
خوردن علفها ادامه داد. گفت:«بترس !» گفت:«الان تو را یک لقمهی چپ
میکنیم! » سرش را بلند کردوگفت:«شماها مرا یک لقمهی چپ میکنید؟!»» و از این
که از آنها نترسیده بودخیلی تعجب کردند. گفت:«من هستم و این هم دوست من
است.ما صبحانه نخوردهایم و میخواهیم تو را بخوریم.» گفت:«اتفاقا من هم صبحانه
نخوردهام.قرار است امروز برای صبحانه یک را بخورم و قبل از خوردن باید کمی
علف سبز بخورم تا اشتهایم باز شود!» و به هم نگاه کردند و پرسیدند:«تو؟! تو میخواهی
یک بخوری؟» جواب داد:«بله. مگر نمیدانید که من یک خور هستم!
البته گاهی هم و میخورم.ولی وقتیکه یا خیلی چاق و چلهای را ببینم. اگر
شما دوتا تصمیمدارید مرا بخورید، باید صبر کنید تا اول من را بخورم و بعد مرا بخورید.این
طوری شما هم مرا خوردهاید وهم را !» در گوش گفت:«فکر نمیکنم که او راست
بگوید.» به گفت:«اگر راست میگویی، را جلوی ما بخور تا ما هم ببینیم چه
طوری یک را میخوری.» قبول کرد و گفت:«همراه من بیایید تا صبحانهی امروزم را
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 16صفحه 18