مجله نوجوان 233 صفحه 5
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

مترجم : زهرا سادات موسوی محسنی

ویراستار : سپیده اسلامی

ناشر مجله : موسسه چاپ و نشر عروج

نویسنده : افشین علاء، محسن وطنی

موضوع : نوجوان

مجله نوجوان 233 صفحه 5

فرزندان زهرا مصطفوی ابداً سخت گیری نمی کردند حضرت امام از نظر عمل به مباح خیلی آزاد می گذارند افراد را ، اما از نظر برخورد با عمل حرام خیلی سخت و محکم اند؛ حالا شما در خانه هر جور می خواهید باشید . از دورانی هم که یادم است ایشان از همان زمان هم با خیلی ها فرق داشتند . آن موقع آقایان ، خانم هایشان چاقجور می پوشیدند ، روبنده می زدند و از این حرف ها و رسم ها و ایشان ابداً سخت گیری نمی کردند . (آرشیو مؤسسه) به همه فرزندان آزادی می دادند در دوران بچگی آنچه که یادم است آن آزادی کاملی است که امام به بچه ها می دادند . به همۀ فرزندانشان آزادی خیلی زیاد در رفت و آمدها ، در خوابیدن ها ، بلند شدن ها و در هر چه . اگر خانواده ای را که رفت و آمد می کردیم و ایشان قبول نداشتند و مورد تأیید بود دیگر به بقیه مطالب کاری داشتند که مثلاً چه وقت برویم ، چه وقت برگردیم ، چند روز بمانیم؛ حتی منزل دوستان . این آزادی باعث می شد که ما روحاً خیلی آزاد پرورش پیدا کنیم . (برداشت هایی از سیره امام خمینی (س) ، ج 1 ، ص 35) آزادی مطلق به ما می دادند امام ، دوران بچگی آزادی مطلق به ما می دادند و به هیچ یک از کارهای ما کاری نداشتند ، اما در دورانی که ما به سن بلوغ رسیدیم وبزرگ تر شدیم ، ایشان بر بعضی مسائل ما نظارت می کردند . (همان ، ص 31) زدند روی دست من وقتی که بچه بودم نانم را داخل کاسه ماست زدم و خوردم . همین که می خواستم بزنم توی ماست ، انگشتم به ماست خورد . آقا زدند روی دست من . خیلی کوچک بودم ، 5-6 سالم بود؛ یعنی آقا متوجه شدند که من ناراحت شدم و دستم را کشیدم کنار ، دست مرا گذاشتند توی دهانشان و گفتند : "من از دست تو بدم نمی آید . اما باید سر سفره ای که جمع نشسته اند دقت داشته باشیم که قاشق هست برای ماست" . یعنی در نظافت خیلی رعایت می کنند ، در عین سادگی (همان ، ص 33) بیا این شیشه ها را جمع کن تابستان بود ، در دوران طفولیت ما ، که امام در حیاط با مادرم مشغول گل کاشتن بودند؛ یعنی امام بعد از نماز مغرب و عشا بود که با کارد آشپزخانه باغچه را آماده می کرد و مادرم نشاء را می کاشتند و خاک می ریختند . ما بچه ها توی اتاق مشغول بازی بودیم . هشت سال ، ده سال همین حدود بویدم با بچه های همسایه . پشت پنجره رختخواب چیده شده بود تا بالا ، یکی از دخترها را خواهر من بلند کرد و محکم نشاند روی رختخواب ، به طوری که پشت این بچه خورد به شیشه و شیشه از بالا تا پایین خرد شد و ریخت درست آنجایی که مادرم و ایشان مشغول کاشتن گل ها بودند ، ما هم خیلی آماده بودیم برای اینکه ایشان اعتراض بکنند ، ولی با اینکه دستشان زخمی شد و خون آمد هیچ چیزی به ما نگفتند . فقط کارگری را که توی منزل بود صدا کردند که بیا شیشه ها را جمع کن . (همان ، ص 130) می دانید غیبت چقدر حرام است یک بار آقا همۀ اهل خانه را صدا کردند و گفتند : "من بنا داشتم یک دفعه که همه با هم جمع هستید چیزی برای شما بگویم" . بعد گفتند : "شما می دانید غیبت چقدر حرام است؟" گفتیم بله ، بعد گفتند : "شما می دانید آدم کشتن عمدی چقدر گناه دارد؟" گفتیم بله . فرمودند : "غیبت بیشتر!" بعد گفتند : "شما می دانید فعل نامشروع و عمل خلاف عفت (زنا) چقدر حرام است؟" گفتیم بله . فرمودند : "غیبت بیشتر" . (همان ، ص 50) خودشان وسایل چای را می شستند امام خودشان چای شان را درست می کنند و خودشان قوری .و استکان خود را می شویند . حتی برای ما هم اگر به دیدنشان برویم ، چای می ریزند و می آورند . هنوز ایشان با این سن و با این مقام ، به من که اولاد کوچکشان هم هستم نمی گویند پاشو یا مثلاً این کار را بکن و یا آن چیز را بیاور . دوست نوجوانان سال پنجم / شماره 21 پیاپی 233 / 14 شهریور 1388

مجلات دوست نوجوانانمجله نوجوان 233صفحه 5