مجله خردسال 16 صفحه 4
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

مترجم : احمد قائمی مهدوی

ویراستار : نیرالسادات والاتبار

ناشر مجله : موسسه چاپ و نشر عروج

نویسنده : افشین علاء - مرجان کشاورزی آزاد

موضوع : خردسال

مجله خردسال 16 صفحه 4

مزه­ی سرما یکی بود، یکی نبود. پروانه و کفشدوزک و ملخ با هم دوست بودند. آن­ها هرروز با هم بازی می­کردند. از صبح تا ظهر و از عصر تا شب. یک روز صبح، پروانه به خانه­ی کفشدوزک رفت تا با هم بازی کنند. اما مادر کفشدوزک به پروانه گفت که او سرما خورده و حالش اصلا خوب نیست. پروانه خیلی ناراحت شد. پر زد و رفت روی یک شاخه­ی گل نشست. بعد فکر کرد و فکر کرد و فکر کرد. دلش برای کفشدوزک می­سوخت. پروانه با خودش گفت:«کفشدوزک دوست من است. باید به او کمک کنم...» همین موقع ملخ با یک جست پرید روی گل و به پروانه گفت:«پس کفشدوزک کجاست؟ چرا تنها نشسته­ای؟» پروانه آهی کشید و گفت:«او مریض است. چیزی برای خوردن پیدا نکرده. برای همین هم سرما خورده.» ملخ با تعجب پرسید :«سرما خورده؟ چه طوری؟» پروانه جواب داد: نمی­دانم چه طوری، ولی مادرش گفت که سرما خورده و حالش خوب نیست.» ملخ کمی فکر کرد و گفت :«شاید مادرش هم گرسنه باشد و مجبور شود سرما بخورد!» پروانه گفت:«ای وای! باید به آن­ها کمک کنیم! قبل از این که مادرش هم مجبور شود از گرسنگی سرما بخورد!» بعد ملخ و پروانه، هردو با هم شروع کردند به جمع کردن خوراکی. چند دانه­ی انگور،کمی برگ کاهو، یک گیلاس درشت و خوشمزه و یک توت فرنگی قرمز و رسیده. آن­ها خوراکی­ها را جلوی در خانه کفشدوزک گذاشتند و درزدند. خانم کفشدوزک در را باز کرد و وقتی ملخ و پروانه را با آن همه خوراکی دید خیلی خوشحال شد. پروانه گفت:«این خوراکی­ها را برای شما آورده­ایم.» خانم کفشدوزک گفت : «خیلی زحمت کشیدید. دستتان درد نکند.» ملخ و پروانه خوشحال و خندان از خانم کفشدوزک خداحافظی کردند و به خانه­هایشان برگشتند. آن­ها تمام شب را به مزه­ی سرما فکر

مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 16صفحه 4