
گوشت کوبیدة آبگوشت با پودر ادویه و کاسههای سفال خالی برای ترید به رنگ آبی. یک سبد بزرگ سبزی خوردن وسط است. زنعمو، توی بشقاب سبزی من و فرید فلفل تند و برای فرشید و فرشاد فلفل شیرین گذاشته. توی بشقابم پر است از ریحان و تربچه نقلی و نعناع.
دوغ را، زنعمو طوبی خودش درست میکند، در آن پونة خشک میریزد و طالبی شیرین آبدار که سر آخر میخوریم. نگاهم برای بادمجانها موج میکشد که روغنشان راه کشیده تا کنارهها. قرصهای بادمجان کپهاند توی دیس بزرگ ملامین. قرصهای بادمجان خوش رنگ و خوش شکلند، عنابی و قهوهای و ترد. یک ظرف بزرگ سالاد هم وسط سفره است، پر از خیار ریزریز شده و گوجهفرنگی یکدست قرمز.
نصفهای لیموترش برمیدارم و روی بادمجانهایم میفشارم. آبلیمو ترش با روغن قاطی میشود. زنعمو از پارچ بلند کریستال دوغ توی لیوان پر یخم میریزد. دوغ گازدار است پر از پونه. تا دوغ به لیوان میریزد هُفی کَفَش میآید بالا و مینشیند روی دوغ. مزه مزهش میکنم. خنکای خوشایندی میدود توی تنم.
زنعمو، جدا، ماهیچه را پخته و در دیسی گذاشته. فرشید تکهای گوشت را برمیدارد و در بشقابش میگذارد. فرشاد با چشمهای گردشده و لپ باد کرده داد میکشید «مامان، فرشید!» لقمة گوشت میان زمین و هوا میماند. زنعمو میگوید «ای بلات بیفتد به جانم، دنبهاش را نخور، ضرر به جانت دارد.»
فرشید لقمه را باز میکند. دنبة چسبیده به گوشت را جدا میکند، کناری میگذارد و با چشم و ابرو برای فرشاد خط و نشان میکشد.
زنعمو داشت بهمان میگفت «چرا مثل جوجهها به سفره نوک میزنید، قربانتان؟ زیاد بخورید قوی بمانید» و ما دلهایمان توی غنج بود که سایة عمو عزیز را بالای سرمان میبینیم.
عمو عزیز بلند است و کمی چاق. سفیدی چشمش زیاد است و گشاد راه میرود و سرش هیچ مو ندارد الا دو طرف و یک طرف را شانه میزند به راست.
من هول میکنم اما زنعمو هیچ نشان نمیدهد خودش را باخته باشد «اوا، سلام. خاک بر فرقم. شما نرفتید مگر؟ غذا نخورده باشید همین الان آماده میکنم برایتان». عمو عزیز گردن میکشد و مثل لکلک، با چشمهای قلنبهاش، سرد و بیاحساس، من را نگاه میکند. هولکی میگویم «سلام، عمو.»
او مثل دیوار، ساکت، تکتکمان را نگاه میکند و میزند بیرون. ما رنگ به چهره نداریم و غذا زهرمارمان میشود. زنعمو سکوت دلهرهآور را میشکند. «برنامة سفرشان ریخته است به هم لابد. بروم غذایش را بدهم.» و بشقابهای کثیف جلویمان را دسته میکند «شما چرا ساکت ماندهاید حالا، ای دردتان به جانم.» و راه میافتد طرف مطبخ. فرید میرود کمکش تا برای عمو سفره بیاندازد که فریاد نخراشیده و آزاردهندة عمو به گوشمان میآید. به فرید بد و بیراه میگوید و از اتاق پرتش میکند بیرون. نیم صورتش قرمز است و سرخی صورتش کشیده شده تا پشت گردنش. خجالت میکشد از ما. کز میکند گوشهای و لب ورمیچیند «دلخور است!» پیش خود میگویم از دیدن من است، لابد.
صدای دویدن زنعمو میآید. سینی سنگین مسی تاب میخورد در دستانش. چند پر ریحان از کنارههای دالبر سینی آویزانند. متو چشم میدوزد به فرید «خاک بر فرقم، چی کار کردی عزیزکم»
نگاه فرید بالا میآید: «سفره میانداختم که حمله کرد. بیخودی» زنعمو با دهان باز بیحرف میماند. سینی به دست به طرف اتاق عمو میرود با چانه بالا داده. با نگاهم تعقیبش میکنم که صدای شکستن و افتادن ظرفها و زدن و صدای کوک در رفتة عمو که ناسزا میگفت میآید.
بلند میشوم. شلوارم را میپوشم و کیفم را برمیدارم. به فرید، فرشید و فرشاد نگاه میکنم. درهم چپیدهاند کنار سفرةپهن. مطمئنم به عموی عبوس و بدخلقم فکر میکنند. اشاره میکنم، بیصدا: «من رفتم، خداحافظ!» بیرون، اشکهایم را پاک میکنم. ناگهان باد میشود. باد زوزه میکشد و گرد و خاک میپراکند. پشت به باد میکنم و همانجا پشت به در روی پلهها مینشینم. یکی دلم را در چنگ دارد. وجودم سراسر در آشوب و تلاطم است. میدانم به خانه برسم کتک جانانهای در انتظارم است.
مجلات دوست نوجوانانمجله نوجوان 250صفحه 26