
آینه
خرگوش
میمون
آینه
مرجان کشاورزی آزاد
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
روی درخت تاب میخورد که روی زمین چشمش به چیزی افتاد که برق میزد، درست مثل
خورشید. از درخت پایین آمد. روی زمین یک بود. کوچولو هیچوقت ندیده
بود. با تعجب به آن نگاه کرد و شکل خودش را در دید. با وحشت فریاد زد: «کمک کنید. کمک
کنید یک این جا گیر افتاده.» صدای او را شنید از پشت بوتهها بیرون آمد و گفت:«یک
کجا گیر افتاده؟» جواب داد:«این تو. بیا نگاه کن.» ، را از گرفت و توی
آن نگاه کرد بعد با وحشت گفت:«کمک کنید، کمک کنید! یک این تو گیر افتاده!»
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 17صفحه 17