خاطرات آقای محمد شریفی
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : بصیرت منش، حمید، میرشکاری، اصغر

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1388

زبان اثر : فارسی

خاطرات آقای محمد شریفی

‏   وقتی امام برای عمل جراحی به بیمارستان آمدند، من کشیک بودم با‏‎ ‎‏توجه به اینکه امام همیشه مدتی قبل از اذان صبح به طور عادت برای نماز شب‏‎ ‎‏بلند می شدند، آن شب هم من یادم است که ایشان بلند شدند برای اینکار. من‏‎ ‎‏متوجه شدم خونی که برای عمل به ایشان وصل است جریان ندارد. با توجه به‏‎ ‎‏اینکه ایشان هم باید خون را می گرفت، من رفتم برایشان آماده کنم که‏‎ ‎‏اشکالش چیست. ایشان همه اش نگران این بود که نمازش دیر نشود. هی‏‎ ‎‏می گفتند: «بروید بیرون، خوب باشد بعدا ...» من دیدم که اصلاً ایشان خیلی‏‎ ‎‏ناراحتند. واقعا من دیدم که خدا را خوش نمی آید که ما ایشان را اینقدر‏‎ ‎‏ناراحت کنیم بنابراین من به حاج آقا انصاری گفتم که بگذارند ایشان نمازشان‏‎ ‎‏را بخوانند، بالاخره نماز را شروع کردند امّا آن خلوتی که می خواست برایشان‏‎ ‎‏مهیا باشد، انجام نگرفت. من و حاج آقا انصاری بودیم و شاید یک دو نفر‏‎ ‎‏دیگر. خلاصه من آقای انصاری را قانع کردم که بروید بعد از نماز من می آیم‏‎ ‎‏درستش می کنم، چون واقعا ناراحتی را در چهره ایشان دیدم که درست‏‎ ‎‏نمی توانند با خدا خلوت کنند. من و دکتر طباطبایی و آقای محمد هاشمی‏‎ ‎‏داخل اتاق ایستادیم نماز شب ایشان را می دیدیم واقعا صحنه های خیلی‏‎ ‎‏زیبایی بود نماز صبح را هم بعد از نماز شب خواندند و قرآن را معمولاً قبل از‏‎ ‎‏نماز یعنی چه قبل از نماز ظهر چه قبل از نماز مغرب و عشا و چه قبل نماز‏‎ ‎‏صبح می خواندند. بعدش هم دعا و تعقیبات دیگر تا صبح شد و برای عمل‏‎ ‎‏جراحی آماده شدند.‏


‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   صحنه گریه و زاری در نماز امام را یکبار دیگر غیر از بیماری ایشان پشت‏‎ ‎‏در توی منزلشان شنیده بودم. شب بود من آمدم از بغل اطاقشان رد بشوم،‏‎ ‎‏آنجا من به گوشم رسید که ایشان که تنها بودند توی اتاق اصلاً زار می زدند و‏‎ ‎‏گریه می کردند. واقعا یک حالت خاصی بود که من اصلاً نمی دانم چه بگویم.‏‎ ‎‏انگار مثل کسی که اولین بار است که به محبوب خود رسیده درست همین‏‎ ‎‏حالت. اصلاً جوری گریه می کردند و اینقدر درجه گریه بالا بود؛ که من‏‎ ‎‏متوجه نمی شدم چه می گویند.‏

‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   چیزی که برای من خیلی واقعا جالب بود این بود که ایشان چند روز اول‏‎ ‎‏را با اکسیژن می گذراندند و ساعاتی را لازم بود که اکسیژن بگیرند. وقتی کاری‏‎ ‎‏داشتند صحبتی می خواستند بکنند از توی ماسک ما نمی فهمیدیم معمولاً چه‏‎ ‎‏می گویند. چون ماسک بود و ضعف عمومی داشتند و بعد از عمل جراحی‏‎ ‎‏ضعف مستولی می شد بخصوص با توجه به سنی که ایشان داشت واقعا ما‏‎ ‎‏نمی فهمیدیم. گاهی اوقات من ماسک ایشان را می زدم بالا که متوجه بشوم‏‎ ‎‏چی می گویند؛ ولی وقتی نماز می خواست بخواند به خدا چنان واضح‏‎ ‎‏می خواند که باعث تعجب بود. نماز ظهر و عصر که بایستی یواش می خواند اما‏‎ ‎‏نماز صبح و مغرب و عشا را چنان با صلابت و طمانینه و با صدای واضح‏‎ ‎‏می خواند که اصلاً مشخص بود یعنی هیچ احتیاجی نبود که آدم ماسک را‏‎ ‎‏بردارد. خیلی قشنگ اگر کسی با یک فاصله ای می ایستاد متوجه می شد دقیقا‏

‏ایشان دارد چی می خواند و خلاصه، می توان گفت اصلاً دست خودشان نبود‏‎ ‎‏که آن حالتها در ایشان به وجود می آمد.‏

‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   همان شبی که قرار بود فردایش حضرت امام مورد عمل جراحی قرار گیرد‏‎ ‎‏برای وضو آب خواستند. ایشان نمی توانستند حرکت کنند. سرم دستشان بود.‏‎ ‎‏ما رفتیم که آب برای ایشان بیاوریم، رفتیم یک پارچ آوردیم و یک تشتی‏‎ ‎‏هم آوردیم که بگذاریم زیر دست ایشان که وقتی وضو می گیرند، جایی خیس‏‎ ‎‏نشود. ظرفی که آب می ریختیم پارچ استیل پر از آب بود. حضرت امام گفتند:‏‎ ‎‏«نه یک قوری بیاورید.» چون پارچ خیلی بزرگ بود و وقتی آب می ریختیم‏‎ ‎‏مقداری بیش از حد معمول می ریخت، قوری خواستند. رفتیم یک قوری‏‎ ‎‏آوردیم خیلی جالب بود که اینقدر مواظب بودند تا اندکی آب اسراف نشود. ‏

‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   حضرت امام در ایام بستری، با اینکه از جایشان نمی توانستند حرکت کنند‏‎ ‎‏و روی تخت خوابیده بودند، گر چه اینجور مواقع معمولاً آدم اصلاً حوصله‏‎ ‎‏ندارد، ولی واقعا برای من جالب بود که دعای وضو را روی تخت زمزمه‏‎ ‎‏می کردند. همان آداب یعنی مزمزه کردن، استنشاق و دستها را اول‏‎ ‎‏بشویند و ما هم سعی می کردیم آب اضافه نریزیم فقط در آن حدی که‏‎ ‎‏ناراحت نشوند. وقتی هم که می خواستند نماز بخوانند باز همان آداب را‏‎ ‎‏داشتند، ایشان روی تخت اصلاً نماز خوابیده می خواندند؛ ولی عمامه را حتما‏‎ ‎‏می بایست می بستند، عطر را باید می زدند و آن چیزهایی که بالاخره آداب‏

‏نماز بود، قبل از نماز ایشان همه را انجام می دادند. یعنی یادشان نمی رفت و به‏‎ ‎‏صورت ملکه ای برایشان در آمده بود و همیشه انجام می دادند.‏