
قصهی پنج انگشت
مصطفی رحماندوست
پنج تا انگشت بودند که روی یک دست
زندگی میکردند.
یک روز ...
اولی گفت :«یک دو سه.»
دومی گفت :«با بریم به مدرسه.»
سومی گفت :«حیف که معلم نداریم.»
چهارمی گفت :«کتاب ودفتر ازکجا بیاریم؟»
انگشت شست گفت :«کف دست کتابه.»
من، حالا یک معلمم، درسمون هم حسابه.»
دست کودک را بگیرید و در حال بازی با انگشتان او
این شعر را بخوانید
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 16صفحه 24