بیستم شهریور سال ۵۹ بود. با اینکه تحرکاتی در مرزها شروع شده بود اما جنگ شکل رسمی به خود نگرفته بود. محمدعلی رجایی در قامت نخست وزیر با کابینه اش خدمت امام رسیدند تا مشکلاتشان را با ایشان در میان بگذارند و راه چاره جویند.
چون اسم شخص در آن است و طبیعی است که با این پاسخ منفی که من به این سؤال می دهم این شخص و به تبعش آن شخصیت روحانی که آینده ای دارد و بالاخره در صراط مرجعیت است لطمه خواهد دید و از حیثیت ساقط خواهد شد و من صحیح نمی دانم اینطور سوء استفاده ای بشود.
روزی امام قبل از ماه مبارک رمضان دستور دادند که اعضای این خانه بیایند و با من صحبت کنند، من خاطرم جمع نیست که آیا در این خانه که می مانم صاحبانش راضی هستند یا خیر.
هواپیماهای عراقی در طول شبانه روز، وقت و بی وقت تهران را بمباران می کردند. همراه آنها، توپ های ضد هوایی با صداهای مهیب و گوشخراش به ویژه در دامنه کوههای شمال تهران که صدا می پیچید خواب و استراحت را از همه گرفته بودند.
عرض کردم از شما تقاضا داریم اجازه بفرمایید از نماز امشب فیلمبرداری کنیم. امام با تأثر و ناراحتی در حالی که چند لحظه سرشان را پایین انداخته بودند، فرمودند: «شما کار بیخودی کرده اید که وسایل فیلمبرداری را آماده کرده اید.
پس از اتمام جلسه امام آن شخص را خواستند و فرمودند: «شما این صلواتی را که می فرستید منظورتان ورود من است یا آنکه این صلوات برای رسول بزرگوار اسلام است؟ اگر برای رسول اکرم(ص) صلوات می فرستید، این صلوات را یک وقت دیگری بفرستید و اگر چنانچه برای من است که وارد مسجد می شوم من راضی نیستم!»
هرشب می بایست خدمت امام می رسیدم و صورتحساب را ارایه می دادم. آن شب آقا با تعجب پرسیدند:«چطور شد که گوشت بیشتر از گذشته گرفتی؟»
در مسجد جامع کسی هست که اقامه جماعت کند ولی در این مسجد کسی نیست که اقامۀ جماعت کند، لذا این مسجد را باید احیا کرد.
امام می خواستند که با آقایان علما اتمام حجت کنند که اگر تا حالا مبارزه با دولت بود، از این پس مبارزه با شاه است. و مبارزه با شاه خطرناک است. آیا حاضرید که جانتان را به خطر بیندازید؟ راه من، مبارزه با شاه است.
ناگهان جوّ سکوت و غمبارى که بر همه جا حاکم بود با رسیدن چند سطر پیام امام شکست و به جوّى مملو از امید، اطمینان و آرامش تبدیل شد.
موضوع را به امام گزارش کردم و در پایان عرض کردم من در دنیا زیر بار احدی غیر از شما نخواهم رفت...
امام هرگز نگذاشتند رساله علمیه شان از وجوه شرعیه چاپ شود و به طور کلی اجازه ندادند به کسی رایگان داده شود.
دو روز بعد رژیم عراق که از برخورد قاطع و قهرآمیز امام سخت خشمگین بود درصدد تهدید و ارعاب برآمد و به امام پیغام داد که باید دو روزه عراق را ترک کنید.
من به جرم دفاع از حیثیت ارتش و استقلال وطنم تبعید می شوم.
رسم این است که دستیاران مطالبی را تهیه می کنند و برای رییس جمهور و یا شخصیتی می خوانند و آنها هم نظرات خودشان را می گویند ولی امام تمام اعلامیه هایشان را خودشان نوشته اند و می نویسند.
در جریان این دشواریها بسیار کسان دچار اضطراب و آشفتگی میشدند، اما تنها کسی که همواره آرامش خود را حفظ می کرد، امام بودند.
امام می گفتند: «بهشتی مظلوم زیست و مظلوم مرد»
امام پس از توضیح این حکایت فرمودند بله در قضیه دیشب هم تقریب آجال شده و مرگها این شهدا با هم اتفاق افتاده است ونگرانی و وحشتی ندارد امام آنچنان صلابت روحی داشتند و قدرتمندانه با این قضیه برخورد کردند که همه افرادی که خدمت ایشان بودند با شجاعت بی مانندی با قضیه برخورد کردند.
بعد از دیدار آنها با امام چنان آرامشی در آنها پیدا شد که با اطمینان خاطر از همان جا به محل کار خود بازگشتند.
کلیه حقوق برای موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س) محفوظ است.