فصل ششم / خاطرات فضل الله فرخ
امام آمد
نسخه چاپی | ارسال به دوستان
برو به صفحه: برو

نوع ماده: کتاب فارسی

پدیدآورنده : مرادی نیا، محمد جواد

محل نشر : تهران

زمان (شمسی) : 1387

زبان اثر : فارسی

امام آمد

‏ساعت 10 که شد دیدیم چند تا ماشین پر از خبر نگار به طرف بهشت زهرا آمدند و از ‏‎ ‎‏جلوی ما عبور کردند.‏


کتابامام خمینی و هیات های دینی مبارزصفحه 234

‏ما خوشحال از این که دیگر انتظار به پایان رسید و پس از 15 سال مردم سیمای ‏‎ ‎‏امام را می‌ بینند، ساعت 11 شد، 12 شد، ظهر شد خبری نشد. دیدیم یک عده بر ‏‎ ‎‏می‌گردند، گفتند امام داخل بهشت زهرا دارد سخنرانی می ‌کند. از طرف دیگر رفته ‏‎ ‎‏بودند. گفتیم پس مسیر برگشت این طرف است. تا غروب همه صبر کردیم ولی خبری ‏‎ ‎‏نشد. متوجه شدیم تشریف برده‌ اند. مردم به ما اعتراض کردند که شما ما را مسخره ‏‎ ‎‏کردید، بی‌ خودی ما را آوردید اینجا و نگذاشتید خودمان به بهشت زهرا برویم. گفتیم ‏‎ ‎‏قرار این بود ولی احتمالا به خاطر شلوغی جمعیت ایشان را با هلی کوپتر برده ‌اند.‏

‏تا ساعت 9 شب مشغول راهنمایی کردن اتومبیل‌ ها بودیم تا این که راه بندان نشود. ‏‎ ‎‏بعد از ساعت 9 به طرف مدرسه رفاه آمدیم، گفتند: امام نیامده است و اینجا تشریف ‏‎ ‎‏ندارند. من برای استراحت به منزل رفتم و صبح فردا که به مدرسه آمدم دیدم امام ‏‎ ‎‏تشریف آورده و ملاقات ‌ها شروع شده است. البته مدرسه علوی برای این کار در نظر ‏‎ ‎‏گرفته شد. انتظامات این مکان و خیابان ‌های اطراف به عهده ما بود. از ابتدای خیابان ‏‎ ‎‏ایران تا انتهای آن 200، 300 نفر نیروی انتظامی داشتیم. صبح تا ظهر ملاقات آقایان و ‏‎ ‎‏بعد از ظهرها مخصوص خانم‌ ها بود.‏

‏هر چند دقیقه یک بار امام جلوی پنجره حاضر می ‌شدند و برای مردم دست تکان ‏‎ ‎‏می ‌دادند و مردم هم با شعار از ایشان دیدن می ‌کردند و می ‌رفتند.‏

‏امام با آن همه خستگی، از صبح تا شب با مردم ملاقات داشتند.‏

کتابامام خمینی و هیات های دینی مبارزصفحه 235