اسدالله تجریشی
اسدالله تجریشی
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س) - گروه تاریخ (تدوینگر)

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1387

زبان اثر : فارسی

اسدالله تجریشی

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏من « اسدالله آقا محمدحسین تجریشی‏‏» فرزند حسین درآبان 1316 در‏‎ ‎‏یک خانواده مذهبی در تهران‏‏ متولد شدم. پدرم قهوه چی بود. من ایشان‏‎ ‎‏را ندیدم، شش ماهه بودم که از دنیا رفت. ولی آن طور که شنیدم پدرم از‏‎ ‎‏لوتیهای آن زمان بود. معروف بود به «کاکا حسین» ورزشکار زورخانه ای‏‎ ‎‏بود که حالا مذهبی باشد، نه، آن طور نبود. ولی اگر به کسی ظلمی می شد‏‎ ‎‏به ایشان رجوع می کردند و او برخورد می کرد.‏

‏آن وقت تهران‏‏ خیلی بزرگ نبود و چند محله معروف داشت که‏‎ ‎‏بستگان ما بیشتر در بازار و اطراف مسجد جامع مغازه های متعدد داشتند‏‎ ‎‏و این، آهسته آهسته برای خانواده ی ما یک موقعیت اجتماعی ایجاد کرد.‏‎ ‎‏طوری که اهالی آن جا از خانواده ما حرف شنوی داشتند و احترام خاصی‏‎ ‎‏برای ما قائل بودند.‏

‏مادرم با شش بچه که من کوچکترین شان بودم زندگی سختی را آغاز‏‎ ‎‏کرد و مشکلات زیادی را پشت سر گذاشت تا فرزندانش را بزرگ کرد.‏‎ ‎‏تحصیلات من در حد متوسطه است. ابتدایی را در مدرسه فرخی‏‏ و‏‎ ‎

کتابخاطرات اسدالله تجریشیصفحه 1

‏متوسطه را در مدرسه حافظ گذراندم و از نوجوانی با شرکت در محافل‏‎ ‎‏مذهبی به فعالیتهای سیاسی - مذهبی علاقه مند شدم و از همان نوجوانی‏‎ ‎‏به پخش اعلامیه هایی در حمایت از حضرت امام روی آوردم و در 5 1‏‎ ‎‏خرداد 1342 در محل باجگیران قم به همین علت دستگیر شدم و پس از‏‎ ‎‏انتقال به ساواک قم آزاد گردیدم. وارد جریانات سیاسی که شدم، معارف‏‎ ‎‏اسلامی مثل ادبیات، عرفان، فلسفه و مسائل سیاسی را در زندان آموختم‏‎ ‎‏و به فضل خدا این سطح مطالعاتم است.‏

‏زمانی که تحصیلات را رها کردم در کارگاه برادرم به کارگری‏‎ ‎‏مشغول شدم. در کارخانه ای که ظروف آلومینیوم تولید می کرد در رشتهِ‏‎ ‎‏خمکاری دست به کار شدم. یادم است که از صبح زود که می رفتم‏‎ ‎‏سرکار تا اول غروب کار می کردم. مزد یک کارگر متعارف 7 تومان بود و‏‎ ‎‏من هم روزی هفت تومان می گرفتم. این اولین کار من بود. ده سال‏‎ ‎‏کارگری کردم. بعداً با شخصی به نام متولی شریک شدم و کارگاه‏‎ ‎‏آلومینیوم را تأسیس کردیم. اما خیلی زود ورشکست شدیم. رها کردم،‏‎ ‎‏آمدم در بازار و با شخص دیگری شریک شدم و وارد کار لوازم التحریر‏‎ ‎‏و خرازی شدم. با ورود به کارهای سیاسی تصمیم گرفتم تغییر شغل‏‎ ‎‏بدهم. بنابراین حرفه ی خشکشویی را انتخاب کردم.‏

‏محل کسب را به خارج از بازار به خیابان خواجه عبدالله انصاری‏‎ ‎‏منتقل کردم تا بتوانم به کارهای انقلابی ام توسعه بیشتری بدهم. ابتدای‏‎ ‎‏این خیابان محل استقرار برخی از مستشاران امریکایی بود.‏

‏علت رو آوردن به خشکشویی این بود که معمولا تمام گروهها و‏‎ ‎‏اقشار مختلف برای شستشوی لباسشان آنجا مراجعه می کنند. هر مشتری‏‎ ‎‏که می آمد از او آدرس می گرفتم، می گفتم چون ممکن است قبض شما‏‎ ‎

کتابخاطرات اسدالله تجریشیصفحه 2

‏گم شود، باید آدرستان را به ما بدهید. بعد مشتریها را شناسایی‏‎ ‎‏می کردم‏‏.‏

‏در همین مغازه بود که در آبان ماه 1354 به همراه حسن ابراری‏‎[1]‎‎ ‎‏دستگیر شدم و بیش از دو ماه در زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری به‏‎ ‎‏سر بردم و شدیدترین شکنجه ها را در آنجا متحمل شدم. سپس به زندان‏‎ ‎‏اوین منتقل گردیدم، تا اینکه انقلاب به پیروزی نزدیک شد. پس از‏‎ ‎‏پیروزی انقلاب به کمیته استقبال از امام پیوستم و پس از شکل گیری‏‎ ‎‏کمیته انقلاب اسلامی مسئولیت کمیته بازار تهران‏‏ را به عهده گرفتم و در‏‎ ‎‏دولت مهندس میرحسین موسوی‏‏ به مدت شش سال مشاور عالی وزیر‏‎ ‎‏کار جناب آقای ابوالقاسم سرحدی زاده‏‏ بودم.‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‏ ‏

‎ ‎

کتابخاطرات اسدالله تجریشیصفحه 3

  • . محمد حسن ابراری فرزند محمد اسماعیل در سال 1318 در جهرم  و در خانواده ای مذهبی و روحانی متولد شد. پس از پایان تحصیلات متوسطه به شغل معلمی پرداخت. او در این فرصت به روشنگری دانش آموزان می پرداخت و در محافل مذهبی جهرم فعالیت چشمگیری از خود نشان می داد. پس از حساس شدن ساواک به فعالیتهایش به تهران  آمده و به تحصیل در رشته علوم قضایی دانشگاه  تهران مشغول شد. او در دانشگاه با مجاهدین خلق ارتباط گرفت و جذب آنها شد.وی از سال 1352 تحت تعقیب ساواک بود و با نام مستعار رضا به زندگی مخفی در خانه های تیمی روی آورد. حسن را فردی مؤدب و موقر، شب زنده دار و مبادی آداب شرعی و مذهبی دانسته اند که سخت در برابر پروسه تغییر ایدئولوژی سازمان ایستاد و حاضر نشد که مارکسیست شود. از این رو مجاهدین مارکسیست به او انگ هایی چون خرده بورژوا زدند و برای از بین بردن چنین خصلتهایی او را به کار در کارخانه ها اعزام کردند.