
مزهی سرما
یکی بود، یکی نبود. پروانه و کفشدوزک و ملخ با هم دوست بودند. آنها هرروز با هم بازی میکردند.
از صبح تا ظهر و از عصر تا شب. یک روز صبح، پروانه به خانهی کفشدوزک رفت تا با هم بازی کنند. اما
مادر کفشدوزک به پروانه گفت که او سرما خورده و حالش اصلا خوب نیست. پروانه خیلی ناراحت شد.
پر زد و رفت روی یک شاخهی گل نشست. بعد فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد. دلش برای کفشدوزک
میسوخت. پروانه با خودش گفت:«کفشدوزک دوست من است. باید به او کمک کنم...» همین موقع ملخ
با یک جست پرید روی گل و به پروانه گفت:«پس کفشدوزک کجاست؟ چرا تنها نشستهای؟» پروانه آهی
کشید و گفت:«او مریض است. چیزی برای خوردن پیدا نکرده. برای همین هم سرما خورده.» ملخ با
تعجب پرسید :«سرما خورده؟ چه طوری؟» پروانه جواب داد: نمیدانم چه طوری، ولی مادرش گفت که
سرما خورده و حالش خوب نیست.» ملخ کمی فکر کرد و گفت :«شاید مادرش هم گرسنه باشد و مجبور
شود سرما بخورد!» پروانه گفت:«ای وای! باید به آنها کمک کنیم! قبل از این که مادرش هم مجبور شود
از گرسنگی سرما بخورد!» بعد ملخ و پروانه، هردو با هم شروع کردند به جمع کردن خوراکی. چند دانهی
انگور،کمی برگ کاهو، یک گیلاس درشت و خوشمزه و یک توت فرنگی قرمز و
رسیده. آنها خوراکیها را جلوی در خانه کفشدوزک گذاشتند و درزدند. خانم
کفشدوزک در را باز کرد و وقتی ملخ و پروانه را با آن همه خوراکی دید خیلی
خوشحال شد. پروانه گفت:«این خوراکیها را برای شما آوردهایم.» خانم کفشدوزک گفت :
«خیلی زحمت کشیدید. دستتان درد نکند.» ملخ و پروانه خوشحال و خندان از خانم کفشدوزک
خداحافظی کردند و به خانههایشان برگشتند. آنها تمام شب را به مزهی سرما فکر
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 16صفحه 4