بیستم شهریور سال ۵۹ بود. با اینکه تحرکاتی در مرزها شروع شده بود اما جنگ شکل رسمی به خود نگرفته بود. محمدعلی رجایی در قامت نخست وزیر با کابینه اش خدمت امام رسیدند تا مشکلاتشان را با ایشان در میان بگذارند و راه چاره جویند.
به گل پژمرده ای اشاره کرده و گفتند: «این هم منم.»
چون دامادها به همۀ اهل منزل محرم نیستند، امام با رفت و آمد زیاد دامادها موافق نبودند.
می دیدم که این آقا مصطفی همیشه با یک سید خیلی باوقار و سنگین و متین به مدرسه می آید.
امام رأس ساعت دو نیمه شب جهت اقامه نماز شب، از خواب بر می خواستند.
وضع بیرونی منزلشان در کربلا طوری بود که من نمی توانستم داخل بروم،گاهی مطالبم را روی کاغذی می نوشتم و می دادم.
امام هم مقید بودند و هم خیلی احتیاط کار، حتی شهریه هم نمی گرفتند.
وقتی امام از منزل بیرون آمدند طلبه ها در خدمت ایشان و همراهشان حرکت کردند.
مرسوم بود که بزرگان نجف هرکدام یک منزل در کوفه و نزدیک شط فرات داشتند.
گفتم آقا شما اینجا نشسته اید و می خواهید مطالعه کنید و بنویسید، یک کولر شاید کفایت همه منزل را بکند.
خانۀ خود ایشان در کوچه پس کوچه بود و رفت و آمد مشکل بود.
ایشان خیلی قاطعانه در مقابل این فاجعه بزرگ و مصیبت کمرشکن ایستادگی کردند و در برنامه درس و نماز و مطالعاتشان کوچکترین تغییری به وجود نیامد.
امام هر کاری را روی همان زمانبندی و تنظیم خاص انجام می دادند.
آن موقع شایع بود که کسانی که مخالفتی با شاه یا حکومت می کردند و یا اگر در ارتش مخالفی پیدا می شد، آنها را می آوردند و در دریاچه نمک می انداختند.
پیرمردی به امام عرض کرد من دوتا از فرزندانم شهید و مفقودالاثر شده اند اجازه بفرمایید خودم هم بروم به جبهه.
امام همچون صدها طلبه معمولی اجاره نشین بودند.
افراد خانوادۀ ایشان از حرکات و کارهای امام حد و حدود اوقات را به دست می آوردند.
همیشه از چند متری اتاق امام بوی عطر به مشام می رسید.
وضع رفتار و قدرت تسلط و کفّ نفس او خردمندانه بود.
کلیه حقوق برای موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س) محفوظ است.