خاطرات خانم لیلی بروجردی
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : بصیرت منش، حمید، میرشکاری، اصغر

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1388

زبان اثر : فارسی

خاطرات خانم لیلی بروجردی

‏   من حدود یک هفته قبل از عمل جراحی حضرت امام، به اصرار همسرم‏‎ ‎‏(دکتر طباطبایی) که پیغام حضرت امام را تلفنی به من دادند، از مسافرت‏‎ ‎‏برگشتم. ایشان (حضرت امام) سوال فرموده بودند که لیلی کی از سفر‏‎ ‎‏برمی گردد؟ و بعد اضافه کرده بودند به لیلی بگویید «بیاید دیگر».‏

‏   یادم می آید روز چهارشنبه هفته قبل از عمل ساعت 6 صبح به خانه‏‎ ‎‏رسیدم. بچه را خواباندم، لباس سفر را عوض کردم و برای 7 صبح خودم را به‏‎ ‎‏منزل امام رساندم. امام در اتاق خودشان نبودند. وقتی برگشتم که به طرف‏‎ ‎‏حیاط بروم، امام از حیاط وارد شدند. من با عجله خودم را به ایشان رساندم. به‏‎ ‎‏محض اینکه خواستم دستشان را ببوسم، سرم را در بغل خود گرفتند. این‏‎ ‎‏لحظات نسبتا طولانی شد. سرم را بلند کردم و چهره ایشان را دیدم به نظرم‏‎ ‎‏تکیده و مریض بودند اما من چیزی نگفتم. شب که دکتر طباطبایی به منزل‏‎ ‎‏آمد گفتم چرا آقا اینقدر لاغر و ضعیف شده اند؟ به نظرم حالشان خوب‏‎ ‎‏نیست. بعدها فهمیدم در آن زمان دکترها مشغول آزمایش بودند و ما‏‎ ‎‏نمی دانستیم. تنها تاکید دوباره همسرم به اینکه سعی کن این روزها هنگام‏‎ ‎‏قدم زدن با آقا باشی، نگرانی همیشگی ما نسبت به حال ایشان را شدیدتر‏‎ ‎‏کرد و من در روزهای بعد صبح زود و نیز پیش از ظهر و همینطور در بعداز‏‎ ‎‏ظهرها در نوبتهای قدم زدن آقا حتما حاضر می شدم. این موضوع از قبل‏‎ ‎‏سابقه داشت که در دوران نقاهت ایشان، هنگام قدم زدن، حاج احمد آقا و‏‎ ‎‏دکتر طباطبایی سفارش می کردند آقا را تنها نگذارید و این سفارش را از آن‏‎ ‎‏موقع به کار می بردیم. ‏


‏   روز جمعه بود که آزمایش ایشان انجام می شد. آزمایشاتی که جهت‏‎ ‎‏تشخیص نوع مریضی انجام می دادند ولی برای سن ایشان بسیار سنگین و‏‎ ‎‏مشکل بود. ایشان در سکوت و تسلیم محض پزشکان بودند و من و خانم‏‎ ‎‏دایی احمد(خانم فاطمه طباطبایی) با نگاه، نگرانی خود را نشان می دادیم.‏‎ ‎‏دکتر طباطبایی ساکت بود و ما عادت نکرده بودیم که در مسائل پزشکی‏‎ ‎‏سوال کنیم. تا آنجا که لازم بود ایشان می گفتند و من نمی خواستم با سوالاتم‏‎ ‎‏ایشان را به جواب دادن خلاف میلش وادار کنم. حاج احمد آقا مثل همیشه‏‎ ‎‏در طول این روزها در رفت و آمد بود؛ ولی ما هرگز فکر نمی کردیم چیز‏‎ ‎‏مهمی در کار باشد.‏

‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   در طول این چند روزه که صبحها خیلی زود خدمت آقا می رفتم از‏‎ ‎‏خاطرات مختلف سوال می کردم. از دوران کودکی شان، از وضع خمین، از‏‎ ‎‏عمه اشان، از هجوم اشرار به شهر خمین، از اسلحه دست گرفتن ایشان. یک بار‏‎ ‎‏یادم می آید تعریف می کردند: «من وقتی 16 ساله بودم از دیوار بلندی که بین‏‎ ‎‏دو قلعه نزدیک خانه امان بود و یک طرف ارتفاع نسبتا زیاد دیوار و طرف‏‎ ‎‏دیگر حیاط و درختها، رد می شدم. عرض دیوار حدودا یک وجب بود و من‏‎ ‎‏با سرعت از روی این دیوار می دویدم. (در همین هنگام حاج حسن آقا از دور‏‎ ‎‏رد شدند.) ایشان گفتند: «هیکلم مثل حسن بود، وقتی او (حسن) را می بینم‏‎ ‎‏یاد خودم در همین سنها می افتم. بلند و باریک بودم.» خاطرات زیادی ایشان‏‎ ‎‏در این ایام تعریف می کردند. چند کتاب تازه برایشان آورده بودند.‏‎ ‎‏می فرمودند: «برایم بخوان.» قسمتهایی را انتخاب می کردند و من می خواندم.‏


‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   شنبه جلسه سران کشور در منزل حاج احمد آقا تشکیل شد. دکترها جلسه‏‎ ‎‏می کردند و برنامه های امام هم روال عادی داشت و حال عمومی شان خوب‏‎ ‎‏بود. معمولاً آزمایش و دقت در برنامه مراقبتهای پزشکی ایشان وجود داشت‏‎ ‎‏و امری عادی بود. دکترها همیشه احوال ایشان را بررسی می کردند و چیزی‏‎ ‎‏اضافه به نظر نمی رسید. ظهر یکشنبه حضرت امام به همراه حاج سید احمد آقا‏‎ ‎‏به قسمت بیرونی منزل رفتند. من و خانم دایی (فاطمه خانم) در سکوت و در‏‎ ‎‏حیاط منتظر نشسته بودیم. ایشان همراه با دایی از در بیرونی وارد شدند و‏‎ ‎‏جلوی پنجره که رسیدند خانم پنجره را باز کردند. ایشان فرمودند: «دکترها‏‎ ‎‏گفتند شما باید عمل شوید.» خانم اظهار کردند: این دکترها همیشه قضیه را‏‎ ‎‏جدی می گیرند، عمل برای چی و یک سری هم اظهار نگرانی. حاج احمد آقا‏‎ ‎‏و من و فاطمه خانم شروع کردیم به ادامه صحبتهای خانم و حاج احمد آقا‏‎ ‎‏بسیار خوددار و عادی وانمود می کردند که چیزی نیست. ‏

‏   بعد از نهار، دایی و خانم رفتند از اتاق بیرون. امام فرمودند: «حالا چرا‏‎ ‎‏اینقدر ناراحتید؟» ما گفتیم ناراحت نیستیم. امام خطاب به خانم دایی گفتند‏‎ ‎‏یک پولی از من طلب داری یادت باشد بهت بدهم و تاکید کردند که قرض را‏‎ ‎‏زود پس بدهید. سپس برای استراحت به اتاق خودشان رفتند. بعد من به مادرم‏‎ ‎‏زنگ زدم و موضوع عمل حضرت امام را به ایشان اطلاع دادم. مادرم در‏‎ ‎‏حال گذراندن امتحانات دکترا بودند و روز دوشنبه که قرار بود آقا عمل‏‎ ‎‏شوند، همان روز هم مادرم امتحان داشتند. خلاصه سراسیمه خود را به منزل‏‎ ‎‏امام رساندند و در همین رابطه با حاج سید احمد آقا صحبتهایی داشتند. ‏


‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   صبح روز دوشنبه ساعت 6 صبح بود خودم را به منزل امام رساندم ایشان‏‎ ‎‏فرمودند «اِنَّهُ» را دیدی؟ حضرت امام بسیار گرم و مهربان و صمیمی بودند. و‏‎ ‎‏گاهی برای مزاح محترمانه اسمی روی کسی می گذاشتند. از اِنّه منظورشان‏‎ ‎‏آقای دکتر طباطبایی همسرم بود که این ایام شبها منزل نمی آمد و در جمع‏‎ ‎‏پزشکان به سر می برد. بدون اینکه بگویم شب نیامد، جواب دادم نه صبح به‏‎ ‎‏این زودی او را ندیدم. گفتند: «پس برو بگرد پیدایش کن و بپرس چی شده؟»‏‎ ‎‏گفتم آقا شما بگویید، او را نمی توانم پیدا کنم و اصرار کردم. ایشان با شادی‏‎ ‎‏فرمودند: «صبح زود موقع نماز آمده و گفتند عمل شما به هم خورده و فعلاً‏‎ ‎‏احتیاجی نیست شما عمل شوید.» من خیلی خوشحال شدم و گفتم: آقا دیدید‏‎ ‎‏خانم و ما راست می گفتیم. شما امام هستید دکترها خیلی برای شما دقت‏‎ ‎‏می کنند و مطالبی از این قبیل رد و بدل شد. در همین موقع علی پسر کوچک‏‎ ‎‏حاج احمد آقا که 3 ساله بود و همیشه تا 10 صبح می خوابید، ناگهان در را باز‏‎ ‎‏کرده وارد شد و خودش را توی بغل امام انداخت. برای آقا و من عجیب بود‏‎ ‎‏که صبح به این زودی چرا بچه به اتاق امام آمده است. علی که بسیار خواب‏‎ ‎‏آلود بود، در بغل آقا خودش را به ایشان چسبانده بود که حضرت امام‏‎ ‎‏فرمودند: «لیلی علی را ببر در اتاقش بخوابان.» علی نمی آمد، بالاخره راضی‏‎ ‎‏شد بردمش و خوابید. وقتی برگشتم ایشان گفتند: «علی هم می دانسته باید‏‎ ‎‏امروز از من خداحافظی کند. تو هم صبح به این زودی برای خداحافظی‏‎ ‎‏آمدی اینجا.» با ناراحتی گفتم: آقا از این فرمایشات نفرمایید که باعث‏‎ ‎‏ناراحتی است. کمی بعد مادرم آمد، آقا به ایشان فرمودند: «تو با خیال راحت‏‎ ‎‏برو و امتحانت را بده من امروز عمل نمی شوم.» و مادرم را با دعا بدرقه‏

‏کردند. صبح شادی بود، هر که می آمد صحنه تکرار می شد.‏

‏   دوشنبه شب بعد از شام بعضی از دخترها و نوه ها دور ایشان بودیم.‏‎ ‎‏فرمودند: «من به بیمارستان می روم و معلوم نیست برگردم.» سفارشاتی‏‎ ‎‏فرمودند البته خیلی کوتاه و اضافه نمودند که: «شما جوانها واجباتتان مثلاً‏‎ ‎‏نماز، روزه و ... را انجام می دهید ولی بدانید آنچه آخرت انسان را خراب‏‎ ‎‏می کند «زبان» او است. مواظب باشید در مجالس غیبت ننشینید. فساد غیبت‏‎ ‎‏کمتر از بقیه گناهان که نیست، بیشتر هم هست.» البته من قبلاً از ایشان راجع‏‎ ‎‏به غیبت و فساد اجتماعی سوال کرده بودم. و در آخر باز سفارش کردند شما‏‎ ‎‏ان شاءاللهگناه نمی کنید ولی مواظب باشید در مجلس غیبت ننشینید و‏‎ ‎‏خودتان را از این گناه عظیم دور کنید.‏

‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   بعد از شام دایی وارد اتاق شد و به آهستگی گفت با آقا عبدل‏‎[1]‎‏ آمدیم‏‎ ‎‏آقا را ببریم بیمارستان تو بچه ها را ببر (منظور ایشان از بچه ها دختر 5 ساله‏‎ ‎‏من(هدی) و علی پسر خودشان بود.) من با عجله بچه ها را بردم و دست‏‎ ‎‏خانمی که در منزل امام خدمت می کردند سپردم. وقتی برگشتم ایشان از پله ها‏‎ ‎‏به طرف بیمارستان حرکت می کردند. همه ما خیلی آرام گریه می کردیم. بارها‏‎ ‎‏اتفاق افتاده بود که امام به بیمارستان رفته بودند ولی این بار حالت غریبی‏‎ ‎‏احساس می شد. با اینکه کسی از شدت یا وخامت بیماری صحبت نکرده بود،‏

‏ولی همه ناراحت بودند. ما عادت کرده بودیم، ده سال دلمان شور می زد، هر‏‎ ‎‏وقت به سفر کوتاه یا بلند می رفتیم، هنگامی که به جماران برمی گشتیم در‏‎ ‎‏انتظار حادثه ای بودیم. علاقه و توجه بعلاوه وابستگی ما به ایشان و نیز‏‎ ‎‏شخصیت خودشان، همینطور به دلیل اینکه همه مردمی که با ما برخورد‏‎ ‎‏داشتند، سفارش ایشان را می کردند بسیار عمیق و مسئولانه بود. ما به عنوان‏‎ ‎‏عضو کوچکی از خانواده ایشان احساس می کردیم در مقابل مردم پاسخگو‏‎ ‎‏هستیم. مردم از سلامت، غذا، زندگی و برنامه ایشان پرس و جو می کردند و ما‏‎ ‎‏به طور عادی پاسخگو بودیم؛ اما مانده بودیم که خبر ناگوار مریضی آقا را‏‎ ‎‏چگونه به مردم اطلاع دهیم. این تصمیم گیری عظیم هم مانند بقیه‏‎ ‎‏تصمیم گیریهای حاج احمد آقا صادقانه و راحت انجام شد. ایشان مقید بودند‏‎ ‎‏و این جمله را از ایشان شنیدم که می گفتند: امام با ملت صادق بودند در این‏‎ ‎‏قضیه ها ما باید همان جور عمل کنیم که ایشان بودند. حاج احمد آقا‏‎ ‎‏(روحشان شاد) همیشه آن را عمل می کردند که امام می خواستند. امام بارها از‏‎ ‎‏ایشان اظهار رضایت کرده بودند. حاج احمد آقا و دکترها بعد از جلسات‏‎ ‎‏مشورتی و توضیح قضایا برای آقایانی که حضور داشتند، خانواده را به طور‏‎ ‎‏اجمال توجیه کردند. روز عمل آنچه را که اتفاق افتاد، قابل توصیف نیست.‏‎ ‎‏ساعتها سکوت در مقابل تلویزیونی که عمل جراحی را نشان می داد و... .‏

‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   چندی بعد، روزی که قرار شد حضرت امام غذا میل کنند، همه بسیار شاد‏‎ ‎‏بودیم. حاج احمد آقا با من صحبت کردند و فرمودند: تو به آقا غذا بده زیرا‏‎ ‎‏لازم است هنگام غذا دادن به ایشان دکتر در اتاق باشد. چون آقای طباطبایی‏

‏(همسرم) به علت محرم بودن با من و اینکه حضرت امام از حضور ایشان‏‎ ‎‏تکلّفی نداشتند، در اتاق به عنوان اینکه وسائل پزشکی را مرتب کنند، رفت و‏‎ ‎‏آمد می کردند و من هم به راحتی به آقا غذا می دادم. البته پختن غذای امام را‏‎ ‎‏یکی از خانمهای مخلص که نسبتی با خانم امام دارند، به عهده گرفته بودند.‏‎ ‎‏برای هر غذا دعاهای مختلفی را در مفاتیح الجنان می خواندند، هنگام غذا‏‎ ‎‏درست کردن وضو می گرفتند و واقعا هر آنچه را که در توان داشتند اعمال‏‎ ‎‏می کردند. هنگام غذا خوردن با ایشان صحبت می کردیم و برای آنکه جو‏‎ ‎‏اتاق از حالات بیماری و مریضخانه خارج شود گفت و شنودهایی داشتیم و‏‎ ‎‏حاج احمد آقا هم معمولاً حضور داشتند.‏

‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   چند روز اول، حال امام رو به بهبودی بود، در عین حال، در این مدت از‏‎ ‎‏تمام شهرها و نیز تهران آشنایان برای سلامتی امام مجلس دعا گرفته بودند.‏‎ ‎‏عصر پنجشنبه منزل آیه اللهتوسلی مجلس دعا بود. خانم و خاله ها رفتند. من و‏‎ ‎‏خانم فریده مصطفوی آخرین نفرها بودیم. قرار بر این شد، یک سری به‏‎ ‎‏بیمارستان بزنیم، احوال آقا را بپرسیم و بعد به محل دعا برویم. وقتی وارد‏‎ ‎‏بیمارستان شدیم همه در حال حرکت بودند و در اتاق ایشان رفت و آمد بود.‏‎ ‎‏ما را اجازه ندادند وارد شویم. در باز بود امام ما را می دیدند و ما هم ایشان را‏‎ ‎‏می دیدیم. خاله خود را کنترل کردند ولی من برای اولین بار نزد امام قادر‏‎ ‎‏نبودم خودم را کنترل کنم و اشکهایم بی اختیار جاری بود. ایشان با ضعف به‏‎ ‎‏من اخم کردند. من دیگر با نگاهها آشنا بودم و می دانستم به گریه ام اعتراض‏‎ ‎‏می کنند. با آنکه ما در این مدت دعاها و گریه ها کرده بودیم ولی هنگامی که با‏

‏ایشان روبرو می شدیم، آرامش خود را حفظ می کردیم ولی آن مرتبه اولین‏‎ ‎‏باری بود که این عمل از من سرزد. ‏

‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   جمعه حال ایشان بهتر شد، ولی ما سرگرم دعا و پاسخ دادن به تلفنها و‏‎ ‎‏اظهار محبت مردم و دوستان بودیم و برای اینکه مزاحم کار پزشکان نشویم،‏‎ ‎‏تنها هر کدام چند دقیقه به بیمارستان می رفتیم و خبر می گرفتیم. همه در منزل‏‎ ‎‏ایشان مستقر بودیم. شنبه صبح دختر من تب کرد و آقای طباطبایی گفت هدی‏‎ ‎‏را به بیمارستان نبر خودت هم نیا، زیرا سرماخوردگی هدی ممکن است به‏‎ ‎‏حضرت امام سرایت کند. ترک کردن این مکان برایم مشکل بود ولی به منزل‏‎ ‎‏رفتم و بچه را بردم. ساعت 3 بود که یکی از دختر خاله ها(از نوه های حضرت‏‎ ‎‏امام) زنگ زد و گفت طباطبایی گفتند هدی را بگذار منزل و بیا. من او را به‏‎ ‎‏همسایه سپردم و با عجله به محل بیمارستان رفتم. حالها دگرگون و حرکات‏‎ ‎‏غیرطبیعی بود. هیچکس سوال نمی کرد و تنها نگاهها بود که حرف می زد.‏‎ ‎‏خانم بسیار انسان مقاوم و قدرتمندی هستند و این قدرت به دختر ایشان هم‏‎ ‎‏منتقل شده و ما هم به تبعیت از آنها این بار سنگین را تحمل می کردیم. همه در‏‎ ‎‏حال دعا بودند و مات و مبهوت همدیگر را نگاه می کردند. سکوت عجیبی‏‎ ‎‏حاکم بود، هیچ صدایی از کسی در نمی آمد. حاج احمد آقا گاهی می آمدند‏‎ ‎‏در اتاق و برمی گشتند. دکترها هم تقریبا دست از کار کشیده بودند و من وقتی‏‎ ‎‏می دیدم آنها دست از کار کشیده اند و کتاب دعا و قرآن دستشان است، به‏‎ ‎‏التماس افتادم و گفتم آخر چرا دست از کار کشیدید؟ این مطالب را با صدای‏‎ ‎‏آرام می گفتیم، انگار امام استراحت کرده بودند و ما می خواستیم از صدای ما‏

‏بیدار نشوند. مدتی بعد دیدم حاج احمد آقا را صدا کردند، او از حیاط آمد.‏‎ ‎‏دکترها آهسته چیزی گفتند و پچ پچها زیاد شد. همه دیگر در اتاق جمع شده‏‎ ‎‏و روی بدن آقا خم شده بودند تا اینکه صفحه نمایشگر نوسانات قلب آقا را به‏‎ ‎‏صورت خط مستقیم نشان داد و این بعد از آن بود که تلاش پزشکان به جایی‏‎ ‎‏نمی رسید و حاج احمد آقا به آنها فرمودند اذیتشان نکنید. آنها دست از کار‏‎ ‎‏کشیده و نشستند. همه گریه می کردند. ردیف اول دور تخت، ما‏‎ ‎‏خانمها(دخترها و نوه ها) بودیم ولی به خود اجازه نمی دادیم به ایشان دست‏‎ ‎‏بزنیم. دکترها مشغول جداکردن وسائل پزشکی از بدن ایشان بودند پس از آن‏‎ ‎‏بود که دیگر دانستیم باید برای آخرین بار دست ایشان را ببوسیم و با ایشان‏‎ ‎‏وداع کنیم. ‏

‏   بعد از مدتی از ما خواسته شد که اتاق را ترک کنیم. در حیاط تقریبا تمام‏‎ ‎‏مسئولین مملکتی جمع بودند. آقای هاشمی رفسنجانی از ما خواستند مثل‏‎ ‎‏همیشه صبور باشیم تا آنها بتوانند تصمیم بگیرند و برایشان عجیب بود که‏‎ ‎‏همیشه زنها فغان می کنند ولی چرا ما ساکت هستیم. گفتند شاید تا چند روز،‏‎ ‎‏رحلت را اعلام نکنند ولی حاج احمد آقا مثل همیشه صادق و امین گفتند:‏‎ ‎‏امام با مردم صادق بود و با صداقت زندگی کرد و در مرگ او نیز باید صداقت‏‎ ‎‏حفظ شده، چیزی نباید پنهان باشد. امام از آنِ مردم بودند و مردم امام را از‏‎ ‎‏خود می دانند، عین واقعیت به مردم گفته می شود و بدون ذره ای سیاسی بازی‏‎ ‎‏باید عملیات دفن انجام شود. ‏

‏   بعضی از آقایان گفتند ایشان را در قم دفن کنیم. حاج احمد آقا گفتند در‏‎ ‎‏بین شهدای تهران و نزدیک بهشت زهرا بهترین جا است و به دنبال انجام‏‎ ‎‏عملیات و تدارک کار بودند. شهردار وقت تهران یعنی آقای مرتضی‏

‏طباطبایی(داماد دختر حضرت امام) حضور داشتند و دستورات لازم را گرفتند‏‎ ‎‏و مشغول به انجام کار شدند. آن شب سخت ترین شب زندگی ما بود. مردم با‏‎ ‎‏اعلام تلویزیون که حال امام رو به وخامت است به جماران آمده بودند ولی‏‎ ‎‏سکوت حاکم بود. هیچکس سوالی نمی کرد و حرفی نمی زد، همه ایستاده‏‎ ‎‏بودند. ساعتی بعد من تنها به بیمارستان برگشتم. تعدادی از آقایان که در حیاط‏‎ ‎‏بودند، جلویم را گرفتند و مانع رفتن من شدند، برگشتم از پنجره به درون اتاق‏‎ ‎‏نگاه کردم. حاج احمد آقا با امام تنها بودند. طباطبایی به دلیل اینکه از 12‏‎ ‎‏سالگی با حاج احمد آقا بود، در گوشه اتاق نگران ایشان ایستاده بود. در زدم،‏‎ ‎‏گفتند می خواهند ایشان را بشویند و فقط آقایان حضور دارند و برادرم و‏‎ ‎‏آقای طباطبایی اجازه ندادند من داخل بشوم. گفتم من اهل سر و صدا نیستم‏‎ ‎‏فقط می خواهم حضور داشته باشم. در گوشه ای ایستادم تا ایشان را حرکت‏‎ ‎‏دادند تا در حیاط منزلشان کار غسل و کفن کردن انجام شود. من چون‏‎ ‎‏نمی توانستم آنجا حضور داشته باشم به بقیه خانمها در منزل ملحق شدم. ما که‏‎ ‎‏در اتاق جمع شده بودیم، 12 روز به درگاه خدا ناله کرده و ضجه زده بودیم.‏‎ ‎‏نذرها و راز و نیازها نتوانست با مصلحت الهی و خواست خود امام مقابله‏‎ ‎‏کنند. قبلاً از ایشان شنیده بودم که می گفتند: «اینها علائم رفتن است» این اواخر‏‎ ‎‏همیشه حرف مرگ را می زدند، در عین حالی که با تمام قوا زندگی می کردند.‏

‏ ‏

* * *

‏ ‏

‏   یکبار هنگام غذا دادن در بیمارستان هیچ میلی به غذا نداشتند برای آنکه به‏‎ ‎‏وجد بیایند گفتم: آقا چیزی بخورید تا دستهایتان قوی بشود و توی دهن‏‎ ‎‏آمریکا بزنید. لحظه ای چشمهایشان برقی زد و خلاصه صبح روز یکشنبه‏

‏ساعت 7 صبح گوینده خبر، همراه با بغض و گریه رحلت پیرجماران، مراد‏‎ ‎‏اسلامخواهان و متقیان، ابرمرد تاریخ، پدر پیر ما را اعلام کرد و ما دانستیم که‏‎ ‎‏دیگر می توانیم بلند گریه کنیم. ‏


  • - حاج سید احمد آقا در جمع خودمانی آقای دکتر سید عبدالحسین طباطبایی(برادر خانمش) را آقاعبدل می نامیدند.