
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.
یک روز زیبای بهاری، باد، مترسک را دید و پرسید: «چی شده؟ چرا غمگینی؟» مترسک به دورها نگاه کرد و گفت: «دلم میخواهد لباس نو بپوشم. مثل گلها، درختها، مثل زمین.»
باد چرخی زد و رفت.
کت مرد دهقان روی بند بود.
آن را برداشت و با خود برای مترسک برد.
مترسک نگاهی به کت کرد و گفت: «نـه. اگـر مرد دهقان کـت را ببیند، آن را از من میگیرد؟»
باد چرخید و رفت.
دامن گلدار و چین چین زن دهقان روی بند بود. آن را برداشت و با خود برای مترسک برد.
مترسک گفت: «این دامن خیلی زیبا و رنگارنگ است. اما اگر زن دهقان دامنش را ببیند، آن را از من میگیرد. من لباسی میخواهم که فقط مال من باشد.»
باد فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد.
ناگهان، هوهویی کرد و با خوش حالی از آن جا رفت.
مترسک با خود گفت: «شاید او را ناراحت کردم. اگر باد پیش من برنگردد، خیلی تنها میشوم...»
اما باد برگشت.
او با خود دانههای ریز و کوچکی آورده بود.
وقتی نزدیک مترسک رسید، آنها را روی مترسک پاشید و گفت: «این هم لباس زیبای تو ! هیچ کس آن را از تو نخواهد گرفت.»
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 133صفحه 4