمون که دنبال فیل آمده بود گفت:«چه کار میکند؟! خوب معلوم است
دارد بازی میکند!» فیل با خرطومش به پشت بچه فیل زد و گفت:«یادت باشـــد دیگر از من دور نشوی.
اگر بدانی چه قدر دنبالت گشتم.» بعد خرطوم بزرگش را پر از آب کرد و بالای سرش پاشید. چه بارانی!
فقط فیلها میتوانند آن طوری باران درست کنند!
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 17صفحه 6