
با صدای سوتی از جا پرید و از بالای درخت
سرک کشید. کنار گلها نگهبان پارک را دید
آقای نگهبان سوت میزد یعنی میگفت به
گلها دست نزنید. رو چمنها راه نروید
شاخهی درختها را نشکنید. خانم کلاغه آه کشید
وگفت:«با این صدای سوت چه طوری جوجهام را خواب کنم؟»
بعد به آقا کلاغه گفت:«قارو قارو قار. سوتش و بردار.» آقا کلاغه
نگاهی به گلها و درختها و چمنها کرد وگفت:«ولی خانم جان
اگر من سوت آقای نگهبان را بردارم. گلها و درختها و چمنها
ناراحت میشوند.» آقا کلاغه وخانه کلاغه فکرکردند و فکرکردند.
بعد به آسمان پریدند.رفتند و رفتند تا یک جای ساکت پیداکنند
ولانه بسازند.جایی که نه آقای پلیس سوت بزند نه نگهبان پارک.
تا وقتی جوجهشان به دنیا میآیند راحت بخوابند. قصهی ما بهسر
رسید خانم کلاغه همراه آقای کلاغه رفت و رفت به جایی که
دوست داشت رسید.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 16صفحه 23