مجله خردسال 157 صفحه 4
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

مترجم : احمد قائمی مهدوی

ویراستار : نیرالسادات والاتبار

ناشر مجله : موسسه چاپ و نشر عروج

نویسنده : افشین علاء – مرجان کشاورزی آزاد

موضوع : خردسال

مجله خردسال 157 صفحه 4

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. یک روز آفتابی و قشنگ، فیل به دشتی پر از گل رسید. بوی خوب گل، همه جا پیچیده بود. فیل، خوش­ حال و خندان، خرطوم بلندش را نزدیک گل­ها برد و بو کشید و بو کشید. اما نه! فقط بو نکشید. کفشدوزک کوچولو را هم از روی گل کشید توی دماغش! کفشدوزک هر چه داد زد، هر چه فریاد زد، هرچه کمک خواست، هیچ­کس صدای او را نشنید. اما نه! انگار فیل شنید. فیل با تعجب به خرطوم درازش نگاه کرد و با خودش گفت: «عجب! من نمی­دانستم که خرطوم هم حرف می­زند.» کفشدوزک که از تاریکی اصلا خوشش نمی­آمد، فریاد می­زد و کمک می­خواست. فیل با عجله پیش­زرافه و آهو رفت و گفت: «نگاه کنید! گوش کنید! خرطوم من حرف می­زند.» زرافه و آهو ساکت شدند و گوش کردند. فیل درست می­گفت. خرطوم حرف می­زد. حرف که نه! فریاد می­زد: «کمک کنید، مرا نجات دهید!» زرافه گفت: «خرطوم تو، دیگر تو را دوست ندارد. می­خواهد به­او کمک کنیم و آن را از تو جدا کنیم!» فیل گفت: «نه! من نمی­گذارم خرطوم مرا از من جدا کنید.» آهو گفت: «اما خرطوم تو از ما کمک می­خواهد. باید به او کمک کنیم.» فیل گفت: «بگذارید کمی با خرطوم خودم صحبت کنم. بعد تصمیم می­گیریم که چه کنیم.» فیل خرطومش را بالا گرفت و به آن گفت: «تو چرا دیگر مرا دوست نداری؟» کفشدوزک فریاد زد: «این جا تاریک است. من این­جا تنها هستم. مرا بیرون بیاورید.»

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 157صفحه 4