خاطرات همسر امام
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : بصیرت منش، حمید، میرشکاری، اصغر

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1388

زبان اثر : فارسی

خاطرات همسر امام

‏  من از اوضاع و احوال بیماری آخر حضرت امام اطلاع چندانی نداشتم‏‎ ‎‏ولی می دیدم که به درمانگاه رفت و آمد دارند. یک روز که پیش آقا رفتم،‏‎ ‎‏گفتم: آقا، شما را تا حالا دو سه روز هست که به درمانگاه می برند، با شما‏‎ ‎‏چکار دارند؟ فرمودند: «اذیت، هی از من عکس می گیرند.» پرسیدم چرا؟‏‎ ‎‏گفتند: «بیماری مزاجی دارم.» پرسیدم آخر نگفتند چرا؟ در پاسخ گفتند:‏‎ ‎‏«می گویند، از معده است، دکترها عقیده دارند از معده است.» و چون پرسیدم:‏‎ ‎‏چند روز هست که ناراحتی دارید؟ جواب دادند: «یک هفته، یک هفته است‏‎ ‎‏که ناراحتم، ولی من چیزی نگفتم، پیش خودم گفتم شاید خوب بشود، به‏‎ ‎‏احمد گفتم و احمد هم به آقای دکتر عارفی گفتند.». خوب، بقیه هم معلوم‏‎ ‎‏است دیگر، خبر که به آقای عارفی دادند، اقدام برای معالجه شروع شد و اول‏‎ ‎‏عکس برداری کردند. به آقا گفتم، حتما در عکسبرداری اذیت می شوید.‏‎ ‎‏خوب آقا هم که ضعیف بودند و این مسائل برای ایشان مقداری سنگین بود.‏‎ ‎‏ولی دیگر سوال نکردم و خودم مطالب را فهمیدم که از این جهت خیلی‏‎ ‎‏سخت بوده است. ابتدای قضیه این گونه بود و ما موضوع مریضی آقا را متوجه‏‎ ‎‏شدیم.‏

‏  پس از آن نفرات پزشکان اضافه گردید و رفت و آمد به درمانگاه هم‏‎ ‎‏بیشتر شد.  بعد از اینکه فهمیدیم اطبا در رفت و آمد هستند و می گویند «عمل‏‎ ‎‏لازم است.» ما حواسمان را جمع کردیم. مدام به آقا می گفتم عمل نکنید، شما‏‎ ‎‏به آنها بگوئید که من عمل نمی کنم، آخر شما قدرت عمل را ندارید. من‏‎ ‎‏خودم یک صفرا عمل کرده ام، می دانم عمل خیلی مشکل است. فرمودند:‏

‏چکار بکنم؛ همه آنها می گویند باید عمل کنید.»‏

‏  روزی به احمد آقا گفتم: به این اطباء بگوئید عمل نکنند. حالا هر چه‏‎ ‎‏هست با دارو معالجه کنند ولی احتمال این مرض قوی هیچ به ذهن ما‏‎ ‎‏نمی آمد. و آقا هم خبر نداشت، تا آخر فقط احمد آقا خبر داشت. وقتی که به‏‎ ‎‏احمد گفتم عمل نکنند، در جواب یک نگاهی به من کرد و لبخند تلخی زد و‏‎ ‎‏رفت، یعنی که شما اطلاع ندارید، من چه بگویم؟ من از اینکه احمد به من‏‎ ‎‏جواب صریح مثبت یا منفی نداد، خیلی خوشم نیامد؛ پیش خود گفتم، چرا‏‎ ‎‏احمد امر به این مهمی را به من جواب اساسی نداد و فقط یک نگاهی کرد.‏‎ ‎‏ولی به روی خودم نیاوردم. چون معمولاً اهل سکوت هستم. ‏

‏  مدتی بود که اشتهایشان کم شده بود. روی برنج ماست می ریختند و‏‎ ‎‏می خوردند. 2 تا 3 خرما و یکی یا دو خیار هم می خوردند و شبها هم‏‎ ‎‏حاضری صرف می کردند. مثلاً نان و پنیر، یکی دو تا بیسکویت، چند تا مغز‏‎ ‎‏پسته یا بادام می خوردند. ‏

‏  شب قبل از عمل مقداری آبگوشت درست کرده بودیم. به آقا گفتم برای‏‎ ‎‏شما مقداری سوپ گذاشتم. شما را فردا می خواهند عمل کنند. این نان را‏‎ ‎‏نخورید. نان هم به مقدار یک کف دست کمتر، ریز خرد می کردیم. می گفتم:‏‎ ‎‏این لقمه ها خیلی کوچکند، یک مقدار بزرگتر خرد کنم؟ می فرمودند: «این‏‎ ‎‏ماهیچه های گلو لقمه را فرو نمی دهد، باید خیلی کوچک باشد». ‏

‏  من بودم و فاطی خانم هم آمد آنجا نشست. قبل از شام صحبتشان را‏‎ ‎‏کردند و بعد احمد آقا آمد و صحبت کردند و بعد هم آنها هر دو رفتند. موقع‏‎ ‎‏شام خوردن کسی نبود. من یکی دو لقمه از آبگوشت را خوردم و ایشان هم‏‎ ‎‏نان و ماست و مقداری خیار خوردند. ‏


‏  بعد از صرف شام، آقای دکتر عبدالحسین طباطبائی وارد شدند. فاطی‏‎ ‎‏خانم که مطلع شدند عبدالحسین (برادرشان) به اینجا آمدند، او هم آمد. من‏‎ ‎‏خواستم قبای امام را بیاورم تا توی همان اتاق که نشسته اند، تنشان کنم؛ دیدم‏‎ ‎‏خودشان با عجله به هال رفتند و قبا را برداشته و پوشیدند و به همراه دکتر‏‎ ‎‏طباطبایی راه افتادند. خواستم بگویم آقا، شما را به خدا سپردم یا آقا ناراحت‏‎ ‎‏نباشید و یا... دیدم بیشتر ناراحت می شوند. فقط گفتم: آقا به خدا سپردمتان،‏‎ ‎‏آقا به خدا سپردمتان. لباس را پوشیدند، از اتاق بیرون آمدند و به من گفتند:‏‎ ‎‏«در اتاق را قفل کن و کلیدش را بردار.» من هم به همراه فاطی خانم از اتاق‏‎ ‎‏بیرون آمدیم، در را قفل کرده و کلید را برداشتم. آقا به قدری تند راه می رفت‏‎ ‎‏که برایم عجیب بود. مچ دست عبدالحسین را هم گرفته بود. من هم پشت سر‏‎ ‎‏ایشان تند می رفتم که برسم. حدود یک یا 5 / 1 متر فاصله داشتیم تا مقابل‏‎ ‎‏درب درمانگاه رسیدیم. آقا از پله ها پائین رفت و به من گفت خانم‏‎ ‎‏خداحافظ. گفتم: به خدا سپردمتان، خدا پشت و پناهتان باشد. آقا به همراهی‏‎ ‎‏دکتر طباطبایی به داخل درمانگاه رفتند و من و فاطی خانم هم به خانه‏‎ ‎‏برگشتیم. دیگر در اتاق نتوانستم طاقت بیاورم. شروع به گریه کردیم. فاطی‏‎ ‎‏خانم گفت یک دعای توسّل بخوانیم. دیگر افراد (خدمتکاران)، هم آمدند.‏‎ ‎‏دعای توسل را خواندیم و گریه زیادی کردیم. یک حضور قلبی داشتیم. من‏‎ ‎‏معتقد شدم که انشاءاللهخدا حاجت ما را می دهد و آقا از بیمارستان به سلامت‏‎ ‎‏بیرون می آیند، امّا متاسفانه برعکس شد، آقا دیگر پذیرفته بودند که بروند. ‏

‏  قبل از اینکه این پیشامد برای امام بشود؛ من به کمر درد شدیدی مبتلا شدم‏‎ ‎‏و دکتر گفت که باید 10 روز استراحت مطلق کنید و اِلاّ این کمر درد می ماند‏‎ ‎‏که الآن هم مانده است. یک هفته ای بود که خوابیده بودم و استراحت‏

‏می کردم. در آن یک هفته گاهی خدمت امام می رفتم و در واقع استراحت‏‎ ‎‏مطلق نداشتم. پس از شام آخری که قبلاً شرح آن را دادم، آقا را به بیمارستان‏‎ ‎‏بردند و از صبح آن روز ملاقات با آقا شروع شد. در اینجا لازم است مطلبی‏‎ ‎‏کوتاه تذکر بدهم، من از آن زنان قدیم هستم که حجب زیادی نسبت به مردان‏‎ ‎‏دارم. چون تعدادی از آقایان پای پله کنار درمانگاه روی یک قالی که انداخته‏‎ ‎‏بودند، جمع می شدند و این محل متصّل به محل رفت و آمد من می شد که‏‎ ‎‏ممکن بود چادر من به لباس آقایان گیر کند و یا آنها از سر راه بلند شوند تا من‏‎ ‎‏رد شوم، لذا یک هماهنگی از طریق حاج عیسی با دکتر عارفی می کردم که‏‎ ‎‏وقتی برای ملاقات می روم، آنجا کسی نباشد. مثلاً دکتر عارفی می گفتند: یک‏‎ ‎‏ربع یا نیم ساعت دیگر بیائید. در هر صورت من در زمان خلوتی صبح ها به‏‎ ‎‏بیمارستان می رفتم و احوال ایشان را می پرسیدم. ایشان هم از کسالت من‏‎ ‎‏می پرسیدند و می گفتند: «شما چطورید؟ پا نشو، راه نرو، پلّه بالا و پائین نکن.»‏‎ ‎‏آقا همیشه مواظب سلامتی من بودند. و همیشه در طول زمان حیاتشان هم‏‎ ‎‏خیلی مواظب بودند. در این ایام مدام به من می گفتند: «من می روم، دعا کن‏‎ ‎‏بروم.» گاهی اوقات که یکی ـ دو نفر از آقایان وارد می شدند و من می دانستم‏‎ ‎‏که تعصّب آقا نسبت به من زیاد است. (از نگاه ایشان من این معنا را درک‏‎ ‎‏می کردم.) در هر صورت موقعی که فلان آقا یا فلان مرد غریبه حضور پیدا‏‎ ‎‏می کرد، من بلند می شدم و بیرون می آمدم. اگر گاهی عصرها هم خلوت‏‎ ‎‏می شد، باز هم می رفتم. غروب و شب که می شد و هوا هم خوب بود، آقایان‏‎ ‎‏توی حیاط جمع می شدند. ‏


‏ ‏

* * *

‏  روز عمل، فهیمه‏‎[1]‎‏ گفت: خانم دارند آقا را عمل می کنند و تلویزیون‏‎ ‎‏(مدار بسته) دارد نشان می دهد، اگر شما هم مایل هستید، من دارم می روم،‏‎ ‎‏شما هم بیائید. من هم از رختخواب بلند شدم و به بیمارستان رفتم. توی هال‏‎ ‎‏آنجا، احمد آقا و آقای هاشمی رفسنجانی هم نشسته بودند. من و فهیمه هم‏‎ ‎‏نشستیم. آقای هاشمی رفسنجانی گفت: «خوب است خانم ها تشریف ببرند،‏‎ ‎‏آقایانی که در حیاط هستند میل دارند اینجا بیایند و عمل هم که به آخر‏‎ ‎‏رسیده.» بعد از پیشنهاد ایشان من سماجت به نظرم درست نیامد، بلند شدم و به‏‎ ‎‏منزل آمدم. ‏

‏  بعد از اینکه ما به منزل خودمان آمدیم، خیلی ناراحت بودیم. مدام از‏‎ ‎‏دخترها احوال آقا را می پرسیدم. تا بالاخره خبر آوردند که آقا به هوش‏‎ ‎‏آمده اند و چشمهایشان را باز کرده اند. عصر همان روز من به بیمارستان رفتم.‏‎ ‎‏از آقا پرسیدم حالتان چطوره؟ یک نگاه پر غم به صورت من انداختند و هیچ‏‎ ‎‏جوابی ندادند و چشمهایشان را بستند. دو مرتبه گفتم آقا، آقا. (می خواستم‏‎ ‎‏ببینم، ایشان به هوش هستند یا نه؟) دو مرتبه گوشه چشمی باز کرد و یک‏‎ ‎‏نگاهی کرد. امّا حرفی نمی توانست بزند. مجددا چشمها را روی هم گذاشتند.‏‎ ‎‏در هر صورت چند دقیقه ای یا حدود نیم ساعت بیشتر نشد. چون آقایان‏‎ ‎‏می آمدند و می رفتند و من می دانستم که آقا خوشش نمی آید من نشسته باشم‏‎ ‎‏و دو سه نفر از آقایان هم باشند، من به خانه برگشتم.‏

‏  آن روزها آنقدر غم همه را گرفته بود که کسی میل نمی کرد صحبت کند.‏

‏روزهای دیگر هم هر روز می رفتم. صبح روز آخر آقا به من نگاهی کرد و‏‎ ‎‏گفت: «دعا کن بروم.» دو مرتبه چشمها را بستند و خوابشان برد. چون آن روز‏‎ ‎‏حالشان بد بود، ظهر مجددا به بیمارستان رفتم. به فهیمه گفتم آقا خوب بشو‏‎ ‎‏نیستند، حال آقا روز به روز بدتر می شود. من قبلاً عمل کرده ام، وقتی که به‏‎ ‎‏هوش آمدم حالم خوب بود و فقط دلم درد می کرد. فهیمه گفت: «بله، من هم‏‎ ‎‏همین جور می فهمم.» ظهر که رفتم در بیمارستان دیدم آقا صحبت می کند و‏‎ ‎‏بعضی مسائل را می گفت، یک نگاهی به همه کرد و گفت: بروید، بروید،‏‎ ‎‏می خواهم بخوابم.» هیچ وقت بعد از ظهر که می رفتیم، آقا اینجور نمی گفت.‏‎ ‎‏بعد از این کلام آقا، همه از اتاق بیرون آمدیم. آقا هم چشمها را روی هم‏‎ ‎‏گذاشت و خوابید. غروب که رفتم، دیدم که نفس دیگر به تلاطم افتاده بود و‏‎ ‎‏بقول دکترها، دیگر نفس نبود، مثل پتک بود. دست ایشان را گرفتم. دست ها‏‎ ‎‏یخ کرده بود. به دکتر عارفی گفتم: مثل اینکه زحمتهای شما و دعاهای ما و‏‎ ‎‏بقیه آقایان دیگر همگی بی نتیجه شده است. او هم دست آقا را گرفت و سری‏‎ ‎‏تکان داد و تصدیق کرد. ‏

‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏  من بعد از مغرب که بیرون آمدم، آن وقت دست، پا و صورت هم یخ‏‎ ‎‏کرده بود. فهمیدم حالت احتضار ایشان است. چون خودم کمرم درد می کرد،‏‎ ‎‏بیرون آمدم. آن روز 3 مرتبه بالا و پائین رفته بودم. دیگر در جای خودم‏‎ ‎‏افتادم. دخترها به من قرص دادند، چون گریه کرده و ناراحت و متشنّج شده‏‎ ‎‏بودم. من خوردم و خوابم بُرد. سحر که بیدار شدم دیگر کار تمام شده بود. ‏


‏ ‏

* * *

‏  بر من این ده روزه خیلی سخت گذشت. می دانستم که آقا در چه رنجی‏‎ ‎‏هستند. کم کم یقین پیدا کردم که آقا می روند و رفتنی هستند. چون خودم هم‏‎ ‎‏مریض بودم، کم تحمّل شده بودم. با اینکه در طول زندگی آدمی قوی بودم‏‎ ‎‏ولی با ضعف پیری، فشار مصیبت برای من خیلی سنگین بود. خلاصه این ده‏‎ ‎‏روزه خیلی سخت گذشت. آن روز هم غم انگیزتر از تمام لحظات عمرم بود،‏‎ ‎‏تلخترین روز.‏

‏   در این مدت احمد هیچ وقت به من خبری نمی داد. فقط دخترها می رفتند‏‎ ‎‏و می آمدند و خبر می آوردند. زهرا، نعیمه و فهیمه می رفتند و خبر‏‎ ‎‏می آوردند. من مدام می پرسیدم آقا حالش چطور است؟ چه می گفتند؟ همه به‏‎ ‎‏اتفاق می گفتند: «آقا احوال شما را می پرسیدند، می خواستند که شما باید دائما‏‎ ‎‏آنجا باشید. می گویند: خانم چطورند؟ بهتر شده اند؟ دو بار آنچنان جدی‏‎ ‎‏پرسیده بودند که زهرا پیغام داد که به خانم بگوئید، آقا می گویند بیائید. من با‏‎ ‎‏اینکه دو ـ سه ساعت بود که از آنجا آمده بودم. یعنی برنامه صبح را رفته بودم‏‎ ‎‏و حالا پیش از ظهر بود. متحیر ماندم که آقا با من چکار دارند؟ رفتم و گفتم‏‎ ‎‏آقا با من کاری داشتید؟ گفتند نه. به زهرا گفتم آقا که با من کاری نداشت. زهرا‏‎ ‎‏گفت: آقا خیلی سراغ شما را می گرفت فکر کردم دلش می خواهد شما را ببیند،‏‎ ‎‏به این خاطر گفتم به شما اطلاع بدهند.‏

‏   در حیاط بیمارستان یک تخته قالی انداخته بودند و مدام آقایان آنجا‏‎ ‎‏بودند. مثل آقای خامنه ای، آقای رفسنجانی، آقای کروبی و... که اینها را من‏‎ ‎‏می شناختم. آقایان هاشمیان و توسّلی هم بودند. مثل آدمهای بغض کرده‏‎ ‎‏همیشه در آنجا جمع بودند.‏


‏   روزی به آقای دکتر عارفی اعتراض کردم و گفتم، شما همیشه مواظب‏‎ ‎‏قلب امام بودید. به معده و کلیه و دیگر اعضاء هیچ توجهی نداشتید. ایشان‏‎ ‎‏گفتند به خدا قسم سه روز قبل از خون ریزی، من خون ایشان را تجزیه کردم.‏‎ ‎‏نتیجه منفی بود. این مرض خودش را نشان نمی دهد تا وقتی که کار به پایان‏‎ ‎‏می رسد. خوب، من هم که دکتر نبودم اطلاعات پزشکی داشته باشم، حرفی‏‎ ‎‏نزدم.‏

‏   دو روز بود که شنیدم می خواهند مثانه را عمل کنند، روز اول به روی‏‎ ‎‏خودم نیاوردم و حرفی نزدم. روز دوّم که دیدم آقا اصلاً به حال نیست و‏‎ ‎‏احتمال عمل جدی شده، دیگر اوقاتم تلخ شد. بی اختیار اعتراض شدیدی به‏‎ ‎‏آقای دکتر فاضل کردم. گفتم که آقا را عمل نکنید؛ می بینید که دیگر نفس‏‎ ‎‏نداره که بخواهد طاقت عمل داشته باشد. اگر می توانید با دارو معالجه کنید‏‎ ‎‏وگرنه او را ول کنید چرا اینقدر اذیت می کنید او را؟ دیگر چه وقت عمل‏‎ ‎‏است؟ آقای دکتر فاضل گفت: «نه خیر خانم، اصلاً قصد عمل نداریم. اشتباه‏‎ ‎‏به عرض شما رسانده اند، نه دیگر ایشان طاقت عمل نداره و اصلاً عملی هم در‏‎ ‎‏کار نیست.» گفتم: خوب، الحمدالله. از آقا پرسیدم: آقا حالتان چطور است؟‏‎ ‎‏فرمودند: «همه جای بدنم درد می کند، حالم بد است، از خدا بخواه که راحتم‏‎ ‎‏کند.»‏

‏   ما از جوانی با هم بودیم و مدت شصت سال زندگی مشترک داشتیم ممکن‏‎ ‎‏بود که کدورتهای بزرگ یا کوچک از هم دیگر پیدا می کردیم، ولی به من‏‎ ‎‏می گفتند: «از من راضی باش.» این اواخر شاید یک هفته قبل از رحلت مجددا‏‎ ‎‏فرمودند: «خانم از من راضی باش.» من هم در جواب گفتم: «خوب، معلومه‏‎ ‎‏که بعد از چندین سال زندگی مشترک، من و شما از هم راضی هستیم». منهم‏

‏قبلاً از ایشان حلالیت خواسته بودم. مثلاً هر گاه کسالت قلبی ایشان شدت‏‎ ‎‏می گرفت، طلب حلالیت می کردیم. بالاخره او چون مرد بود، بیشتر از من‏‎ ‎‏حلالیت می خواست. می گفت: «از من راضی باش، مرا حلال کن.» خوب‏‎ ‎‏مردهای قدیم با مردهای امروز خیلی فرق داشتند. اما من به ایشان می گفتم:‏‎ ‎‏«این حرف ها چیه؟ شما مرا حلال کنید، شما باید حلال کنید. ‏


‎ ‎

  • - دختر گرامی حضرت امام.