خاطرات خانم فرشته اعرابی
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : بصیرت منش، حمید، میرشکاری، اصغر

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1388

زبان اثر : فارسی

خاطرات خانم فرشته اعرابی

‏ ‏

‏   از ابتدای هفته ای که سه شنبه آن حضرت امام عمل شدند، در جریان این‏‎ ‎‏که احتمال دارد عملی روی ایشان انجام بشود، قرار گرفتم. البته حدود یک‏‎ ‎‏هفته بود که ایشان مقداری بیشتر از معمول ضعف داشتند. قبلاً هم گاهی‏‎ ‎‏اوقات این ضعف را پیدا میکردند ولی دو سه روزه رفع میشد امّا این دفعه‏‎ ‎‏یک مقدار طولانی شد. وقتی در پی این برآمدیم که ضعف در اثر چیست و‏‎ ‎‏چرا تمام نمی شود و از بین نمی رود، گفتند که ناراحتی در معده ایشان پیدا‏‎ ‎‏شده و قرار است که عمل بشوند. به ما می گفتند زخم معده است. ما فکر‏‎ ‎‏می کردیم این زخم معده در سن ایشان اگر قرار است به عمل ختم بشود، لابد‏‎ ‎‏چیزی بیشتر از یک زخم ساده و معمولی است. ولی از هر کس می پرسیدیم،‏‎ ‎‏می گفتند نه فقط یک زخم ساده ای است که باید عمل بشود.‏

‏   دو، سه روز قبل از عمل انواع آزمایشها، اندوسکوپی و کارهای پزشکی‏‎ ‎‏روی ایشان انجام شد که هر مرتبه آن، تحملش هم برای ایشان خیلی مشکل‏‎ ‎‏بود و هم برای ما که فکر می کردیم ایشان الان تحت چه شرایطی هستند. تا‏‎ ‎‏روز دوشنبه که قطعی شد فردا صبح عمل دارند. ذکر اینکه آن شب برای همه‏‎ ‎‏ما چه شبی بود، لازم نیست و از حوصله وقت بیان خارج است.‏

‏   صبح اول وقت بعد از نماز به طرف جایی که قرار بود ایشان مورد عمل‏‎ ‎‏قرار بگیرند، شتافتیم. ساعتها قبل از عمل همگی اعضای خانواده جمع بودیم.‏‎ ‎‏وقتی ایشان را برای عمل به اتاق مخصوص عمل بردند، توسط دوربین مدار‏‎ ‎‏بسته ای از تلویزیون، تمام طول عمل را نگاه می کردیم. جالب اینجاست که‏‎ ‎‏فقط یک صندلی برای نشستن در آن قسمتی بود که ما تلویزیون را‏

‏می توانستیم ببینیم و هر پنج شش نفری به نوبت هرگاه خیلی احساس خستگی‏‎ ‎‏می کردیم، می نشستیم. حتی اینقدر التهاب داشتیم که در این دو ساعت به فکر‏‎ ‎‏تدارک جایی برای نشستن نبودیم و به چیزی که فکر نمی کردیم، مساله‏‎ ‎‏خودمان بود. همه فکر و ذکر و حواسمان متوجه وضع عمل بود و در این‏‎ ‎‏مدت می دیدیم که چگونه چاقو در روی پوست و گوشت و اعضای داخلی‏‎ ‎‏بدن امام کار میکند و دیدن این صحنه چقدر تکان دهنده و سخت بود. شاید‏‎ ‎‏کسی تا نبیند و در آن شرایط نباشد، نتواند تصدیق کند که آن دو ساعت بر ما‏‎ ‎‏چه گذشت. هر وقت که دوربین بر روی نوار قلب ایشان می گذشت و نشان‏‎ ‎‏می داد که ضربان طبیعی است، بارها و بارها خدا را شکر میکردیم. ترس ما‏‎ ‎‏فقط از این بود که قلب امام شاید یارای عمل را نداشته باشد و نتواند این‏‎ ‎‏جریان را تحمل کند و وقتی میدیدیم که آن جریان طبیعی است، شکرگذار‏‎ ‎‏بودیم ولی از عواقب بعدی آن بی خبر. وقتی که بخیه زدن زخمهای محل‏‎ ‎‏جراحی را می دیدیم و زخمها را می بستند و پانسمان میکردند، نوار‏‎ ‎‏می گذاشتند، چسب می زدند، مثل این بود که امام را دوباره باز یافته ایم، در‏‎ ‎‏میان آن خاکها بر سجده شکر افتادیم. غافل از اینکه این مقدمه ده روزه ای‏‎ ‎‏است، برای پایان عمر آن عزیز.‏

‏ ‏

* * *

‏   با پایان یافتن عمل موفقیت آمیز، فکر می کردیم که دیگر مساله تمام شد و‏‎ ‎‏این بسی از غفلت ما بود. روزهای اول و دوم و سوم طبیعی است که در شرایط‏‎ ‎‏سنی و مزاجی ایشان عملی به این بزرگی و طولانی حال مساعدی نداشته‏‎ ‎‏باشند. خدمتشان که می رفتیم با اشاره سر و گاهی اوقات چشم و ابرو احوال‏

‏پرسی می کردند ولی صدای خیلی ضعیفی گاهی اوقات شنیده می شد، همه‏‎ ‎‏حمل بر این میکردیم که روزهای اول است و طبیعی است و تمام می شود.‏‎ ‎‏چهار روز بعد از عمل بود که حال ایشان رو به بهبودی می رفت. گاهی‏‎ ‎‏اوقات می نشستند و تخت را بالا می آوردند. یکی دو مرتبه ایشان را از تخت‏‎ ‎‏پائین آوردند که حتی چند روز بعد از عمل ایشان را تا حیاط و محوطه آزاد‏‎ ‎‏محل درمانگاه و بیمارستان آوردند که این خبر بسیار خوبی برای همه ما بود.‏‎ ‎‏در طول آن روزها هر وقت خدمتشان می رفتیم با آن حال ناتوان، به هر‏‎ ‎‏صورتی بود از اعضای خانواده و از بستگان احوالپرسی میکردند و نشان‏‎ ‎‏می داد که هیچ وقت شکایتی از درد جانکاهی که (بنابر قول پزشکان ایشان)‏‎ ‎‏تحمل میکردند، ندارند و به ما چیزی نمی گفتند.‏

‏   یک مرتبه که من سئوال کردم کجایتان درد می کند؟‏

‏   فقط فرمودند: همه ام درد است. ولی هیچگاه شکایت بیشتری از این‏‎ ‎‏مطلب نداشتند و گر چه ما از بدو امر اطلاع نداشتیم اما بعد متوجه شدیم که‏‎ ‎‏خودشان این احساس را داشتند که روزهای آخر عمرشان را می گذرانند. با‏‎ ‎‏اینکه دقیقا گفته های پزشک را در طول زندگیشان همیشه بعنوان یک وظیفه‏‎ ‎‏شرعی و وظیفه انسانی انجام می دادند و سفارشها و تاکیدات پزشکان را‏‎ ‎‏رعایت میکردند ولی حرفهای ایشان نیز حاکی از این بود که می دانند‏‎ ‎‏روزهای آخر زندگیشان است.‏

‏   ما چون نمی خواستیم باور کنیم و چنین چیزی را بپذیریم، هیچگاه این‏‎ ‎‏حرفها را دلیل بر این مطلب نمی گرفتیم و می گفتیم که بله حالا شما می گوئید،‏‎ ‎‏انشاءاللهبیست روز دیگر که خوب شدید خواهیم گفت شما چه حرفهایی به‏‎ ‎‏ما می زدید، چقدر ما را می ترساندید. از این شوخیها میکردیم و غافل بودیم‏

‏از اینکه ایشان حقایقی را بیان می کنند و این ما هستیم که متوجه آن حقایق‏‎ ‎‏نمی شویم. حتی سراغ یکی از بستگان را که در مسافرت بود و نوه ایشان است‏‎ ‎‏(صبیه مرحوم آقای اشراقی) می گرفتند. می گفتند که اینها کی می آیند؟ گفتیم‏‎ ‎‏اواخر هفته آینده. گفتند برای من آخر هفته آینده ای وجود ندارد و باز ما همه‏‎ ‎‏این حرفها را با اینکه با صراحت از ایشان می شنیدیم ولی نمی خواستیم با آن‏‎ ‎‏روبرو شویم، قبول نمی کردیم. ‏

‏   جریانات آن روزها را اگر بخواهیم دقیقا هر کدامش را به خاطر بیاوریم،‏‎ ‎‏می شود گفت یکنواخت است؛ روزها از پس هم می گذشت. صبح تا شب ما در‏‎ ‎‏کنار تخت ایشان به سر می بردیم. ما اعضای خانواده همیشه ملاحظه حال‏‎ ‎‏ایشان را می کردیم. چون فکر می کردیم رفت و آمد ما در میان آقایان‏‎ ‎‏پزشکان و پرستاران ممکن است ایشان را روحا ناراحت کند، مدت کوتاهی‏‎ ‎‏کنار تختشان می ماندیم و می آمدیم. ولی از آنجا هم خارج نمی شدیم و چند‏‎ ‎‏لحظه بعد برمی گشتیم. لحظه ای را بیرون بودیم و باز می آمدیم. ایشان در‏‎ ‎‏همان شرایط می گفتند اینجا حوصله شما سر می رود، دو تایی با هم صحبت‏‎ ‎‏کنید تا حوصله شما از بودن در اینجا سر نرود. البته ما وقتی می خواستیم نزد‏‎ ‎‏ایشان بیاییم و خدمتشان برسیم، با هم مسابقه می گذاشتیم. هر کس می گفت‏‎ ‎‏نوبت من بعد از آن است، نوبت من بعد از آن است و در تلاش و شوق برای‏‎ ‎‏رفتن نزد ایشان از همدیگر سبقت می گرفتیم. ولی ایشان می گفتند نه اینجا‏‎ ‎‏حوصله شما سر می رود پس با هم باشید که لااقل با هم صحبت کنید.‏

‏   گاهی اوقات یک صحبتهای طولانی تری داشتند در حد جملاتی کوتاه‏‎ ‎‏بیان می کردند و گاهی اوقات آن هم نبود اما ما نه تنها ناامید نمی شدیم بلکه هر‏‎ ‎‏کلامی را دلیلی برای بهبود بیشتر و صحّت ایشان می دانستیم و آن را برای‏

‏خودمان مژده ای بحساب می آوردیم. اما از نتیجه کار غافل بودیم.‏

‏   یک مرتبه که خدمتشان رسیدم، گفتند، با شانه، سر و ریشم را شانه بزن،‏‎ ‎‏ایشان عادت نداشتند که مدت طولانی سرشان روی بالش باشد. برنامه منظم‏‎ ‎‏زندگی ایشان هیچ نمی گذاشت که بیشتر از آن ساعتهایی که بدنشان احتیاج‏‎ ‎‏دارد و پزشکان در استراحت ایشان تاکید می کردند، در رختخواب بسر ببرند‏‎ ‎‏و من چند لحظه ای با شوق بسیار از اینکه کار به این کوچکی در قبال حال‏‎ ‎‏ایشان به من محول شده، به شانه کردن سر و محاسن ایشان پرداختم که بعد از‏‎ ‎‏مدتی گفتند کافی است. ‏

‏   در هشتمین روز عمل، ایشان را به حیاط آوردند. آن لحظه من آنجا نبودم‏‎ ‎‏ولی کسانیکه نزد ایشان رفتند، گفته ها حاکی از این بود که حالشان خیلی بهتر‏‎ ‎‏بوده که البته در همان داخل حیاط، یک مرتبه ناراحتی قلبی برایشان عارض‏‎ ‎‏شد که ایشان را به سرعت به قسمت استراحت و به اتاقشان برگرداندند.‏

‏ ‏

* * *

‏   روز شنبه سیزدهم خرداد ماه از صبح ناراحتی های پی درپی شروع شد ولی‏‎ ‎‏ما باور نمی کردیم. هر چه از پزشکان سئوال میکردیم آنها امیدوارمان‏‎ ‎‏میکردند. چنین مطلبی را هیچگاه نمی خواستیم به خودمان بباورانیم و هیچ‏‎ ‎‏وقت فکر نمی کردیم که یک چنین حادثه ای اتفاق بیفتد. حتی آن روز هم باز‏‎ ‎‏یک چنین چیزی را پیش بینی نکردیم. با اینکه مرتب از حال ایشان و از‏‎ ‎‏گفته های دیگران متوجه می شدیم که قلب ایشان توانش را دارد از دست‏‎ ‎‏می دهد و ساعت سه بعد از ظهر یک ناراحتی که برای قلب ایشان پیش آمد و‏‎ ‎‏خط پایان بر حیات ایشان کشید، لحظاتی بود که پزشکان را ناامید کرد ولی باز‏

‏آثاری از حیات در ایشان پیدا شد و قلب کار خودش را شروع کرد و نبض‏‎ ‎‏جریان پیدا کرد. ‏

‏   از ساعت سه و چند دقیقه بعد از ظهر شنبه بود که ناباورانه به هم خیره‏‎ ‎‏می شدیم و می خواستیم که به خود بگوئیم که مثل اینکه آن چه را‏‎ ‎‏نمی توانستیم حتی تصورش را بکنیم، می خواهد بوقوع بپیوندد. از زانوی غم‏‎ ‎‏به بغل گرفتن پزشکان، از دعا خواندن آنها، از روحیه آنها از حالت پرستارها‏‎ ‎‏و از حالت خود امام، امامی که تا پریروز سخنی برای ما نگفته بود. فقط‏‎ ‎‏ساعت یک بعد از ظهر آن روز گفت، چراغها را خاموش کنید و همه از اتاق‏‎ ‎‏بروید بیرون و این تنها حرفی بود که آن روز به خانواده گفته بود و به دیگران‏‎ ‎‏نیز. ‏

‏   از آن حالت رنج و التهاب، هر چه بگویم کم است و زبان از گفتنش قاصر‏‎ ‎‏و قلم از نوشتنش کوتاه. و این طبیعی است کسانیکه در این دوره زندگی‏‎ ‎‏می کنند به راحتی می پذیرند ولی نمی دانم نسلهای آینده و آیندگان تا چه حد‏‎ ‎‏بتوانند لمس کنند که آن چند ساعت برای ما که در جریان حال امام بودیم، چه‏‎ ‎‏گذشت؟ ‏

‏   آن شب از طریق رسانه های عمومی از مردم خواسته شد که برای بهبودی‏‎ ‎‏امام دعا کنند و این خود یک صحبت ناامید کننده ای برای مردمی بود که تا‏‎ ‎‏شب قبل تصاویر حضرت امام را از سیمای جمهوری اسلامی در حال نماز و‏‎ ‎‏در حال صرف غذا می دیدند، یک مرتبه خبر بدهند که، امشب در روند‏‎ ‎‏درمان وخامتی پیش آمده و ایشان را دعا کنید، ضربه مهلکی برای مردم بود.‏‎ ‎‏البته برای ما که از صبح شنبه در جریان وخیم تر شدن حال ایشان بودیم و در‏‎ ‎‏لحظات دردناکی که به اندازه سالها طول می کشید، چیز تازه ای نبود. هیچ‏

‏وقت نمی توانستیم باور کنیم، حتی همان شب در جمع خانواده به هم می گفتیم‏‎ ‎‏که ان شاءاللهوقتی آقا حالشان خوب شد، به ایشان می گوئیم که شما روز شنبه‏‎ ‎‏چقدر ما را اذیت کردید و از حال شما چه بر سر ما آمد. حتی با خود می گفتیم‏‎ ‎‏بعدا به ایشان خواهیم گفت که از این بابت ما چقدر برای شما دلواپس بودیم.‏‎ ‎‏تنها چیزی که باور نمی کردیم این بود که دیگر نتوانیم با ایشان صحبت کنیم و‏‎ ‎‏نتوانیم از ایشان چیزی را بشنویم.‏

‏   غروب بود، قبل از ساعت هشت درها باز شد و برادران پاسداری که ده‏‎ ‎‏سال از عمر خود برای حفاظت ایشان مایه گذاشتند، مجاز شدند بیایند و ایشان‏‎ ‎‏را ببینند. چه صحنه ای بود که در اطراف تخت ایشان، دسته دسته از در داخل‏‎ ‎‏می شدند. به تمام پاسداران حفاظت بیت و اطراف آن گفته شده بود که برای‏‎ ‎‏دیدار با امام بیایید. دیدار با امامی که دیگر او را نخواهید دید و ما این را باز‏‎ ‎‏هم باور نمی کردیم. حتی من یک مرتبه که وارد شدم و اتاق را شلوغ دیدم به‏‎ ‎‏یکی از آقایان پزشکان اعتراض کنان گفتم که اتاقی که هوایش اینقدر کثیف‏‎ ‎‏است، برای حال ایشان خوب نیست غافل از اینکه دیگر کاری از هوا و قلب و‏‎ ‎‏دستگاه و پزشک هیچکدام برنمی آید. از اینکه هوای اتاق سنگین شده بود،‏‎ ‎‏بسیار ناراحت بودم. ‏

‏ ‏

* * *

‏   حال از آن روز عصر که تمام اقوام نزدیک، تمام آقایان مسوولین در‏‎ ‎‏آنجا جمع شده بودند و به دیدار امام می آمدند و برای اولین بار امام را‏‎ ‎‏می دیدند که امام آنها را نمی دید، بگوئیم. توصیف حال هر کدام از آنها خود‏‎ ‎‏بحثی مفصل و جداگانه لازم دارد . آقای کروبی در حالتی بود که من واقعا‏

‏برای حال خود ایشان هم متاثر بودم. چون فکر میکردم که او با این حالتی که‏‎ ‎‏دارد نمی تواند، تاب بیاورد و خودش شاید زودتر از امام از بین رود. همین‏‎ ‎‏جور حالت آقایان دیگر که می آمدند و می رفتند توصیف وضع و حال و‏‎ ‎‏روح و رنگ و ظاهر آنها و دیگر مسائل باطنی اشان که طبیعتا هر کس خودش‏‎ ‎‏می داند که در آن ساعات بر او چه گذشت. ‏

‏   در لحظات آخر یک مرتبه صدایی بلند شد که نشان دهنده آن بود که نوار‏‎ ‎‏قلب صاف شده و همه بر سر زنان جیغ و فریاد زنان، بطرف تخت ایشان‏‎ ‎‏هجوم بردیم. ما به دور تخت شان حلقه زدیم و تمام اتاق و سالن و اطاقهای‏‎ ‎‏اطراف، حیاط بیرون ضجه و فریاد و فغان بود در این لحظه آنچه بر ما گذشت‏‎ ‎‏قادر به بیانش نیستم.‏

‏   بعد از اینکه آخرین دیدار را با ایشان داشتیم و از پیکر گرم ایشان‏‎ ‎‏بوسه های آخر را گرفتیم، از اتاق خارج شدیم. پنجره ای پشت اتاق ایشان بود،‏‎ ‎‏به طرف پنجره پناه بردیم که آخرین لحظات لااقل پیکر بی جان او را ببینیم.‏‎ ‎‏در این لحظه بود که دایی (حاج احمد آقا) وارد اتاق شد و شروع به بوسیدن‏‎ ‎‏امام و نجوا با ایشان کرد. کسی که همیشه جواب سئوالهایش و جواب‏‎ ‎‏حرفهایش را از امام می گرفت، دیگر جوابی به او داده نمی شد. ‏

‏   خدا می داند آن شب، دایی چه حالی داشتند و یا در طول این چند روز چه‏‎ ‎‏بر سر دایی آمد. چون حال امام را می دانست و در جریان بود که چه واقعه ای‏‎ ‎‏و چه مصیبتی در حال وقوع است. او تمام بار سنگین مسوولیت را روی دوش‏‎ ‎‏خود احساس میکرد و با حالت روحی و علاقه شدیدی که به حضرت امام‏‎ ‎‏داشت و وفاداری هایی که در طول سالهای قبل از انقلاب در تنهائیهایش در‏‎ ‎‏قم، در نجف، در کنار امام بعد از شهادت مرحوم حاج آقا مصطفی، در بعد از‏

‏انقلاب داشتند و واقعا لحظه ای از حال امام، کارهای مربوط به امام و مربوط‏‎ ‎‏به مملکت غافل نبود، در آن روزها بر او چه گذشت؟ و قبل از آن حتی از‏‎ ‎‏موقعی که در جریان امر قرار گرفت بر او چه گذشت؟ دیدن ظاهر او و در آن‏‎ ‎‏روزها واقعا دل ما را می شکست و به لرزه وامی داشت. گر چه خودمان به‏‎ ‎‏حال امام بسیار امیدوار بودیم، ولی دیدن او با آن حالت روحی، با آن‏‎ ‎‏خمیدگی شانه ها، تحملش بسیار سنگین و سخت بود.‏

‏   خانم حضرت امام از اول که در جریان این قضیه قرار گرفتند، بیشتر از همه‏‎ ‎‏ما منقلب بودند. خانم کاملاً آدم خوددار و صبوری هستند، از این رو وقتی‏‎ ‎‏که ما این ناراحتی های شدید ایشان را می دیدیم، تعجب میکردیم، می گفتیم‏‎ ‎‏خانم هیچ وقت اینجور نبودند. گاهی از خود می پرسیدیم مگر حال امام بدتر‏‎ ‎‏از دفعه قبل و آن ناراحتی قلبی دفعه گذشته می باشد؟ آن مرتبه خانم اینجور‏‎ ‎‏ناراحت نبودند، پس چرا حالا اینجور است و ایشان از همان اوائل گاهی‏‎ ‎‏اوقات البته نمی خواستند که صریحا به ما بگویند ولی می گفتند که این دفعه‏‎ ‎‏غیر هر دفعه است. این دفعه غیر از آن دفعه است. من نگران هستم. ‏

‏   همان شنبه ای که ساعت 3 بعد از ظهر آن ناراحتی پیش آمد و یک‏‎ ‎‏لحظه ای امام قلبشان ایستاد و مجددا به حرکت در آمد، وقتی خانم شنیدند که‏‎ ‎‏ممکن است عمل مجددی را روی حضرت امام انجام بدهند، ایشان سراسیمه‏‎ ‎‏آماده رفتن به بیمارستان شدند و گفتند من می روم و با آقایان دکترها صحبت‏‎ ‎‏میکنم که امام دیگر توان عمل را ندارد، دیگر نمی توانند مقاومت کنند، ایشان‏‎ ‎‏با اینکه معمولاً کم با آقایان در تماس بودند و هیچ وقت این جور‏‎ ‎‏عکس العملهای شدید از خودشان نشان نمی دادند، با سراسیمگی خودشان را‏‎ ‎‏به پزشکان رساندند و آنچه را که می خواستند به آنها گفتند. البته پزشکان‏

‏گفتند نه اصلاً برای عمل قراری نبوده و این را چه کسی به شما گفته است؟‏‎ ‎‏گفتند در هر صورت من میدانم که حال امام در چه شرایطی هست، من از آن‏‎ ‎‏اول احساس کرده بودم که امام دیگر بازگشتی برای ما نخواهد داشت، پس تو‏‎ ‎‏را به خدا بگذارید راحت باشند، دیگر اذیتشان نکنید. این از عواطف و‏‎ ‎‏احساسات تقریبا 60 سال زندگی مشترک بود که همیشه دوشادوش امام‏‎ ‎‏بودند و در سختیها، مشکلات چهارده سال تبعید، در شرایط سخت نجف، در‏‎ ‎‏دوری از فرزندان، در شهادت فرزند برومندشان صبر و حوصله و مقاومتی که‏‎ ‎‏از خودشان داشتند و همراهی که با امام داشتند، در هر حال در آن لحظات‏‎ ‎‏دیدن ایشان نیز باز بر بار غم ما می افزود هر چند که حادثه نهائی را هنوز هم‏‎ ‎‏باور نمی کردیم، ولی دیدن قیافه خانم، دایی و پزشکان و کادر پزشکی و‏‎ ‎‏پرستارها و آقایان مسوولین یک به یک خود حاکی از این بود که واقعه ای‏‎ ‎‏تلخ و مصیبتی در شرف وقوع است. ‏

‏   در آن لحظه آخر وقتی که همه در گرد ایشان، فریاد می زدیم تو را به خدا‏‎ ‎‏آخرین ماساژها را آخرین کارها را انجام بدهید، شاید که امام برگردد. تنها‏‎ ‎‏چیزی که می دیدیم، چشم پر اشک پزشکان بود و دستهایی که دیگر کوتاه‏‎ ‎‏بود از هر گونه انجام عملی به غیر از اینکه به خواست خدا و به آنچه که خدا‏‎ ‎‏مقرر کرده بود، تسلیم بشوند و بپذیرند که چاره ای نبود جز پذیرفتن آن. ‏