فصل ششم: ویژگی های فردی شیخ
مناجات
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : کامور بخشایش، جواد (گردآورنده)

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1390

زبان اثر : فارسی

مناجات

‏‏به حمد حق جمادات و نباتات‏

‏‏زبان بگشوده از بهر مناجات‏

‏
‏
‎

‎‏همه با یک زبان تسبیح گویند‏

‏‏ره یکتاپرستی را بپویند‏

‏‏تمام چارپایان یا چرنده‏

‏‏همه خیزندگان و هم پرنده‏

‏‏همه در شکر و تسبیح خدایند‏

‏‏به نزد خالق خود در دعایند‏

‏‏بشر کو اشرف مخلوق باشد‏

‏‏ز اعلای سما مرزوق باشد‏

‏‏گهی تصدیق حق گه منکر او‏

‏‏گهی رنجش دهد پیغمبر او‏

‏‏گهی چون گرگ از هم پاره سازد‏

‏‏دل خوبان گهی ویرانه سازد‏

‏‏نه رحمی بر پیمبر نی به یاران‏

‏‏که از غم اشک بارم همچو باران‏

‏‏پیمبر کشته شد از دست آنان‏

‏‏علی منزل نشین آن ماه تابان‏

‏‏چه گویم از عدی و تیم و عسفان‏

‏‏ستمها شد روا بر آل عمران‏

‏‏چه گویم ای عزیزان زان مصیبت‏

‏‏که آمد بر سر بضع نبوت‏

‏‏چه آتش شعله زد در خانه او‏

‏‏به یغما رفت ملک و نامه او‏

‏
‏
‎

‎‏چه آمد پشت در دخت پیمبر‏

‏‏شکستند پهلویش از ضربت در‏

‏‏به رویش سیلی جانکاه آمد‏

‏‏ز محنت روز او چون شام آمد‏

‏‏ز ضرب تازیانه گشت نیلی‏

‏‏دو بازویش رُخش از ضرب سیلی‏

‏‏نه شرمی از خدا نی از رسولش‏

‏‏ز کین مجروح شد جسم بتولش‏

‏‏زبس محکم زدندی در به پهلوش‏

‏‏شدی مسقوط طفلش گشته مدهوش‏

‏‏چو آمد فضه بر بالین زهرا‏

‏‏بدید اُفتاده آن قرص قمر را‏

‏‏نمودی ناله از فرعون و هامان‏

‏‏شدی سوی علی آن روح ایمان‏

‏‏بگفتا بنگر ای میر غضنفر‏

‏‏که زهرا اوفتاد از ضربت در‏

‏‏ز جای خویش آن شیر یگانه‏

‏‏بیامد بر سر خیر زمانه‏

‏‏نظر افکند بر آن مهر عالم‏

‏‏بگفت ای نازنین چه بود مألم‏

‏‏علی چون دید زهرای مطهر‏

‏‏ز ضرب تازیانه سیلی و در‏

‏
‏
‎

‎‏فتاده بی هُش و خود را خبر نیست‏

‏‏سرش بر دامن مهر پدر نیست‏

‏‏بگفتا ای جوان افتادی از چه‏

‏‏شدی از هوش از گفتار از چه‏

‏‏چرا بشکسته دست و پهلوی تو‏

‏‏چرا مجروح باشد سینه تو‏

‏‏که اینان دست و پهلویت شکسته‏

‏‏چرا جسم عزیزت زار و خسته‏

‏‏چرا افتاده ای جانا تو در خاک‏

‏‏ز درد داغ تو قلبم شده چاک‏

‏‏چرا با من سخن زهرا نگویی‏

‏‏چرا درمان درد من نجویی‏

‏‏چرا افتاده ای بر روی خاشاک‏

‏‏که پهلویت شکست از ظلم بی باک‏

‏‏چرا ای جان جوان رفتی ز دستم‏

‏‏چنین افسرده در سوگت نشستم‏

‏‏چه سازم با حسین و زینبینت‏

‏‏چه گویم با حسن آن نور عینت‏

‏‏اگر خواهند مادر از من زار‏

‏‏چه از خواب گران خیزند یکبار‏

‏‏چو رفتی نزد آن باب گرامی‏

‏‏حضور او رسان از من سلامی‏

‏
‏
‎

‎‏بگو با او که ای سالار خوبان‏

‏‏خلایق را همه بودی نگهبان‏

‏‏چرا از ما نظر یکباره بستی‏

‏‏میان فرش استبرق نشستی‏

‏‏چرا غافل شدی از دختر خود‏

‏‏که چندی خفته اندر بستر خود‏

‏‏ز پهلوی شکسته روی نیلی‏

‏‏علی خونین جگر از ضرب سیلی‏

‏‏خدایا صبر ده در این مصیبت‏

‏‏به مهدی حافظ دین و شریعت‏

‏‏نما محشور با بیت نبوّت‏

‏‎"‎‏شریف" عاصی از باب عطوفت‏

‏‏که از سر تا به پا غرق گناهست‏

‏‏گرش بخشی خداوندا روا هست‏

‏‎ ‎

‏‎

‎