
قصههای جنگل
1) یک روز وقتی که میمون کوچولو با دوستش مشغول بازی بود. از روی شاخهی درخت افتاد.
2) و از روی تپهی بلند برفی،
قل خورد و قل خورد و پایین رفت.
3) او نمیدانست راه خانه کدام طرف است. خیلی هم سردش شده بود.
مجلات دوست خردسالانمجله خردسال 6صفحه 22