
سوت... سوت
افسانه شعباننژاد
یکی بود و یکی نبود. یک گوشه از این دنیای بزرگ یک شهر بود توی شهر کنار یک خیابان
یک درخت بود. روی درخت دوتا کلاغ نشسته بودند.
خانم کلاغه بهآقا کلاغهگفت:«باید همینجا لانه بسازیم، میخواهم یک جوجه داشته باشمآن
را زیر بالم بگیرم و برایش لالایی بخوانم.»
هنوز حرف خانم کلاغه تمام نشده بود که یک دفعه با صدای سوتی ازجا پرید. از بالای درخت
سرک کشید. آقای پلیس را وسط چهار راه دید. آقای پلیس سوت میزد یعنی به ماشینها
میگفت شما بایستید. شما بروید اینجا بروید. آنجا نروید.
خانم کلاغه آه کشید و گفت:« با این صدای سوت که نمیتوانم جوجهام را خواب
کنم.» بعد به آقا کلاغه گفت:« قارو قارو قار. سوتش را بردار.» آقا کلاغه
نگاهی به ماشینها کرد و گفت:« ولی خانم جان، ببین خیابان خیلی شلوغ است اگر
من سوت آقای پلیس را بردارم از این هم شلوغتر میشود.»خانم کلاغه گفت:« پس
باید از اینجا برویم و یک جای دیگر لانه بسازیم.» بعد دوتایی پرزدند و پر زدند به هر
طرف سر زدند تا به یک پارک رسیدند. روی یک درخت بلند نشستند. خانم کلاغه گفت:
«به به چه جایی، پر از گل و درخت است. همینجا لانه میسازیم، جوجهام که به دنیا آمد.
او را زیر بالم میگیرم برایش لالایی میخوانم.» هنوز حرف خانم کلاغه تمام نشده بود که
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 16صفحه 22