هزارۀ غربی و انقلاب اسلامی: راهبردی برای تفوق یا فرصتی برای معرفت شناسی؟

یوسف پروگلر[1]

 

خلاصه مقاله

این مقاله طرح و تکرار مفهوم «هزاره» جدید (هزاره سوم میلادی و سال 2000) را یک استعاره و یک استراتژی غربی برای تفوق طلبی و فراگیر کردن ارزشها و تمدن خود در جهان می داند. برای مقابله با این تفوق طلبی، صرف مخالفت با آن کافی نیست بلکه باید استراتژی مشخصی را دنبال کرد: از آنجا که استعاره «هزاره» غربی دلالتهای دینی دارد نگاهی نقادانه به مسیحیت غربی و انحرافهایی که در تاریخ غرب در مسیحیت و الهیات آن ایجاد شده است می تواند دستمایه یک استراتژی فعال در مقابله با این تفوق طلبی باشد. انحرافات مسیحیت و غرب بویژه با استقرار و قدرت یابی نهاد روحانیت مسیحی و شکل گیری نوعی الهیات (الهیات منفی) آغاز شد. در این الهیات، خدا موجودی دست بسته و انسان هم شریک او (در تغییر جهان) است. انقلاب صنفی و پیشرفتهای اقتصادی و تسلط استعماری غرب در سده های اخیر نیز در راستای این الهیات بوده است. دستاورد این دو (الهیات غربی و تمدن حقیقی غرب) عبارت از یک هزارۀ قتل شامل، خدا کُشی، برادر کُشی، محیط کُشی، نوزاد کُشی و... بوده است. بر این اساس می توان گفت جشن اتمام هزاۀ دوم غرب و تمجید ورود به هزارۀ سوم در واقع استراتژی غرب برای تداوم استعمار غربی و واداشتن دیگر جوامع به تمکین در مقابل تمدن غربی است.

برای مقابله با این استراتژی و هزارۀ قتل غربی، مسلمانان باید بر اساس کلمۀ محوری خود یعنی «لااله الاالله » نه تنها تمدن غربی را نقد و نفی کنند بلکه جایگزینی مناسب برای آن ادامه دهند. این جایگزین یک جنبۀ هستی شناسانه یک جنبۀ معرفت شناسانه و یک جنبۀ روش شناسانه دارد. جنبۀ هستی شناسانه این جایگزین باید معطوف تعریف مجدد انسان و جنبۀ معرفت شناسانه آن معطوف به تعریف مجدد دانش و جنبۀ روش شناسانه آن معطوف به آزادسازی روش شناسی بر مبنای منابع و سنتهای اسلامی باشد.

 

با نزدیک شدن پایان قرن بیستم غربی، استعارۀ «هزاره» بیشتر نمودار می شود. کنفرانسهایی با مشارکت روشنفکران در موضوعاتی همچون «گفتگوی بین ادیان در هزارۀ جدید» یا «همکاری علمی در هزارۀ آینده» مطرح می شوند. مباحث کلی از دولت و حکومت گرفته تا اشتغال و تجارت، سال «2000» را تقریباً به همه چیز ربط می دهد. در تعلیم و تربیت آمریکا برنامه های اصلاحی با عناوینی چون «اهداف 2000»، «آمریکای 2000» دیده شده اند و رسانه ها محصولات جدید خود را با عناوین مشتق از «هزاره» آگهی می کنند و گویا همه چیز باید با این رقم جادویی مرتبط شود، و این طور القا شده که همگان دست به دست هم خواهند داد و به طرز با شکوهی به این هزاره جدید قدم خواهند گذاشت.

اما هزاره متعلق به کیست؟ سایر جوامع که برای خود تقویم دارند، با هزاره میلادی هیچ ارتباط تاریخی ندارند. تقویم مسلمین به هنگام آغاز هزارۀ جدید در سال 1420 قمری است. در تقویم چینی 4607 خواهد بود و تقویم یهود 5760 را نشان خواهد داد. برای هندوها 5101، بومیان مکزیکو (Aztec) و مایاها (Mayan) و تقویمهای ادواری فراوان دیگر حتی سالها را هم نمی شمرند. این تقویم مسیحی غرب است که چتر آن گنبدوار همۀ دیگر ملتها و جوامع را فراگرفته است. اما این تماماً به دین مربوط نمی شود. زیرا سال 2000 با مفهوم هزاره در الهیات مسیحی ارتباطی چندان ندارد و به عدم توافق فرقه های مختلف مسیحی بر روی تقویمشان نیز اشاره ای نمی کنیم.

«هزاره»، استعاره تفوق مشوش غرب است. در حالی که مفید بودن آن به عنوان یک استعاره ممکن است به خاطر تکرار بیش از حد آن ضایع شود. تعداد اندکی از مردم اشارتهای آن را درمی یابند. هزاره، سرنوشت غرب را بر سرنوشت دیگران تحمیل می کند و مردم را وامی دارد که گذشتۀ خود را به فراموشی بسپرند و همراه با غرب، آینده ای را که هنوز ناشناخته است جشن بگیرند. اگر چه هرگز کسی از آینده با خبر نیست، اما کاربرد استعاره ای هزاره چنین می فهماند که همه باید دست به دست غرب داده گذشته را فراموش کنند و به آینده ای که غرب نشان می دهد چشم بدوزند، و این کار برای آنها پیشرفت، کامیابی و زندگی خوبی را به ارمغان خواهد آورد. هزاره یک استراتژی تفوق طلبی و استعاره ای تمدن غرب برای دربرگرفتن سایر ملتها و جوامع در توسعه و اجرای تصویر غربی از آینده است.

کسانی چه در غرب و چه در سایر نقاط جهان که نمی خواهند به این تصویر بپیوندند، به نظر می رسد امکان انتخاب آنها ناچیز باشد. برخی سعی کرده اند آن را به کلی فراموش کنند. اما آنها که تلویزیون دارند، به مدرسه می روند، شاغلند یا روزنامه می خوانند، فروشندگان هزاره آن را مدام تا زمانی که آغاز شود، در برابر آنها به معرض فروش می گذارند. به گونه ای که فکر نکردن به آن دشوار خواهد بود. به عنوان گزینه ای دیگر، عده ای ممکن است تلاش کنند با تلقی این رویداد به عنوان یک پدیدۀ منحصراً غربی، ادعا کنند با آن همگام نیستند و ساز مخالفت زده و اینگونه خطر را بگذرانند. اما سرانجام هیچ یک از این واکنشها شیوه ای محترمانه برای از سرگذراندن این حرکت تفوق طلبانه ارائه نمی کند. آنها که نمی خواهند در آن شرکت جویند به استراتژی دیگری نیاز دارند. از آنجا که این پدیده تا یک هزار سال دیگر تکرار نخواهد شد، مخالفان باید این پدیدۀ حاضر را به کار گیرند تا میراث تمدن غربی در هزارۀ آن را با مناسبات خودش بررسی نمایند.

چنین طرحی را می توان با نگاهی به دین آغاز کرد، زیرا هزاره در خود دلالتهای دینی پیروزمندانه ای دارد. مسیحیت غرب با مفهوم انحرافی از خدا و ملکوت آغاز شد. در اثر مداخلۀ انسان، در انجیل تصویری از یهود دربارۀ خداوند وارد شده که می گوید:

«دستهای خدا برای آفرینش جهان از آستین بیرون آمده و دوباره به سر جای خود بازگشت.»

در قرآن مجید می فرماید:

«آنان گفتند دست خدا بسته است.»

این تصور دربارۀ حضرت الوهیت، قدرت خداوند را محدود به لحظه ای می کند که خلقت انجام شد. با پذیرش این فرض و پندار، الهیون و فلاسفه در بحثهای مکمل برای ارائه مثالهای دقیقی که مقام الوهی خداوند را بتوان در آنها ملاحظه کرد، درمانده اند. امروز رسوبات این شیوۀ تفکر در قالب فرآیندهای عقلی موجود که با عناوین «توحید اخلاقی» یا «انسان گرایی دینی» شناخته شده، موجود است.

همراه با خدای دست بسته، در طول این هزار سال نوعی از الهیات منفی در غرب ظهور کرده است که خداوند را «آنچه که ذهن انسان نمی تواند دریابد» معرفی می کند. بر طبق این تفکر، در آغاز، خداوند سبب همه چیز بود. احتمالاً به این دلیل که مردم چیزی نمی فهمیدند. وقتی غربیها با علم تجربی بر طبیعت چیره شدند، شروع به جستجوی خداوند در مکانهایی کردند که برایشان قابل فهم نبود. در الهیات منفی، جایگاه خداوند در جهل انسان است. شهید مطهری در کتاب مبانی تفکر اسلامی، این موضوع را به خوبی تشریح می کند. مطهری دریافته که در این نوع الهیات هر چه جهل از انسان دور می شود، خداوند هم از او دور می شود، و همینطور که دانش انسان وسعت می یابد، خداوند محدودتر می شود. همچنین مطهری مشاهده کرده که غرب با آمیختن الهیات منفی با خدای دست بسته، قداست الله  را از زندگانی و الهیات آنها جدا ساخته است.

هر چند کشیش ها و مردان مقدس کلیسای روم همچون یهودیان پیش از خود، همیشه متون مقدسشان را اصلاح کرده بودند، اما در طی هزاره گذشته این کلیسا با جعل عقاید دینی زیادی، باورها و آیین خود را تغییر داد. برای نمونه به منشأ تجرد در شاغل روحانی بنگرید کلیسا بدعتها و اصول نافع به حال خود را چنان نهادینه کرد که با سنت عیسی علیه السلام و مسیحیتی که مسلمانان می شناسند هیچ همخوانی ندارد.

پدران روحانی کلیسا اصولی پدید آوردند که با برتری جنس مذکر، مالکیت، بیگانه ترسی و اقسام اعمال خطا درآمیخته بود، و سپس این اصول را به عنوان «مسیحیت» به مردم القا کردند. ملکوتی شدن، تنها از طریق کلیسا میسر می شد و مردم نمی بایست به خدا یا پیامبر وفادار می ماندند، بلکه برای رستگاری باید به کلیسا وفادار می ماندند. کسانی که این شیوه ها را انکار کنند، شکنجه شده، کشته شده یا تبعید می شوند. کلیسا نهادی قانونی پدید می آورد و امر به تبعیت از آن می کند و خود را از شر آنها که تبعیت نمی کنند آسوده می سازد. وقتی مؤمنان اعتراض می کنند یا از قوانین آن سرپیچی می نمایند، کلیسا با خشونت بدعتهایی را بر مردم تحمیل می کند که آنها را از مسیحیت دلزده کرده و به آنچه که سید قطب آن را «اسکیزوفرنی زشت و زننده» می نامد رهنمون می کند.

از آغاز قرن پانزدهم، اصلاحات پروتستان بخشی از فساد و قدرت کلیسا را زایل کرد، اما بیشتر بدعتهای آن را حفظ نمود. این داستان طولانی و مشهور به عرصه روشنگری انجامید و تا پایان قرن نوزدهم ادامه یافت و صحنه را برای نیچه فراهم کرد که اعلام کند: «خدا مرده است» به یک معنا او درست می گفت: در آن زمان غرب خدای خود را کشته بود. خداکشی میراث مهم تمدن غرب برای هزاره است، اولین گام در مسیر طولانی اعمال سبعانه.

اما خداکشی صرفاً جزیی است از آنچه که در «هزارۀ قتل» به چشم می آید. آنها که دنباله روی از غرب را انتخاب می کنند، در جاده ای حرکت می کنند که در طی «هزاره قتل» با خون فرش شده است. چند مثال دیگر برای روشن شدن این نکته کافی است. مثلاً به محیط کشی (eco cide) توجه کنید. وقتی کلیسا سعی کرد الحاد را ریشه کن کند مشکلش در این نکته بود که متنی ناقص و درکی غلط از توحید و یکتاپرستی داشت. به علاوه، از درک مفهوم شرک عاجز ماند و متأسفانه شرک را با جهان طبیعت ارتباط داد. بلافاصله طبیعت مورد سوءظن واقع شد، زیرا با اعمال دینی که مسیحیت را در اکثر نقاط اروپا به پیش برده بود در هم می پیچید.

این موضوع تا بیگانگی کامل از جهان طبیعت ادامه یافت، تا بدانجا که در الهیات مسیحی عقیده ای ظهور کرد که انسان شریک خدا در تغییر جهان است. انسان به جای آنکه بخشی از جهان خلقت باشد ـ چنانکه در تفکر اسلامی این گونه است ـ شریک خدا شمرده شد و غرب ویژگیهای معینی از شرک را نهادینه کرد. انسان غربی به لحاظ روحی و جسمی خود را از جهان طبیعت جدا ساخت، زیرا آن را ملوّث شده، ناپاک، فاسد و مقر شیطان می دانست. نتیجۀ آن مفهومی از انسان است که چون در نقش خدایی خلق شده، تسلیم خدایی می شود که در تصور انسان خلق شده است. این گرایشها با انقلابهای علمی و صنعتی تشدید شد، یعنی وقتی که انسان غربی ابزاری را پدید آورد که توهم شبیه خدا بودنش را افزون ساخت.

به زودی غرب ارتباطی استثمارگرانه با طبیعت برقرار کرد. زیرا گمان می رفت که طبیعت ذاتاً شیطانی است و در بهترین وجه، چیزی قابل نفوذ و کنترل است. با داشتن چنین نیروی به پیش برنده ای، صنایع و اقتصاد غرب محیط را تخریب کرد. انسان غربی فراموش کرد که بخشی از جهان طبیعت است و خدا او را آفریده، و فراموش کرد که بقا در نوعی شراکت با جهان طبیعت است که شعور الهی نیرومندی آن را اداره می کند. نسیان غرب را در عادات استفادۀ مسرفانه و در تقسیم توانگری و فقر به دو قسمت مجزا و در فرهنگ مصرف گرایی می توان دید. میراث غرب برای سایر نقاط جهان در پایان هزاره نوعی مصرف گرایی بی قید و لاابالی است و نیز محیطی مخرب و مسرف، و نوعی محیط کُشی که در فرهنگ نهادینه شده است.

و هزاره قتل به پیش می آید. با نگاهی به تاریخ غرب در هزارۀ گذشته، برادرکُشی را می توان دید. داستان هابیل و قابیل انجیل را به عنوان نمونه ای از برادرکشی به خاطر بیاورید. وقتی که کلیسا بعد از نهادینه کردن بدعتها، زشتی را از میان برد، این عمل به شدت تقویت شد. مسیحیان بسیاری بودند که تا آنجا که برایشان مقدور بود، با کمک متون به جا مانده، از آیین مسیح علیه السلام پیروی می کردند. چنانکه گفته شد، کلیسا در راه تحمیل بدعتهای خود، مسیحیان، خواهران و برادرانی که تفکرات آنها را دربارۀ دین قبول نداشتند به قتل رساند. مشهورترین نمونۀ آن جنگ صلیبی البیگنسین Albigensian است. اما در غرب نمونه های برادرکشی بسیاری وجود دارد که از قراین مذهبی تغذیه شدند و از طریق شاهزاده ها و حاکمان سکولاری که برای گرفتن زمینهای بیشتر در اروپا و آمریکا گلاویز می شدند صورت گرفت. برادرکشی منجر به میراث وحشتناک غرب در جنگ زمین خواران شد: جنگ صد ساله، جنگ پنجاه ساله، جنگ سی ساله و جنگهای داخلی بعدی و جنگهای جهانی. تاریخ غرب، تاریخ جنگ است، کاری که غرب به نحو احسن انجام داده است. بسیاری از آن جنگها در واقع برادرکشی هایی بوده که در درون جامعۀ خود و تمدن خود، و بر سر مذهب و ایدئولوژی، همچنین بر سرِ زمینِ صورت گرفته است.

در ادامۀ برادرکشی، هزارۀ قتل به سوی نسل کشی (genocide) شتاب کرد. اگر چه انجیل خواستار آن بود که یهودیان، کنعانیان را از فلسطین برانند و جنگهای صلیبی برای بیرون راندن مسلمین از سرزمین مقدس آغاز شد، اما زنان اروپایی واقعاً اولین قربانیان نسل کشی عمده را در تمدن غرب تشکیل می دهند و زنان بسیاری را به جرم ساحره بودن کشتند. در آمریکا، در فیلمهای ترسناک و مهمانیهایی که در آن مردم شبیه افسونگران لباس می پوشند، آنها را یاد می کنند. اما وقتی بدانیم که صدها هزار و حتی از نظر برخی، میلیونها زن در اروپا در طی هزارۀ قتل نابود شدند، این تفریح و سرگرمی ها به سرعت رو به زوال می نهد. زیرا شکار ساحره صرفاً اولین کشتار خون آلودی بود که غرب آغاز نمود. با آغاز دورۀ توسعه، روحیۀ نسل کشی غرب به بیرون از اروپا تسری یافت و میلیونها آفریقایی از کشتی های حامل بردگان ارزان قیمت به دریا ریخته شدند یا در مستعمرات تا سر حد مرگ کار کردند که خود قالبی دیگر از نسل کشی بود و اروپاییان آفریقاییها را به بردگی گرفتند تا در کشتزارهایشان کار کنند، زیرا غربیان با لشگرکشیها و بیماریهای خود اکثر سرخپوستان آمریکا را از بین برده بودند. نسل کشی غرب تا سپیده دم هزارۀ جدیدش، با جنگهای خونین علیه مردم آسیا و خاورمیانه و نابود کردن اقلیتهای قومی و مذهبی در اروپا، کاملاً ادامه یافت.

از آنجا که دستاورد بزرگ غرب جنگ است، تمام فرهنگ آن با خشونت آمیخته و حتی در سطح مردمی نیز وجود دارد. مردم در خیابانها با یکدیگر جنگ خودشان را دارند. جنگ مواد مخدر و دسته جنایتکاران که منجر به قتل می گردد. می توان نوزادکشی را نیز ذکر کرد که فرهنگ ناشی از عقده در مسایل جنسی غرب آن را پذیرفته و به عنوان گزینه ای معقول بین والدین ترویج می کند.

کوتاه سخن آنکه وقتی غرب هزارۀ خود را جشن می گیرد، از مردم سراسر جهان می خواهد که میراث خونین خداکشی، محیط کشی، برادر کشی، نسل کشی، آدم کشی و نوزادکشی را نادیده بگیرند. علاوه بر این خواسته از مردم جهان برای نادیده گرفتن میراث قتل، چیز دیگری هم در ورای این هزاره وجود دارد. در سپیده دم هزارۀ جدید، غرب به خود اطمینان ندارد. از نهادهای خود، سیاستهای تربیتی، کارکردهای تجاری، ارزشهای اجتماعی، و روابط سیاسی خود مطمئن نیست. مثلاً در حالی که روشنفکران مسلمان مدتها اصرار داشته اند که ناسیونالیسم از نظر اسلام مورد لعن و تکفیر است دانشمندان سیاسی غرب برای چند دهه این عقیده را به استهزاء می گرفتند. اما امروزه دانشمندان مهم صاحبنظر در گردش سیاست غرب اصرار دارند که ناسیونالیسم مربوط به گذشته است، و با «عصر جهانی شدن» مناسبتی ندارد. البته دلایل آنها از این گفته کاملاً خاص است و مسلمانان نباید در این دام بیافتند که بر این مبنا آبشخور مشترکی با غرب بیابند، زیرا جهانی شدن، بسیاری از آسیب شناسیهای هزارۀ قتل را دربردارد. نکته این است که استراتژیهای اروپا و آمریکا در مورد یکی از ویژگیهای معین سیاست خارجی مدرن که مبتنی بر ناسیونالیسم و دولت ـ ملت است، مطمئن نیست. بنگاه حاکمۀ غرب مطمئن نیست که آیا این بهترین شیوه ادارۀ جهان در هزارۀ بعدی خواهد بود یا خیر و اینها مباحثی است که در پشت درهای بسته در گروه بیلدر برگ و محکمۀ داووس (Davas) دربارۀ آن بحث می کنند.

مدارکی که دال بر این عدم اطمینان غرب باشد فراوان است. مثلاً در آمریکا بحثهای مهمی دربارۀ معنا و هدف تعلیم و تربیت مطرح است. سیاستمداران، دانشگاهیان، و رؤسای تجارت مطمئن نیستند که چه کسی باید تربیت شود، چه آموزشی باید انجام پذیرد، و چگونه باید آن را انجام داد. برخی پیروی از الگوهای حرفه ای مثل نظامهای آلمان و ژاپن را پیشنهاد می کنند، در حالی که دیگران به دنبال مستحکم کردن الگوهای انگلیسی ـ آمریکایی آموزش و پرورش لیبرال با تأکیدهای مجدد بر موضوعات کلاسیک هستند. از معماری تا جامعه شناسی، بسیاری از باورها و عملکردهای مشخص تمدن غرب اکنون مورد تجدید نظر قرار می گیرند.

با وجود هزارۀ قتل در گذشته و فرهنگ  عدم اطمینان در حال حاضر، چرا مسلمانان هنوز به دنباله روی غرب در آینده تمایل نشان می دهند؟ چرا مسلمانان حتی به دنبال وصل شدن به نظامهای سیاسی، اقتصادی، علمی، تکنولوژیکی، و تربیتی غرب هستند؟ این نظامها علاوه بر آنکه تجسم تفکری هستند که در طی هزارۀ قتل در غرب توسعه یافت، اکنون «تاریخ گذشته اند» و در غرب مورد بازنگری قرار دارند و بسیاری از آنها احتمالاً اصلاح یا رها خواهند شد. آشکار است که تمدن سست غرب به استعمار گذشته و حال بسنده نکرده و اکنون می خواهد آینده را هم استعمار کند. لفظ استعاره ای هزاره این است.

اینک وقت آن است که برای دیدگاههای مختلف کاربردی قابل دوامی که می توانند جایگزین دیدگاههای پیشنهادی تمدن غرب شوند، فضایی گشوده شود. اما آزاد ساختن استعمار زدگان جهان از طریق جنبشهای ملی آزادیخواهانه کافی نیست. جنبشهای ملی گرایانه و حتی جنبشهای فراملی خاص اغلب به ارزشهای فکری و عملی غرب وابسته اند، یک انقلاب حقیقی مستلزم این است که مردم بیاموزند خارج از ارزشهای غربی بیندیشند و عمل کنند. در عصر جدید، انقلابهای بسیاری رخ داده است، از جمهوریخواهی تا سوسیالیستی. اما این انقلابها آن ایدئولوژیهای انقلابی را به کار بسته اند که در همان خاکی که به دنبال رهایی از آن هستند رشد کرده و از همان خاک برآمده است. این ایدئولوژیها فقط در انقلابهای حزبی نتیجه می دهند. در پایان، آزادسازی افراد از زیر یوغ استعمار کافی نیست، امر مهمتر از آن آزاد کردن اندیشه و طرز تفکر مردم است.

برای انجام این امر، مسلمانان می توانند استراتژی دوگانه ای مبتنی بر روش شناسی کلمۀ محوری اسلام، یعنی لااله الاالله  را به کار گیرند. در این عبارت ساده و کامل، انکار و پذیرش به طور همزمان وجود دارد. برای مسلمانان کافی نیست که با قیاس کردن، ماهیت خشن و استعمارگرانۀ غرب را رد کنند. حتی اگر همگان را به دور انداختن غرب متقاعد کنند، هنوز درک ناقص و کوتاهی از احتمالاتی که جایگزین حقیقی آن باشند وجود خواهد داشت. فرآیند انقلاب مستلزم تعادلی دقیق است. عدم تعادل می تواند به آموزش دین بدون درک تأثیر جهان مدرن بر عمل دینی منجر شود. این عدم درک به نوبۀ خود به دربرگرفتن تفوق طلبانۀ آنها از سوی طرحهای استعمار نوین منجر می شود؛ طرحهایی که به خوبی فهمیده نشده اند. اگر تلاش زیادی برای برابر شدن با غرب و رقابت کردن با عمدۀ علوم آن و حفاظت در برابر آخرین تکه های فساد فرهنگی آن صرف شود، مردم از درک معارف الهی و فرهنگی اسلام باز می مانند. به این دلیل استراتژی دوگانه ای لازم است که یک سوی آن مواردی از قبیل هزارۀ قتل و فرهنگ عدم اطمینان را تبیین کند و سوی دیگر آن به پرورش جایگزینهایی کاربردی و قابل دوام مدد رساند. برای اجرای طرح دوم چند جنبۀ اساسی وجود دارد.

جنبۀ اول هستی شناسی ontolgy است که ماهیت موجودات را می نمایاند. انسان بودن به چه معناست؟ در طول هزارۀ قتل، انسان غربی در اکثر امور هستی شناسی را برای خود تعریف کرده است. یعنی هر کس که وفاداری خود را به اندیشه های سیاسی، علمی، اقتصادی و تربیتی غرب به شیوۀ رایج اثبات کند، با ماهیت «بودنی» که غرب می انگارد، هماهنگ خواهد شد. غرب یک برداشت خاص از انسان را در اکثر علوم، نظامهای اقتصادی، قوانین شهروندی و نظریات تربیتی خود نهادینه کرده است. از آنجا که فهم غرب از هستی شناسی کاملاً متفاوت با فهم اسلام است، لازم است مسلمانان از سمت خود حرکتی را آغاز کنند و شرایط خود را دوباره ارزیابی نمایند.

هستی شناسی اسلام شامل مجموعۀ روابط بین انسان و خدا، انسان و انسان، انسان و سایر مخلوقات، جهان و طبیعت است. هر نوع آزادسازی معنادار از هزارۀ قتل غربی مستلزم محور قراردادن نظر اسلام دربارۀ این روابط و چگونگی فراهم آوردن نظام فکری و عملی از این هستی شناسی اصیل است. منابع حدیث سرشار از مثالهایی است که در آن پیامبر صلی الله علیه و آله، و ائمه علیه السلام مبانی هستی شناسی اسلام را که ریشه در علم الهی دارد موشکافانه تبیین می کنند و روابط یهودی ـ مسیحی با خداوند را که مبنای هستی شناسی ناقص و نارسایی دارد، رد می کنند.

علامۀ طباطبایی در «منتخب شیعه» حدیث زیر را که با این بحث مرتبط است، توضیح می دهد: ابن عباس نقل می کند که یهودی ای به نام نعثل در مقابل رسول خدا صلی الله علیه و آله ایستاد و گفت: «ای محمد! همانا از تو دربارۀ چیزهای خاصی که گاه گاه در سینۀ من تکرار می شوند سؤال خواهم کرد، اگر به آنها پاسخ دادی، اسلام خواهم آورد.» پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: «بگو ای ابوعماره! سپس یهودی گفت: «ای محمد! خدای خود را برای من توصیف کن» رسول خدا صلی الله علیه و آله پاسخ داد: «یقیناً خالق را نمی توان توصیف کرد، مگر آنکه او خود به وصف خود پرداخته باشد و چگونه انسان می تواند خالق خود را توصیف کند. در حالی که نمی تواند او را دریابد و او در تصورات انسان نمی گنجد و افکار به کنه او نمی رسد و از نظرها دور است. او بزرگتر از آن است که به وصف آید. در عین دوری نزدیک است و در عین نزدیکی دور. کیفیت را آفریده، پس از کیفیت او نمی توان گفت. بر مکان حکم می راند، پس مکان برای او معنا ندارد. او یکتا ملجاء ابدی است چنانکه خود را وصف کرده است و وصف کنندگان از وصف او قاصرند. زاده نشده و نمی زاید و او را هیچ همتایی نیست.» نعثل گفت: «حقیقت را گفتی ای محمد! دربارۀ این جمله بگو که «حقیقتاً خدا یکی است و احدی همچون او نیست.» آیا نه این است که خدا یکی است و انسان نیز یکی؟ و بنابراین وحدانیت او شبیه وحدانیت انسان است. پیامبر صلی الله علیه و آله، پاسخ داد: «خدا یکتاست اما یکتا در معنا در حالی که انسان یکی است اما دو معنا دارد: جسم و عرض، بدن و روح. تشبیه فقط به معنا مربوط می شود.» نعثل گفت: «حقیقت را گفتی ای محمد»! این حدیث تصور نارسای یهودی ـ مسیحی دربارۀ خالق و رابطه با حکومت را که منتج از این تصور بوده و کوته فکرانه تعریف شده است، رد می کند. غرب فطرت انسانی را تحریف کرده است، فطرتی که خداوند ریشۀ آن را در توحید قرار داده و آن را جایگزین با میهن پرستی افراطی و قایل شدن جنبۀ انسان برای خداوند که همگی رنگ و بوی شرک دارند، نموده است. چنانکه تشریح شد اینها پایه های عدم اطمینان تمدن غرب دربارۀ هزارۀ قتل خویشتن است. در حالی که مسلمانان می توانند از طریق استخراج اجزاء عمیقاً ریشه دار هستی شناسی خود برای احیای تمدن اسلامی تلاش کنند.

جنبۀ دیگر، معرفت شناسی و ماهیت دانش است. دانش چیست و دانستن چه ارزشی دارد؟ چگونه انسان تصمیم می گیرد که چه چیزی ارزش دانستن دارد و چه چیزی ندارد؟ این سؤالات به هرمنوتیک یعنی هنر تأویل نیز منجر می شود. چگونه انسان به سمت درک چیزی می رود؟ در هزارۀ قتل، غرب تقریباً کنترل این نیازهای اساسی برای دیدگاه تمدنی جایگزین را کاملاً به دست گرفته است. عمدۀ این کار در دو قرن آخر هزارۀ قتل صورت گرفت. در این دو قرن غرب، با نظام استعماری به تدریج هستی شناسی و معرفت شناسی سایر جهانیان را از طریق مدرسه و تعلیم و تربیت تعریف کرد.

بخشی از راه حل مسأله معرفت شناسی، مطالعۀ روایات اسلامی برای آموزشهای فراوان مرتبط با موضوع است. مثلاً چند حدیث وجود دارد که دربارۀ ماهیت دانش و چگونگی رفتار یک فرد تحصیل کرده بحث می کند. این احادیث که در پایان هزارۀ قتل به فراموشی سپرده شده اند برخی از احادیث مشهورتر را ـ از جملۀ «دانش بجویید حتی اگر در چین باشد» ـ تبیین می کنند. پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه بزرگوار همگی دربارۀ ماهیت دانش و آنچه از کسب کنندۀ دانش انتظار می رود، آموزشهای روشنفکرانه ای داشته اند. بویژه حدیثی که دربارۀ دسته بندی انواع مختلف دانش است به گونه ای که انسان می تواند در روشنایی نظام هستی شناسی اسلام و با توجه به اجتناب ناپذیر بودن مرگ، تلاشهای خود را در جستجوی دانش اولویت بندی کند.

امام خمینی در کتاب چهل حدیث، حدیثی دربارۀ اساس معرفت شناسی اسلام تبیین می کند: روزی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به مسجد داخل شد. ناگاه جماعتی را مشاهده فرمود که اطراف مردی دور می زنند. فرمود: «کیست این؟» گفته شد «علامه است» فرمود: «چیست علامه؟» به او گفتند: «داناترین مردم است به نسبهای عرب و وقایع آن و روزگار جاهلیت و اشعار عربی» پیامبر فرمود: این علمی است که از جهل آن ضرر و زیانی نرسد و از علم او سودی حاصل نشود. همانا علم منحصر به سه چیز است: آیۀ محکمه یا فریضۀ عادله یا سنت قائمه و غیر از اینها زیادت است.» در این حدیث گهربار پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نظام معرفت شناسی عربها را رد کرده و به جای آن معیارهای اسلامی را که از طریق آن اشکال مختلف دانش را می توان ارزشیابی کرد، معرفی می کند.

علاوه بر هستی شناسی و معرفت شناسی، جنبۀ سوم در طرح آزادسازی روش شناسی است. چگونه انسان امور خارجی را انجام می دهد؟ به طور واضحتر، کلمۀ لااله الاالله  مثال خوبی است که ـ چنانکه قبلاً توضیح داده شد ـ روش شناسی بنیادی در انکار و پذیرش همزمان را ارائه می کند. البته مثالهای ویژه ای هم از روش شناسی مبتنی بر اسلام در منابع حدیثی وجود دارد. امام خمینی(س) در کتاب چهل حدیث خود حدیث مشهوری را نقل می کند که از نظر تأکید آن بر موضوع روش شناسی قابل استفاده است.

دو وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله به علی علیه السلام این بود که فرمود: «ای علی: سفارش می کنم تو را در جان خودت به خویهائی، آنها را از من نگاه دار.» پس از آن گفت: «خداوندا، او را اعانت فرما. اما اولی راست گفتاری است، هیچگاه از دهان تو دروغی خارج نشود. دومی پرهیزگاری است و جرأت مکن بر خیانت هرگز. سوم ترس از خداوند است چنانکه گویی او را می بینی چهارم گریۀ بسیار از ترس خداوند است. برای تو از هر قطره اشکی هزار خانه در بهشت برپا می شود. پنجم بخشیدن تو است مال و خونت را در راه دینت. ششم استمرار سنت من است در نماز و روزه و صدقه: اما نماز پنجاه رکعت؛ اما روزه پس سه روز در ماه: پنج شنبه در اول، و چهارشنبه در وسط و پنج شنبه در آخر آن؛ و اما صدقه به قدر طاعت خود تا آنکه گویی اسراف کردم و حال آنکه اسراف نکردی و ملازم باش با نماز شب و ملازم باش با نماز شب و ملازم باش با نماز شب. و بر تو باد به نماز ظهر و بر تو باد به نماز ظهر و بر تو باد به نماز ظهر و بر تو باد به خواندن قرآن در همه حال دستهای خود را به هنگام نماز بالا ببر و قنوت بگیر، از دندانهایت مراقبت کن و به هنگام هر وضو مسواک بزن و بر تو باد نیکوئیهای اخلاق، پس آن را ارتکاب کن و بدیهای اخلاق پس از آنها دوری کن. پس اگر نکردی ملامت مکن مگر خود را.»

چنین حدیثی از ژرفا تا ظاهر پایه ای محکم ارایه می کند که مسلمانان می توانند بر مبنای آن، روش شناسائیهای ریشه گرفته از اندیشه و عمل اسلامی را ساخته و پرداخته کنند.

مسلمانان نیاز به زمان دارند تا بر روی احادیث خود کار کنند و رهنمودهای والای آن را در جایگاه خود قرار داده و احیا نمایند. همگام با دیگر ملتهای استعمار زده که در جستجوی آزادیند، مسلمانان به یافتن هستی شناسی، معرفت شناسی و روش شناسی و به کار بستن آنها نیاز دارند. زیرا این پایه های بنیادی، زمینه ساز کشمکشها در قلمرو سیاست، اقتصاد و اجتماع است. نتیجۀ پایانی دویست سال استعمار مستقیم و هزارۀ قتل در اوج آن، این بوده که غرب این قلمروها را برای عمدۀ انسانیت تعریف کرده است. اما اگر مسلمانان بفهمند که غرب اکنون در حال تعریف کردن دوبارۀ خود است و ممکن است برخی از دریافتهای ادراکی خود را از دست بدهد، مرحله ای آغاز خواهد شد که ملتهای استعمار زده خود را بیابند. مسلمانان قبلاً در این زمینه گامی محکم برداشته اند و گواه آن آثار و تلاشهای کسانی هست که برای به ثمر رساندن انقلاب اسلامی و نهضت جهانی اسلام که نتیجه آن بود، مجاهدت کردند اما کار حقیقتاً در آغاز راه است. اگر مسلمانان بتوانند این مبانی را با معیارهای مبتنی بر اسلام ترسیم نمایند، نیازی نخواهد بود که همراه با غرب به هزارۀ بعدی آن رهسپار شوند، آنها می توانند با توجه به دیدگاهی که خود نسبت به جهان دارند، به پیش بروند.

 

منبع: ایدئولوژی رهبری و فرآیند انقلاب اسلامی، ج 1، ص 203.

[1] )) Yusuf Progler، دکترای مطالعات آمریکایی، استادیار دانشگاه شهری نیویورک.

 

. انتهای پیام /*