خاطرات دکتر سید عبدالحسین طباطبایی
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : بصیرت منش، حمید، میرشکاری، اصغر

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1388

زبان اثر : فارسی

خاطرات دکتر سید عبدالحسین طباطبایی

‏   شناختن و شناساندن انسانهای بزرگ یکی از بزرگترین مسئولیتها و در عین‏‎ ‎‏حال دشوارترین رسالتهایی است که می تواند نقش تعیین کننده در تاریخ هر‏‎ ‎‏ملت و جامعه ای داشته باشد. اگر بپذیریم که یک انسان در زمان حیاتش‏‎ ‎‏می تواند مسیر تاریخی یک ملت و بلکه ملتهای دیگر را دگرگون سازد، بدون‏‎ ‎‏شک خواهیم پذیرفت که شناخت صحیح او و شناساندن درست وی به‏‎ ‎‏نسلهای بعد و جوامع دیگر می تواند حداقل به همان اندازه ـ اگر نگوییم بیشتر‏‎ ‎‏ـ بر تاریخ پس از وی تاثیرگذار باشد. ‏

‏   بی شک یکی از انسانهای بزرگی که در عصر حاضر ظهور کرد و دامنه‏‎ ‎‏وجودش تمامی تاریخ و جغرافیای معاصر را تحت تاثیر قرار داد، حضرت‏‎ ‎‏امام خمینی(س) بود که هنوز هم پس از گذشت قریب به 9 سال از فقدان وی،‏‎ ‎‏تداوم تاثیر شگرف شخصیت آن بزرگمرد بر جوامع گوناگون انسانی و بویژه‏‎ ‎‏جوامع اسلامی همچنان محسوس و غیر قابل انکار باقی ماند و قطعا خواهد‏‎ ‎‏ماند.‏

‏   به راستی امام که بود؟ چه ویژگیهایی داشت که وی را از دیگران متمایز‏‎ ‎‏می ساخت؟ برای شناخت امام ـ همچون هر انسان دیگری ـ ناگزیریم به روشها‏‎ ‎‏و منابعی دست یازیم که این امر را هر چه میسرتر سازد. اصولاً برای شناختن‏‎ ‎‏هر انسانی می توان به بررسی منابعی به شرح زیر پرداخت:‏

1 ـ‏ سیره عملی و روش زندگی: انسانها در زندگی فردی و اجتماعیشان‏‎ ‎‏رفتارهای متفاوتی دارند. در زندگی فردی، اعمال و رفتار انسان در اوقات‏‎ ‎‏خلوت و جلوت، سفر و حضر شادی و الم، ناملایمات و شادکامیها متفاوت‏

‏است و همچنین در عرصه اجتماعی واکنش انسانها به رویدادهای اجتماعی با‏‎ ‎‏هم متفاوت است و بررسی اینگونه رفتارها می تواند مبین شخصیت انسانها‏‎ ‎‏باشد. بررسی سیره عملی و روش زندگی حضرت امام و نقل خاطرات‏‎ ‎‏نزدیکان می تواند کمک بسیار زیادی به این امر نماید. ‏

2 ـ‏ نوشته ها و گفته ها: آثار به جای مانده از شخصیتها نظیر تالیفات،‏‎ ‎‏تقریرات و یا بیاناتی که از حلقات درسی بیان شده و یا در مقاطع مختلف‏‎ ‎‏تاریخی عنوان گردیده است اعم از مطالب علمی ـ اجتماعی ـ سیاسی ـ اخلاقی‏‎ ‎‏نیز می تواند منبع قابل ارزشی برای شناخت انسانها باشد که در مورد حضرت‏‎ ‎‏امام(س) خوشبختانه منابع بسیار زیادی در اکثر زمینه ها وجود دارد که‏‎ ‎‏می تواند مورد بررسی قرار گیرد. ‏

3 ـ‏ دست پروردگان و تربیت یافتگان: انسانهای بزرگ در زندگی خود‏‎ ‎‏تربیت یافتگانی دارند که شخصیت آنها کم و بیش تحت تاثیر استاد شکل‏‎ ‎‏گرفته است. ‏

‏   شناخت شاگردان و تربیت شدگان نیز منبع با ارزشی است. در مورد حضرت‏‎ ‎‏امام؛ شناختن تربیت شدگان ایشان در زمینه های مختلف علوم اسلامی از یکسو‏‎ ‎‏و بررسی احوالات و زندگانی سالکان ره یافته ای که به برکت انفاس قدسی‏‎ ‎‏حضرت امام یکشبه ره صد ساله پیمودند و نیز بازشناسی میلیونها انسانی که در‏‎ ‎‏اثر بیدارگری های امام از «ظلمات ولایت طاغوتها» رها شدند و به «روشنای‏‎ ‎‏ولایت الهی» رهنمون شدند، از دیگر سو می تواند معرف شخصیت حضرت‏‎ ‎‏امام باشد.‏

4 ـ‏ برخی انسانها در دوران حیاتشان موفق می شوند تا مدرسه ای،‏‎ ‎‏بیمارستانی، و انجمن خیریه ای و نظیر آنها تاسیس نمایند. اینگونه موارد نیز به‏

‏خودی خود می تواند نشان دهنده شخصیت انسانها باشد. آنچه امام در صدد‏‎ ‎‏تاسیس آن بود و آنچه را که وی موفق به انجام آن شد، منبع شناختی دیگر به‏‎ ‎‏شمار می رود. اینگونه موارد آنقدر عظیم و زیاد است که زبان از شرحش‏‎ ‎‏عاجز است. اگر تنها به این امر بیندیشیم که امام رژیم حکومتی دیکتاتوری ـ‏‎ ‎‏سلطنتی موروثی وابسته به اجنبی را ریشه کن نمود و به جای آن نظام حکومتی‏‎ ‎‏الهی متکی بر آرای ملت و تنها منشا گرفته از اراده ملی را پایه گذاری نمود، به‏‎ ‎‏عظمت شخصیت وی پی می بریم. بررسی اینگونه عملکردها منبع با ارزش‏‎ ‎‏دیگری برای شناخت امام است. ممکن است به دلیل واضح و روشن بودن‏‎ ‎‏اینگونه موارد در حال حاضر بررسی و تبیین آنها برای ما و ملت ما توضیح‏‎ ‎‏واضحات باشد ولیکن بازنگری و بازگویی و بازنویسی آنها برای ملل دیگر و‏‎ ‎‏برای نسلهای آینده ضروری می باشد.‏

5 ـ‏ برداشتها و اظهار نظرهای دیگران: آنچه دیگران (اعم از دشمن و‏‎ ‎‏دوست) در مورد یک شخصیت بیان کرده اند منبع با ارزشی برای شناخت وی‏‎ ‎‏است که در مورد حضرت امام خوشبختانه اینگونه موارد بسیار زیاد است.‏

‏   منابعی که در بالا به آن اشاره شد، اکثرا به عنوان ابزار شناخت انسانها به‏‎ ‎‏کار برده می شود. گاهی در مورد فردی فقط ممکن است یکی از آنها موجود‏‎ ‎‏و قابل ذکر باشد در حالی که در مورد برخی نظیر حضرت امام خوشبختانه در‏‎ ‎‏مورد هر کدام، زمینه تحقیق و بررسی بی شمار است که البته شرح و بسط این‏‎ ‎‏راهکارها نه در بضاعت این قلم است و نه در حوصله این مقال. خوشبختانه‏‎ ‎‏موسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام(س) که به همت یادگار گرانقدر و فقید‏‎ ‎‏حضرت امام، مرحوم حجت الاسلام والمسلمین حاج سید احمد آقا (و با‏‎ ‎‏تایید حضرت امام) پایه گذاری شد و اکنون نیز با درایت و تلاش وافر فرزند‏

‏برومند ایشان حضرت حجت الاسلام والمسلمین حاج سید حسن آقا و با‏‎ ‎‏مددگیری از اندیشمندان متعهد و علاقمند در مسیر مقدس خود به پیش‏‎ ‎‏می رود، قدمهای اساسی اکثر این زمینه ها برداشته است. بدان امید که این تلاش‏‎ ‎‏مقدس بتواند ابعاد شخصیتی حضرت امام را هر چه بهتر و روشنتر به‏‎ ‎‏علاقمندان بشناساند. ‏

‏   آنگاه که از من خواسته شد تا خاطراتم را در مورد ایام کسالت حضرت‏‎ ‎‏امام بویژه در ایام بستری شدن ایشان در بیمارستان بیان کنم، با این امید که این‏‎ ‎‏خاطرات بتواند گوشه ای از سیره و عمل ایشان را برای علاقمندان روشن سازد‏‎ ‎‏و در نهایت به شناخت هر چه بیشتر ایشان کمک نماید، امتثال امر را وظیفه‏‎ ‎‏خویش دانستم ولیکن کثرت روز مرگیها از یک سو و وسواس در نقل درست‏‎ ‎‏واقعه از سوی دیگر، این امر را دشوار می نمود تا آنکه نهایتا بر آن شدم تا‏‎ ‎‏مختصری را به قدر مجال تقدیم نمایم. ‏

‏   وقتی صحبت از بیماری حضرت امام به میان می آید، طبیعتا سوالات‏‎ ‎‏بسیاری برای خواننده مطرح می شود که مرتبط با ماهیت بیماری، شکل بروز‏‎ ‎‏بیماری، اقدامات درمانی و تشخیص انجام شده، ترکیب پزشکان معالج و‏‎ ‎‏نحوه تصمیم گیری در مورد نوع اقدام درمانی و دهها سوالاتی از ایندست‏‎ ‎‏خواهد بود. بدیهی است در این فرصت محدود هرگز قادر نخواهم بود که از‏‎ ‎‏بعد فنی و تخصصی به این سوالات پاسخ بدهم چرا که خود نیازمند مجالی‏‎ ‎‏بیشتر و تخصصی تر است لذا با صرفنظر از ورود به اینگونه موارد تنها به ذکر‏‎ ‎‏چند نکته همراه با ذکر خاطراتی چند بسنده می کنم بدان امید که در فرصتی‏‎ ‎‏مناسبتر مجموعه خاطرات بیشمار از آن انسان برتر دوران، با ذکر جزئیات‏‎ ‎‏پزشکی بیماری تقدیم علاقمندان گردد. ‏


‏   بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و ورود حضرت امام به ایران، ایشان جمعا‏‎ ‎‏4 بار در بیمارستان بستری شدند. یکبار در سالهای اول انقلاب که در‏‎ ‎‏بیمارستان قلب شهید رجایی بستری شدند و سه بار دیگر در سالهای 65، 67‏‎ ‎‏و 68 در بیمارستان بقیه اللهجماران تحت نظر قرار گرفتند. در سه مورد آخر،‏‎ ‎‏این توفیق نصیب من شد که در تیم پزشکی معالج حضرت امام شرکت داشته‏‎ ‎‏باشم. نخستین بستری شدن ایشان به خاطر کم خونی عضله قلب بود که از آن‏‎ ‎‏به بعد تحت درمان دارویی برای معالجه قلبی قرار گرفتند. بستری سال 65 به‏‎ ‎‏خاطر انفارکتوس قلبی بود که با اقدامات درمانی بهبود یافته و مرخص شدند.‏‎ ‎‏بستری سال 67 به خاطر ناراحتی گوارشی بود که تشخیص پزشکان گوارش و‏‎ ‎‏جراح در آن زمان کم خونی قسمتی از روده بود که آن هم با اقدامات درمانی‏‎ ‎‏بهبود یافت و مرخص شدند. بستری شدن سال 68 که جمعا دو هفته طول‏‎ ‎‏کشید (از اول خرداد تا سیزدهم خرداد) به خاطر خونریزی گوارشی بود که‏‎ ‎‏ایشان تحت عمل جراحی معده قرار گرفتند. ‏

‏   در فواصل زمانی بستری شدن در بیمارستان، حال ایشان کاملاً خوب بود‏‎ ‎‏و با سلامت کامل به فعالیتهای اجتماعی مشغول بودند. بار نخست و بار آخر‏‎ ‎‏بیماری ایشان بلافاصله به اطلاع عموم رسید ولیکن دوبار سالهای 65 و 67‏‎ ‎‏به خاطر حساسیت بسیار زیاد اوضاع کشور که در شرایط جنگ تحمیلی به سر‏‎ ‎‏می بردیم، اعلام نشد. ‏

‏   نکته شایان ذکر آن است که در طول یازده سال بعد از انقلاب (از سال 57‏‎ ‎‏تا 68) بارها و بارها رادیوهای بیگانه شایعات متعددی را مبنی بیماری و‏‎ ‎‏بستری شدن حضرت امام، برای ایجاد دلهره و اضطراب در ذهن ملت ما بیان‏‎ ‎‏می کردند که در تمامی آن موارد، امام در سلامت کامل به سر می بردند و‏

‏برعکس تنها دوباری که اعلام شد یعنی در سال 65 و 67، این مساله کاملاً‏‎ ‎‏محرمانه باقی ماند و دشمن نتوانست هیچگونه خبری در این زمینه کسب‏‎ ‎‏نماید تا مورد بهره برداری قرار دهد. این امر دو مساله را روشن می سازد:‏

1 ـ ‏بی اساس بودن شایعات بیگانه و ‏2 ـ ‏رازداری و تعهد بسیار زیاد اعضای‏‎ ‎‏تیم پزشکی و نزدیکان و اعضای دفتر حضرت امام.‏

‏   چنانچه شرایط کشور را در طول سالهای جنگ تحمیلی که ملت ما یک‏‎ ‎‏تنه در مقابل همه قدرتهای جهانی ایستادگی می کرد، در نظر بگیریم و در نظر‏‎ ‎‏بگیریم که لبه تیز حملات دشمن در آن زمان متوجه انقلاب اسلامی و رهبری‏‎ ‎‏این انقلاب بود، اهمیت این رازداری و تعهد بیشتر روشن می شود و در ضمن‏‎ ‎‏عمق بی پایگی شایعات دشمنان بیشتر واضح می گردد. ‏

‏   چنانکه قبلاً ذکر شد، از دوران بستریهای سه گانه و نیز در طول این ایام‏‎ ‎‏خاطرات زیادی در ذهن است که فقط به پاره ای از آنها طی عناوین زیر که‏‎ ‎‏ویژگیهایی را از حضرت امام بیان می کند آورده می شود: ‏

‏   امام در زمینه صبر و تحمل واقعا بی نظیر بودند. گاه لازم بود که سوزن‏‎ ‎‏ضخیمی را از طریق پوست در رگ ایشان داخل کنیم تا از آن طریق سرمها و‏‎ ‎‏داروهای تزریقی متعددی را تجویز نماییم. آن حضرت با آرامش و صبر‏‎ ‎‏بسیار، بدون آنکه آثار درد در چهره ایشان مشخص شود، با نظاره جریان‏‎ ‎‏امر، این مساله را به راحتی تحمل می کردند. گویی قدرت عجیبی داشتند که‏‎ ‎‏می توانستد احساس درد را که واکنش طبیعی بدن است خنثی کنند. بعد از عمل‏‎ ‎‏جراحی روزهای بسیار سختی بر امام گذشت. ایشان حتی یک آخ نگفتند و‏‎ ‎‏همیشه با مهربانی و خوشرویی با کادر پزشکی و پرستاری برخورد می کردند و‏‎ ‎‏بعضا از اینکه باعث زحمت ایشان شده اند از آنان عذرخواهی می کردند. تنها‏

‏در ملاقات با بستگان نزدیک نظیر همسرشان، در پاسخ سوال ایشان از حال‏‎ ‎‏خود، چون نمی خواستند که مطلبی را غیر واقع بگویند میزان درد و سختی‏‎ ‎‏کسالت را با کوتاهترین عبارات بیان می کردند.‏

‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   حضرت امام قادر بودند به راحتی آینده را پیش بینی کنند. البته بسیار کم‏‎ ‎‏آنرا بیان می کردند مگر موارد خاصی که به دلیلی صلاح می دانستند. در این‏‎ ‎‏زمینه چند خاطره در ذهن دارم که چون به مسائل پزشکی ایشان مرتبط‏‎ ‎‏نیست، نقل آنرا به فرصت دیگری واگذار می کنیم. در مورد بیماری و‏‎ ‎‏کسالتشان آنچه بسیار مشخص و واضح بود آن بود که ایشان ارتحال را‏‎ ‎‏بیش بینی کرده بودند. گواه بر این مدعا خاطراتی است که عرض می شود: ‏

‏   حدود دو هفته قبل از بروز کسالت آخر ایشان (خونریزی گوارشی)، به‏‎ ‎‏طور ناگهانی دچار درد قلبی شدند. نقل جزئیات این واقعه خالی از لطف‏‎ ‎‏نیست که مختصرا به آن اشاره می کنم. آن روز من کشیک نبودم و برادران‏‎ ‎‏پزشک دیگری در اتاق پزشکان حضور داشتند. رسم براین بود که چنانچه‏‎ ‎‏امام دچار ناراحتی می شدند، زنگی در آنجا گذاشته شده بود که با صدا در‏‎ ‎‏آمدن زنگ، پزشک کشیک بلافاصله خدمت ایشان می رسید. همان طور که‏‎ ‎‏گفتم آن روز من کشیک نبودم. جهت عرض سلام به حضور ایشان رفتم.‏‎ ‎‏حالشان خوب بود و مشغول مطالعه بودند. بعد از آنکه از اتاق ایشان خارج‏‎ ‎‏شدم، به منزل خواهرم(همسر مرحوم حاج احمد آقا) رفتم. با ایشان نشسته‏‎ ‎‏بودیم. علی که آن موقع کودک خردسالی بود در حال بازی کردن در اتاق‏‎ ‎‏بود. ناگهان بازی را متوقف کرد و پهلوی ما آمد. دست مرا گرفت و در حالی‏

‏که می گفت: آقا آقا، کوشش می کرد که مرا از جا بلند کند. از این رفتار علی ما‏‎ ‎‏شگفت زده شده بودیم. خواهرم گفت شاید آقا کار دارند و بلافاصله به اتاق‏‎ ‎‏آقا رفت، من با اتاق پزشکان تماس گرفتم و گفتند همه چیز روبراه است و امام‏‎ ‎‏زنگ نزده بودند. احتیاطا فکر کردم بهتر است خودم هم به اتاق ایشان بروم.‏‎ ‎‏وقتی وارد اتاق شدم، امام روی کاناپه همیشگیشان نشسته بودند. حالشان را‏‎ ‎‏پرسیدم گفتند: «احساس درد از ناحیه قلب می کنند». همکاران را خبر کردم و‏‎ ‎‏بلافاصله مشغول گرفتن نوار قلبی شدیم. ایشان روی همان کاناپه دراز کشیده‏‎ ‎‏بودند و من مشغول وصل کردن لیدهای مخصوص جلو سینه ای بودم. ایشان‏‎ ‎‏به آرامی گفتند: «آقای دکتر هر چیزی پایانی دارد. اینها نشانه های پایان‏‎ ‎‏نیست؟» لحظه ها و ثانیه های بسیار سختی بر من گذشت. چون امام مبتلا به‏‎ ‎‏بیماری قلبی شناخته شده بودند و درد قلبی معمولاً ناشی از نرسیدن خون به‏‎ ‎‏قسمتی از عضله قلب است و مواردی دیده می شود که در کم خونی عضله قلب‏‎ ‎‏نامنظمی های خطرناکی رخ می دهد که کنترل آنها بسیار مشکل است و گاهی‏‎ ‎‏به مرگ ختم می شود. تصور همه این موارد در ذهن من و از طرف دیگر‏‎ ‎‏سخنان امروز امام که بسیار عجیب و بی سابقه بود، همه فشار روحی عجیبی را‏‎ ‎‏برایم ایجاد می کرد. همه این موارد در ذهنم می گذشت و به سرعت مشغول‏‎ ‎‏گرفتن نوار قلبی بودم. وقتی نوار را گرفتم با خنده به امام گفتم نه آقا من که‏‎ ‎‏هیچ نشانه ای از پایان در این نوار نمی بینم. سعی می کردم خونسردی خودم را‏‎ ‎‏حفظ کنم چون حفظ خونسردی و روحیه دادن به دیگر اعضای تیم پزشکی‏‎ ‎‏و پرستاری اساسی ترین کار در اینگونه موارد است. در پاسخ صحبت من‏‎ ‎‏لبخند معناداری زدند. ‏

‏   خوشبختانه با اقدامات درمانی که انجام شد، مشکل قلبی مرتفع گردید.‏

‏ولیکن این سوال امام تنها دو هفته قبل از بستری شدن آخر ایشان به خاطر‏‎ ‎‏خونریزی گوارشی بود. نکته قابل دیگر در این واقعه رابطه خاص روحی علی‏‎ ‎‏خردسال و حضرت امام بود و در حقیقت از طریق علی مرا احضار کرده‏‎ ‎‏بودند. ‏

‏   در مورد مطالبی که ایشان قبل از ارتحالشان بیان فرمودند چند مورد را‏‎ ‎‏ذکر می کنم. شامگاه روز یکم خرداد 68، قرار بود که حضرت امام برای‏‎ ‎‏عمل جراحی به بیمارستان بقیه اللهبروند و بستری شوند تا صبح روز بعد تحت‏‎ ‎‏عمل جراحی معده قرار گیرند. طبق قرار قبلی حدود ساعت 10 ـ 9 شب بود‏‎ ‎‏که به اتاقشان رفتم تا با ایشان به بیمارستان برویم. ایشان قبایشان را به تن کردند‏‎ ‎‏و آماده بیرون رفتن از اتاق شدند. قبل از خروج از اتاق خواهرم (همسر‏‎ ‎‏مرحوم احمد آقا) را مخاطب قرار دادند که با قم تماس بگیر و از قول من به‏‎ ‎‏آقای سلطانی (مقصود پدرم حضرت آیت اللهسلطانی طباطبایی) سلام برسان‏‎ ‎‏و به ایشان بگو برای من دعا کند و از خدا بخواهند که خدا مرا بپذیرد. ‏

‏   با ایشان از اتاق خارج شدیم. مسیر باریک بود من و حضرت امام جلو‏‎ ‎‏می رفتیم، همسر حضرت امام و خواهرم پشت سر می آمدند. قبل از آنکه از‏‎ ‎‏حیاط منزل خارج شویم، امام ایستادند و به خانم(همسرشان) گفتند: خانم مرا‏‎ ‎‏حلال کن. خانم گفتند: من به شما دعا می کنم ان شاءاللههر چه زودتر خوب‏‎ ‎‏می شوید و به منزل برمی گردید. ایشان در پاسخ فرمودند نه من هرگز به خانه‏‎ ‎‏برنخواهم گشت (عین تعابیر یادم نیست، مضمون چنین بود). حسن آقا و علی‏‎ ‎‏کوچولو همراه ما بودند. حاج عیسی نیز ما را همراهی می کرد. امام با دیدن‏‎ ‎‏علی که آن وقتها کودک خردسالی بود گفتند: «علی را برگردانید، آنجا‏‎ ‎‏ناراحت می شود». تعبیر اینکه، آنجا ناراحت می شود را به شکل خاصی بیان‏

‏کردند.‏

‏   در این هنگام به قسمتی رسیدیم که پله بود ایشان دست راستشان را جلو‏‎ ‎‏آوردند و من دستشان را گرفتم. در حالی که از پله ها پایین می رفتیم، گفتند من‏‎ ‎‏خیلی به شما زحمت داده ام و خیلی شما را اذیت کرده ام مرا ببخشید. این‏‎ ‎‏سخن امام بسیار غیر مترقبه بود و بوی خداحافظی می داد. می خواستم در‏‎ ‎‏پاسخشان جمله ای ادا کنم که حرفم را قطع کردند و گفتند: «از قول من از همه‏‎ ‎‏پزشکان و پرستاران تشکر کنید و عذرخواهی کنید.» در این موقع به حیاط‏‎ ‎‏کوچک بیمارستان رسیدیم. برادران اعضای تیم پزشکی و پرستاری در حیاط‏‎ ‎‏بیمارستان در مسیر امام ایستاده بودند تا با ایشان دیدار کنند. امام پیشدستی‏‎ ‎‏کرده و به آنها سلام گفتند. در ورودی بیمارستان مرحوم حاج احمد آقا‏‎ ‎‏ایستاده بود. ایشان زودتر به بیمارستان رفته بود تا اتاق امام را و وضعیت‏‎ ‎‏بیمارستان را بررسی کنند. وقتی امام از مدخل ورودی بیمارستان به حاج‏‎ ‎‏احمد آقا رسیدند، ایستادند، آغوش خود را گشودند و ایشان را در بغل‏‎ ‎‏گرفتند و بوسیدند. این رفتار امام بسیار عجیب و استثنایی بود. امام هرگز‏‎ ‎‏رسمشان نبود که در مقابل دیگران و در جمع غیرخانوادگی نسبت به نزدیکان‏‎ ‎‏خود اینگونه اظهار محبت کنند. این برخورد مهربانانه و پدرانه ایشان با‏‎ ‎‏مرحوم حاج احمد آقا همه را متاثر کرد و در عین حال به حیرت انداخت،‏‎ ‎‏حاج احمد آقا در حالی که به شدت منقلب شده بود کوشش کرد که آرامش‏‎ ‎‏خود را حفظ نماید. سپس امام به طرف اتاق کوچکی که برایشان در نظر گرفته‏‎ ‎‏شده بود به راه افتادند. همه این گفته ها و اعمال در آن شب حکایت از آن‏‎ ‎‏داشت که ایشان وعده دیدار را نزدیک می بیند و با نزدیکان بدرود می گویند.‏‎ ‎‏اینها مسائل قبل از عمل جراحی بود. و موارد دیگری از ایندست که از ذکر‏

‏آن خودداری می کنیم. ‏

‏   بعد از عمل جراحی وقتی عمل به پایان رسید و روزهای سخت بعد از‏‎ ‎‏عمل حال ایشان نسبتا خوب بود و سیر بهبودی داشت و روزی پدرم (مرحوم‏‎ ‎‏آیت اللهالعظمی سلطانی) به ملاقات امام آمدند. بعد از احوالپرسی هنگام‏‎ ‎‏رفتنشان، امام به من گفتند من پیغامی برای ایشان فرستاده بودم. مطمئن بشوید‏‎ ‎‏که به ایشان رسیده باشد. پیغام همان بود که قبل از عمل به خواهرم گفته بودند‏‎ ‎‏و آن این بود که از خدا بخواهید که مرا بپذیرد. مجددا چند روز بعد که حال‏‎ ‎‏ایشان بهتر شد و تخت ایشان را به حیاط بیمارستان برده بودیم. مجددا پدرم‏‎ ‎‏به احوالپرسی ایشان آمدند در پاسخ ایشان که از حال امام جویا شدند، امام‏‎ ‎‏گفتند خوب نیستم. من از شما جدا می خواهم دعا کنید خدا مرا بپذیرد. از‏‎ ‎‏شنیدن این حرف پدرم بسیار متاثر شدند و در حالی که اشک در چشم ایشان‏‎ ‎‏حلقه زده بود و گفتند من دائما برای سلامتی شما دعا می کنم. امام مجددا‏‎ ‎‏گفتند: «نه همان که من می خواهم دعا کنید». پدرم که بسیار متاثر بودند از کنار‏‎ ‎‏تخت امام برخاستند. در همین هنگام امام احساس درد در ناحیه سینه کردند و‏‎ ‎‏ما مجبور شدیم که مجددا ایشان را به اتاقشان باز گردانیم. با اقدامات درمانی‏‎ ‎‏انجام شده درد برطرف شد. این تعبیر را که امام می خواستند برایشان دعا شود‏‎ ‎‏تا خدا ایشان را بپذیرد یکبار در همان ایام به مقام معظم رهبری که آن موقع‏‎ ‎‏رئیس جمهور بودند گفتند و یک بار هم به آقای هاشمی رفسنجانی که عازم‏‎ ‎‏نماز جمعه بودند گفتند و به ایشان گفتند به مردم بگویید دعا کنند تا خدا مرا‏‎ ‎‏بپذیرد. ‏

‏   چند روز بعد از عمل جراحی وقتی تقریبا همه سرمها و سوزنهای داخل‏‎ ‎‏وریدی را خارج کرده بودیم و تنها یک سوزن داخل رگ قرار داشت. من به‏

‏ایشان گفتم آقا ان شاءاللهفردا این سوزن را هم خارج می کنیم و شما می توانید‏‎ ‎‏به راحتی وضو بگیرید. ایشان خنده کوتاهی کردند و گفتند این بار دیگر سوزن‏‎ ‎‏از دست من خارج نخواهد شد. این تعبیر را در مورد تخت بیمارستان نیز در‏‎ ‎‏همان ایام داشتند و گفتند من این بار دیگر از این تخت پایین نخواهم آمد.‏‎ ‎‏همه این موارد مقدماتی بود که ایشان می خواستند ذهن ما را مهیا کنند. ‏

‏   در اینجا که سخن از پدرم و امام به میان آمد دریغم می آید تا از رابطه این‏‎ ‎‏دو اندکی بیان نکنم. مرحوم پدرم و حضرت امام از زمانهای بسیار قدیم‏‎ ‎‏یکدیگر را می شناختند، هر دو مدرس برجسته حوزه علمیه قم بودند و سابقه‏‎ ‎‏رفاقت دیرینه با هم داشتند. به خاطر دارم وقتی که امام در نجف تبعید بودند،‏‎ ‎‏پدرم به مناسبتهای مختلف برای ما از ایشان می گفتند. آن روزها من پیش‏‎ ‎‏ایشان صرف و نحو می خواندم. یک روز ضمن درس از من خواستند تا این‏‎ ‎‏آیه را معنا کنم: «الذین یبلِّغوُنَ رسالات اللهو یخشونه ولا یخشون احدا الا اللّه »‏‎ ‎‏من شروع به تجزیه و ترکیب کردم ایشان صحبتم را قطع کردند و گفتند‏‎ ‎‏می دانی مصداق این آیه کیست؟ منتظر جواب من نماندند، در حالی که بغض‏‎ ‎‏گلوی ایشان را می فشرد گفتند: مصداق این آیه، آقای خمینی است. بعد از‏‎ ‎‏گفتن این جمله از جا برخاستند و درس را ناتمام گذاشتند. البته خود این‏‎ ‎‏سوالات و جوابها برای من بالاترین درس بود. متقابلاً امام هم به ایشان خیلی‏‎ ‎‏علاقمند بودند. هر وقت که مرا می دیدند. احوال ایشان را می پرسیدند و به‏‎ ‎‏ایشان سلام می رساندند و اکثرا تعبیراتی به این شکل را به دنبال صحبتشان‏‎ ‎‏می آوردند: «آقای سلطانی مرد بسیار خوبی است، آقای سلطانی مرد بسیار‏‎ ‎‏بزرگی است، من به ایشان خیلی اعتقاد دارم» و چند بار هم از ایشان شنیدم که‏‎ ‎‏می گفتند: «من به آقای سلطانی غبطه می خورم». تقدیر هم چنین بود که این دو‏

‏بزرگ سرانجام روح بلندشان با یکدیگر محشور باشد و جسمشان نیز در‏‎ ‎‏نزدیکی هم به خاک سپرده شود. ‏

‏   بعد از رحلت امام مرحوم حاج احمد آقا نقل کردند که روزی امام از من‏‎ ‎‏خواستند که با قم تماس بگیرم و گفتند برای آقای سلطانی پیغامی دارم. وقتی‏‎ ‎‏من با قم تماس گرفتم. امام گفتند به آقای سلطانی سلام برسان و به ایشان بگو‏‎ ‎‏«ولایتشان را به من تفویض کنند». حاج احمد آقا می گفت پیغام امام را به‏‎ ‎‏آقای سلطانی رساندم. ایشان در پاسخ گفتند من که چیزی ندارم. امام گفتند به‏‎ ‎‏ایشان بگو من تعارف نمی کنم. شما ولایتتان را به من تفویض کنید. حاج احمد‏‎ ‎‏آقا می گفت: آقای سلطانی در پاسخ گفتند به آقا سلام برسان و بگو من هر چه‏‎ ‎‏دارم به ایشان تقدیم می کنم. من این مطلب را از مرحوم پدرم پرسیدم، ایشان‏‎ ‎‏در حالی که از نقل این قضیه توسط حاج آقا ناخرسند بودند، آن را به همین‏‎ ‎‏صورت تایید کردند. ‏

‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   حضرت امام از هوش و ذکاوت بی نظیر، سرعت انتقال و قوه دراکه خارق‏‎ ‎‏العاده ای برخوردار بودند. در سنین کهنسالی هم حتّی از بسیاری از جوانها در‏‎ ‎‏این زمینه جلوتر بودند. این قوای ذهنی تا لحظه مرگ با ایشان همراه بود و‏‎ ‎‏هرگز کاستی نیافت. به خاطر دارم روز قبل از وفات ایشان حال عمومی ایشان‏‎ ‎‏چندان خوب نبود و بهتر بود که از راه دهان مقداری آب میوه مصرف نمایند.‏‎ ‎‏من یک نصف لیوان آب کمپوت را به ایشان دادم تا میل کنند. به من گفتند‏‎ ‎‏اصلاً میل ندارم. به ایشان گفتم خوب است میل کنید چون خنک است. در‏‎ ‎‏حالی که چشمانشان نیمه بسته بود، در پاسخ گفتند: «پس همه برفهای توچال را‏

‏هم بیاورید.» اگر حالت جسمی و روحی ایشان و شدت بیماری را در نظر‏‎ ‎‏بگیرید و سن و سال را هم ملاحظه کنید، آن وقت به این شوخ طبعی و سرعت‏‎ ‎‏انتقال بیندیشید، درخواهید یافت که ایشان تا چه حد از قدرت استدلال و‏‎ ‎‏فعالیت مغزی بالایی برخوردار بوده اند.‏

‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   مراقبت در عبادت، تعبد و تقید ایشان در مسائل شرعی بر همه کس روشن‏‎ ‎‏است. التزام همیشگی ایشان به انجام حتی مستحبات و ترک مکروهات از‏‎ ‎‏روزگار جدایی ایشان تا هنگام ارتحال از جمله مطالبی است که بارها نقل شده‏‎ ‎‏است. ایشان حتی در شرایط بحرانی بیمارستان هم معمولاً نماز شبشان ترک‏‎ ‎‏نشد. مستحبات نماز را حتما به جا می آوردند؛ حتما عطر می زدند، محاسن را‏‎ ‎‏شانه می کردند و عمامه بر سر می گذاشتند. گفتن این مسائل آسان است ولی در‏‎ ‎‏نظر بگیرید بیمار کهنسالی را که با ضعف و درد و تب، دوران دشوار بعد از‏‎ ‎‏عمل جراحی را می گذراند، مقادیر زیادی دارو از طریق سرم به بدن متصل‏‎ ‎‏است و امکان شستن ندارد و ماسک اکسیژن بایستی بر دهان و بینی باشد، آن‏‎ ‎‏وقت به طور مدام به فکر ساعت نماز باشد و مستحبات را هم با همان حال به‏‎ ‎‏جا بیاورد. در حالی که کیسه خون به دست وی وصل است، فارغ از همه‏‎ ‎‏محیط اطراف به نماز شب بپردازد. ‏

‏   چند ساعت آخر عمر امام همگی در حال نماز گذشت. چون حالشان‏‎ ‎‏مناسب نبود با اشاره دست رکوع و سجود را بجا می آوردند و با مختصری‏‎ ‎‏حرکت دادن سر و حرکات مختصر دست و پا نماز می خواندند، زیرا دیگر‏‎ ‎‏قدرت نشستن نداشتند. ‏


‏   ایشان همچنین همیشه مراقب حالتهای روحی نیز بودند. همین که‏‎ ‎‏ساعتهای آخر فرا رسید و وعده دیدار برایشان مسلم شده بود، به اهل بیتشان‏‎ ‎‏گفتند می خواهم بخوابم. چراغ را خاموش کنید. می خواستند در ساعتهای‏‎ ‎‏آخر هیچگونه علائق این جهان ذهنشان را به خود مشغول نسازد. ایشان قبلاً‏‎ ‎‏در درسهایشان گفته بودند که گاهی در لحظه مرگ یک وابستگی عاطفی‏‎ ‎‏ممکن است موحّد را از صعود به درجات عالیه باز دارد. ایشان تمام این موارد‏‎ ‎‏را تا لحظه مرگ رعایت می کردند. به همین دلیل بسیار آرام و با شکوه به‏‎ ‎‏لقاءاللهپیوستند. ‏

‏   نکته ای که ذکر آن ضروری است و قابل تامل است اینکه با تمامی‏‎ ‎‏شواهدی که وجود داشت، مسجّل است که امام از وفات خود مطلع بودند و‏‎ ‎‏این در چند هفته آخر عمر ایشان مشخص بود ولیکن هیچگونه تغییری در‏‎ ‎‏برنامه عادی زندگی ایشان یا برنامه عبادات ایشان پیدا نشد. هیچ وصیتنامه‏‎ ‎‏جدیدی ننوشتند و یا هیچ توصیه خاصی غیر از تاکید بر نصایح همیشگی‏‎ ‎‏نکردند. این نشان می دهد که ایشان در همه عمر خود را برای لحظه مرگ مهیا‏‎ ‎‏کرده بوده اند و تمامی رفتار و عادت و عباداتشان به گونه ای بوده است که‏‎ ‎‏گویی لحظه های آخر عمر است. این نکته خیلی با اهمیت است و نشاندهنده‏‎ ‎‏عمق اعتقاد ایشان به جهان آخرت و نیز میزان تعبد همیشگی و التزام به‏‎ ‎‏عبادات بوده است.‏

‏   نکته ای در اینجا به خاطرم رسید که ذکر آن بی مورد نیست؛ خانم حضرت‏‎ ‎‏امام می گفتند وقتی امام جوان بودند، همیشه یک ساعت قبل از اذان صبح‏‎ ‎‏برای نماز شب و عبادت بیدار می شدند ولیکن از ده ساله اخیر بعد از کسالت‏‎ ‎‏قلبشان 5 / 1 ساعت قبل از اذان صبح به عبادت مشغول می شدند. می گفتند از‏

‏ایشان پرسیدم برنامه شما تغییر کرده است. قدیمها یک ساعت بود و حالا‏‎ ‎‏5 / 1 ساعت. امام در پاسخ گفته بودند چون پیرتر شده ام حرکاتم کندتر شده‏‎ ‎‏است لذا نیم ساعت لازم دارم ولیکن فرقی در موضوع اعمال نکرده است.‏‎ ‎‏آری امام از همان آغاز نوجوانی حیات و ممات و بیداری خود را برای خدا‏‎ ‎‏قرار داده بود و هر آن منتظر لقاءاللهبود لذا بیماری و عمل جراحی و آگاه‏‎ ‎‏بودن از وفات هیچگونه تغییری در زندگی و عبادات ایشان حاصل نکرد.‏

‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   امام عادتا کمتر اهل نصحیت با زبان بودند بلکه کوشش می کردند با‏‎ ‎‏اعمالشان درس بدهند. ولیکن گاهی فرصت را مغتنم می شمردند و پند‏‎ ‎‏می دادند. به خاطر دارم شبی که با ایشان از اتاقشان تا بیمارستان رفتم، وقتی‏‎ ‎‏ایشان در اتاقشان مستقر شدند، قرار شد که از طریق ورید دست مقداری خون‏‎ ‎‏به بدنشان برسد، سوزن زده شد و کیسه خون وصل گردید. در این موقع زمان‏‎ ‎‏مصرف داروهای قلبی ایشان فرا رسیده بود. برای ایشان قفسه مخصوصی‏‎ ‎‏درست کرده بودیم که کشوهای متعددی داشت و هر کشو مخصوص ساعتی‏‎ ‎‏خاص بود. تنظیم قفسه ها و داروها سالها بود که بر عهده من بود ولیکن ایشان‏‎ ‎‏خودشان داروهایشان را مصرف می کردند. آن شب موقع مصرف دارو فرا‏‎ ‎‏رسید، من کشو مخصوص را از قفسه خارج کردم و روی میز ایشان گذاشتم و‏‎ ‎‏لیوان آب را به دست ایشان دادم، با قاشق کوچکی که برای برداشتن قرص‏‎ ‎‏فراهم کرده بودیم، قرص را برداشتم و به دست دیگر ایشان دادم. دیدن این‏‎ ‎‏صحنه یعنی بیماری حضرت امام، کیسه خون بالای سر، سوزن ضخیم در‏‎ ‎‏دست، انجام عمل جراحی روز بعد از یک طرف و تصور قداست، پاکی و‏

‏خداگونگی این بنده صالح خدا در ذهنم مرا رنج می داد. در ذهن خود‏‎ ‎‏می گفتم آخر چرا چنین انسانی باید به چنین رنجی دچار شود در حالی که‏‎ ‎‏سرکشان و طاغیان و دشمنان خدا فرصت می یابند تا به خیانتهای خود ادامه‏‎ ‎‏دهند. این فکرها در ذهنم می گذشت و قاشق کوچک را از ایشان می گرفتم تا‏‎ ‎‏قرص دیگری در آن بگذارم. ایشان وقتی داروها را مصرف کردند، به آرامی‏‎ ‎‏به تخت که قسمت بالای آن بالا آورده شده بود، تکیه دادند و مهربان و آرام‏‎ ‎‏گفتند: آقای دکتر، عالمی بود که در آخر عمر بیمار شد. کم کم بیماری شدت‏‎ ‎‏گرفت به طوری که دیگر قادر نبود دست و پای خود را حرکت دهد. یکی از‏‎ ‎‏شاگردان از او مواظبت می کرد و غذا را در دهان او می گذاشت. عالم مدام خدا‏‎ ‎‏را شکر می کرد و تسبیح می گفت. یک روز شاگرد گفت: آقا مگر نمی بینید که‏‎ ‎‏خدا با شما چه کرده است؟ شما حتی نمی توانی خودت آب را در دهانت‏‎ ‎‏بگذاری. عالم گفت: فرزندم خداوند خیلی مهربان است، من چگونه قادرم‏‎ ‎‏شکر او را بگویم، اگر همین مساله را که می گویی در نظر بگیری یعنی در این‏‎ ‎‏حال که من هیچ کاری نمی توانم بکنم او آنقدر کریم و مهربان است که ترا‏‎ ‎‏برای مواظبت من مامور کرده است، آن وقت درمی یابی که من چرا مدام او را‏‎ ‎‏شکر می گویم. عین جملات را به خاطر ندارم ولی مضمون داستان را اینگونه‏‎ ‎‏بیان کردند. نقل این داستان بلافاصله در آن حالت که من در آن اندیشه بودم‏‎ ‎‏دو چیز را نشان می داد: یکی قدرت روحی خارق العاده ایشان در خواندن‏‎ ‎‏فکر دیگران و دیگری نصیحت و پندآموزی برای پیشگیری از خطای‏‎ ‎‏فکری.‏

‏   نصیحت دیگری که از ایشان به خاطر دارم این است که روزی به مناسبتی‏‎ ‎‏خواستم که برایم دعا کنند. امام در جواب گفتند که من هر چند ساعت یکبار به‏

‏شخص شما دعا می کنم. با تعجب پرسیدم شنیدن این مطلب برایم خیلی‏‎ ‎‏خوشحال کننده است ولی چرا هر چند ساعت یکبار. خندیدند و گفتند هر بار‏‎ ‎‏که از قفسه داروها، دوا برمی دارم بیاد، شما می افتم. در پاسخ گفتم آقا دل ما‏‎ ‎‏به دعاهای شما خوش است ایشان سکوت کردند و اندکی قیافه اشان در هم‏‎ ‎‏رفت بعد با لحنی پدرانه و مهربان و در عین حال آمرانه گفتند. سعی کنید فقط‏‎ ‎‏دلتان به خدا خوش باشد نه بنده خدا. این نکته خیلی آموزنده است؛ امام حتی‏‎ ‎‏در مقام تعارف هم حاضر نبودند سخنی غیر توحیدی بشنوند. ‏

‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   شهامت امام بر کسی پوشیده نیست. شکستن دیوار ظلمانی اختناق و‏‎ ‎‏دیکتاتوری در ابتدای نهضت و سخنرانیهای کوبنده و زندان و تبعید و‏‎ ‎‏مبارزات بی امان، شهامت ایشان را بر همگان آشکار کرده است ولیکن دریغ‏‎ ‎‏دارم از اینکه خاطره ای را بازگو نکنم. خاطره ای که در عین نشان دادن‏‎ ‎‏شجاعت و شهامت بسیار امام، ابعاد والایی از روح بزرگ ایشان را آشکار‏‎ ‎‏می سازد. همگان به خاطر دارند که در جریان جنگ تحمیلی، در مقاطعی از‏‎ ‎‏جنگ، دشمن از موشکهای زمین به زمین برای بمباران تهران استفاده می کرد‏‎ ‎‏و با کمک عوامل داخل محل اصابت موشک را شناسایی می کرد و با اصلاح‏‎ ‎‏زاویه پرتاب مناطق موردنظر را موشکباران می نمود. از موشکهای پرتاب‏‎ ‎‏شده سه موشک از سه طرف در فواصل یک کیلومتری منزل امام اصابت‏‎ ‎‏کرده بود و احتمال اینکه موشک بعدی به منزل ایشان اصابت کند، بسیار زیاد‏‎ ‎‏بود. خانه ای قدیمی که امام در آن سکونت داشتند و علی رغم اصرار و تاکید و‏‎ ‎‏خواهش دیگران از جمله مسئولان عالی رتبه کشوری که از ایشان می خواستند‏

‏تا از پناهگاه استفاده کنند، هرگز حاضر نبودند از اتاق همیشگیشان تغییر مکان‏‎ ‎‏بدهند و یا حداقل در مواقعی که وضعیت قرمز اعلام می شد، از پناهگاه‏‎ ‎‏استفاده کنند. در آن ایام به بیمارستانی که محل کار من بود مجروحان زیادی‏‎ ‎‏را که قربانی موشک دشمن بودند، می آوردند. برخی مجروحان به خاطر‏‎ ‎‏موج انفجار ناشی از موشک به سختی مجروح شده بودند. دیدن این صحنه ها‏‎ ‎‏مدام مرا نگران می کرد که مبادا موشک به منزل امام و یا نزدیک منزل ایشان‏‎ ‎‏اصابت کند و حادثه غم باری اتفاق بیفتد. حتی یکبار در اثر موشک باران‏‎ ‎‏شیشه های یکی از اتاقها شکسته بود. یک روز تصمیم گرفتم که من هم‏‎ ‎‏خدمت ایشان برسم و برای بار آخر هم که شده از ایشان بخواهم که با توجه به‏‎ ‎‏جنبه پزشکی قضیه که ممکن است موج انفجار برای قلبتان مضر باشد، یا‏‎ ‎‏مطلبی نظیر این، به شکل یک توصیه پزشکی ایشان را متقاعد کنم که از‏‎ ‎‏پناهگاه استفاده کنند. قبل از آنکه پیش امام بروم رفتم اتاق مرحوم حاج‏‎ ‎‏احمد آقا. پیش از ظهر بود حدود ساعت 5 / 11 صبح. برایشان قصدم را‏‎ ‎‏گفتم. حاج آقا خنده ای کردند و گفتند خیال می کنی آقا قبول می کنند؟‏‎ ‎‏گفتم به احتمال خیلی زیاد نه ولیکن من خیالم راحت می شود که من هم سعی‏‎ ‎‏خود را کرده ام. گفتند بسیار خوب برو و بگو، ببینم چکار می توانی بکنی. در این‏‎ ‎‏موقع آقای انصاری پیش حاج احمدآقا آمدند. حاج احمدآقا تصمیم مرا به آقای‏‎ ‎‏انصاری گفتند. آقای انصاری گفتند اتفاقا من هم به همین خاطر پیش شما‏‎ ‎‏آمدم چون تیمسار ظهیرنژاد تماس گرفتند و گفتند طبق منابع موثق، دشمن‏‎ ‎‏توانسته است با اصلاح زاویه پرتاپ، بیت را شناسایی کند و هدف بعدی، بیت‏‎ ‎‏حضرت امام است و تاکید داشتند که امام حتما محلشان را عوض کنند و یا‏‎ ‎‏حداقل از پناهگاهی مطمئن استفاده کنند. حاج احمد گفتند بسیار خوب شما‏

‏هم با ایشان پیش امام بروید و این پیغام را برسانید و بلافاصله گفتند ولی آقا‏‎ ‎‏قبول نمی کنند. من و آقای انصاری از اتاق حاج احمد آقا خارج شدیم به‏‎ ‎‏طرف اتاق آقا به راه افتادیم. من فکر کردم بهتر است از آقای دکتر پورمقدس‏‎ ‎‏که ایشان هم آن روز کشیک بود بخواهم که ایشان هم بیاید تا مساله را از نظر‏‎ ‎‏طبی هر دو بیان کنیم و آقای انصاری هم پیغام آقایان را برساند. قبل از اینکه‏‎ ‎‏وارد اتاق آقا بشویم چون وقت غیرمعمولی برای ملاقات بود، یعنی درست‏‎ ‎‏قبل از وقت اذان ظهر بود که امام معمولاً آن موقع مشغول مقدمات وضو‏‎ ‎‏می شدند، ابتدا من به اتاق ایشان رفتم ضمن سلام گفتم آقا مطلبی است که من‏‎ ‎‏و آقای انصاری و آقای دکتر پورمقدس می خواهیم به شما بگوییم. در حالی‏‎ ‎‏که کوشش می کردند تا دریابند که مطلب چیست گفتند بسم اللّه ، من به آقای‏‎ ‎‏انصاری و آقای دکتر پورمقدس گفتم و آنها داخل شدند. همه در مقابل امام‏‎ ‎‏نشستیم. امام با دقت منتظر بودند تا بدانند ما چه می خواهیم بگوییم. از آقایان‏‎ ‎‏احوالپرسی کردند. آقای انصاری گفتند که آقای ظهیرنژاد دقایقی پیش تماس‏‎ ‎‏گرفتند و گفتند که ... امام بلافاصله مطلب را دریافتند با حالتی آمرانه و جدی‏‎ ‎‏گفتند حالا فهمیدم چه می خواهید بگویید. من به پناهگاه نمی روم. آقای‏‎ ‎‏انصاری گفت: آقا نگرانی همه مردم و همه رزمندگان در جبهه و همه مسئولین‏‎ ‎‏کشور و همه مسئولین جنگ حفظ جان شماست اینکه آنها نگران هستند‏‎ ‎‏باعث می شود که نتوانند کارشان را درست انجام دهند. امام گفتند آنها نگران‏‎ ‎‏من نباشند. آقای انصاری گفتند آقا می دانید اگر خدای نکرده موشک به اینجا‏‎ ‎‏اصابت کند و مساله ای اتفاق بیفتد آن وقت چه می شود؟ امام گفتند چه‏‎ ‎‏می شود؟ گفت تمام دسترنج مردم و رزمندگان نابود می شود، چیزی از انقلاب‏‎ ‎‏باقی نمی ماند. آن روز، روز شادی دشمنان اسلام است. امام گفتند شما اشتباه‏

‏می کنید. آقای انصاری گفت من که فقط این را نمی گویم همه می گویند. گفتند‏‎ ‎‏همه اشتباه می کنند. این نظام اصلاً قائم به شخص نیست. من کسی نیستم که‏‎ ‎‏باشم یا نباشم. آنها که انقلاب کردند خودشان هستند. خداحافظ این انقلاب‏‎ ‎‏بوده است. خدا که هست (عین جملات را به یاد ندارم مضمون همین است).‏‎ ‎‏بعد از این جملات، امام از جا برخاستند. قاطعیت سخنان امام ما را ناامید کرد‏‎ ‎‏و استدلال امام اصلاً جایی برای صحبت ما نمی گذاشت. آقای انصاری در‏‎ ‎‏اینجا منقلب شد و به گریه افتاد، حالت ما نیز دگرگون شد. آقا با دیدن این‏‎ ‎‏صحنه مجددا نشستند. چند بار گفتند شما اشتباه می کنید. آقای انصاری گفت‏‎ ‎‏آقا همه مردم از پناهگاه استفاده می کنند. امام با حالت تعجب پرسیدند: همه‏‎ ‎‏مردم از پناهگاه استفاده می کنند؟ ایشان پاسخ داد اگر هم از پناهگاه استفاده‏‎ ‎‏نکنند ولی کیسه های شن را پشت پنجره هایشان چیده اند. امام مجددا با حالت‏‎ ‎‏تعجب پرسیدند، همه کیسه های شن را پشت پنجره هایشان چیده اند؟ طبیعی‏‎ ‎‏بود که پاسخ این سوالات منفی بود و امام بهتر از هر کسی از وضع مردمش‏‎ ‎‏خبر داشت. با شنیدن سخنان امام که هرگز حاضر نبود اتاقشان را ترک کنند،‏‎ ‎‏از یک سو و احتمال قوی خطر موشکباران از سوی دیگر ما را بسیار متاثر‏‎ ‎‏کرده بود. در این حال آقای انصاری جمله ای گفتند که امام بسیار متاثر شدند.‏‎ ‎‏برای آنکه از میزان ناراحتی اصرارکنندگان بکاهند در حالی که از جایشان بلند‏‎ ‎‏می شدند گفتند شما بروید طرحتان را بیاورید تا من ببینم. ما از اتاق ایشان‏‎ ‎‏خارج شدیم و به سرعت پیش حاج احمد آقا رفتیم و داستان را تعریف‏‎ ‎‏کردیم. حاج احمدآقا گفتند من الآن پیش امام می روم خیلی بعید می دانم که آقا‏‎ ‎‏هیچگونه طرحی را در این زمینه بپذیرند. حاج احمد آقا به طرف اتاق آقا به‏‎ ‎‏راه افتاد. من هم پشت سر ایشان بودم. حاج احمد آقا وارد اتاق شد. امام در‏

‏حالی که بسیار عصبانی بودند در اتاق قدم می زدند. تا احمد آقا را دیدند‏‎ ‎‏گفتند: «من از اینجا تکان نمی خورم. من چگونه از پناهگاه استفاده کنم در‏‎ ‎‏حالی که همسایه من به خاطر من خانه اش ویران شود. من چگونه می توانم به‏‎ ‎‏پناهگاه بروم در حالی که پاسدار محافظ من تکه تکه شود. اصلاً این آقایان‏‎ ‎‏مرا چگونه شناخته اند من از اصرارها و پیغامهای این و آن خسته شده ام. آخر‏‎ ‎‏مگر می توانم به پناهگاه بروم. بعد اندکی آرامتر شدند و گفتند من به همه‏‎ ‎‏گفته ام که اینجا را ترک کنید و هر جا می خواهید بروید. آخر من تکلیفم فرق‏‎ ‎‏می کند. حاج احمد آقا سکوت کرده و به حرفهای آقا گوش می داد. من که‏‎ ‎‏خود مسبب این واقعه بودم، در درون خویش احساس شرم می کردم و از‏‎ ‎‏طرفی نگران حال امام بودم چون عصبانیت برایشان خوب نبود. حاج احمد‏‎ ‎‏گفت: آقا به خاطر علاقه بسیار زیاد به شما، نه فقط به خود شما بلکه به‏‎ ‎‏مصلحت کشور و انقلاب همه می خواهند هر طور شده شما را راضی کنند.‏‎ ‎‏امام گفتند آنها اشتباه می کنند اگر موشک روی سر من هم فرود بیاید، آب از‏‎ ‎‏آب تکان نمی خورد. ‏

‏   تاملی بر این خاطره، عظمت و شکوه توصیف ناشدنی آن روح بزرگ را‏‎ ‎‏بیان می کند و به راستی زبان و قلم از توصیف آن همه عظمت عاجز است. ‏

‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏همه پزشکان امام معتقد بودند که هرگز در دوران طبابتشان بیماری به حرف‏‎ ‎‏شنوی امام نداشته اند. ایشان با نظم و ترتیب خاصی کلیه توصیه های پزشکی را‏‎ ‎‏رعایت می کردند. ساعات مصرف داروها را به دقت در نظر داشتند و هیچگاه‏‎ ‎‏در اینگونه موارد از خود اجتهاد نمی کردند و یا هرگز خودشان در مورد این‏

‏مسائل پیشنهادی نمی کردند. خاطره ای که برای من بسیار عجیب است و هنوز‏‎ ‎‏هم از تصور آن دگرگون می شوم، به یاد آوردن زمانی است که تیم پزشکی‏‎ ‎‏برای اعلام نظر خود در مورد جراحی به حضور امام رسید. بعد از ساعتها‏‎ ‎‏گفتگو با حضور متخصصان مختلف متشکل از متخصصان جراحی، گوارش،‏‎ ‎‏بیهوشی، قلب، آسیب شناسی و داخلی نهایتا تصمیم بر عمل جراحی معده قرار‏‎ ‎‏گرفت. تیم پزشکی نزد امام رفتند. ابتدا، آقای دکتر عارفی و سپس آقای دکتر‏‎ ‎‏فاضل به امام گفتند که ما به این نتیجه رسیدیم که بایستی عمل جراحی برای‏‎ ‎‏شما انجام شود. امام بدون اینکه هیچگونه سوالی بکنند گفتند بسیار خوب.‏‎ ‎‏معمولاً رسم اکثر بیماران بر این است که در این گونه موارد سوالات متعددی‏‎ ‎‏را مطرح می کنند. مثلاً در مورد نوع عمل، خطرات عمل، عوارض عمل،‏‎ ‎‏جراح، محل عمل و مواردی از این دست سوالات زیادی مطرح می کنند؛ اما‏‎ ‎‏امام هیچ نپرسیدند. حتی نپرسیدند توسط چه کسی و کجا این کار انجام خواهد‏‎ ‎‏شد. ‏

‏   آن ایام خیلی مرسوم بود که بیماران را برای عمل جراحی به خارج از‏‎ ‎‏کشور می فرستادند و یا پزشکان معروف از خارج به کشور دعوت می شدند، و‏‎ ‎‏برای شخصیتی همچون امام همه این موارد میسر بود ولیکن امام هیچ‏‎ ‎‏اشاره ای به هیچیک از این مسائل نکردند و فقط گفتند بسیار خوب. این مساله‏‎ ‎‏برای همه روشن بود که امام هرگز حتّی دعوت از پزشکان خارجی را‏‎ ‎‏نمی پذیرفتند، تا چه رسد به رفتن به خارج از کشور. بگذرم چنانکه ذکر شد‏‎ ‎‏امام در مورد بیمار بودن هم استثنایی بود. اگر مطالبی را در آغاز عرایضم‏‎ ‎‏اشاره کردم مبنی بر اینکه ایشان می دانستند عمل جراحی و بستری شدن در‏‎ ‎‏بیمارستان مقدمه ای است برای ارتحال ایشان، آن وقت به اهمیت برخورد‏

‏ایشان با پزشکان هنگام صحبت برای عمل جراحی پی می بریم. ‏