
با خوش حالی را برداشت تا با خودش به لانه ببرد.
وقتی به لانه رسید، دید که وای! ازلانهی او بزرگتر است.
، هرچه کرد نتوانست را از در کوچک لانهاش تو ببرد.
پس تصمیم گرفت را تکه تکه کند و توی خانه ببرد.
، بعد از کندن زمین هر چه به دور و بر نگاه کرد، را ندید.
خیلی ناراحت شد و راه افتاد و رفت تا را پیدا کند.
، را بیرون لانه گذاشت و رفتتویلانه تا چیزی بیاورد و باآن را تکهتکه کند.
همین موقع ، را دید و را ندید.
با خوشحالی پر زد و را برداشت و رفت.
به در لانهی رسید.
از لانه بیرون آمد و را ندید.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 158صفحه 18