دکتر عباس زریاب خویی
آنچه از سلوک امام شاهد بودم
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س) (تدوینگر)

محل نشر : تهران

ناشر: مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س)

زمان (شمسی) : 1392

زبان اثر : فارسی

آنچه از سلوک امام شاهد بودم

‏روزی به اتفاق امام و حاج‌آقا رضا صدر از بیرون قم به شهر ‏‎ ‎‏برمی‌گشتیم و اواخر پاییز بود. ما از میان مزارع حرکت می‌کردیم. مزارع ‏‎ ‎‏از هم یک فاصله‌ای دارند که گاهی با چوب یا چیز دیگری از هم جدا ‏‎ ‎‏می‌شوند. من و آقا رضا صدر از میان مزرعه رد می‌شدیم. امام با حالت ‏‎ ‎‏خاصی فرمودند: بیایید این طرف، بیایید این طرف، بیایید از کنار جاده رد ‏‎ ‎‏شویم. ما اعتراض کردیم، گفتیم: آقا این جا که الآن کشت ندارد. فصل ‏‎ ‎‏پاییز است (اواخر پاییز) ما که زراعت کسی را پایمال نکردیم. امام ‏‎ ‎‏فرمودند: شما که از آن جا حرکت می‌کنید ممکن است کسی دیگری هم ‏‎ ‎‏دنبال شما بیاید و دیگری هم و به همین ترتیب تا آنجا به مرور راه ‏‎ ‎‏بشود؛ راه که شد بعد مورد اشکال می‌شود ممکن است مردم اعتراض ‏‎ ‎‏کنند که اینجا راه است و به صاحب ملک صدمه بخورد. ‏

‏ایشان در همه جا ظرایف را می‌دید، چنانکه روزی یکی از ‏‎ ‎‏همدرسی‌هایم به من گفت: من تعجب می‌کنم که التفات آقای خمینی به ‏‎ ‎

کتابامام به روایت دانشورانصفحه 175

‏تو و از محبتی که به شما دارد، گفتم: چطور؟ گفت: در مدتی که شما به ‏‎ ‎‏خوی رفته بودید، یکی از کسانی که با هم محشور هستید در نزد آقا ‏‎ ‎‏گفته است که فلانی تارک الصلو‏‏ة‏‏ است، شما ایشان را نصیحت کنید. من ‏‎ ‎‏بعد از آن فکر می‌کردم اگر شما برگردید آقا شما را احضار خواهند کرد ‏‎ ‎‏و مورد پرخاش و عتاب واقع خواهید شد، ولی ابداً نه تنها مطلبی ابراز ‏‎ ‎‏نکرد، بلکه التفات ایشان به شما بیشتر شده و شما را به جلسه قرائت ‏‎ ‎‏کتاب عبقات‌الانوار نیز دعوت کردند. ‏

‏من واقعا خجالت کشیدم و خیلی هم ناراحت بودم تا اینکه یک ‏‎ ‎‏روزی عرض کردم آقا، آیا در غیاب من کسی مطلبی به عرض شما ‏‎ ‎‏رسانده است؟ ایشان تأملی کرد و گفت: ‌چطور؟ من اصرار کردم، ‏‎ ‎‏فرمودند: بله و نمی‌خواستم به شما بگویم، چه کسی به شما گفت؟ ‏‎ ‎‏عرض کردم آقا این را یک جا شنیدم. گفت: ولی من که به حرف هر ‏‎ ‎‏کسی اعتنا نمی‌کنم. اولا من تو را می‌شناسم. ثانیا من حرف این یک نفر ‏‎ ‎‏را قبول نمی‌کنم، آن آدم در نظر من عادل نیست. عدالت او را محرز ‏‎ ‎‏نمی‌دانم تا حرف او را درباره تو قبول کنم. ‏

‏آقا خیلی مؤدب بودند، من ندیدم که کسی به او در سلام پیش‌دستی ‏‎ ‎‏کند. همیشه به هنگام عبور از کوچه، خودم را آماده می‌کردم که سلام ‏‎ ‎‏کنم، اما ایشان سلام می‌کرد، همیشه در سلام سبقت داشتند، اما در عین ‏‎ ‎‏حال خیلی خویشتن‌دار بود. با اینکه به شاگردان محبت و لطف داشت و ‏‎ ‎‏گاهی اجازه یک شعر و یا شوخی و خنده را می‌دادند؛ اما وجودشان به ‏‎ ‎‏گونه‌ای بود که همیشه انسان بین خودش و ایشان یک فاصله خیلی ‏‎ ‎

کتابامام به روایت دانشورانصفحه 176

‏عمیق یا یک دیوار حس می‌کرد و مجبور بود که حریم آن را نگه دارد. ‏‎ ‎‏نه تنها با من اینطور بودند، بلکه با دوستان نزدیک هم اینگونه بودند. ‏‎ ‎‏پیش ایشان حرف اضافی نمی‌زدند و به قول فرنگی‌ها کاریزما داشتند. ‏‎ ‎‏جاذبه خاصی که من در کمتر کسی دیده‌ام و یا اصلا ندیده‌ام. جلسات ما ‏‎ ‎‏خیلی پر شور و هیجان بود، البته اجازه ایراد و اعتراض می‌داد و خیلی ‏‎ ‎‏با حوصله گوش می‌کرد و بعد جواب می‌داد. هیچ‌گاه با شاگردان تند ‏‎ ‎‏نمی‌شد مگر اینکه خیلی نادر باشد. مثلا یک شاگردی بخواهد خیلی ‏‎ ‎‏استاد را اذیت کند و ایشان درک کنند که او مقصودش درس خواندن ‏‎ ‎‏نیست. مقصودش ایذا و یا خودنمایی است. اینجا دیگر تند می‌شدند و ‏‎ ‎‏الا خیلی با ملایمت به اشکال گوش می‌داد و جواب را به سادگی و با ‏‎ ‎‏بیان شیوا ادا می‌کرد. ‏

‏آقا به قوای ذاتی و روحی انسانی توجه ویژه می‌کردند، چنانکه زمانی ‏‎ ‎‏یکی از دوستان که از شاگردان ایشان هم بود ورزش می‌کردند. صحبت ‏‎ ‎‏از ورزش شد و او گفت: من می‌روم ورزش میل و شنا و... قم زورخانه ‏‎ ‎‏زیاد داشت ورزشکاران و کشتی‌گیران خیلی خوبی هم داشت. آقا سؤال ‏‎ ‎‏کردند: چرا ورزش می‌کنی؟ ‏

‏طلبه گفت: ورزش می‌کنم که نیرومند و توانا و مقتدر باشم. ‏

‏آقا: چرا می‌خواهی قوی باشی؟ ‏

‏طلبه: می‌خواهم کسی به من زور نگوید. ‏

‏آقا گفت: این را بدون ورزش هم می‌توانی، اگر رفتار و کردار و ‏‎ ‎‏تسلط بر نفس تو محکم باشد، همه از تو می‌ترسند. ‏


کتابامام به روایت دانشورانصفحه 177

‏بعد خودشان را مثال زدند و گفتند من ورزش نکرده‌ام اما تا به حال ‏‎ ‎‏کسی نتوانسته است به من زور بگوید و هیچ کس نتوانسته، اصلا جرأت ‏‎ ‎‏نکرده است که به حق من تجاوز کند این بسته به ورزش نیست. البته ‏‎ ‎‏ورزش خوب است ولی برای اینکه کسی زور نگوید، قدرت جسمانی ‏‎ ‎‏لازم نیست. یک قدرت روحی و معنوی لازم است. ‏

‏از دیگر جلوه‌های زیبای سیرت او، دوستداری مردم بود. خیلی ‏‎ ‎‏خوش‌ برخورد و خوش‌‌خو بودند. مردم هم ایشان را دوست داشتند. به ‏‎ ‎‏همین لحاظ درس اخلاق ایشان خیلی شلوغ و گیرا بود؛ اما همیشه ‏‎ ‎‏فاصله داشت. در عین حال که خوش برخورد و خوش ‌خلق بود ‏‎ ‎‏جاذبه‌ای داشت که مردم حالت انبساط و خودمانی بودن را به ایشان ‏‎ ‎‏نداشتند. یک نوع پرده حایلی بین او و اشخاص بود. اصلا وقار خاصی ‏‎ ‎‏داست و در عین حال متکبر نبوده و واقعا از تکبر به دور بودند. ‏

‏ایشان در حد مردم عادی زندگی می‌گذراندند چنانکه در قم (تا ‏‎ ‎‏زمانی که من در قم بودم) منزل را دو محله تغییر دادند که منزل اول ‏‎ ‎‏ایشان اجاره‌ای بود. خانه‌ای را که من به یاد دارم در محله یخچال قاضی ‏‎ ‎‏بود. در سال 1321 هـ.‌ش که گرانی شدید و فوق العاده‌ای بود، وضع ‏‎ ‎‏اقتصادی خیلی بد بود. نان‌های آن زمان خیلی بد بود، نانی درست ‏‎ ‎‏می‌کردند به نام نان دولتی که ماشینی درست می‌شد گویا مخلوط با ‏‎ ‎‏خاک‌اره بود یا چیزی دیگری، نمی‌دانم. من از آنها نمی‌خوردم یعنی ‏‎ ‎‏نمی‌توانستم، بخورم. من برنج و سیب زمینی استفاده می‌کردم و یا گاهی ‏‎ ‎‏از اوقات صبح‌ها مجبور می‌شدم و یک تکه نان قندی از مغازه نانوایی ‏‎ ‎

کتابامام به روایت دانشورانصفحه 178

‏نزدیک مدرسه فیضیه می‌گرفتم که آن هم خیلی گران بود؛ ولی بقیه ایام ‏‎ ‎‏با همان سیب زمینی و برنج روزگار می‌گذراندیم. پس از چندی یک ‏‎ ‎‏مرتبه آرد را آزاد کردند و نان گران‌تر شد. در آن ایام محرم، روزی آقا به ‏‎ ‎‏من فرمودند: به منزل ما روضه بیایید. من رفتم، یک مرتبه چشم‌هایم ‏‎ ‎‏خیره شد. دیدم که آقا صبحانه تهیه کرده‌اند. نان‌های سفید سنگک خیلی ‏‎ ‎‏خوب و اعلا که من تا آن روز در قم ندیده بودم. بدون تعارف شروع به ‏‎ ‎‏خوردن کردم. ایامی بود که مردم آزاد بودند که آردی تهیه کنند و بدهند ‏‎ ‎‏نانوایی‌ها بپزند. ایشان هم به خاطر روضه خوانی همین کار را کرده ‏‎ ‎‏بودند. ‏

‎ ‎

کتابامام به روایت دانشورانصفحه 179